سرسره

فتح‏الله بى‏نياز

رناتو تا حدى گيج و گول بود. آن قدر عقل داشت كه ديپلم بگيرد و در امتحان استخدامى قبول بشود. به عنوان يك كارمند هم، آدم خرفتى نبود، اما هوشمندى معمول را نداشت. چيزهاى ساده و معمولى را كم و بيش و با اندكى تاًخير و نقص، مى‏فهميد ولى از پنهانى‏هايى كه در پس نشانه‏ها و اشاره‏ها وجود داشت، سر در نمى‏آورد. حتى پيچيدگى رابطه آدم‏ها را نمى‏فهميد يا خيلى دير مى‏فهميد.
پنج سال پيش ازدواج كرده بود. زنش جوزپا بعضى وقت‏ها با او خوب بود و خيلى وقت‏ها بد. رناتو زنش را دوست داشت ولى عصرها از دستش ذله مى‏شد. از مدتى پيش، عصرها كه به خانه مى‏آمد، جوزپا بچه‏شان آنت را به او مى‏سپرد و مى‏گفت دخترك را به پارك نزديك خانه ببرد. آن روز هم جوزپا به او گفت: "زودتر ببرش كه به كارهايم برسم."
رناتو با خستگى گفت: "نا ندارم. حالم خوش نيست."
زن با تحكم گفت: "مى‏روى بيرون هواى تازه مى‏خورى، حالت جا مى‏آيد! زود!"
و با غيظ به رناتو چشم دوخت. مرد با اكراه دست بچه را گرفت و از آپارتمان خارج شد. همين كه در را بست، آنت گفت: "اول برويم پشت بام."
رناتو پس از رد و بدل شدن چند جمله، راه پشت بام را در پيش گرفت. از طبقه سوم و چهارم هم گذشت. چند لحظه بعد، با بى‏حالى روى بام ايستاد و با ذهنى تهى به ساختمان‏هاى مرتفع اطراف نگاه كرد. آنت كمى اين طرف و آن طرف جهيد و با همه چيز ور رفت. وقتى بازى‏اش را كرد، به پدرش گفت كه به پارك بروند.
از پله‏ها پايين مى‏آمدند كه رناتو ديد مرد بيگانه‏اى جلوى درِ آپارتمان‏شان ايستاده است. با اشاره دست به بچه فهماند كه ساكت باشد. لحظه‏اى بعد، جوزپا در را باز كرد و مرد، خود را داخل آپارتمان انداخت. آنت كه در پاگرد طبقه بالا ايستاده بود و اين صحنه را نمى‏ديد، با نگاه پرسشگرى به پدرش زل زد. رناتو كه رنگ بر صورت نداشت، آه عميق و بى‏صدايى كشيد. از فرط غم و ناراحتى داشت ديوانه مى‏شد. مى‏خواست فرياد بزند، اما نتوانست. فكرى به ذهنش رسيد كه به لحاظ سرعت، بى‏سابقه بود. با اشاره دست به دخترش فهماند كه راه بيفتد، بعد سرش را خم كرد و آهسته گفت: "حرف نزن. فقط بايست و نگاه كن."
دستش را روى دكمه زنگ گذاشت و منتظر ماند. بى‏نتيجه بود. غمگين، به دخترك نگاه كرد و دوباره دكمه زنگ را فشار داد. كسى جواب نداد. مى‏ترسيد فرياد بكشد و جوزپا را صدا بزند. دست آنت را گرفت و راه افتاد.
پايين، جلوى در اصلى ساختمان، باز هم ايستاد و زنگ زد، ولى كسى جواب نداد.
به پارك كه رسيدند، آنت دستش را بيرون كشيد و به طرف سرسره بزرگ دويد. رناتو روى يك نيمكت نشست و به فكر فرو رفت. به مردى فكر كرد كه حالا پيش زنش بود. يادش نيفتاد كه زن‏هاى همسايه چند دفعه كنايه زده بودند، حتى يادش نيامد كه چرا گاهى جوزپا حاضر نمى‏شود با او همبستر شود. فقط حس كرد كه آن مرد بايد با زنش سر و سرى داشته باشد. با خود گفت: "يك رابطه بد! خيلى بد!"
آن مرد، كارمند دون‏پايه يك شركت خصوصى بود. ساعت پنج كه از كار روزانه خلاص مى‏شد، طبق قرار تلفنى همان روز، به خيابان اصلى محل مى‏آمد و رو به روى كوچه، آن طرف خيابان، منتظر مى‏ماند تا جوزپا سرش را از پنجره راه‏پله بيرون بياورد. در اين دو سال، جاى ديگرى براى ديدن همديگر پيدا نكرده بودند.
هوا گرم بود. سر و صداى ماشين‏هاى عبورى، كلافه‏كننده و سرسام‏آور بود. رناتو با دهان باز و لب‏هاى خيس و نگاه مات، همچنان در گوشه‏اى نشسته و در خود فرو رفته بود. دلش مى‏خواست چيزى را خرد و نابود كند. دوست داشت كسى را با تمام قوا زير مشت و لگد بگيرد.
پارك كم كم خلوت شد. سه ساعت از آمدن‏شان مى‏گذشت. حالا رناتو پايين سرسره كوچك چندك زده بود و آنت بالا مى‏رفت، سر مى‏خورد، و در انتهاى سرسره، در دست‏هاى پدر جا مى‏گرفت.
چند پسر هجده - نوزده ساله شاد و سرخوش، شوخى‏كنان از كنارش گذشتند. شادى جوان‏ها بيش از پيش خونش را به جوش آورد. احساس كرد به او مى‏خندند. دستش را مشت كرد و محكم فشرد. گلويش خشك و تنش داغ بود. آنت هم مدام فرياد مى‏كشيد و بالا و پايين مى‏رفت. حالا رناتو همه جا بود جز آن جا، و همه چيز را مى‏ديد و مى‏شنيد، غير از چهره و صداى اطرافيان و از جمله دخترش را.
در يكى از آن سر خوردن‏ها، غيظ رناتو به اوج رسيد. ديوانه‏وار چيزى را كه در دستش جا گرفته بود، فشرد. آن قدر فشرد كه دخترك كبود و سرد شد.
رناتو خيلى دير متوجه دست خود و گلوى آنت شد. دستش را عقب كشيد و به جسد دختر خيره شد.

  اول صفحه



 

یادداشت

«جمال زاده» آغازگر ادبیات معاصر«ایران»

معصومیت انسان اولیه

جنایات وحکایات

جذب واقعیت در قلمرو شاعر

شعر

داستان

گم شدگان تاریخ و تاریخ گم شدگان!

تأملی در باب غزل پست مدرن

نمایشی که یک تخته اش کم است

زبان، هنر آفرينش

معرفی کتاب

ارتباط با ما