نگاهى به داستان “بيست و چهار ساعت از زندگى يك زن” نوشته: اشتفان
تسوايك
اين داستانِ بهظاهر ساده، در منتهاى ايجاز دو وجه از پيچيدهترين
پنهانىهاى نوع بشر را تصوير مىكند. گره اصلى داستان، آنچه كه
خواننده را به دنبال خود مىكشاند، آرامآرام كنار مىرود و جاى
خود را به دو مسأله روحى - روانى يا به اعتبارى
هستىشناسانه
مىدهد؛ چيزى كه زمان و مكان نمىشناسد. اين ژرفساختهاى روحى
عبارتند از: گرايش ناخودآگاه بشر به رهايى از تنهايى؛ خصوصاً
بهوسيله جنس مخالف، و دوم ميل زيبادوستى نوع بشر. نويسنده در متنى
كه از صد صفحه تجاوز نمىكند، چنين “انديشههايى” را خيلى راحت
بازنمايى مىكند و در همان حال در ابهامهاى ذاتى اثر پيوندشان
مىدهد، بىآنكه خواننده را سرگرم حل پازل و چيستان كند و حتى
اجازه منفك شدن از متن را به او بدهد. خلاصه داستان به اين شرح
است: در پانسيونى در “ريويرا”، زنى بهتقريب سى و پنج ساله، و مادر
دو دختر شانزده و دوازده ساله و همسر كارخانهدارى فرانسوى، ناگهان
ناپديد مىشود. همراه او، جوان بسيار خوشتيپى كه آدمى “فقط در
داستانها وصفش را خوانده است” و “چهره خندان و جذابيت دوره جوانى،
لطف و صفاى ديگرى به او بخشيده بود،” گم و گور مىشود. اين دو فقط
حدود دو ساعت با هم گفتگو كرده بودند. نويسنده با همسان كردن عين و
ذهن، با كلماتى كه لحن و اتمسفر سادهاى را القاء مىكنند - هرچند
كه نفوذ او را به كنه روح و روان منكر نمىشويم و عدهاى حتى او را
يكى از نويسندگان درونكاو برجسته مىدانند - مىنويسد: “آنها
مىگفتند مطلقاً غيرممكن است كه يك زن عفيف، پاكدامن، درستكار و
باشرف، تنها بعد از دو ساعت آشنايى با كسى، با او راه بيفتد. ولى
من نظر ديگرى داشتم و در دلم به آنها مىخنديدم. من با تمام قدرت
از وجود امكان و احتمال چنين حادثهاى از طرف زنى كه سالهاى سال
با سرشكستگى با شوهرى چاق و خپله زندگى كرده است، دفاع مىكردم
[بهنظر من] اين زن در درون خود آمادگى داشته كه طعمه هر مردى
بشود.” نويسنده بهعنوان “داناى كل” كلان روايتى را به رشته تحرير
در مىآورد كه بهنوبه خود نيازمند تحليل پيچيدهاى است. او از قول
يك زن آلمانى نقل مىكند كه “بعضى از زنها روحيه سهلالوصولى
دارند.” و آنها را تحقير مىكند. اما نويسنده بهنوبه خود حرف
ديگرى دارد: “بهنظر مىرسد آنها كه “سهلالوصول” نيستند، از
اينكه خود را قوىتر، اخلاقىتر و پاكتر از افراد “سهلالوصول”
تصور كنند، احساس لذت مىكنند.” سپس در همان جايگاه به بسط
عقيدهاش مىپردازد: “اينكه زنى به ميل خود، عاشقانه به دنبال هوس
و غريزه خود باشد، خيلى صادقانهتر از آن است تا شوهر چشمبستهاش
را فريب دهد.” به اين ترتيب عقيده خود را مبنى بر صداقتى كه معادل
“وقاحت” است، به خواننده انتقال مىدهد و پاكدامنى توأم با
رياكارى، خودفريبى و حتى “مقاومت در برابر تمايلات شخصى خود و
سركوب اميال درونى” را مردود مىشمرد. بحث در پانسيون بالا مىگيرد
و خانمى انگليسى، حدوداً شصت و هفت ساله، كه سيمايى اشرافى دارد و
همه به او احترام مىگذارند، براى نويسنده ماجرايى را تعريف مىكند
كه براى خود او اتفاق افتاده است؛ ماجرايى كه طى آن ما اين زن را
“راوى” مىخوانيم. بانو مىگويد، در هجدهسالگى، عاشق شوهرش مىشود
و با او ازدواج مىكند و حاصل اين ازدواج دو پسر است. طى مدت بيست
و دو سال در كمال خوشبختى با شوهرش زندگى كرد. در سن چهلسالگى
شوهرش را از دست داد. حدود دوسال بعد، درحالىكه هنوز لباس عزا بر
تن داشت، به شهر “مونتكارلو” رفت. مىگويد براى “رهايى از دست روح
شكنجهآورى كه جنبه تهوعآورى بهخود گرفته بود”، اغلب به كازينو
مىرفت زيرا “از نظر كسى كه هيچ چيز ارزش ندارد، جنب و جوش عاشقانه
و هوسآلود ديگران، به اعصاب آدمى چنگ مىزند” اين زن اعتراف
مىكند كه “احساس مىكرد بايد خود را در “قسمت خطرناكتر زندگى”
بيندازد.” اما ما، به اينجا رسيدهايم كه در پس هر رفتار و
كردارى، علتى را جستجو كنيم. ما از اين زن چهل و دوساله مىپرسيم:
“شما در كازينوهاى كاپرى چهكار مىكرديد؟ آيا علت اين نيست كه
بدون آنكه خودتان بدانيد (براساس ناخودآگاه) از يكنواختى زندگى
دچار ملال و كسالت شده بوديد و بهطرف مكانى سوق داده مىشديد كه
كسى را بجوييد؟ و گمشدهاى را پيدا كنيد كه روانتان به دنبالش
مىگشت؟” حتى اضافه مىكنيم كه: “اين زن، به لحاظ روحى آمادگى
پذيرش عشق و عاشق شدن را داشت؛ چهبسا “عاشقِ عشق شدن” را. عمد و
ارادهاى در ميان نيست، ناخودآگاهش وادارش مىكند به كازينو برود،
همانطور كه وقتى مصاحب خوشسيمايى از جنس مخالف از كوهنوردى جمعه
صحبت مىكند، شما كه سالهاست دربند و دركه را نديدهايد، بهسرعت
مىپذيريد كه او را - حتى كنار ديگران - همراهى كنيد. انگيزش روانى
شما، چهبسا فقط “مصاحبت و همكنارى باشد” - چيزى كه ابتداى مسير
عشق است. پس پاى جستجوى “عشق” در ميان است.” و حرف بلز پاسكال را
نقل مىكنيم كه “كشف كردهام كه همه بدبختى انسان در يك چيز است:
دمى نمىتواند در اتاقى بياسايد.” بعد به آن بانوى چهل و دوساله
مىگوييم: “شما زن چهل و دو ساله، چرا در ميان آن همه قمارباز روى
كسى انگشت مىگذاريد كه بهقول خودتان زيبايىاش همتا نداشت: “اين
دستها برخلاف هر دست ديگرى كه تاكنون ديده بودم، از زيبايى
كمنظيرى برخوردار بودند... و قيافهاش از زيبايى ظريفى برخوردار
بود كه هرگز چنين چهره و
صورتى در عمرم نديده بودم؛ چهرهاى كه همه
چيزش جور و هماهنگ بود.” همانطور كه ديده مىشود راوى با زرنگى از
“دستهاى ظريف” شروع مىكند، ما اطمينان داريم كه او روى دستهاى
ديگرى هم متمركز شده بود، ولى آن دستهاى احتمالاً نازيبا يا حتى
چروكيده، او را به سر و پيكر “مدهوشكننده” نمىرساند. ما
خوانندهها به اتكاى تجربه زيسته مىدانيم كه اين زن ميانهسال را
زيبايى جوان بيست و دو ساله لهستانىالاصل به خود جلب كرده بود.
زيبايى همچون مقولههاى ديگر، در عرصه سخن فلسفى مىتواند خصلت
ايدئولوژيك شود؛ يعنى زيبايى براى بعضى از مردم، تعيينكننده بود و
نبود و ارزش همه چيز مىشود. هستىشناسى اينها، بر مبناى “زيبايى”
شكل مىگيرد، بىدليل نيست كه برخورد با همنوعان، چه اربابرجوع
اداره باشد يا مشترى بقالى و مسافر تاكسى و همكلاسى و غيره بر
مبناى “قيافه او” شكل مىگيرد. اين برخوردِ مطلوب به انسان زيبا،
حتماً معادل هوى و هوس نيست، بلكه نتيجه عنصر نهادينهترى است؛
عنصرى كه بسيارى از روانشناسان آن را جزو لاينفك وجود هر انسانى
مىدانند: دوست داشتن زيبايى و بهطور مشخص زيبايى انسانها. به
داستان برگرديم. جوان زيبارو مىبازد و با وضعى آشفته سالن را ترك
مىكند. زن چهل و دوساله غريبه “نمىتواند” نمىتواند نسبت به او
بىاعتنا باشد و “نگران نشود”. دنبالش مىرود و او را از خودكشى
نجات مىدهد و به هتل كوچكى مىبرد. صبح، زمانى بهخود مىآيد كه
مىفهمد با جوان در يك بستر بوده است. اول خجالت مىكشد، اما
بهسرعت تغيير حالت مىدهد: “از شدت خجالت، ديگر چيزى در وجودم
باقى نمانده بود، ولى نوعى احساس تازه، خون گرم و تازهاى در
رگهايم به جريان انداخت؛ احساس مفيد بودن.” و چنين روايت را دنبال
مىكند: “حتى نام همديگر را نمىدانستيم. بهزحمت چهره به چهره
همديگر را مىشناختيم. ديشب داستان بهصورت يك تصادف، نوعى مستى،
جنون شيطانى دو موجود گمگشته مطرح بود، ولى امروز بايد خود را
صريحتر و آشكارتر از ديروز به او تسليم كنم، براى اينكه حالا در
روشنايى بىرحم روز، مجبور بودم با نفس خودم، چهره خودم، بهعنوان
يك انسان، به او نزديك شوم.” اما جوان بيست و چهارساله چنان جذاب
است كه راوى چهل و دوساله را پس از بيدار شدن از خواب، دستخوش
شديدترين احساسات “عاشقانه - مادرانه” مىكند: “حالا مثل كودكى بود
كه وقتى بعد از خوردن شير به خواب مىروند، گويى صورتشان را نوعى
هاله نورانى و سكون ملكوتى در بر گرفته است. هرگز چنين حالت و صفاى
شفافى نديده بودم. در اين قيافه، تمام احساسات با نوعى لطافت
بىنظير نقش بسته بود.” و در پى اين احساس، حتى “ديگر خجالت
نمىكشيدم. تقريباً خوشحال هم بودم. از كارم لذت بردم.” و خيلى
صريح، به اعترافى لب مىگشايد كه در عالم واقع بيشتر زنها و مردها
صادقانه به آن معترف نيستند: “از اين احساس كه اين جوان تودلبرو و
خوشتيپ و خوشقد و قامت، در اينجا، مثل يك شاخه گل خوابيده بود،
به خود مىباليد؛ من او را نجات داده بودم.” فلاسفه و انديشمندان
پرشمارى عشق را “تجلى تمام و كمال (عينى و روحى) علاقه به زيبايى”
دانستهاند. از نظر آنها زيبايى تنها عاملى است كه خود، بدون نياز
به حركت، عامل ديگر را بهحركت وامىدارد. بهقول پاسكال “عشق
نمىورزند، مگر به آنكس كه او را زيبا ببينند.” به راوى گوش كنيم:
“طى اين ده ساعت، تجربهاى كه از واقعيت بهدست آورده بودم،
بىنهايت بزرگتر از تجربهاى بود كه قبلاً، چهل سال زندگى مبتذل
بورژوايى، برايم فراهم كرده بود.” با جوان به گردش دونفره مىرود.
مىفهمد كه او از خانوادههاى نجيب لهستانىالاصل اتريشى است و
رشته علوم سياسى خوانده است. كمكم به قمار علاقهمند شده است و
براى ارضاى اين علاقه، حتى دو قطعه جواهر از خاله پيرش مىدزد. زن
شيفتهوار نگاهش مىكند: “من هيجانزده، سست و بىحال، تحت تأثير
علاقه شخصى، گوش مىكردم؛ ولى حتى يك لحظه هم فكر نكردم از او
عصبانى شوم، اگر ديشب كسى به من مىگفت كه يك روز صميمانه و
دوستانه در كنار مرد بيگانهاى خواهم بود كه بهزحمت سنش از سن
پسرم بيشتر مىشود، كسى كه دست به دزدى هم زده است، من او را احمق
و ديوانه و خل تصور مىكردم.” در گردش دونفره، راوى همه چيز را
بهحساب “خوبى” او مىگذارد، اما مثل همه انسانها گويى شرم دارد
كه عامل “امتياز” جوان را صرفاً به زيبايى او نسبت دهد. درواقع
نويسنده از رو كردن موضوع خوددارى مىكند. زن در بازگشت به هتلِ
خود “بدون آنكه متوجه شود لباس عزاى خود را در آورده و كنار
مىگذارد تا لباس روشنترى بپوشد.” او بعدها متوجه اين كار خود
مىشود. آيا شما اينطور نيستيد؟ مدتى افسردهايد، اما يكى از
انسانهاى زيباى جنس مخالف فضايى پديد مىآورد كه شما خود بهخود
دوش مىگيريد، لباس تميز مىپوشيد تا به دعوت اين فرد براى صرف شام
پاسخ مثبت دهيد؟ به هر حال زن تصميم مىگيرد كه پول كافى به جوان
بدهد تا مونتكارلو را ترك كند. جوان گل مىچيند، به مذاق زن
مىنشيند، حرف مىزند، دلنشين است، ساكت مىشود، باز هم جذابيت خود
را دارد. شاد است، راوى را سرخوش مىكند، غمگين است، راوى به او حق
مىدهد. مگر بيشتر ما چنين نيستيم؟ فرد زيبا اگر شوخ و بذلهگو و
حتى ليچارگو باشد، بهحساب “نشاط و سرزندگى او” گذاشته مىشود و
اگر درونگرا و تا حدى غمگين باشد، بهشدت نسبت به او همدردى پيدا
مىكنيم و به او حق مىدهيم. پرخورىاش را بهحساب “خوشاشتهايى”
مىگذاريم و تقلاى بىوقفه او در كسب مال و مقام بهحساب “لياقت”
نام مىگيرد. در مورد انسان زشت، اين رفتارها بهترتيب به حساب
لودگى، كسالتبار بودن، سبكبارگى و حرص و آز گذاشته مىشود. راوى
از همه اعمال جوان خوشش مىآيد زيرا: “حالت چهرهاش... چنان پر
جاذبه است كه تقريباً شبيه آن، هرگز در چهره هيچ انسانى ديده
نمىشود... چهره فرشته... چرا كتمان؟ در برابر تأثير بىترديد [او]
نتوانستم مقاومت كنم و نكردم.”. چون زيبا بود، پس چيدن يك گل و
گرفتن بچه قورباغه، خنديدنش و كليسا رفتنش و هر كار ديگرى، از نظر
روحى (روحيه زن) موجه جلوه مىكند. چنين چيزى از پيدايش بشر شكل
گرفت و هنوز به قوت خود باقى است. به داستان برگرديم: راوى وقتى
همراه جوان
از كليسا بيرون مىآيد، احساس مىكند: “هرگز دنيا
اينهمه در نظرم زيبا جلوه نكرده بود.” به جوان پول مىدهد تا به
وطنش برگردد. اما ناگهان همان “عشقجويى” ناخودآگاه تلاطمى در نهاد
اين زن چهل و دو ساله مىآفريند: “اين وضع براى من نوعى سرخوردگى و
شكست بود... او بدون اينكه براى به چنگ آوردن من تلاش كند، رفته
بود... بهجاى اينكه مرا بهزور و جبر بهطرف خودش بكشد،... مرا
به چشم يك زن “مقدس” ديده و احترام گذاشته بود... احساس نكرده بود
كه من يك زنم.” نويسنده، راوى را به اينجا مىرساند و خوب كه در
اين موقعيت، روحيه آسيبديدهاش را نشان داد، پنهانىهاى او را
عريان مىكند. راوى به صراحت مىگويد: “اگر اين مرد دستم را گرفته
بود، اگر از من مىخواست به دنبالش بروم، تا آن سر دنيا همراهش
رفته بودم... يك نگاه به پشتسر نمىانداختم... پولم را، عنوانم
را، موقعيت اجتماعىام را، ثروتم را، شرافتم را به پاى اين مرد
مىريختم و قربانى مىكردم... مىرفتم گدايى كنم و احتمالاً دست به
هر كار پست و زشت و ناپسندى مىزدم... اگر فقط با يك كلمه يا
برداشتن يك قدم سعى كرده بود مرا به چنگ آورد، براى هميشه
وابستهاش مىشدم.” غريزه جنسى به تنهايى عشق نيست، تمايل به
زيبايى هم باز عشق نيست، بلكه تركيب خاصى از اين دو و موقعيتى كه
در مورد هر انسانى تفاوت دارد، عشق است. خواننده متن “بيست و چهار
ساعت از زندگى يك زن” اين را مىفهمد كه اين تركيب براى راوى پديد
آمده است، اما چون او پاسخ مطلوب نمىيابد، واكنش عشق (Love
Reaction) بهصورت ديگرى نمود پيدا مىكند: “دوباره دستخوش نوعى
احساس پوچى شدم. مىديدم بهجاى اينكه كنار اين مرد جوان باشم،
ناچارم براى هميشه تركش كنم و كنارش بگذارم. اين ميل [تباهشده]
قلبم را به درد مىآورد.” اما مىدانيد كه واكنش عشق در همين حد
متوقف نمىماند و صورتهاى ديگرى به خود مىگيرد. “رفتم جلوى آينه.
از خودم پرسيدم: “نكند با اين قيافه و آرايشى كه كردهام، نتوانم
نظر او را به خود جلب كنم. فهميدم براى اينكه او را از دست ندهم،
دست به هر كارى مىزنم!” و عاقبت مىبينيم كه راوى “چمدان” را
مىبندد تا “در نوعى شادى و شعف و سرمستى سرشار از شور و شوق” به
ايستگاه قطار برود و با او همراه شود. به كجا؟ بعد چه مىشود؟ از
عاقبت اين نوع “همراهىها” خيلى چيزها شنيدايم. اما نويسنده،
“ناهمراهى” را برمىگزيند. جوان به قولش عمل نمىكند و دوباره براى
قمار به كازينو مىرود. راوى حس مىكند كه تحقير شده است، چون
مىبيند در هيچ عرصهاى توفيق نيافته است. درماندگى او زمانى بيشتر
مىشود كه اندرزشهايش تأثيرى بر جوان ندارند و جوان در مقابل
ديدگان عده زيادى، به او توهين مىكند. چنين زنى در درون خود چه
واكنشى نشان مىدهد؟ روانشناسان به پاسخهاى متعددى رسيدهاند.
تسوايك (خواسته يا ناخواسته) يكى از آنها را برمىگزيند: مرگِ طرف
مقابل. حالا كه دست زن از جوان كوتاه است، بايد بميرد. اين مرگ
بدون شك زن را رنج خواهد داد، ولى در مقابل خيالش را راحت مىكند
كه “ديگر به او فكر نمىكند و او مال زن ديگرى نخواهد بود.”
بىدليل نيست كه چند سال بعد، با شنيدن خبر خودكشى او، خوشحال
مىشود و تا حدى آرام مىگيرد. البته در آرامش يافتن او ترديد هست،
اما حتى در صورت چنين چيزى، اين “ناآرامىها” همچنان ادامه دارند.