چند شعر از مختومقلى فراغى (۱۷۹۰ ـ ۱۷۳۳)
ميلادى – شاعر تركمن
ترجمه: رسول يونان
مختومقلى ، شاعر برجسته ادبيات كهن
تركمنستان است. شعرهاى او حول محور عشق و زندگى و طبيعت مىگردد.
اسبهايى كه در سوژه هايش مى دوند و غازهاى وحشى و صحراهاى دل انگيز
تركمنستان شعر او را زيبا و دلنشين كرده است. يكى ديگر از ويژگيهاى
شعر او بومى بودن است. به عبارتى مى توان گفت كه شعر مختومقلى
شناسنامه ادبيات كهن تركمنستان است. حالا مختومقلى در دهكده
«آقاتوقاى» به خواب رفته است.
شهره عالم
دوستان!
من دوستى دارم شيرين تر از جان
مثل روحى در هستى
پنهان
و بر همگان آشكار
بايدبه گذرگاه بشتابم
و بر سر راهش بنشينم
يار مى گفت:
من عاشقم را
با دست خود به قتل مى رسانم
اما قبل از آن
اندوه، مرا از پاى درخواهد آورد
اگر عاشقان ديگر
تنها پاى در زنجير زلفش دارند
دست و پاى من غمزده
در بندگيسوان اوست
انگاه كه او
در بزم ديگران سرحال و شاد است
يادى هم از من بكنيد
از من كه غريب و اندوهگينم
افسوس!
وقتى كه او سر مى رسد
چشمان من به خواب مى روند
و هرچه سعى مى كنم
نمى توانم آنها را باز كنم
چه خواب سنگينى!
به آنها كه
نام و نشان مرا مى پرسند
بگوييد:
يك غريب است
نامش مختومقلى
اهل سرزمين اترك
از تيره «گوكز»
كوه سونگى
اى كوه «سونگى»
كه محبوب منى!
كمركش تو
پر از درختان «دغدان» است
و ايلهاى «يموت» و «گوكلان»
در برابر دشمنانت مى ايستند
*
كريوه ها در توست
«قزل باير» كه دل انگيز است
و گله گله دامهايى كه
از چشمه خنكت مى نوشند
*
علفهاى تو
معطر و زيباست
هر دره تو به ايلى مى رسد
و كاروان هاى طويلى
از جاده «ناى باداى» مى گذرند
*
به سمت «اويلوق» مى رويم
براى ييلاق
هى مى زنيم به اسبهايمان
و به خلعتهايمان مى نازيم
وقتى كه در «تورايت» خرمن مى كوبيم
سفره هايت پر از نان مى شود
*
اما هى مختومقلى!
اين دوران گذراست
و ايل تو كوچيدنى است
روزگارت چگونه خواهدگذشت!؟
فصلى از يك شعر
يكى، نان براى خوردن ندارد
يكى، جا براى انبار كردن
يكى پيراهن ندارد
يكى در فكر شال ترمه اى است
اين جهان
تلى ازخاك است
در آن بعضى زنده اند
بعضى مرده اند
و هركسى حال و روز خودش را دارد
زمان دراز است و
عمر كوتاه
و بهار پادشاه فصلهاست
غازى كه در آسمانها پرواز مى كند
به دنبال آبگيرى مى گردد.
__ __ __ __ __
__ _______ __ __ __ __ __ __
__
عليرضا ذيحق
وبلا گ سنگها بودند و اما كتيبه ها نه
سازها همه كوك و آهنگي نه
ضجه اي شيرين بود
روز بود .
فرهاد و خسرو هم اگر بودند
به يغماي كوهي بود
عتيق و عقيق .
نازخند شيرين
دمي بود ودمادمي نه .
ترمه ، ديبا وزر نگار
با ارقام و آمار
وتاكي به پنهان باغ
عيشِ ممكن بود .
به روز وغمناك
وبلاگ ديروزم
بي سنگي واَنگي
مست شيرينم.
مرا كوهي به كوهان جاده ها نيست
بي رنگ و د لگيرم .
در پيچ و تاب خطهاي اين كاغذ خاك ميشوي
اينجا
كنار يكي از انحناهاي نرم
گوري منتظر صداي پاهاي تو است
اين آفريقاست
اين آسياست
اين اروپاست
چه فرقي ميكند
اين انگشت من است
كه معجزهها را به زور در اين يك انگشتانه دنيا جا ميدهد
در خيايانهاي خيس از باران
ماشينهاي پرشتاب
همهي گل روي لباس
كجا براي قدم زدن مناسب است
و لحظهاي سكوت
فارغ از تمام افسانههاي پير
و غولهاي ابله زنده
بگذار در يك ترانه
كه مشت ميكوبد به سر لحظهاي خلاصه شود
بگذار با بازي پسربچهها
با لباسهاي پشمي خاكستري
و شمشيرهاي چوبي
در كوچههاي گلآلود دويد
ميان سربازان واقعي
تانكهاي واقعي
فرماندهان واقعي
و سياستمداراني
كه سهمم از تمام سياستشان
اضطراب بود
سرگيجه
و تهوع
جايم در داستانهاي سارتر خالي است
كنار پيشخوان كافه
كنار يك ليوان آبجوي ولرم
و دلتنگيهايش براي « آني»
جايم در زير و بم بَيَل خالي است
و ساز اسلام
و سرهايي كه از داستان ساعدي
عبور پيرمرد روستايي را با سازش سرك ميكشند
بگو ساكت شوند
وگرنه چرا
تمام خدايان، پيامبران و داستانهايشان سر از جهنم درآوردهاند
بهشت را
تنها تا هفت سالگي در دستهايمان به وديعه ميگذارد دنيا
و بعد...
شكوفههاي گيلاس
باغهاي صورتي
زنان زيباي صبور ژاپني
چترهاي كوچك رنگي
لبخندهايي بر لب
ايستادهاند
سالهاست ايستادهاند
دوباره برخيزم يا نه؟!
اگر بشود اين هِرَم اندوه را بالا آورد.
ميدانم
ميشد يك دانهي كوچك شد
در رشتهي بلندي از تسبيح
تنها مشكل اين بود
كه ما
همديگر را دوست داشتيم
و نمي توانستيم
جلوي خندهها و گريههايمان را بگيريم
تنها مشكل اين است
كه ما
با همهي كبود روي بدنمان
هنوز
همديگر را دوست داريم
و هنوز
مثل بچه ها
ذوق ميكنيم
و يادمان ميرود
فردا،
اين خوب بُر نخوردن را
در دستهي منظم ورقها
خداي پوكر باز و سياستمدار
تلافي خواهد كرد.
__ __ __ __ __
__ _______ __ __ __ __ __ __
__
شعري از اسماعیل قنواتی
مثل همه ی کنار من ها
خیابان ها هم برای خودشان خودی هستند
با پوست های سیاه سفید ورم کرده
حمام رفته و آب ندیده ،ندیده ندیده
با این همه معشوقی که توی خود جا می دهند
راه می دهند به هر که رسید
و مثل سطرها همیشه اول و آخر دارند
هنوز مثل همیشه
مثل همه ی کنار من ها
بچه ی بچه ی
بیگلری ام
او که شهید شد
که مردم همه را دوست دارند
که روی خیابان دراز بکشد
روی پوست ترک خورده ی آن
تن نشست کرده اش
که تن ها گاهی
باید
جایی بنشینند
با نخ هایی که می دهند موشک ها به بالا می روند
چقدر بچه ی بچه ام
پا پتی ام ، گلوله ، توپ ، توی جوب
گل کوچیک که هیچ وقت بزرگ نمی شود
و برای گل همیشه گول می خورد
چه اتفاق های عجیبی
که توی خیابان ها نمی افتد
توی دلم
که مثل پل روی "خورکون" همیشه زنگ زده و کسی جوابش نمی دهد
هنوز سر قرارم هستم ولی
محکم
قدم بزن
با دوچرخه ، سه چرخه ، چهار پا
روی من راه برو
و دنبال معشوقت را بگیر
می لرزم و نمی لرزانمت
لوله هایی که تخلیه ی انسان های دیگرند
مغزم را می شویند
مثل آن هایی که قول داده اند
لایروبی ام کنند
دلم را رنگ بزنند
دستی به تنم بکشند
کنار آدم ها حسابم کنند
نِه ایطوری که فقط سِرُم ، سِرِ آدمی ِ
نِه ایطوری که نی یوبِه سِیلوم کنی
قول داده اند که
دیگ سه کچک ایخه ، دیگولکم سه کچک
هنوز مثل دیگ ، پریگ ، پس پریگ و تمامی گذشته های دور و نزدیک
دیگلکم
پانوشت: موشک : به بادبادک هم به زبان بومی موشک می گویند.
خورِ کون : خوری در بندرماهشهر که مردم بومی به آن خورِکون می
گویند.
نی یوبه : نمیشه
سیلوم کنی : نگاهم کنی
دیگولک : دیگ کوچک = قابلمه کوچک
کچک : بر گرفته از کچ به معنی گوشه – برای گذاشتن قابلمه بر روی
آتش سه سنگ برای نگه داشتن ظرف در سه گوشه از آن می گذاشته اند که
به آن کچک گفته می شود.
دیگ سه کچک ایخه ، دیگولک ام سه کچک : یک ضرب المثل قدیمی که در
بندرماهشهر از آن استفاده می شده است.
دیگ : در سطر قبل از سطر آخر به معنی دیروز
پِریگ : پری روز = دو روز قبل
پس پریگ : پس پری روز = سه روز قبل
__ __ __ __
__ __ _______ __ __ __ __ __
__ __
رضا آشفته
آسمان يك اقليم ناتمام
من از خود ياد مي كنم
به نام شاعري غريب و گمنام
شاعري كه بي رحمانه مي چكاند جوهر كلام
يا مرگ يا زندگي
مرا ببين كه با تو پياده گز مي كنم
نه يك رفتن بي نتيجه
و نه حريم ديگري را
شكستن
كبوتري مي پرد از نقطه ي سرخ
و مرگ گودالي است ژرف
دلتنگ نباش از من كه بيمارستان را نديده ام
وقت انقباض روح و فرار از خويشتن
مرا با خود مي راند راننده اي بر لبش يك شعر
جوشيده با فخر و طنازي كه شاعرم
سكوت را مي شكنم
براي او كه مرا با شعرم بر دلش مي كشاند
عكس هايم حافظه اي است قوي
در مذمت آدم ها و رنج ها
هي مي روم و بر مي گردم
اميدي با من است
و رنجي لبريز و گداخته در سينه ام
حيف از من كه مي ميرم
و چوبه دار را نمي بينم
در كناره هاي تاريخ بيهق
و رسالت من از تو دور مي زند
اكنون كه خفته اي مرنجان
پرندگان رهايش
بند بند
آسمان يك اقليم ناتمام
يك حسرت بغض اندود
عين القضات كه مي سوزاني بوريا را
تنت بر نفت شيهه مي كشد اسب يال افشان
بنفش آسمان و آب بر درگاه نيلوفران مغموم
رژه مي روند كبوتران سر بريده از وهمي تاريك
نگاهت را از من و آن قاضي ساده نپوشان
ما در حيرت خود وا مانده ايم كه چرا چنين ؟
حسرت را به درخت مي آويزيم و نامش مي شود گلابي
در گلو مي پرد هسته ي تلخ و درشت
همدان قديم را نمي دانم اما امروزش را تو بگو ؟!
تعريفي و تمجيدي شايد
يكه مي خورد گربه اي گريخته از آتش تن عين القضات دانا
و هيچ رسولي هم نمي خواهد گمراهي اش را به ياد آورد
در پيشگاه او ما خود را مي بازيم به رنگ سرخ عقيق
نداي شيطان را در دلش مرور مي كند
مردي كه از خود مي گذرد به راستي
و هيچ كوچه اي او را به باد نمي خواند
فقط يك زمزمه مي شود در خلوتش
مطمئن مي آيد
دار
آتش
برج
انتخابي نيست
مي ميرد او كه به راستي پر و بال مي گيرد
همه از ما
هيچ نا آشنايي بر غربت زمين بي تكرار نيست
بهانه مي شويم به راحتي يك جرعه آب
فرو رفته از باريك گردن درناها
و يك حسرت بغض اندود
نمي تركد بر دلم
به آهنگ سنگ هاي پرتاب شده بر گيسويم