ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم
 
منصوره اشرافی
http://ahoor1338.persianblog.com
 
نگاهی به داستان «ملاقات با هیلدا » نوشته مانی .ب از سایت هزار تو
البته پوشیده نیست که در حال حاضر تمامی بار ادبیات بر دوش کاغذ گذاشته نشده است و در این میان اینترنت، سهمی هم را از آن خود کرده است. ما بنا بر سبک و سیاقی دیر پا عادت کرده ایم که به ادبیات - غیر از مقوله شفاهی آن- به چشم کلمات نوشته شده بر کاغذ نگاه کنیم، ادبیات را تا به حال در قالب کلاسیک آن یعنی کتاب شناخته‌ایم و با آن انس گرفته‌ایم . گمان می‌کنیم ماندگاری نوشته‌ها و کلمات بر روی کاغذ متحمل‌تر و ماندگارتر است، در حالی که اکنون و در عصر حاضر به خاطر سهولت در ارتباطات ادبیات اینترنتی می‌تواند خیلی راحت تر، زودتر و سریع‌تر به دست مخاطبان خود برسد.
خصوصا که الان ادبیات کاغذی ما در شرایطی به سر می‌برد که از هر 1000 نسخه کتاب داستان و یا شعری که چاپ می‌شود- باز داستان وضعش از شعر بهتر است- صد جلد آن بیش‌تر به فروش نمی‌رسد و بقیه یا تحویل نویسنده داده می‌شود که خودش یک فکری به حال آن‌ها بکند و یا این که آن قدر در انبارهای ناشران و پخشی‌ها و ...بماند تا روزی که تمام شوند که ان روز هیچ گاه چندان نزدیک هم نبوده است .
ادبیات جدی در اینترنت مخاطبان خاص خودش را یافته است و کسانی که در این زمینه فعالیت می کنند با جدیت کار خود را دنبال می کنند. کم نیستند سایت‌های شعر و داستان و نقد ادبی که پر از مطالب ارزشمند هستند. خلاقیت لزومی ندارد که حتما خودش را با خودکار و قلم و بر روی کاغذ بروز دهد. اکنون آن را می توان در صفحات بیشمار وب نیز یافت. نویسنده فقط به نوشتن فکر می کند و این که چطور نوشته‌اش را به دست مخاطب برساند . هر چند که ادبیات اینترنتی در ایران نو پا تلقی می‌شود ولی بدیهی است که به تدریج به تکامل خواهد رسید و تاثیر گذاری فرهنگی آن‌ها بی شک قطعی خواهد بود.
در همین راستا بهتر است به جریان ادبیات در اینترنت به چشم جدی‌تری نگریسته شود و آن را به مثابه یک پدیده راحت، سریع و کم خرج برای ارتباط میان نویسنده و خواننده به شمار آورد. با نگاهی به ادبیات نگاشته شده در اینترنت می توان دریافت که بسیاری از آن ها قابل تامل و بحث است. در این راستا سعی خواهم کرد به ادبیاتی که در اینترنت جریان دارد تا حد امکان بپردازم .
برای اولین گام،نگاهی خواهم داشت به داستانی با عنوان: ملاقات با هیلدا _ از مانی .ب درج شده در نشریه اینترنتی هزار تو   www.hezartou.com

و زخم من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره‌ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده‌ام .      
 فروغ فرخزاد

بسیار محتمل و امکان پذیر است که در این مورد که هنر زاییده درد و رنج است نه ثمره برج عاج نشینی کاملا موافق باشیم. زیرا در آگاهی و شناخت واقعی از زندگی که در معنای واقعیش با رنج قرین است هنر تجلی می یابد. حتما برای خلق یک اثر

باختین می‌گوید: هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد...هر اثر هنری
ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است
هنری رنجش فیزیکی جسم لازم نیست بلکه درک درست از هستی و آدمی و تشخیص مرزهای نیکی و بدی و تعهد به انسان و انسانیت کافی است اما وقتی انسانی بخواهد این چنین بزید از رنجش جسم نیز در امان نخواهد ماند...برای آفرینش هنر تنها عشق و شور کافیست...
نیما گفته است که:عنصر اساسی آفرینش شعر رنج و اندوه آدمی است....مایه شعرهای من رنج های من است
اثر هنری را نیز باید با این نظر نگاه کرد ، به عبارتی دیگر اثر هنری باز تابی از شرایط موجود قبلی است که از انها به طرز هنرمندانه و پالایش شده در ذهن بهره برداری شده است و معنی و طرز تکوین مخصوص آن برخود آن تکیه دارد نه بر شرایط موجودخارجی قبلی. تقریبن می توان گفت که اثر هنری به مثابه ی موجودی است که به سادگی تمام، از وجود انسان و توانایی‌ها و اختیارات اوبه عنوان زمینی که باید به او غذا برساند استفاده می کند ونیروی او را بر حسب قانون‌های مخصوص خود به کار می اندازد و شکلی را که خود خواستارآن است بنابر آن چه می خواهد بشود به خود می دهد.

صداقت هنری یکی از اصل‌های مطلق و چشم پوشی ناپذیر هنر است. صداقت در برابر موضوعی که برگزیده‌اید؛ صداقت در برابر فلسفه‌ای که انتخاب کرده‌اید؛ و صداقت در برابر تک تک آدم‌ها و مسایلی که به آن‌ها می‌پردازید. این یعنی ایمان شما به آن چه که آفریده‌اید. ایمان زاده‌ی صداقت است. صداقت رابط هنرمند و اثرش است. صداقت دهلیزی است که جان هنرمند را به سوی کالبد هنرش راهبری می‌کند. بدون صداقت، هیچ هنری دارای جان نخواهد بود. و به همین دلیل است که صداقت یکی از اصل های مطلق هنر است.
پروست در جایی نوشته است : " کتاب محصول خودی است جز آن خودی که در عاداتمان، در زندگی اجتماعی مان، در بدی هامان ، نشان می دهیم ." خود راستین نویسنده تنها در کتاب هایش نشان داده می شود.
به نظر من نوشته ها چند دسته اند: نوشته هایی هستند که فقط برایت صحبت می کنند. نوشته هایی هستند که برای خودشان صحبت می کنند و نوشته هایی هستند که به جای تو صحبت می کنند ...
داستان (ملاقات با هیلدا) را مرورمی کنیم.موضوع نه غریب بود نه عجیب. بسیار ساده و سر راست . اما وقت خواندش نفس از سنگینی بار نوشته در سینه حبس می شود. و این به خاطر ساختش بود. وقتی موضوع پیش‌پا‌افتاده‌ای میخكوبت كرد باید كمی‌ حواست را جمع كنی
باخودم فكر می‌كردم این داستان چه چیزی داشت كه مرا تا آخر آن یك نفس و بدون وقفه نگه داشت. زبان ساده و امروزی و بی تکلف در داستان باعث ارتباط بیشتر با داستان می شود و از سوی دیگر توصیف فضا‌های‌ و ترسیم موقعیت ها باعث ملموس شدن داستان شده است.
آینه‌ای شفاف است که انتظار را به مروری از عشق، مرگ و، زندگی و حتی مرز مرگ و زندگی در آن منعکس می‌شود و پایان تراژیک آن ، نه تنها اندوهبار نیست بلکه به خواننده احساس سبکبالی را القا می کند.
معشوقی وداع کرده که تاثیرش بر زندگی راوی بیش از زندگان است. معشوقی که تنهایی او را حس می‌کند و او را در آغوش می‌کشد.
...زندگی آدم مثل یك كاروانسرای بی‌دروپیكر است. آدم‌های جورواجور به‌طور اتفاقی به آن وارد می‌شوند و پس از مدتی، خواه یك ربع ساعت باشد خواه ده‌سال، وقتی كه از آن خارج می‌شوند، آشغال‌هایشان را جا می‌گذارند. یك روز ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم - یعنی اگر ناگهان یك روز به خود بیاییم می‌بینیم- كاروانسرای ما به یك آشغال‌سرای واقعی تبدیل شده است و ما نه راهی برای مرتب‌ و تمیزكردن آن بلدهستیم، نه نیروی چنین كاری را داریم و نه وقتش را. در میان هزارها نفر، اگر بخت بر وفق مراد آدم باشد، شاید یك نفر پیدا شود كه پیش از این‌كه زندگی ما را ترك كند، یك درخت گل گوشه باغچه ما بكارد....
*...و پس از لحظه‌ای كه مرا تماشا كرد ناگهان گفت: «اجازه دارم بغلت كنم. ... باید بغلت كنم». و بدون این‌كه منتظر جواب بماند دست‌هایش را دور من حلقه کرد و همین‌طور كه مرا به خود می‌فشرد، تكرار می‌كرد: «خوشحالم ... خیلی خوشحالم. ...».
مدتی که ساعت‌ها نمی‌توانند طول آن را بیان کنند، یكدیگر را محکم نگه‌داشته بودیم و هیچ‌چیز از سروصدای میدان سوئد شنیده نمی‌شد، دیدم با وجود همه تغییرات در این خصوصیت كه هرچه را كه در دلش می‌گذشت بی‌پروا و بدون فكر فورا به زبان بیاورد، تغییری رخ نداده است. دل من هم (شاید بیشتر از او) می‌خواست او را بغل كنم، اما بیان یك چنین نیازی هیچ‌وقت مانند او از من برنمی‌آید. در ذهن من چنین نیازهایی و در چنین موقعیت‌هایی حتی به جمله تبدیل نمی‌شود، چه رسد به این‌كه بیان شود.

به گمان من این كه گفته می‌شود داستان باید قائم به ذات باشد به این معناست كه اجزا تشكیل‌دهنده آن - اجزا تشكیل‌دهنده آن، نه تمامی ‌عناصر داستانی زیرا امكان دارد داستانی فاقد برخی عناصر باشد- باید متناسب با هم، در كنار هم قرار بگیرد و یك پیكره را تشكیل بدهد به گونه‌ای كه كمال این پیكره هیچ وابستگی به غیر خود پیكره نداشته باشد است؛ هر رابطه‌ای را كه بخواهیم در آن بیابیم؛ نیازی به سر نخ بیرونی نداشته باشیم؛ همه چیز در داستان شروع شود و در داستان تمام شود. یا دست كم سر نخها در داستان باشد. در این داستان بار اساسی به عهده گفتگو است. گفتگوی درونی راوی با خود.
باختین می‌گوید: هر گفتار، گزاره یا گفته‌ای، حتی شخصی‌ترین صورت‌ آن، پیشاپیش یک هم‌سخن یا طرف گفت‌و‌گو را فرض می‌گیرد...هر اثر هنری ذاتاً و به طور ناخودآگاه اجتماعی است
این داستان به جای ما صحبت کرده است . در این نوشته هر کسی می‌تواند خود را به جای راوی قرار دهد و در تمام احساس‌ها و حالات او خود را سهیم بداند. این نوشته می‌تواند از زبان هر کسی باشد. من تو .
راوی در این داستان قربانی نیست، شکست خورده نیست، او یک پیروز است چرا که خود را با یافته است او در این حکایت ماهیت خود را که گمان می برد از دست داده دوباره به دست آورده است :
...لفظ «لاغرمردنی» اولین‌بار از دهان آن‌ها بیرون آمد و چنان در وجود من رسوخ کرد که سالیان سال در رفتار من تأثیری مخرب و آزاردهنده گذاشت. «لاغرمردنی» در ذهن من مدت‌ها به این معنی بود که به زودی خواهم مرد. یقین پیدا کرده بودم که مرگ من به زودی فرا می‌رسد...
...خیلی آرزو داشتم بدنم مانند دیگران می‌بود، ماهیچه‌های بیشتری می‌داشتم و بازوهایم کمی گوشت‌دارتر می‌بود...
...اولین بار بود که به بدن خودم نگاه می‌کردم و از آن کاملا راضی بودم. یکمرتبه برایم روشن شد که این بدن متعلق به من است. و دیدم همین‌طور که هست، خوب است و لازم نیست طور دیگری، غیر از این‌طور که هست باشد. دلم می‌خواست پردربیاورم. از نارضایتی‌یی که آن‌را سال‌ها مانند یک بیماری با خودم همه‌جا برده بودم، هیچ خبری نبود. همان‌طور که لب قایق نشسته بودم یكی از دعواهای قدیمی من با خودم در جذبه این تصویر کهنگی‌ناپذیری که هیچ‌وقت رنگش نمی‌پرد به خوبی تمام شد و بیماری مزمنی که مرا سال‌ها رنج داده بود، شفا یافت...

این داستان ، می‌تواند داستانی باشد که در درون حقیقت بنا شده .در این داستان تقابل دو گانه درک جهان واقعی را به همراه جادوی خیال می بینیم . سازگاری بی نظیری که میان رویا ، خیال و انچه که در دنیای واقعی در اطراف راوی جریان دارد.
وجه مشخصه و ممتاز نوشته در این است که به رویاها ی دور خود به چشم یک نوستالزی نگاه نکرده. بلکه به گونه ای آن ها

لاکان می‌گوید، در اثر هنری دلالت اصلی در جمله به ترتیب تقدم و تأخر نیست بلکه دلالت را باید در پشت جمله پیدا کرد یا جایی در رنجیره ی دال‌ها
را زنده، حقیقی، کنونی و پایدار دیده است. زبان و وا گویی خاطرات دور بی نهایت ملموس و نزدیک و واقعی است. خواننده می تواند خود را نشسته بر پله ، در انتظار ، در قایق، احساس کند .
لاکان می‌گوید، در اثر هنری دلالت اصلی در جمله به ترتیب تقدم و تأخر نیست بلکه دلالت را باید در پشت جمله پیدا کرد یا جایی در رنجیره ی دال‌ها. شاید بتوان گفت متن و جمله‌ها را ذراتی فرض کنیم که حول یک محور یا جاذبه می‌گردند. بنابر این جایگاه کلمه یا مدلول را دال یا معنی کلمه تعیین نمی‌کند بلکه همان دال پنهان در پشت اثر است که نقش تعیین‌کننده دارد
هر متن ادبی هم برای خود ، خودآگاه و ناخودآگاهی دارد. خودآگاه متن همان دال ها، واژگان و عباراتی است که در متن کنار هم می آیند و به ظاهر بر مدلول هایی خاص دلالت دارند اما چه بسا میان آن چه متن به ما می گوید و آنچه در پشت واژگان پنهان شده ، فاصله ای باشد که حتی به ذهن نویسنده نیز خطور نکرده است. این ، بر خواننده ، منتقد و روانکاو است که از ظواهر خودآگاه متن بگذرد و به فراسوی ناخودآگاه متن راه یابد. در این حال ، دنیایی تازه کشف می شود که با جهان خودآگاه متن تفاوت دارد . تنها از رهگذر راه جویی به ناخودآگاه متن است که به ناخودآگاه نویسنده می توان راه جست (1) .
در این داستان هویت آدمها در رفتار هایشان نهفته است ، بیان خاطره ، بیان از دست رفتن ها ، بیان نداشتن ها نیست بلکه تایید زندگی است . وا گویی خاطره ها، دور شدن، رنگ باختن، و دور از دست رس بودن را ترسیم نمی کند، بلکه نشانگر حضور است حضوری پایدار و با دوام. و تجلی دوست د اشتن.

...آشنایی ما از ابتدا بر اساس نوعی رفاقت، نوعی خویشاوندی روحی غیرقابل توضیح بناشده بود. نمی‌دانستیم از یکدیگر چه می‌خواهیم، اما از هیچ فرصتی برای درکنارهم‌بودن نمی‌گذشتیم. وقتی حرفی نبود می‌توانستیم مدت‌ها در سکوت با هم راه برویم یا روبروی هم بنشینیم. طولانی‌ترین و نزدیک‌ترین گفت‌گوها را من با هیلدا تجربه کرده‌ام، همین‌طور سبک‌ترین و آرامش‌بخش‌ترین سکوت‌های بی‌حرف را...

روایت باز گویی یک رویداد بر انگیزاننده است با عناصری از حال و واقعیت و خاطرات گذشته. داستان پیوند خیال و خاطره و واقعیت است (شیرینی و تلخی) چیزی به ظاهر متناقض ... روای اینجا بین دو جهان زندگی در حال رف و آمد است. یکی واقعی، جهان ملموسِ تاریخی، دیگری جهان خاطرات و خیال پردازی. راوی مدام در حال زدن نقبی از جهان واقعی به جهان خاطره هاست و دوباره بازگشت به دنیای واقعی
چرا که جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی با روایتی از این ِ جهان دوگانه- جهان واقعی و جهان که به رویا سپرده شده- واقعیتی را برملا می‌سازد. هوشیاری محض .
چرا که واقعيت‌گريزی ای در کار نیست . واقعيت‌گريزی نه به معنی ناپايبندی به واقعيت، بلکه به معنی نداشتن درک معقول از واقعيت زندگی خود و جهان پيرامون.

...خاطره‌های قشنگ جواهرات مفقودشده ما هستند. راست می‌گوید. باخودم فکر کردم، یادآوری خاطرات گذشته پیش از این که زیبایی را زنده کند تأسف تلخ گم‌کردن آن‌ها را تازه می‌کند. با خودم فکر کردم، کسی نیست که این تلخی را نشناسد، اما باز با هم ملاقات می‌کنیم، باز دور هم جمع می‌شویم تابا زنده‌كردن خاطرات قدیمی لذت ببریم. گذشته‌های خاک‌آلود دور را زیرورو می‌کنیم، صحنه‌ها را دوباره و سه‌باره و صدباره زیر ذره‌بین می‌بریم تا بلکه آن‌چیز غیرقابل توصیفی را که به «آن‌چه بود» جذابیت می‌داد بیابیم، اما جز تلخی چیزی نصیبمان نمی‌شود. کافه‌های وین پر است از آدم‌هایی که هر روز جهت زنده‌كردن خاطرات مرده با هم ملاقات می‌كنند. لطفا یك فنجان قهوه دیگر! ... آه ... برای من هم یك آبجوی دیگر بیاورید! ... ساعت از ده می‌گذرد. از یازده می‌گذرد. از دوازده می‌گذرد، اما زحمت‌ ما هیچ نتیجه‌ی الا تأسف بیشتر نمی‌دهد. نمی‌توانیم خاطرات را زنده كنیم. نمی‌توانیم به آن‌ها گرمای لازم را بدهیم. این وسط هیچ‌کس جز صاحبان کافه‌ها سودی نمی‌برد.
همین‌طور که اطراف را می‌پاییدم، با خودم فکر کردم، با شوق به محل ملاقات می‌رویم و ساعت دو نصفه‌شب وقتی كه آن‌جا را ترك می‌كنیم در خلا رها می‌شویم و جز یأس و سرخوردگی چیزی حس نمی‌كنیم. با این که «پشت‌صحنه» را دیده‌ایم، خودمان را گول می‌زنیم. هرروز صدها یا هزارها آدم با شوق به محل ملاقات می‌روند که خاطرات را زنده کنند و آخر شب، دربهترین حالت، وقتی که مرز بین امید‌ و دلتنگی‌ها با واقعیت در اثر قهوه، سیگار‌، شراب، موسیقی‌یی که از بلندگوها پخش می‌شود و نور کمرنگ کافه از بین می‌رود، و دیگر چیزی حس نمی‌کنند، نوبت به پایین‌تنه می‌رسد، به آخرین‌جایی كه احتمالا هنوز می‌تواند چیزی حس كند. اما رختخواب همیشه مکان خوبی برای کشف این حقیقت است که حاصل‌جمع دو تنهایی، وصل نیست، یک تنهایی مهیب‌تر است. با خودم گفتم، نخ از میان بدن‌های آن‌ها ردنمی‌شود، اما روح آن‌ها مانند دو خانه‌ است كه از میان آن‌ها اتوبانی می‌گذرد. ..
سالهاست كه اين سئوال پيش روي ما قرار دارد كه هنر در برابر واقعيت چه نقشي دارد جواب هاي متعددي به اين پرسش

جهان، سرشتی دوگانه دارد. راوی با روایتی از
این ِ جهان دوگانه- جهان واقعی و جهان که به رویا
سپرده شده- واقعیتی را برملا می‌سازد
داده شده است. برخي هنر و بالطبع ادبيات را آينه تمام نماي واقعيت و برخي آن را فراتر از واقعيت مي دانند. سبك هاي متعدد هنري با فرم و زبان متفاوت به يكي از اين دو جريان گرايش داشته اند. برخي آن را در حد افراط در واقع گرايي پيمودند (رئاليسم سوسياليستي) و برخي ديگر از آن سوي بام افتادند (دادئيسم و هنر براي هنر)، اما در اين بين گرايش ميانه اي وجود دارد كه كه گرچه به واقعيت (و عينيت) معتقد است، اما هنر و ادبيات را فراتر از اتفاقات روزمره مي بيند، يعني هنرمند را موظف مي بيند كه با شكل بخشيدن به واقعيت، آن را با ساختاري درخور به مخاطبش عرضه كند.
در این داستان خواننده در کنار راوی و پا به پای او خود ر ا درقالب شخصیت داستان می بیند و حس می کند که انچه که بیان شده و نوشته شده از زبان اوست که بر سطور امده است.
فروید می‌نویسد: شاید یک علت مهم دیگر لذت بردن ما از اثار ادبی این باشد که با خواندن انها امکان می یابیم ، بدون شر مساری ، از خیال
پروری های شخصی خودمان لذت ببریم و دیگر خویت را ملامت نکنیم .

نظریات فروید ما را به این نکته مصطوف می کند که می توان رابطه ای میان برخی از خصوصیات آثار هنری به برخی از حوادث خصوصی و درونی زندگی هنرمند را یافت که به طور اردای یا غیر اردادی در اثار انان وارد شده است.تمامی این داستان خویشتن نگری ، خودشناسی، خو دکاوی است چه از جانب مولف و چه از جانب خواننده..
نويسنده با فرديت و هويت خود مشکل ندارد و هزينه‌ آشکار کردن فرديت خود را می پردازد. در چنين فضايی نويسنده می‌نويسد که نويسنده باشد.
خواننده در هر سطر که پیش می رود احساس یگانگی و همدلی عاطفی بی خود و قهرمان داستان می کند می کند نه موضع گیری و نه ...
در این داستان شاید نویسنده از زندگی واقعی خودش نوشته _یک اتو بیو گرافی_ شاید سراپا خیال محض بوده شاید هیلدا در دنیای واقعی وجود نداشته و شاید جزئی از شخصیت او در دنیای واقعی بوده است . شاید هلیدا از نمونه دیگری الهام گرفته شده باشد ... اما ما به این چیزها کاری نداریم انچه که نگاه ما را به ان معطوف می کند ، خویشتن نگری مولف، خودشناسی اوست . ما از یاد می بریم که مشاهدات و خاطرات راوی چیست . ما خود را با او همذات پنداری می کنیم.
کوندرا می‌نویسد: " رمان ثمره یک توهم انسانی است، توهم توانایی فهمیدن دیگران ، ولی ما از یکدیگر چه می دانیم ؟ ...تمام انچه ادم می تواند بکند ، گزارش دادن درباره خودش است ...هر چیز دیگر دروغ است ."
داستان شرایطی را تصویر می‌کند که ما تا حدودی در آن به‌سربرده‌ایم؛ یا مشتاق‌اش هستیم.
عشق آمیزه‌ی کمال مطلوب و عاطفه است. به دیگر سخن طلبِ ابژه‌ی ایده‌آل باید با شور و هیجان صورت گیرد. ایده‌آل ناب کافی نیست. آن‌چه ما در باره‌اش سخن می‌گوییم شور و هیجان در زبان است. مواجه شدن با واقعيت هاي بيروني و تجربهء تلخکامي‌ها و شکست‌هايي که ناشي از درک عدم انطباق تصورات ذهني‌اش با اعيان خارجي است، به دو گانه‌گي واقعيت دروني و بيروني پي مي‌برد. در اين مرحله آرمان‌گرايي به تدريج جاي خود را به واقع‌گرايي و واقع‌بيني مي‌دهد و شور ايدئاليستي کودکانه – که ناشي از عدم شناخت عالم خارج بود – مبدل به نوعي آرامش و تعادل در شخص مي‌گردد.
غیاب عشق و حضور مالیخولیا و افسرده گی، دامنِ بخش عمده‌ای از انسان‌ها را در پایان قرن گرفته است اما در این حکایت سخن از حضور عشق است.
  اول صفحه


 

یادداشت

لمپنیسم در ادبیات

درد حقيقت و لذت خودفريبى

زنجیری سست ، پایان این راه بی پایان

شعر

داستان

صمد بهرنگی و فریاد درد مشترک

ادبیات اینترنتی را جدی بگیریم

و اما داستان ناگفته این"داستان "

اعجاز ساز و كلام

معرفی کتاب

ارتباط با ما