نمایشی که یک تخته اش کم است
بهنام ناصح
یادداشتی به نمایش دنیای دیوانه دیوانه دیوانه (نویسنده و کارگردان
بهزاد فراهانی) نمی دانم تا کنون صدای برخورد جسم سنگینی از
جنس گوشت و پوست را از ارتفاع 2 متری با زمین شنیده اید اگر نه،
«تاپ» یا چیزی شبیه این است و اگر آن جسم سنگین آدم باشد لابد خیلی
دردش می آید و اگر ما هم که بیننده این واقعه و شنونده این صداییم،
آدم باشیم لابد خیلی متاثر می شویم و احیاناً به کمک آن بیچاره می
رویم؛ اما ما در آن سالن تاریک نه تنها از جای خود جم نخوردیم بلکه
قاه قاه هم خندیدیم. شاید چون تاریک بود و آن بنده خدا را نمی
دیدیم . قضیه از این قرار است که یکی از متصدیان صحنه که کار تغییر
دکور را به عهده داشت از فرط عجله و تاریکی از بالای سن به پایین
پرتاب شد و بعد آن طور که از ظواهر برمی آید چهاردست و پا خود را
از پله ها به بالای سن رساند و صحنه را ترک کرد. شاید اگر در زمان
دیگری بود دست کم ادب حکم می کرد که ساکت باشیم و آن را نادیده
بگیریم اما ما خندیدیم چرا؟ آیا با این کار فقط می خواستیم کمی
بخندیم؟ شاید هم می خواستیم دق دلیمان را یک جوری خالی کنیم؟ آیا
انتظار از نمایشی که تصور می رفت خنده دار یاحداقل جذاب باشد ولی
نبود موجب این واکنش نبود؟ هرچه بود ما خندیدیم و اکنون امیدوارم
آسیب جدی ای به جسم و روح دوست زحمت کشمان در تاریکی ها وارد نشده
باشد. من خودم به شخصه ترجیح می دهم اگر قرار باشد جانم را در سر
نمایشی از دست بدهم، نمایش موفق تری باشد.
*
رو حوضی، تخته حوضی، لب حوضی نام هایی بودند که از بچه گی می شنیدم
و همیشه حوض کوچک خانه مادربزرگم را با
ماهی
های قرمز به یاد می آوردم ولی نمی دانستم نمایشی با پسوند این نام
ها چطور نمایشی هست. تقصیری هم نداشتم سال ها بود این گونه نمایش
ها از مجالس و محافل رخت بربسته بودند بعدها دانستم این ها نمایش
هایی بودند که اغلب در عروسی ها با قرار دادن تخته بر روی حوض ها و
ساختن سن و با استفاده از داستان های فکاهی به همراه ترانه های
عامیانه بشکن و بالایی ، ساعاتی مردم را به خود مشغول می کردند و
می خنداندند؛ معمولاً سیاه و حاجی دو شخصیت اصلی آن بودند و غالب
دیالوگ ها به صورت فی البداهه صورت می گرفت، همیشه قضایا ختم به
خیر می شد و... . سال ها است از این سیاه ها جز به صورت حاجی فیروز
که دم عید پیدا می شوند نشانی نمی یابیم کسانی که در طول سال
احتمالا ماشین شورهای سیار ، اسپند دودکن ، فال فروش و بیش تر از
آن معتادهای کنار خیابانی اند که با کمی واکس، لباس قرمز و دایره
زنگی (یا به قول لهجه فصیح تهرونی داریه زنگی) جلو ماشین ها را می
گیرند و «ارباب خودم سامبلی علیکم»، « ارباب خودم بزبزقندی ارباب
خودم چرا نمی خندی» می خوانند در حالی که جماعت در فکر خرید و تمام
شدن پول شب عید، نه حال خنده که دل و دماغ نگاه کردن به این
موجودات را هم ندارند و اگر کسی سکه ای یا اسکناس مچاله ای هم از
پر شالش در می آورد نه از روی خوش باشی بلکه بیش تر از ترحم است و
اگر کمی دقت کنی شاید بشنوی که: ای بابا حاجی فیروز هم حاجی
فیروزهای قدیم.
اگرچه نمایش های تخته حوضی در اصل نمایش هایی سطحی، تکراری و در حد
نهایت تنها سرگرم کننده بودند اما امروزه (چند دهه ی اخیر) توجه
بسیاری از اهالی حرفه ای تئاتر را در کنار دیگر انواع نمایش های
سنتی از قبیل معرکه گیری، شمایل گردانی و تعزیه خوانی به خود جلب
کرده است انگیزه این رویکردها متفاوت است برخی پتانسیل های فراوان
این گونه های نمایشی را بهانه کار خود قرار می دهند، گروهی حفظ
آیین های سنتی، عده ای انگاره های پست مدرنی و ... اما کارهای موفق
در این زمینه به اندازه سیاه بازهای واقعی، انگشت شمارند.
بهزاد فراهانی در 62 سالگی هم چنان سر حال و قبراق روی سن ظاهر می
شود و پر تحرک و بازیگوشانه به این ور و آن ور جست و خیز می کند؛
بزنم به تخته، نمایش تخته حوضی بازی می کند ، آوازهای شاد می خواند
و در سر سودای کارهای جدید داد. خودش در بروشور نمایش عنوان می
کند:« وقتی در «سلطان مار» بیضایی با کاربردهای سکوی گرد «تخته
حوض» آشنا شدم و به دفینه ی آموخته های کودکیم تا آن روز در تعزیه
مراجعه کردم دل بستگی ژرفی را در خود احساس کردم و بعدها در اروپا،
زمان شاگردی «گروبر» دستیار «برشت» به دریافت های تلفیقی و زیبای
سبک و سیاق او در معنا رسیدم و در آمیزی همه را به چالش ذهن و عین
کشاندم احساس کردم در این میدان به مردم نزدیک ترم و ارتباطم از
این طریق به بیراهه نمی رود که هیچ ، چنته ام خالی نمی ماند. از
آغاز سال 50 تا امروز همیشه آثاری را تجربه کردم که رنگ و بوی
زندگی و رنج و پیکار خودم و یارانم را داشت و هر قالبی را که
انتخاب کردم. هم قد و قامت محتوای دست نوشته ام بود، هم فراخور
درکم از تخته حوض و تعزیه و برشت.»
نمایش در یک آسایشگاه روانی می گذرد که به قول خانم دکتر ساکنان آن
نه دیوانه که یک مشت روان پریشند و قرار است در قالب یک نمایش
زندگی خود را در معرض دید تماشاچیان بگذارند و دراین نمایش قرار
است زندگی واقعی و نمایشی بودن آن
در
هاله ای از ابهام باشد. گفت و گو با تماشاچیان، وجود راوی و...
قرار است القاء کننده سبک برشت و اجرای موسیقی،حرکات موزون و ...
قرار است یاد آور نمایش های تخته حوضی باشد یعنی قراری که فراهانی
با خود گذاشته است؛ فارغ از این مسئله که تماشاچی وقعی به هیچ کدام
از این حرف ها و قرار ها نمی گذارند و تنها در پی دیدن نمایشی جذاب
آمده اند نمایشی که پوستر زیبای آن نوید تئاتری از همه جهت حرفه ای
می دهد.
بی آن که بخواهم روح برشت را بیازارم یا دل فراهانی را بشکنم جا
دارد بگویم ای کاش کارگردان دنیای دیوانه ...»علاوه بر آشنایی با
سکوی گرد، کمی از شگردهای داستانی بیضایی را نیز آموخته بود تا حد
اقل با چند گره و اوج و فرود تماشاچی را مشتاق برای دیدن نمایش تا
به آخر نگه دارد. متاسفانه آفتی که این روزها اغلب نمایش ها،
مجموعه داستانها، رمان ها و بگذارید بگویم تمام محصولات هنری ما را
در بر گرفته، بسنده کردن به حداقل هاست چنان که گویی از پس اتمام
هر اثری به جای این که به معیارها ونمونه های جهانی یا دست کم به
حداکثر توان خود رجوع کنیم این سوال را از سر تساهل از خود می
پرسیم : «مگه این اثر من چی از این کارهای پیش پا افتاده ای که هر
روز تولید می شود کم تر دارد؟ پس چرا من کارم را اجرا یا منتشر
نکنم؟» مطمئن نیستم که فراهانی این سوال را از خود کرده باشد اما
مطمئنم متنی که نوشته به هیچ وجه همطراز بازیگریش و احتمالاً
کارگردانیش نیست.
سرم را می اندازم پایین و آرام در خیل جمعیت می آیم بیرون. یواشکی
نگاهی به چهرهایشان می اندازم تا رضایت و یا عدم رضایشان را از
دیدن نمایش درک کنم؛ چیزی در نمی یابم تنها صدای پیرمردی را می
شنوم که به همسرش آهسته می گوید: ای بابا نمایش هم نمایش های قدیم.

عكس:رئوفه رستمي

|
|
|