
گرگهای خانه من
علی خانمرادی
... دوباره گرگ از لای در نگاه كرده بود و دزدانه آمده بود توی
هال. اطرافش را پائیده بود و آرام خزیده بود توی آشپزخانه. آیدا و
بیژن توی اتاقشان از سر و كول هم بالا می رفتند و آوازهای كودكانه
می خواندند.
جلوی در اتاقشان بودم. دسته جارو را بلندتر كردم. دست گذاشتم روی
كمرم. زوزه های خفیفی در گلوی گرگ می پیچید و در آوازهای كودكانه
آیدا و بیژن می آمیخت.
گرگ رفته بود روی میز غذاخوری و پا گذاشته بود توی بشقاب پیازهای
خرد شده و به هم ریخته بودشان.
گوشه فرش را بلند كردم. جارو به فرش نخورده بود كه صدای افتادن
بشقاب از روی میز تنم را لرزاند. برای چند لحظه گر گرفتم كنار
دیوار. زل زده بودم توی چشم هایش كه پلك نمی زد، نگاهش تیز بود و
در گلویش صدای كوتاه و بریده بریده ترسناكی داشت كه یك آن جستی زد
و از آشپزخانه بیرون آمد به سمت من. جارو از دستم افتاده بود، جیغ
كشیدم؛ جیغ بلند و زنانه ای كه باید همه را خبر می كرد مثل آژیر.
نفهمیدم كی خودش را انداخت روی من و بازویم را زیر دندانهایش فشار
داد تا خون با بی قیدی بجهد بیرون.
دست و پا می زدم و سعی می كردم از خودم دورش كنم اما دندانهایش
داشت به گردنم می رسید. آیدا و بیژن اما هنوز توی اتاقشان بودند و
از سر و كول هم بالا می رفتند و همچنان آوازهای كودكانه سر می
دادند.
افتاده بودم زیر دست و پای گرگ و لباس های قرمزم خونی شده بود اما
دیده نمی شد. لعنتی جاهای مختلف بدنم را گاز می گرفت و خون از لای
دندانها و چنگال تیزش می ریخت روی فرش، گوشی تلفن، جاروبرقی و همه
جا ...
جیغ كشیده بودم اما كسی انگار نشنیده بود. انگار همه سرگرم كار
خودشان بودند. گرگ نفس نفس می زد و ناخن دست و پایش را می كشید روی
صورت و بدنم. نفسم داشت بند می آمد شاید می خواستم بمیرم كه گرگ
رفت سمت در اتاق بچه ها.
آیدا و بیژن را می دیدم كه زیر چنگال گرگ به هم می لولیدند. در باز
شد آیدا و بیژن از اتاق آمدند بیرون. گرگ نگاه تیزی به آنها كرد و
فرار كرد سمت آشپزخانه، بعد خیلی فرز و چابك از لای در اصلی رفت
بیرون.
آمده بودند سمت من، من كه كف اتاق جنازه تكه تكه ای شده بودم توی
خون. نگاه كرده بودند به من و رفته بودند توی اتاقشان، انگار مرا
ندیده باشند.
روزنامه همشهری را از روی صورتم بر میدارم و می گذارم روی میز، از
كاناپه كنده می شوم، عكس كوچكی از گرگی تیز دندان توی صفحه حوادث
زده اند. هنوز هم خیلی چیزها را باید بر دارم و بگذارم سر جایش.
میروم سمت آشپزخانه. نان های شیرمال را از توی نایلون بیرون می
آورم و می گذارم توی یخچال. چشمم به كومه سبز های پاك نشده می
افتد. پیازهای خرد شده را كه توی بشقاب پخش و پلا شده اند از روی
میز بر میدارم و می گذارم توی یخچال. هر بار كه در یخچال را باز می
كنم بخار سرد و بی حس كننده ای می خورد توی صورتم، كه سستم می كند.
دوست دارم مدام چیزی باشد كه بگذارمش توی یخچال، كه بی حس شوم.
دوست دارم توی یخچال زندگی می كردم.
صدای زنگ در است. آیدا و بیژن هنوز مشغولند اما آواز نمی خوانند.
مثل همیشه از اتاق تراب هیچ صدایی نمی آید. در را باز می كنم.
منیژه است بلوز سبز فسفری پوشیده. می گوید “فكر نمی كردم خونه
باشی.حدس می زدم بیژن رو برده باشی مدرسه”
تعارفش می كنم كه بیاید تو. اگر این طور است چرا اصلاً آمده و در
زده. هنوز نیامده توی خانه كه دستبند جدیدش را می بینم. كمی آستینش
را جمع كرده. می گوید “بذار در خونه مون رو ببندم، الان میام”
بر می گردد در روبه رو را چفت می كند و می آید. توی هال روی صندلی
راحتی تراب می نشیند. می نشینم روی صندلی رو به رویش.
ـ خب چه خبرا؟ لباس خوشگلت مبارك، تازه گرفتی دیگه؟ ندیده بودمش!
منیژه با خنده ای كوتاه و دلبرانه می گوید:
“مرسی. آره تازه گرفتم. یعنی سعید برام گرفته. من اصلاً ازش
نخواسته بودم ها. دیروز كه رفته بود كت و شلوار بخره اینم واسه من
گرفت”
ـ رامتین چطوره؟ گلوش خوب شد؟
هر چند لحظه نگاهم می رود سمت دستبندش. به نظر وزن دار می رسد.
شیارهای بریده بریده و تو در تویی رویش حكاكی شده. حتماً پول زیادی
هم بالایش داده، آقا سعید و حتماً دیروز كه رفته كت و شلوار بخرد
علاوه بر بلوز سبز فسفری، دستبند را هم برایش گرفته است.
از اتاق تراب هیچ صدایی نمی آید اما بچه ها باز شروع كرده اند به
آواز خواندن.
ـ خوبه، دكتر گفته بود آموكسی بخوره و آمپول بزنه زود خوب می شه.
عفونت كرده بود. آقا تراب دوباره رفته پارك شهر؟
نا خودآگاه خواستم بگویم “آره”
ـ تو اتاقشه، داره كتاب می خونه!
منیژه انگار كه ذوق كرده باشد و نخواهد به روی خودش بیاورد می گوید
“وای، چقدر كتاب میخونه این آقا تراب!”
ـ ناهار آماده كردی منیژه؟
منیژه متوجه منظورم می شود. با خنده ای دوباره كوتاه و دلبرانه می
گوید:
“آره، كتلت درس كردم. سعید خیلی دوس داره. راستی تراب چی دوس
داره؟”
انگشتهایش را پشت گردن قفل می كند و سینه اش را جلو می دهد و به
خودش فشار كمی می آورد.
ـ خسته شدم. دیشب خوب نخوابیدم. با سعید پاسور بازی كردیم.
وقتی دستهایش را می بَرَد پشت گردن، آستین بلوزش جمع می شود و
دستبندش از گوشه آستین سرك می كشد. منیژه انگار كه منتظر باشد وقتی
می فهمد به دستبندش نگاه می كنم می گوید: “اِ ... راستی سعید دیروز
برام گرفته. سلیقه خودشه ها. قشنگه؟ می خوای دستت كنی؟”
و شروع می كند به تعریف و تمجید از سلیقه شوهرش. صدای زنگ در است.
شوهر منیژه برگشته است.
دستم را قایم كرده ام پشت كمرم.
ـ الان صداشون می كنم.
بر می گردم و دستبند را به منیژه می دهم.
ـ راستی منیژه خواب دیده بودم می خواستم برات تعریف كنم!
میگوید “باشه بعداً”
تراب كتاب نمی خواند؛ پشت میزش خوابیده. سرش روی كتاب است. تعداد
زیادی فرفره ی رنگی درست كرده كه با جریان ملایم هوا گاهی می
چرخند.
وقتی آرام روی صندلی كنار میزش می نشینم سرش تكان می خورد. خرناسه
بدی می كشد؛ مثل زوزه ای كه توی سرم بی گاه وول می خورد و به وحشتم
می اندازد .اما بیدار نمی شود. خواب های تراب مثل خواب های من
آشفته نیست. آرامش عجیبی دارد. گاهی وقتی دست نوشته ها یا شعرهای
بی وزنش را می خوانم چیزی نمی فهمم. لابد روح عمیقی دارد. فرفره
سیاه رنگی را بر می دارم. فوتش می كنم، می چرخد. سرم گیج میرود.
دوست دارم تراب فرفره ی سبز فسفری خوشگلی درست می كرد. چقدر سبز
فسفری خوب است. پره های فرفره را نگاه می كنم؛ نوك تیزند، مثل
دندان گرگ.
اتاق انگار دارد دور سرم می چرخد. قاب عكس تراب، قفسه كتاب ها،
پرده های قرمز اناری، ساعت، گنجه، آینه قدی و یك لنگه دمپایی
مردانه كنار در.
همه اینها می چرخند همسو با چرخش پره های نوك تیز فرفره. تراب سر
بلند می كند. چشم هایش را با دو انگشت می مالد.
ـ تو اینجایی؟
ـ آره اومده بودم باهات حرف بزنم!
تراب دستی به ریش پر پشتش می كشد و ناگهان عطسه می كند.
ـ ببخشید. بگو! در مورد چی؟
ـ در موردِ ... در مورد این فرفره ها، بچه ها، خودمون، همه چی...
راستی تراب برام دستبند می خری؟
دندان های تراب وقتی می خندد برق می زنند. نزدیك می شود به من. دست
روی شانه و گردنم می گذارد و انگار چیزی توی چشم هایم گم كرده.
ـ همه چی یعنی چی؟
مكث كوتاهی می كند و با نگاهی ملتمس می گوید:
“بگو، اصلاً هر چه می خوای بگو. ولی جون تراب خلاصه حرف بزن!”
هیچوقت برای شنیدن حرفهایم حوصله ندارد: فكر می كند نمی دانم.
ابروهایم را درهم می كشم و رو برمیگردانم. تلفن زنگ می زند.
ـ من جواب می دم!
شماره منزل خان داداشِ تراب ـ آقا گودرز ـ روی صفحه مانیتور تلفن
نقش بسته.
“الو سلام، مرسی، مامان چطوره؟ عمو؟ آره هست. نمی دونم میاد یا نه.
بذار بپرسم!”
دست می گذارم روی دهنی و آرام از تراب می پرسم:
ـ سهیله. باهاش می ری پارك؟
بهانه می آورد. دروغ می گوید. سرش درد نمی كند.
ـ نه سهیل جان. عمو سرش درد می كنه می گه امروز نه ... نه چیزی نیس
... سلام برسون.
دوباره می نشینم روی صندلی چوبی كنار میز كه صدای می دهد صندلی چرخ
دار تراب ولی جیر جیر نمی كند و باز انگار توی چشم من چیزی گم
كرده.
ـ می گفتی!
ـ دیشب خواب دیدم تراب، خواب نه، كابوس!
تراب باز دندانهای براقش را به من نشان می دهد و این بار ابروهایش
را می ببرد بالا. خطوط پیشانی اش كم نیست.
ـ انگار وسط یه جشن بودم. لباس عروس تنم بود. همه فامیلا و همسایه
ها هم بودن منیژه خانم هم بود. نفهمیدم چطور شد كه اونجا توی اون
شلوغی یه چوبه دار دیدم كه تو زیرش بودی. وحشتناك بود تراب، چشاتو
بسته بودن. حرف نمی زدی تا اینكه به من گفتن بزن تو چار پایه. نمی
خواستم بزنم ها، ولی نمی دونم چی شد كه زدم.
تراب لبخند می زند. انگار باز فكر می كند حرفهای مسخره می زنم.
هنوز حرفم تمام نشده كه می رود سمت گوشی تلفن. شماره می گیرد و به
من می گوید: “عزیزم خوابتو شنیدم. جالب بود. قبلاً هم از این خوابا
دیده بودی؟”
ـ الو، سلام سهیل جان... نه خوبم چیز مهمی نیست. بیا بریم... اومدی
با هم حرف می زنیم.
از اتاقش بیرون می روم. می خواهم بروم چیزی برای شام درست كنم. از
كنار حمام كه می گذرم سه، چهار تا بچه گرگ دارند آنجا با صابون
جورجیای تراب بازی می كنند. آیدا و بیژن دارند از سر و كول هم بالا
می روند و آوازهای كودكانه می خوانند “گرگمو گله می برم ... چوپون
دارم نمی ذارم ... دندون من تیز تره ...”
فردا صبح باید به مدرسه بیژن بروم. جلسه اولیاء و مربیان است. كاش
این روزها زودتر بگذرند. آیدا و بیژن بزرگ بشوند.
تراب وقتی از كنار حمام می گذرد بچه گرگ ها را می بیند. حرفی نمی
زند و می رود بیرون.
اتاق با همه وسایلش مثل پره های نوك تیز فرفره می چرخد. یله می شوم
روی كاناپه و روزنامه ای را می گذارم روی صورتم.


|
|
|