دستها
قاسم كشكولي
ملايان و فريسيان زني را كه در حين عمل زنا گرفته بودند، پيش او
آوردند و گفتند. «اي استاد! اين زن را در حين زنا گرفتهايم. موسي
در تورات به ما دستور داده است كه چنين زنان بايد سنگسار شوند
«عيسي گفت» آن كسي كه در ميان شما بيگناه است سنگ اول را به او
بزند» وقتي آنها اين را شنيدند، از پيران شروع كرده يك به يك
بيرون رفتند.
انجيل به روايت يوحنا
فصل هشتم. آيه 3 تا 9
به علي عبدالرضائي، به خاطر هيچ
رعنا سيگاري را
كه به اندازهي يك پك از آن باقي مانده به رافا رد ميكند، رافا پك
عميقي ميزند، نفس را در سينه حبس و فيلتر را توي زير سيگاري له
ميكند. هر دو يله ميروند. ساعت
يازده و چهل و
هفت دقيقه شب است.
انسان، مالك رودههاي خود، رودهها؟!... نميدانم. نيست.
اين را رافا ميگويد.
رافا انباردان. او
نزديك به ده سال نويسندهي صفحهي حوادث روزنامهي اطلاعات بود، تا
كه به اين نتيجه ميرسد ديگر نميتواند ادامه دهد. ادامه ميدهد.
با رخوت. و البته علي السويه.
كلينتون، به جرم فرو
كردن قسمت غضروفي لاي پاهايش در رودهي منشي مخصوص كاخ سفيد،
محاكمه و نهايتا در انتخابات بعدي شكست ميخورد. خنده دار نيست؟
معلومه كه نيست!تازه! اون شانس آورد توي انتخابات شكست خورد. تو
اگر بودي، يعني... اگر من بو... بفهمم. روزي بفهمم به من خيانت
كردي، مطمئن باش از زندگي ساقطت ميكنم. وقتي كه خوابي! وقتي...
رافا حرفش را قطع ميكند.
جدي نميگي؟!
ميخندد. با شيطنت.
بر عكس! خيلي
هم جدي ميگم. اول با كارد آشپزخانه چيزت و ...
بس كن رعنا !
سكوت
ببين ! من ميگم چرا
اين غضروفي كه لاي پاهاي من است، اگر روزي داخل روده اي، غير از
رودهاي كه طبق قرارداد دفترخانه متعلق به من است، مثلا عوضي، به
جاي رودهي تو...انگشت اشاره اش را روي لبهاي رعنا ميگذارد.
انگشت در جاي تماس رنگ ماتيك ميگيرد... برود توي يه رودهي
ديگه... ميخندد. اما بلافاصله ادامه ميدهد. من مرتكب خيانت،
جنايت، زنا ... ا شدهام؟! دقت كن ! زنا. زناشوئي . با زنا من
وارد جهنم و با شستن زنا، زناشوئي، وارد بهشت ميشوم؟ ميپرسم، چه
ارتباطي بين بهشت و رودههايمان وجود دارد؟
رعنا با
بيحوصلهگي و البته اندكي رخوت، ميگويد.
من نميدانم چه
ارتباطي وجود دارد. من فقط اين را ميدانم كه به طرز وحشتناكي
خوابم ميآيد. اين را ميگويد و روي تخت ولو ميشود.
البته ميدانم
همين جاست ... با كف دست بر روي تخت ميزند... كه ميتوانيم خوشبخت
شويم.... و قسمت غضروفي رافا را توي دست ميگيرد.
سكوت
رافا چراغ خواب
بالاي سرشان را خاموش ميكند و به طرف رعنا ميچرخد. دست چپش بخشي
از تن رعنا را، درست مقابل جايي كه رعنا لمس ميكند، لمس ميكند.
دست در جايي، روي نقطهاي خاص ميايستد.
من... ميايستد ...
من ... دستش را ميكشد... من با زني ارتباط داشتم... و سيگاري را
كه زماني طولاني روي لبش معطل مانده بود، آتش ميزند. لحظه اي،
صداي انفجار همهي فضاي خانه را پر ميكند. دست رعنا از بازي باز
ميماند. انگار بازي تمام شده است.
****************
ساعت چهل و هشت
دقيقه بامداد است و ما درست در موقعيت آنها هستم. آنها
همچنان...* لخت، روي تخت دراز كشيده و بهت زده به فضاي تيرهي
بالاي سرشان نگاه ميكنند. اما به نظر نميرسد نگاه بكنند. ذهنشان
از هرگونه فكري خالي است.
از يك طرف ذهن
رافا كه توسط اعتراف تخليه شده و از طرفي ذهن رعنا كه به كلي با
اين اعتراف مختل شده است. هيچيك هنوز نميدانند چه اتفاقي افتاده
است. و دستها. هم دست رافا، هم دست رعنا، به همان شكل، يخ كرده
باقي مانده اند و نميدانند چه كار بايد بكنند. مشخصاً ما**
نيز نميدانيم چه كار بايد بكنيم. دقيقتر اينكه، چه چيزي را بايد
روايت كنيم؟ در حاليكه دقيقاً در اين لحظه و در موقعيت آنها هستيم
و در اين موقعيت، فعلي از آنها سر نزده است. اين فعل ميتواند هر
گونه فعلي باشد. چه دروني، چه بيروني. تنها ميتوانيم بگوئيم:
در حال حاضر ما در
موقعيت سكوت هستيم و در موقعيت سكوت چيزي براي روايت وجود
ندارد. الا تصويري كه از شخصيتهاي خود داريم. و اين تصوير، در اين
لحظه، همان است كه گفته شد. و البته ميتوانيم معماري مكان حضور را
روايت كنيم.
اينجا
آپارتماني است كه تقريبا بيست سال از عمر آن ميگذرد. چهار سال است
كه آنها در آن زندگي ميكنند. حدود نود متر مساحت دارد كه بخش
اعظم آن پذيرائي است. دو اتاق خواب دارد كه يكي همين و ديگري اتاق
روجا است. آپارتمان در فاز دو شهرك اكباتان و در طبقهي دوم واقع
شده است. چراغ همهي اتاقها خاموش است. در اتاق روجا تخت بچه
گانهاي است كه الآن، در اين تاريكي ابعاد و همينطور جنسش مشخص
نيست. آفتاب كه بالا بزند ميتواني انواع وسايل و اسباب بازيهاي
دخترانه را در آن ببيني. چهار عدد عروسك پارچهاي بزرگ را خواهيد
ديد، همينطور هفت عروسك كوچك اعم از زشت و كلاسيك و خورد و ريزهاي
ديگري كه هر طرف پراكنده اند. و ميشود اما به انواع صداها كه در
اين سكوت شبانه بزرگ شده اند اشاره كرد. مثلا صداي كاميوني كه همين
الآن در جائي دور نعره ميكشد و صداي ززززز يخچال، شايد فريزر و يا
صداي چكيدن ممتد آب توي ظرفشوئي. و البته غير
از اين چيزها،
چيز ديگري براي روايت وجود ندارد و پر واضح است كه با روشن شدن
چراغ بزرگ پذيرائي و يا حتي پس رفتن پردهي پنجرهي بزرگ آن و
تابيدن نور زرد رنگ چراغ شهرداري به درون، ميشود با دقت بيشتري
خانه را روايت كرد.اگرچه اهميتي ندارد.
در حقيقت اين
همهي موقعيتي است كه ما در آن قرار داريم. و اين، همان موقعيت
سكوت است و البته اگر حركتي از طرف هر يك از شخصيتهاي ما اتفاق
بيفتد، اين سكوت تحقيقا خواهد شكست. چيزي كه ما به آن شكست
بيروني سكوت ميگوئيم. و پر واضح است، اگر شخصيتهاي ما، هر آن،
از اين بهت زدگي خارج، و ذهنشان به فعاليت بيفتد، شكست دروني
سكوت اتفاق ميافتد و روايت آغاز ميشود. با اين حال ما
نميتوانيم چيزي را روايت نكنيم. آنها ميتوانند ساعتها بي حركت
و حتي بي فكر، باقي بمانند و اين البته امري محال است، مگر اينكه
ما، در موقعيت سكوت مرگ قرار بگيريم . و دليلش ساده است . ما
راوي هستيم و روايت كار ماست. چه سكوت بشكند چه نشكند. چه فعلي
اتفاق بيفتد چه نيفتد. دستگاه روايت ما به عنوان كتاب
تحت هيچ شرايطي از حركت باز نميايستد و موتورش خاموش نميشود. اين
سرشت ماست. پس تا لحظهاي كه منتظر شكست سكوت، چه بيروني و چه
دروني، توسط آنها هستيم، و چون از آينده خبر نداريم، ما خدا
نيستيم . به بررسي همين موقعيتي كه راوي برايمان روايت كرده،
ميپردازيم. و البته كه بسيار فروتنانه حساب خود را از حساب خدايان
جدا... راوي اشاره ميكند به تخت برگرديم. گويا اتفاقي افتاده است.
****************
سكوت در فضاي
مشمئز كنندهي ناشي از خيانت ورم ميكند، همانطور كه بغض در گلوي
رعنا. همه چيز تا سر حد امكان لوث شده است. و هر چيزي معناي خودش
را از دست داده است. ميخواهد از جايش بلند ... رعنا... شود، اما
ميترسد هر حركتي معناي توهين به خودش بگيرد.
دست، دست كه
به همان شكل، يخ كرده باقي مانده بود،زمان درازي باقي ميماند. به
اين دست، به زنانه گي اين دست نيز توهين شده بود...كثافت! آشغال !
لجن ! آخه لجن ! من با تو چي كار كنم !؟ هشت سال همهي عن و گه تو
تحمل كردم ، چون دوستت داشتم. چقدر بدبخت بودم من ! آره ! من توٍ
كثافت ٍ آشغال رو دوست داشتم و منتظر بودم . منتظر روزي كه بهم بگي
دوستت دارم و گفتي . اين اتفاق افتاد. ميفهمي؟! تو كه نميفهمي!
من خوشبخت شده بودم . خوشبخت! چي دارم مي گم ... من كه ميدونستم
چه گهي داري ميخوري! فكر كردي من خرم!؟ من همه چيزو ميدونستم
آشغال! همه چيز. من، من حتي اون جنده خانمي رو كه تو دوس داشتي،
دوس داشتم! ميفهمي لجن؟! اونم دوس داشتم! چون عاشقت بودم و تو
نبودي . ميدونستم. تو چه ميدونستي عشق چيه ! اون يادت داده بود و
بخاطر همين دوستش داشتم... تو با خيانت به من، جانت از عشق پر شد و
گفتي دوستم داري . ميفهمي؟ اي كاش ميفهميدي ! آخه خر! من كه
داشتم زندگيمو ميكردم و اون ماجرا هم مال سالها پيش بود.سالها
پيش. حالا بعد از اين همه مدت چرا همه چيزو خراب كردي؟! چرا پرده
رو ... يكي جلوي اين ديوانه را بگيرد . دارد مزخرف ميگويد . تازه
رفته توي ذهن زنم ! اگر جلويش را نگيرم آنقدر حرافي ميكند تا كار
ما به متاركه و طلاق و زدوخورد و شايد هم قتل ... خدا ميداند چه
خوابهائي براي ما ديده؟ داستان در همان فصل اول تمام شد. خلاص.
اگرچه آن نبود. اما حالا ...واقعيت اين است : آخر شب بود و هر
دومان خسته. رعنا گفت "حالم خوب نيست بيا حالي بكنيم". پس بنگي بار
زديم و شروع كرديم به خالي بندي . آنقدر گفتيم .... دلم براي اين
راوي ميسوزد كه هر جفنگي را جدي ميگيرد... تا رسيديم به اصل
مطلب. به تن. حقا كه تن از هر كلامي صادق تر است ... من با زني
ارتباط داشتم ! رعنا با يوسف ارتباط داشت! شانس آورديم متوجه
اعترافات رعنا نشد وگرنه ... تعجبم ! او كه از ذهن زنم با خبر است،
چطور اعترافاتش را نشنيد !؟ ...وراجي كرديم تا برسيم به تن. و
رسيديم. مهر گياه كمك كرد تا مثل پيچك به هم بچسبيم. و چسبيديم.
جوري كه نفهميديم كي صبح شد. صبح هم ماشينو آتش كرديم و رفتيم
مسافرت. بچه هم نداريم . همين. باقي همه چرندياتي است ساختهي ذهن
بيمار راوي.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*در اينجا امكان احضار واژهي مناسب براي
راوي ميسر نشد. در حاليكه "ما" اين واژه را در ذهن او نهاده بوديم
**كتاب
«رافا» در زبان گيلكي به منتظر ميگويند ـ م
اردي بهشت 86
|