شعر


محمود معتقدی
در پچ پچ کبوترها /کسی به صحنه شلیک می کند


شاید
   نا م آن همه مرگ
انگا ر
 سهم عکس ها ی تو بود
آنجا
  صف کوچه ها ی بی د رخت و
  شا نه ها ی برفی
که هنوز
گورستا ن ها ی خند ه را
د ر ما
دونیم می کنند


دیکتاتورها و
غروب ها ی نشسته تما شا ی
د ر باران و
   سر گیجه ها ی تیغ
چه
بی سطرو
بی چراغ
  چشم سه شنبه ها ی تو
به تاراج می روند



نگاه کن
برما
چگونه
می وزند
  تصویرشمشیر ها ی آبی و
سرخ


راستی
این کودکا ن همیشه مست
در گذار کدام
پا ییز ها ی زیستن و
باد
از دست ها ی روشن تو
عبور می کنند


آنکه
خنجرش
دوباره
برپا می شود
یا د ها ی ترا
هرگز
به توفا ن ها ی خاطره
باز نمی گوید



دیکتاتورها
دریا ی حلقه ها ی زمستانی اند
د رجمهوری رنگ ها
  طناب ها زرد ند و
دارها
بنفش و
بنفش
ایستا د ه می آیند



اینا ن
پس
چگونه
می میرند



پرچم ها ی واژگون و
  سقوط ها ی شبا نه
می پوسند و
در پچ پچ کبوتر ها
کسی
به صحنه
شلیک می کند




نگا ه کن
  روزنه ها ی مرگی چنین و
آشوب جنا زه ا ی
گمشد ه
میا ن سیاره ها ی دوزخ و
خاک
دور مانده عصر ها ی تاریخ و
عشق




نگا هش کنید
مثل تو
شاید
رنگ کلا ه اش
تا
  مرزها ی ایران و
چین
هنوز
جا مانده است
لطفا
 پشت این رسانه ملی را
 خا لی کنید
زیرا
آسا ن ترین دروغ هم
کاری نکرد

دی 85

*--------------------------------------------*

محمود کویر

روز واقعه

وماه جیغ می کشد.
خون خسوف
بر کاکل ابلیس می پاشد.
وزمین، سرشکسته می گرید
و طاعون برایش پیراهنی زرد می بافد
و مردان سر بریده
زنان بی گیسو را
در کوچه های جذام دنبال می کنند
و کودکان بی زبان
در میدان های باد می دوند
و جسد های خسته
با چشمانی از موریانه و هلاهل
بر دارهای خویش
مویه می کنند.
پروانه ای سپید، اما
دلباخته به کاکل رنگین کمانی
در کوچه های شبدر
از شاخه های شعله ور بالا می رود.
***
*--------------------------------------------*

علی صالحی بافقی

"خطوط"
خط مي زنند صورتم را زمين و زمان.
من امٌا مسئله اي نبوده ام هيچگاه،
سوال نيستم هرگز براي هيچكس.
پاسخي كوتاه و مثبتم به جهان،
يك جوابِ ساده تر از آري؛
پلك بر هم نهادني سرخوش و مطمئن؛
تاييد اعتراف به مرگ : آفرينش !
من هر ثانيه پشتِ پلكهايي به دنيا ميآيم
پشتِ پلكهايي ميميرم
زير تيغِ زمين و زمان بر چهره ام، گندم ميكارم
بر داغهاي سينه ام، نان ميپزم
در دهانهاي گرسنه، نان ميشوم
امٌا آه حتٌي به ياد نمي آورم كشيده باشم هرگز؛
نه به وقت ميلادم
نه به وقت زيستنم
نه به وقت پختنم
نه به وقت جويده شدنم
نه به وقت مرگم.

زيستن را با الفبايي ديگرگونه مينويسم امٌا
خط ميخورم.

بگو !
بگو چه ميخواني از اين خطوط كه هر روز، پُر رنگ تر ميشوند بر چهره ام؟



 

یادداشت

«جمال زاده» آغازگر ادبیات معاصر«ایران»

معصومیت انسان اولیه

جنایات وحکایات

جذب واقعیت در قلمرو شاعر

شعر

داستان

گم شدگان تاریخ و تاریخ گم شدگان!

تأملی در باب غزل پست مدرن

نمایشی که یک تخته اش کم است

زبان، هنر آفرينش

معرفی کتاب

ارتباط با ما