جذب واقعیت در قلمرو شاعر
 
فریدون حیدری ملک میان
molkmian@yahoo.com
 
نگاهی دوباره به «آن دست رود و در میان درختان» اثر ارنست همینگوی
روزنامه لوماتن روز جمعه 14 اوت 1981 یادداشتی با عنوان «استاد همینگوی» به قلم گابریل گارسیا مارکز چاپ کرد که در بخشی از آن آمده بود:«بازی کنایه آمیز سرنوشت براستی حیرت آور است که زیباترین و انسانی ترین اثر همینگوی کم‌تر از همه موفق شده باشد: سخن از «آن دست رود و در میان درختان» است. همینگوی چنان که بعدها توضیح می دهد داستان ابتدا به شکل قصه ای بود، اما در جزئیات شکل رمان سر در گم ماند. پذیرفتن این همه نقص و اشتباه در ساختار ادبی از سوی خبره ای تا این حد فرزانه، و گفتگویی تا این حد ساختگی و حیله گرانه نزد یکی از درخشان ترین اربابان فن گفت وگو در تاریخ ادبیات، دشوار است. وقتی در سال 1950 کتاب به چاپ رسید، نظر منتقدان از فرط ناعادلانه بودن بیرحمانه بود. همینگوی رنجیده و احساس کرد که زخم کهنه‌ای سر باز می کند. از هاوانا با تلگرامی که از سوی نویسنده ای با شأن و مقام او شایسته نبود، از خود به دفاع برخاست. این رمان نه تنها بهترین رمانش، بلکه همچنین نزدیک ترین رمان به شخصیت خود او به شمار می رود، چون در شروع پاییز مردی نوشته شده، مالامال غم چاره ناپذیر سال های از دست رفته و هشدار اندوهگینانه ی سال های انگشت شماری که از عمر در پیش داشت. نه هیچ یک از کتاب های دیگرش تا این اندازه او را در بر می گیرد و نه با این همه لطف و زیبایی احساس ژرف زندگی و آثارش را در اختیار خواننده می گذارد؛ احساس بیهودگی پیروزی را. مرگ قهرمان که آن همه ساده و آرام است، اعلام خودکشی اش در لفاف رمز و اشاره بود. »
بیست و هفت سال پیش از آن یعنی در تاریخ 14 نوامبر 1954 پرویز داریوش، مترجم ایرانی، در مقدمه ای که بر ترجمه‌ی خود از رمان «آن دست رود و در میان درختان» نوشته بود، زیرکانه اشاره کرده بود:«این کتاب، که ترجمه‌ی عنوان اصلی آن به فارسی «آن سوی رودخانه و در میان درختان» است، (البته داریوش به زعم خودش با تداعی یک مصراع از رباعی حافظ، نام آن را گذاشته بود:«به راه خرابات در چوب تاک») از بدو انتشار در زبان اصلی مواجه با انتقادهایی سخت و شکننده گردید. بسیاری از منتقدان در آن اثری از هنر آفریننده و آفرینش هنری ندیده اند. آن را نوشته‌ای به منظور بهره برداری از شهرت قبلی و وجود بازار مسلم خوانده اند. هیچ منتقد بزرگی، تا حدی که این راهنما اطلاع دارد، نخواسته است در خلال فصول کتاب برق هنر را که سراسر کتاب را درخشان ساخته است ببیند، یا اگر دیده است آن را چنان کافی و جامع نیافته است که قسمت های مظلوم و نایاب را –اگر هست- در پرتو آن برق نادیده بینگارد.
از جانب دیگر، کتاب «پیرمرد و دریا» هم از ابتدای ورود در عالم مطبوعات، پیروزی بلا منازعی به چنگ آورد. حتی آن منتقدان، که بدو انتشار آثار همینگوی، به روی وی تیغ کشیدند و کار او را شاید با نمودار مسلمی از تصدیق بلا تصور، سطحی و سبک خواندند، این بار سپر انداختند. این کتاب، به نظر این راهنما (داریوش) مفهوم مخالف سراب بود: در واقع، آن چه از دور سرابی فریبنده می نمود، از نزدیک دریائی گود و پر دُر بود. آب چندان زلال و صاف بود که منتقدان را، به دنبال گوهرهایی که در ته داشت، در خود کشید و ایشان چندان غوطه خوردند که هر بار سر از آب در آوردند چیزی جز نعت و تحسین بیرون نریختند. و این امکان هست که در این اجبار راه خطا نرفته باشند.
این راهنما کتاب «پیرمرد و دریا» را هم چنان که نموده شد دیده و کتاب را هم سطح و هم طراز «پیرمرد و دریا» یافته بود.»
اینک به جرعت می توان – اگر نه با اظهار فضل که با غروری شایسته – اعلام کرد که در این دریافت از این اثر خاص همینگوی، به گونه ای تحسین برانگیز پرویز داریوش حتی پیشکسوت گابریل گارسیا مارکز بلند آوازه است. به هر حال داریوش بیست و هفت سال جلوتر از مارکز برق هنر را در این کتاب همینگوی دیده و حتی با جسارتی کم نظیر بر خاص بودن آن صحه گذاشته بود.
از سوی دیگر، مارکز اگر چه کشفیات ادبی این چنین و صد البته از نوع ویژه ی خود همیشه در آستین دارد، اما برای این کشف خود البته فرصت زیادی هم داشته است: یعنی نزدیک به سه دهه. حال آن که داریوش تنها چهار سال بعد از چاپ اول متن اصلی کتاب در 1950 از درک و دریافت خود سخن می گوید.
و هنوز یک چیز دیگر را هم باید در نظر گرفت: مارکز زمانی که این چنین درباره ی «آن دست رود و در میان درختان» داد سخن می دهد، درست 54 ساله است، مجرب و بسیار مشهور در سراسر عالم و نیز در آستانه ی گرفتن جایزه ادبی نوبل سال 1982م.
اما داریوش وقتی مقدمه‌اش را بر کتاب همینگوی می‌نوشت، جوانی دوستدار و دلمشغول ادبیات بود که تنها 32 سال بیش‌تر نداشت و ... شاید در خود کشورش ایران هم هنوز به سختی شناخته‌ بود. ارزش کار داریوش حتی موقعی بیش‌تر معلوم و محرز می شود که اتفاقاً بر ایرانی بودن وی تأکید کنیم و به یاد داشته باشیم که طرح چنین بحث جسارت آمیزی آن هم در آن زمان (1954م=1333 ش) در مقیاس روی هم رفته محدود جغرافیای فارسی زبان حکایت از نبوغی نادر و ویژه داشت. حداقل این

داریوش بیست و هفت سال جلوتر از مارکز برق هنر را در این کتاب همینگوی دیده و حتی با جسارتی کم نظیر بر خاص بودن آن صحه گذاشته بود
که در آن زمان بحث‌هایی از این دست در محافل ادبی ایرانی چندان جایی نداشت.(مگر استثنائاتی انگشت شمار و از سنخی دیگر: هم چون ترجمه و معرفی فرانتس کافکا نزد فارسی زبانان برای اولین بار توسط صادق هدایت . هدایت درآن سال ها حتی جیمز جویس را نیز به خوبی می شناخت و قدر مسلم «اولیس» را خوانده بود، هم چنان که فیلم «مطب دکتر کالیگاری» را دیده بود!)
مع هذا در این جا هیچ قصد آن نیست تا از داریوش در مقام مترجم تجلیل ویژه ای صورت گیرد. تردیدی نیست که او مترجمی به گزین بود. شمار بسیاری از آثار بزرگ ادبی غرب نخستین بار به قلم او به فارسی درآمده است: از «داستان مردی که مرده بود» اثر دی. اچ. لارنس گرفته تا «جف سیاهه» اثر تئودور درایزر، «سیذارتا» اثر هرمان هسه، «خانم صاحبخانه» اثر فئودور داستایفسکی، «عشق و نفرت» اثر ژان باتیست رسی، «دوبلینی ها» و «سیمای مرد هنر آفرین در جوانی» اثر جیمز جویس، «آوای وحش» اثر جک لندن، «موش ها و آدم ها» و «چمنزاران بهشت» و «ماه پنهان است» اثر جان اشتاین بک، «مائده های زمینی» اثر آندره ژید (همراه با جلال آل احمد)، «پرواز شبانه» اثر آنتوان دوسنت اگزوپری،«سایه گریزان» و «وزارت ترس»اثر گراهام گرین،«خیزآب ها» و «خانم دالووی» اثر ویرجینیا وولف، «عشق جاودانی است» اثر وایت هد، «انجیل یهودا» اثر هنریک پاناس، «ماه و شش پشیز» اثر سامر ست موآم، «تسخیر ناپذیر» اثر ویلیام فاکنر، «داشتن و نداشتن» و «به راه خرابات در چوب تاک» اثر ارنست همینگوی و...
داریوش در دانشکده های ادبیات و حقوق تهران و سپس دانشگاه کالیفرنی در برکلی تحصیلات خود را به پایان رسانده بود و از زبان های انگلیسی، فرانسه و عربی ترجمه می کرد. البته ترجمه های داریوش ممکن است از قوت و ضعف بسیاری برخوردار باشد. ممکن است خوشایند برخی چون دکتر عبدالرحمن صدریه باشد و ممکن است برخی دیگر هم چون صالح حسینی گاه ضمن نظر داشتن به ترجمه ی داریوش با توجه به متن اصلی تغییراتی را درآن لازم ببینند. به عنوان نمونه قسمت آغازین «خانم دالووی» نوشته ویرجینیا وولف:
«خانم دالووی گفت خودش گل خواهد خرید.
چرا که لوسی کار خودش را از پیش بریده بود. درها را از لولا در می آوردند؛ کارگران رامپلمیر می آمدند. کلاریسا دالووی اندیشید که، و بعد از همه چیز، عجیب صبحی – تر و تازه مثل آن که بر کناره به دست بچه ها داده باشند.
چه تفریحی! چه کیفی ! چرا که هر وقت با اندک غژغژی، هم اکنون نیز به گوشش می خورد، پنجره های سر تا سری را باز می کرد و در هوای باز به بورتن می زد، این گونه به نظرش می رسید. چه ترو تازه، چه آرام، هوای صبح زود، البته، از این آرام تر بود؛ به گونه ی روی هم افتادن دو موج؛ به گونه‌ی بوسه‌ی خیزاب؛ خنک و تیز و با وجود این (برای دختری هیجده ساله، که او آن وقت بود) سنگین، همراه با این احساس، همان گونه که کنار دریچه‌ی گشوده ایستاده بود حس می کرد،چیزی ناخوش در شرف وقوع بود؛ در آن حال که به گل‌ها نگاه می کرد، و به درخت ها که دود میانشان می‌پیچید و بر می‌شد، و زاغچه‌ها خیز بر می‌داشتند و باز می‌نشستند؛ آن قدر می‌ایستاد و نگاه می‌کرد تا پیتر والش می‌گفت:« میان سبزی‌ها به خودت فرو رفته‌ای؟» - همین بود؟- یا :«من آدم ها را به کلم گل ترجیح می‌دهم»، -یا این بود؟ این حرف را حتماً یک روز صبح وقت ناشتایی که کلاریسا به روی ایوان رفته بود زده بود –پیتر والش. پیتر والش یکی از همین روزها از هندوستان باز می گشت...» (ترجمه پرویز داریوش)
«خانم دالووی گفت خودش گل ها را می خرد.
چرا که لوسی کارها را برای او بریده بود. درها را از لولا در می آوردند: کارگران رامپلمایر می آمدند. کلاریسا اندیشید: اما بعد عجب صبحی- تر و تازه مثل آن که بر کناره به دست بچه‌ها داده باشند.
چه تفریحی!چه کیفی! چرا که هر وقت با اندک غژغژی، که هم اکنون نیز به گوشش می خورد، پنجره های سرتاسری را باز می کرد و در هوای باز به بورتن می زد، این گونه به نظرش می رسید. چه تر و تازه، چه آرام، هوای صبح زود چه تر و تازه، البته از این هم آرام‌تر بود؛ مانند ضربه‌ی موج؛ بوسه‌ی موج، سرد و تمیز و در عین حال (برای دختر هیجده ساله ای که او بود ) موقر، و در همان حال که کنار پنجره‌ی باز ایستاده بود؛ حس می‌کرد که چیزی ناخوش در شرف وقوع بود؛ و به گل‌ها نگاه می کرد و به درخت‌ها که دود میانشان می‌پیچید و بر می‌شد و زاغچه‌ها فرا می‌رفتند و فرو می‌آمدند؛ آن قدر می‌ایستاد و نگاه می‌کرد تا پیتر والش می‌گفت:« میان سبزی‌ها به خودت فرو رفته‌ای؟» - این را می‌گفت؟- «من آدم‌ها را به کلم گل ترجیح می‌دهم» - یا این را؟ لابد او یک روز صبح سرناشتایی که کلاریسا به ایوان رفته بود این حرف را زده بود – پیتر والش. یکی از همین روزها از هندوستان باز می گشت...»
(متن تغییر داده شده توسط صالح حسینی)
باری، داوری در نوع و شیوه ی ترجمه ی پرویز داریوش باشد به عهده ی خبرگان این فن. الا این که صاحب این قلم نمی تواند درک کند که چه اصراری است که داریوش هنگام ترجمه ی رمانی هم چون «خانم دالووی» ژوئن و جولای را به خرداد و تیر برگرداند؟! مگر خواننده ی ویرجینیا وولف به این تغییر نیازی دارد؟ اگر چنین است، همان بهتر که اصلاً ویرجینیا وولف نخواند. این بدان می ماند که برای هر چیز معادلی ایرانی و فارسی بتراشیم: پس خانم دالووی هم بشود صغرا خانم، لندن بشود تهران، خیابان باند بشود خیابان لاله زار و... چطور است کل فضای انگلیسی رمان را به فضای ایرانی برگردانیم؟ بیچاره وبرجینیا وولف!
برگردیم به «آن دست رود و در میان درختان»؛ برویم سراغ ارنست همینگوی. در بیست و چهار پنج سالگی نخستین آثارش را در پاریس منتشر می کند:«سه داستان و ده شعر» (1923)، «در زمان ما»(1924). ادموند ویلسون گویانخستین کاشف جدی اوست؛ طی مقاله ای درباره اش می نویسد:« اشعار همینگوی چندان اهمیتی ندارد، اما نثرش دارای امتیاز درجه اول است... . من متمایل به این فکر هستم که این کتاب کوچک (در زمان ما) بیش از هر چیز دیگری که درباره ی دوران جنگ به قلم نویسندگان امریکا نوشته شده حائز حیثیت هنری است.» پس از آن طی پانزده سال آثار دیگری از همینگوی منتشر می شود:«سیلاب های بهاری» (1926)، «خورشید هم چنان می درخشد»(1926)، «مردان بدون زنان»(1927)، «وداع با اسلحه» (1928)،«مرگ در بعد از ظهر» (1932)، «تپه های سبز افریقا»(1935)، «برف های کلیمانجارو»(1936)، «داشتن و نداشتن»(1937)، «ناقوس عزای که را می نوازند؟»(1940).
از سال 1940 تا 1950 همینگوی اثری منتشر نمی کند. ده سال را به سکوت سر می کند. سکوت در هیأت یکی از مشهورترین نویسندگان جهان و با این اندیشه که رمانی بزرگ بنویسد. پیداست که منتشر نکردن به معنی منفعل بودن او نیست. چرا که با تحمیل انضباطی سخت برخود هر روز صبح پشت میز کارش می نشیند و دست کم روزی چهار ساعت می نویسد.
سر پنجاه سالگی است که همینگوی دوباره می خواهد از «عنوان قهرمانی» خود دفاع کند. سکوت ده ساله خود را می شکند و «آن دست رود و در میان درختان» را منتشر می کند. داستان روزهای آخر زندگی سرهنگ کانتول ، ژنرال امریکایی، که بر اثر فرمان های ابلهانه ی فرماندهان ارتش امریکا در جبهه ی اروپا لشکرش را از دست داده و به درجه ی سرهنگی تنزل یافته است. «آن دست رود و در میان درختان» داستان عشق سرهنگ به یک دختر اشراف زاده ایتالیایی و سکته قلبی و مرگ او هنگام بازگشت از شکار مرغابی است در چند روز بعد.
نجف دریا بندری در مقاله ی 90 صفحه ای خود «ارنست همینگوی: یک دور تمام» اندکی بیش از 6 صفحه را به «آن دست رود و در میان درختان» اختصاص می دهد. او هرگز آن چنان که داریوش و مارکز به وجد آمده اند درباره ی این رمان همینگوی سخن نمی گوید. شم ادبی او برق هنر را در «پیرمرد و دریا» می بیند و بس. تو گویی درست برخلاف مارکز که در مقاله اش«استاد همینگوی» حتی یک بار هم به« پیرمرد و دریا» اشاره نمی کند! با وجود این، دریابندری که عشقش این است «همینگوی» را «همینگ وی»بنویسد، درآن 6 صفحه اطلاعات جامع و خوبی به خواننده می دهد. اگر چه معتقد است:«سمبولیسم خود سرانه ی «آن سوی رود و درمیان درختان» نیز، مانند افت آگاهی اجتماعی آن، نشان دهنده ی یک دوره ی سستی و انحطاط در کار نویسنده است.
همو می نویسد:«رمان «آن دست رود و درمیان درختان»، که باز ساختمان آن بیش تر به داستان کوتاه می ماند، از سه صحنه یا سه «عنصر» تشکیل می شود: عشق بازی سرهنگ کانتول و کنتس رناتا در «گوندولا» (قایق ونیزی)، شکار مرغابی، و مرگ سرهنگ. دراین صحنه ها «نوشته ی» خوب (آن چه یاد آور بهترین روزهای همینگوی است) وجود دارد، اما هیچ کدام آن ها نمی توانند بار رمان را بر دوش بکشند. روشن است که نویسنده می خواهد این بار را بر دوش معنای «باطنی» عناصر داستان بگذارد. به این دلیل، مسأله باطن یا «سمبولیسم» این رمان اهمیت پیدا می کند. این نکته ای است که مدافعان این رمان پیش می کشند –چون این رمان مدافعانی هم دارد. کارلوس بیکر، یکی از مدافعان «آن دست رود و درمیان درختان» است و دراین باره می نویسد:
[در حالت ذهنی بسیار حساس سرهنگ کانتول همه ی جزرها و مدها و رودها و کانال ها، همه ی قایق ها و گوندولاها و گوندولاران ها، همه ی پل ها و مهار بندها در این شهر زیبا معنای خاصی دارند. باد شمال و کوه های دور دست پوشیده از برف، کنتس رناتا و تصویر چهره اش و زمرد های موروثی اش، بارها و هتل و مجامع قدیمی ونیز، همه برای سرهنگ بیش از آن چه بیان می کند معنی دارند. اما برای کسانی که به اشاره اکتفا می کنند، این رمان نشان دهنده ی جذب کما بیش مطلق محتوای «واقعیت» است در قلمرو شاعر، ولذا در قلمرو همدلی.]»
دریا بندری ظاهراً قبول دارد که نمونه های این گونه «جذب واقعیت در قلمرو شاعر» در «آن دست رود و در میان درختان» فراوان است، اما خود هرگز مجاب نمی شود. چرا که او نیز بیش از پیش هم چون بسیاری دیگر شیفته ی طرح قلم اندازی است که همینگوی نخستین بار درآوریل 1936 در مقاله ای با عنوان «بر آب کبود» در مجله ی «اسکوایر» آن را نقل کرد و پانزده سال بعد احساس کرد که برای پروراندن آن آمادگی دارد. آن گاه فقط طی شش هفته کتاب را نوشته بود؛ کتابی کوچک اما بزرگ :«پیرمرد و دریا» .
 

  اول صفحه



 

یادداشت

«جمال زاده» آغازگر ادبیات معاصر«ایران»

معصومیت انسان اولیه

جنایات وحکایات

جذب واقعیت در قلمرو شاعر

شعر

داستان

گم شدگان تاریخ و تاریخ گم شدگان!

تأملی در باب غزل پست مدرن

نمایشی که یک تخته اش کم است

زبان، هنر آفرينش

معرفی کتاب

ارتباط با ما