آهو!
سبزیها زردند
آبیها دور
کنار چشمهی کوچک
چشمهای تو کو؟ « معصومه ضیایی، ماندگار ، دی، 86 »
یک اتفاق خوب در شعر معاصر افتادهاست و آن دریافت از خود است در
هویت لمس شدنی، و دیگر اینکه به آرامی از بین تمام بده بستانهای
پر هیاهو راه خود را تغییر داده و به وضعیت انسانیِ گوینده و
خواننده نزدیک شدهاست. گویی که شاعر و شعرش با خود
آشتی کرده و
چهرهای انسانی از خود را در برابر دیدگان مخاطب به نمایش
میگذارند، خودي تعميم يافته به تمام خودهايي كه در اين دستگاه
زباني قرار ميگيرند، این شعر است که در هر کنش و واکنشی در زبان
گوینده و ذهن خواننده این تولید تصویر و زایش حس را تعمیم داده و
به حركت ميگيرد.
شاعر زبان کارش را یا میشناسد و یا نه، توانایی این دستگاه زبانی
را دریافتهاست و خود قدرت ساخت و ساز در این دستگاه را دارد یا
نه. درواقع یا میتواند در شعر خود از سازههای زبانی بهره ببرد و
ساختاری بسامان را به بازی بگیرد و خواننده را دراین بازی شریک کند
و یا نمیتواند. که در این صورت به تصویرهای کاربردی پناه میبرد
که زبان تمثیلی یا کد شدهای هستند و با همان بار کلام، شعر امروز
خود را میسراید. شعری که شاعر خود به خوبی میداند تصاویرش را از
کجای بایگانی ذهن خود و زبان کدام شعر به وام گرفته است. و یا به
اعتبار ساده نویسی، در اولین سطحهای کلام و نمایش تصویر، کاملاً
سترون میشود.
کارنامهی شعر معاصر و شعرهای سرودهشده خود گواه این است که تا چه
اندازه رویکرد شاعر به زبان خاصی که خود به آن رسیده، توانسته است
کارش را در عرصههای بهتری به نمایش بگذارد. و این رسیدن به زبان
در تجربهی عمیق شاعر از دریافتهای امروزین است که میتواند برای
انتقال تصاویر و مفاهیمش به او کمک کند. درواقع تفاوت بین شعر خوب
و بد، حداقل از یک منظر در همین نکته شروع میشود که زبان شعر آیا
توانایی ارتباط برقرار کردن دارد یا نه؟ آیا شعر، شعر است یا
خطابه، موعظه، تبلیغ، شعار ، اعتراضهاي به روز و مرثيه و.. ...
نه اینکه اینها هیچ کدام موضوع شعر نیستند اما با کدام تصویر، زبان
برخاسته از كدام تجربه و دريافت و در چه بستري از حركت، قرار است
در شعر حضور بیابند؟. تفاوت کار خوب و بد لااقل در اولین برخورد با
شعر و پذیرفتن یا نپذیرفتنش در همین تلنگر زبان است. شعرهای خوب
معاصر، نه همهی شعرهای سروده شده، دارای یک خصلت همگانی در
اندیشهی شاعر بودهاند. شاعر جداي از تجربهي خود نبودهاست و در
اولين حضورش در شعر نه مبلغ بوده و نه مصلح و نه... . وظیفهی شعر
چیست؟ آیا اصلاً قائل به پذیرفتن وظیفه برای شعر باید باشیم و يا
ترجیح میدهیم شعر چهرهی انسانی خود ما را داشته باشد یا نقاب
پوشی دانا باشد که قرار است با انگشت اشاره چیزهایی را نشانمان
دهد؟
و بسیار اما و اگرهایی که شاعر را به ارزیابی کار خود وادار
میکند. و شاید یکی از دلایلی که شعر معاصر دائم در حال تجربه است
تا شعری خوب و شاعری موفق از این بین بیرون بیاید یکی همین نکته
است که ادبیات در کل و شعر در جزئی از این مجموعه، فارغ از قیل و
قال ها و اسم و رسم ها، خود به غربال زبانی دست زده و در آرامش و
سکوت به ساخت و پرداخت این سازه که درک و دریافتهای هستی شناسی
خود را دارد، دست بکار شدهاست.
با این توضیح به شعرهای ماندگار برگردیم و بحث زبان و ساخت تصویر
را در ارائهی فضا دراین سازهی زبانی در چند مورد با یکدیگر نگاه
کنیم لازم به گفتن است این نوشتار تنها براساس شعرهایی است که از
فروردین 85 تا دی 86 در ماندگار گذاشته شده است، و البته جدای از
شعرهایی که در یکی از انواع کلاسیک بودهاند.
با خواندن شعرهاي ماندگار به دو زبان اصلي در شعرها برخورد
ميكنيم. يكي زباني آركائيك با همان تصاوير و كدهاي شناسايي و
ديگري زباني سادهتر و كاربردي تر. دراين بين شعرهاي بسياري شكل
گرفته كه گاه تنها در يكي از اين دو زبان شكل گرفتهاند و گاه شاعر
بين اين دو، دانسته يا ندانسته چرخيدهاست. چرخشي كه غالباً باعث
خيزش شعر نشدهاست و يا شعر را به تصاوير خطي و تك بعدي تبديل
كردهاست.
با شعري از خانم ضيايي نوشتار را شروع كردهام و با آوردن نمونهي
ديگري از كار ايشان به شعرهاي ماندگار نگاه ميكنيم.
تكرار حتي در يك شعر كوتاه هم گاه بكر بودن فضاي ديگر واژگان را
تحت تأثير قرار ميدهد و بار حضور آنان را كمرنگ ميكند.
در شعر بدبيني، دوبار آوردن تاريك تاريك قدرت حضور مرگ را در سطر
دوم كه خود تداعي همين تصوير است، يعني با مرگ چيزهايي مانند بسته
بودن، سياهي و حرام شدن و از بين رفتن به شعر پا ميگذارد، را
كمرنگ ميكند و اينكه چرا شاعر دوبار با آوردن تاريك تاريك ورود
مرگ را اعلام ميكند، كمي دريافت شعر را با ابهام همراه ميكند.
و در شعر خواب و خاطره، حركت شعر تا انتها با سطرهاي اشباع از
تصوير و حس تا پايان با شعر حركت كرده و فضا را در نيستي ملموس شعر
ثابت ميكند.
اوج شعر با چيدن ماه پژمرده و لبخندي شايد تصنعي ما را به دريافت
حس و لمس تصويري ميبرد كه همان گذر از تصويرهايي است كه نيستند.
تو آمدهاي / از كنارههاي شب / و خواب و خاطره را نوشيدهاي / تا
جرعهي سحر / ماه پژمرده را ميچينم / لبخند ميزني! /
به آغاز خيلي خوب يكي از شعرها نگاه كنيم:
شعري از محمدعلي شاكر، دي ماه 86، ماندگار
‹ خوني اگر بريزد/ دلي اگر سياه شود/ خدايي بميرد و/ عاشقانهاي
رها شود/ اين سفري نيست كه انتهايش تو باشي/
با خواندن شعرهاي ماندگار به دو زبان اصلي در شعرها برخورد
ميكنيم. يكي زباني آركائيك با همان تصاوير و كدهاي شناسايي و ديگري زباني
سادهتر و كاربردي تر
حركت در زبان از جزء به كل و برگشت دوباره از مرگ به سمت زايش و از
زايش به سمت رهايي و در آخر در سطر پنج شاعر كلام را به يقين
ميرساند و بزرگي فضا را در خلاء پيش رو بي هيچ جاندار و حركت
وتصويري رسم ميكند در واقع فضا براي حضور شعر آماده ميشود و ضربه
از اين وضعيت بر ذهن مخاطب زده مي شود./ اين سفري نيست كه انتهايش
تو باشي/
درواقع قرار نيست نه سفر پايان يابد و نه مسافر تصويري داشته باشد
اين بستر دگرگونگي زبان و تصوير را با خود يكي ميكند.
اما با اين شروع زيبا و خوب چرا شعر در بينابين حركت و حضور يكباره
تن به تكرار ميدهد. كجاي شعر، شاعر دانسته يا ندانسته فضا را ترك
ميكند و واژههايي را به خدمت ميگيرد كه شايد بتوان گفت كمترين
ارتباط را با شعر برقرار نميكنند.
اگر تيغي روي زبانم نبود/ شايد مجسمهاي ميتراشيدم از درون خودم/
به نام مادر/ خوني اگر بريزد/ شنيده ميشود فرياد من/ به نام
مادر/كوههاي ميان ما محو ميشود/ زبان اگر بگشايد....
يادمان باشد فضاي شعر ابهام است. در اين ابهام، تعليق و دور
ونزديكي به عناصر شعر و مفاهيم بدون اينكه شاعر قصد داشته باشد
نتيجه گيري كند شكل گرفتهاست. تصاوير عام هستند، و اين عام بودن
توانايي تعميم در شعر را بالا ميبرد‹ تو، منجمان، امواج، تاريخ،
كتابهاي عاشقانه و....› واژگاني كه ضربآهنگ خود را در فضا دارند و
حركت ميكنند. شايد من يا تو خاص باشد اما در كنار اين زايش حس به
يك وضعيت قابل انتقال به سطح چند لايه تبديل ميشود و تصويري عام
از آنها ميگيرد. اين نبود قطعيت و ابهام حاكم است كه بار معنايي
شعر را زيبا ميكند. جايي كه كوچكترين حكمي صادر نميشود و دراين
بين اسم خاصي مانند مادر، و تويي كه با ديگر توها تفاوت دارد؛ من
ميتوانستم عاشق تو باشم / اگر تيغي روي زبانم نبود..../ .../
تصوير ترا رسم كردهاست/ نقاش بيدست بارگاه مرگ / شايد اين تأثير
اسم خاص با همان سنگيني حضورش است كه شاعر را به مظلومنمايي وادار
ميكند.
و در آخر چرا اين شعر خوب است؟ شايد چون آنقدر فضاي ابتدايي و
ضربآهنگ اوليه و پايان خوبش توانايي دارد كه شعر را به سمت همان
ابهام، تعليق و ناپايداري تصاوير ميبرد.
بينابين شعر اگرچه فضا به نوعي از دست ميرود اما باز در انتها
شاعر همان نسبيت را قرار ميدهد. گويي كه به سمت شعر برميگردد و
خود را از گير واژههاي كليدي ذهنش دوباره رها ميكند.
ومن/ اجدادم را به نفريني ابدي دعوت ميكنم/ براي نگفتههايي كه
نگفتم / براي شنيدههايي كه نشنيدم.
شعر ‹ خسته› از عليرضا ذيحق ؛
در بين تمام شعرهايي كه از اين شاعر در ماندگار گذاشتهشدهاست،
اين شعر به صرف نوع زبان، رواني تصوير و جدا شدنش از زبان خطابي كه
بيشتر مورد استفاده شاعر است، شعر خوبي است باحسي شخصي، صميمي و
تصاويري زنده، كه قابليت ديده شدن را هم براي شعر به وجود ميآورد
و از تصاوير خطي فاصله ميگيرد و هم مخاطب را در دريافتهاي خود
شريك ميكند. تصاويري كه براي بازي ذهن ، شاعر جايي باز ميكند تا
خواننده در اين دريافت سهيم شده و به باور خود برسد. در شعرهايي كه
از اين شاعر خواندهام دو نكته جالب وجود دارد، وقتي شاعر به خود
نزديك ميشود شعر داراي بافتي ساده و شعرگونه ميشود، گويي شاعر هم
به خود، هم به شعر و تصاويري كه ميسازد و هماهنگي با آنان اعتماد
كرده و در بستر شعر، خود نيز به حركت تن ميدهد و ديگر زماني است
كه شاعر به شعر وارد نميشود، تصاوير را ارزيابي كرده و سپس
بعضيها را در شعر قرار ميدهد. مانند شعر‹ سربازان جمعه و يا پاره
پاره ›
در شعر پاره پاره اين زبان و تصوير را داريم:
با ما كه اما نبضي بود و رگي بي تاب/ و گوشهاي بي حفاظ/ به قدر نيل
پري نيز/ لايي و جايي نبود/....
هر چند دراين شعر شاعر در آخر شعر، تن به رهايي از تصاوير تمثيلي
وزبان نه چندان ملموس ميدهد اما پايان خوب شعر نميتواند تمام
سنگيني بند و بستهاي زبان و تصاويرش را خيلي نجات دهد و حركت و
سازهي فضاي حسي شاعر را به تمام پيكرهي شعر منتقل كند:
كج شدم و مج/ راه نبود/ چاله بود چانهام/ با سرخياش/ شايد هم
بهاري پاره پاره/رو بومي خزان زده./
شاعر در سطرهاي پاياني در شعر حضور واقعي دارد و دريافت حسي خود را
بي پرده نشان ميدهد.
و اين اتفاقي است كه در هيچ قسمت از شعر ‹ ميراثي در ديس›
نميافتد. تقديمي با تمام بار تصوير، حس؛ زبان و تمثيل
داستانگونهي قهرمان سازي كه چندين دهه است در ساخت و ساز شعر
معاصر راه يافته است. و شايد بتوان گفت چه در آغاز و چه در ادامهي
راه تا امروز چيزي نداشت و چيزي برايش نماندهاست و نقاط اتصالش به
شدت از كار افتادهاست.
و اما در شعر ‹ خسته›
رواني واژه و حركت تصوير با خود شاعر در شعر حضور مييابند. شاعر
بيرون ازخود نيست. تصويرش وزباني كه در شعر به كار گرفته ميشود،
كارايي دارد و شعر بدون هيچ قضاوت و ارزشگذاري كردن، بدون هيچ
بزرگ نمايي و يا حذفي، موجوديت خودرا نمايش ميدهد. خودي كه عام
است و در ذهن هر خوانندهاي رد حضور خود را برجا ميگذارد.
در سپيديهاي آسماني كه ابر، اندودش كردهاست/ ادراك حسي گنگ/ مرا
از درد، از زخم/ و از نيامدهها ميترساند/
حركت شاعر از بيرون به سمت درون است. و در هر بند ميتوان گفت هر
بار اين حركت را با تجربهاي حسي درميآميزد و به نمايش ميگذارد.
پاييز نگاههاي هراسانم در آينه/ لبريز خيرگي در/ نيمرنگيهاي
عاطفه و نيازست/ كه در برگ برگهاي خموشيهاي انديشهام/ باغهاي
ويران خيالم را/ انباشتهاند/
دراين بند دوربين شاعر جلوتر آمده و از خود شروع شده، و نماي بيرون
را با بزرگي خاص خود به درون كشيده ، رنگ ميزند و داراي بافتي حسي
و شخصي ميكند. لايه لايه بودن فضا بيشترين كمك را به انتقال
تصوير ، رنگ و خلوت شعر به خواننده ميكند.
به زير پلكهاي من كه دنيايي از بهار خفته بود/ اين خزان، آزارم
ميدهد و گم ميشوم در حيراني فصول/ وقتي زمستان دلم/ بي ابر،
بارانش ميگيرد./
با اين بند حركت در فضا را شاعر به انتها ميرساند، شاعر در عبور
از بستر شعر همان فصلياست كه رنگ نوع بودنش را بر تمام شعر و بار
حسي شعر ميپاشد. اما هنوز ضربهي پاياني را در شعر قرار نداده است
و در دو سطر پاياني شاعر به راحتي فضا را ترك ميكند و به تصوير
خود برميگردد. شعر در فضا، فضا در شعر و خواننده ويا شاعر كه اين
حركت را در درون خود تجربه كرده و ميكند.
از راههاي نپيموده خستهام/ و از آرزوهاي نارسيده، سرشار!/
شعر صاحب چهرهاي انساني است كه مانند همه در حالي كه با سكوت روز
را ميگذراند غوغاي درون با نفسي عميق به درون
برميگرداند.تجربهاي كه همه در آن شريك هستند و اين يافتن مخاطب
در دريافت واقعي تصوير، زبان و حس شاعر است كه به شعرهويتي فردي
ميدهد. شعري كه صاحب شناسنامه است و بيرون از شاعر ميتواند به
يافتن مخاطبش مشغول باشد.
سادگي تصوير و تشبيه اگر شاعر بداند چگونه قرار است در زبان مورد
نظرش از آنان بهره بگيرد و فضايي را بيافريند كه داراي دريافتي خاص
و عميق از لحظه باشد نقطه اوج و تعالي يك شعر است. يكدستي تجربه و
كنش دروني شاعر است كه آفرينش يكپارچه را سبب ميشود. بااين توضيح
به شعر ‹ پاييز از خيام ظهيري › نگاه كنيم.
‹ شعر پاييز از خيام ظهيري ›
دو سطر ابتدايي شعر، شاعر ساخت فضا را ميتوان گفت تمام ميكند.
عناصر بعدي در سطرهاي ديگر به آرامي بدون هيچ اضافهگويي يا
پيچيدهكرده فضا و تصوير وارد فضا ميشود.
آفتاب و پاييز/ ساحل و باد..../
ما كجاي شعر هستيم؟ روي ساحل و با اندك واژه حركت را در اين آغاز
در چشم و حس خود تجربه ميكنيم و يا بهتر است گفته شود، بازسازي
ميكنيم.
شاعر با بندها بازي شعر را در ذهن مخاطب هدايت ميكند. همه چيز نه،
هربار قسمتي را نشان ميدهد.
بند اول در كنار همان دو سطر آغاز است.
دستهاي كلاغ كه ميآيند و ميروند/ و قارقاري كه ميماند/ از
شاخهها بالا ميرود/ و دريا كه رنگ از آسمان ميگيرد/ ميماند./
پرده اول به تصوير كشيده ميشود. با اندكي مكث شاعر بند دوم را به
سادگي تصوير و تشبيه اگر شاعر بداند چگونه قرار است در زبان مورد
نظرش از آنان بهره بگيرد و فضايي را بيافريند كه داراي دريافتي خاص و عميق
از لحظه باشد نقطه اوج و تعالي يك شعر است
آرامي به سمت آنكه بر ساحل ايستاده است هدايت ميكند. او تصاوير را
بر عكس بند اول، بي هيچ نتيجهاي در باد و رنگ از فصل وخاكستري و
آبي بستر شعرحاكم بر فضاي شعر ، رها ميكند و همين حركت، شعر را به
آرامي به سمت كسي كه بر ساحل است و نگاه او، هدايت ميكند.
پرندهها ميپرند/ پرندهها در ساحل مينشينند/ پرندهها به دريا
خيرهاند.../ و نگاهي كه به ابر ميماند و باران/ شكل ديگر خود را
به باد ميسپارد/ و باد باران ميشود و ابر.../ به كوه ميبخشد./
دوربين شاعر در اين بند دقيقاً در كنار بيننده آمدهاست. كسي كه
كوچكترين نشانهاي براي حضورش و تصويري از او نداريم و اين بي
تصويري خود تواناترين ساخت تصوير را در سطر بعدي نشاندهاست.
قابليت تعميم و ترسيم تصوير در ذهن مخاطب. هر كسي ميتواند باشد.
حالا نوبت توست/ تو كه ابري و باران/ تو كه بادي و پاييز.../
شعر در يك رفت و برگشت بارها ميتواند اين مسير را برود وبرگردد و
هربار با تصويرهايي كه ثابت نيستند و نميتوانند بمانند، تجربهاي
از اين حضور برگيرد و دريافتي عميق از حس خود را تجربه كند.
بافت رنگ و تصوير كنار هم با زباني كه بتواند بار حس را بدون غوغا
به پا كردن، ترسيم كند و بنويسد خود ميتواند نقطهي قوتي باشد
براي ادامه دادن راه تا رسيدن به فضاهاي گستردهتر و صاحب هويت
كاملتر.
اغراق در حس، و بزرگ نمايي آنچه كه دريافت شدهاست، شعلهاش گاه در
شعر آنقدر بالا ميرود كه هم شعر ميسوزد و هم شاعر. گويي يا شاعر
به سمت نشان دادن مظلومانه ترين چهره خود است يا به سمت پيامبر و
داناي كل قدم برميدارد و آنقدر در اين فضا ميچرخد كه شعر به كلي
از دست ميرود.
شايد چون يادمان ميرود شعر دريافتهاي ماست در لحظه و از خودمان
در اكنوني كه وقتي هويتي فردي پيدا ميكنند قابليت تعميم، ماندگاري
و گسترش خود را در زمان در شالودهي اصليش گرد ميآورد. و چون ما
همه چيز را نميدانيم. حتي در شعر يا داستان. ما تنها سطرهايمان را
با رگ و پي آنچه دريافتهايم ميسازيم و اين سازه هرچقدر تواناتر و
راستكارتر باشد، كارش را بهتر بسامان ميرساند.
با اين توضيح به دو شعر خوب ديگر از ماندگار نگاه كنيم.
‹ دو شعر از محمد اسماعيل حبيبي ›
در شعر اول شاعر عناصر را با اندك لمس كردني به خدمت ميگيرد، او
در شعر حركت دارد و رنگ وتصوير را در كنار هم ميگذارد تا در اين
شلوغي تصوير، به دنبال تصويري كه نيست يا به نظر ميآيد نيست
بگردد، هر چه با شعر به جلو ميآييم، فضا كوچك و كوچكتر ميشود.
شعر ما را به سمت نقاط خالي ميبرد كه شعر در اين نقطههاي مكث
ضربهي بودنش را ميزند.
جايي مانند سطري كه ميگويد:
جايي كه فراموش ميكني/ و يا / خنكاي خوابي كه نميرسي بخوابي/ نه،
فراموش ميكند! / و يا بهترين قسمت جايي است كه هيچ نيست و اين هيچ
را شاعر خانه فرض ميكند. / پناهك لرزان پرندهي/ كه خانه باد را /
خانهي خودش ميداند./
در واقع گويي از آن همه تصوير و رنگ آنچه جاندار و پويا ميماند كه
شعر در آن نقاط به بازتاب خود ميرسد. همان خلاء هايي است كه شاعر
مانند چالههايي در سر راه خواننده ميگذارد.
جداي از اين توانايي در ساخت فضا، جاي آن هست كه به بازي زيباي رنگ
و تصوير هم اشارهاي كنم.
سبز/ آبي/ آبي/ سبز/ نه فراموش ميكند!/ برميگردم كه برگشته باشم/
از اشكي روزانه/ ازاندوهي پنجگانه/ كه سهم تو از آمدن من است/
پناهك لرزان پرندهي/ كه خانه باد را/ خانهي خودش ميداند/
پاشيدن رنگ بر رگ و پي خستهي شعر حس كاملي را در خواننده به وجود
ميآورد.
اين زدن ضربه در شعر دوم شاعر نيز خيلي زيبا بر بافت يكدست و
هماهنگ شعر قرار ميگيرد.
ادامه غزلهاي سليمان نميشود اين نگاه/ برگرد/ با نگاهي از بانويي
كهنه/ از كهنسالي درخت/ كلاغها را خالي كن/ سيگاري كلافهام/ كه
آتش گرفتن بلد نيستم./
ساخت تصاويري زايا با سادهترين واژگان كه با حضور خود علاوه بر
پويش شعر و حركت زير و بم، هماهنگي آوا را به همراه ميآورند. ساخت
تصويرها و حركت در شعر وقتي به پايان نميرسد و در شعر به چرخشي
بدون مكث و نرم روي ميآورد، شعر را زيبا و جاندار ميكند. هويتي
كه شعر با هربار خوانش خود را درمعرض ديد خواننده ميگذارد. اينكه
شاعر چگونه در اين رفت و برگشتها توانسته تصاوير و زبان را بدون
ريزش و از بين رفتن در هرم زبان شعرش به تصوير بكشد، مطمئناً
نسخهاي نيست كه بتوان با آن دستورالعمل، به آن دريافت از ساخت و
ساز شعر وزبان رسيد بلكه ماحصل دريافتها و تجربههاي حس و حضور
خود شاعر است در واقعيتي كه هر روز زندگيش ميكند و بازتاب آن است
در موجوديت چيزي كه شعر اوست.
يكي ديگر از شعرهاي خوبي كه در ماندگار گذاشته شده، شعري است از
محمود معتقدي،
رنگين كمان باد را تو چگونه به ياد ميآوري
شاعر در رفت و برگشت بين تصاوير و زبان سادهي شعرش، عناصر امروزي
و ديروزي را طوري كنار هم چيدهاست كه شعر با بار معنايي كلاسيك در
زبان امروزين خود داراي كنش و واكنش شدهاست.
رنگين كمان باد چيزي است كه شعر را از ديروز به امروز و فردا
ميبرد بي آنكه پاياني براي آن باشد و يا تكراري، عناصر شعر دراين
رنگين كمان و در بودن او شكل ميگيرند و به شعر پا ميگذارند، شاعر
خود در اين چتر باز قرار دارد و شعر خود را در اين فضا ميسازد،
رها ميكند ودوباره ميسازد.
از حريق پرچمهاي عشق و / مرگ / دوباره/ پر و / خالي ميشويم /
و يا:
جايي براي ايستادن / مكاني براي مردن / و يا / گذر به خاطرهاي /
ميان ماندن و / رفتن / و در پايان اين خواننده شعر است و نوبت اوست كه رنگين كمان باد را
بسازد وتصويرش را بدهد. گويي شعر در آغاز و پايان هر بار با اين
رنگين كمان تاريخ، و ديروز واكنون خودرا در تجربهاي كه بود و هست
به شعر وارد ميكند.
اين بازتاب اجتماعي در شعر، در پچ پچ كبوترها/ كسي به صحنه شليك
ميكند از ديگر شعرها پررنگتر است و يكدستي شعر و حركت در بين
تلخي تصاوير زيياترين تلنگرش را در دور شدن شعر از حكم و قضاوت
ارائه ميدهد. شاعر دريافتهاي حس، بودن و زندگي خود را با نگاهي
تجزيهگر، تاريخي و هستي شناسي انساني كه خود او و ديگري در كنار
او است را به نمايش ميگذارد و اين نمايش و حركت در بستري پر افت و
خيز را در پايان به تصويري ميكشاند كه بايد شكسته شود و او ضربه
را به پيكرهي اين دريافت ميزند.
پشت اين رسانه ملي را/ خالي كنيد / زيرا / آسان ترين دروغ هم /
كاري نكرد. /
در سه شعري كه از منصوره اشرافي بر ماندگار گذاشتهشده است، نگاه
شاعر گسترهي بيرون را تا آجا كه ميخواهد و در واقع شعر لازم دارد
به درون ميكشد و آميزش تصوير و حس خود را براي بازتاب لحظه و
اكنوني كه ميخواهد، به تصاوير ميبخشد. تصاويري كه به نظر ميآيد
بعد از تأثير حضور خود در شعر ناگزير ازترك آن هستند تا شاعر
بتواند تجربهي كم يا زياد حس خود، و چهرهاي را كه ميخواهد به
نمايش بگذارد.
عناصر در شعر اول به آرامي به سمت دنيايي درونيتر هدايت
ميشوند.از رد پرواز پرندگان در آسمان، يعني يك وضعيت انتزاعي، به
ماه كه حضور ندارد بلكه جاي خالي آن را شاعر ميبيند، مانند رد
پرواز پرندهاي كه نيست، كلمات، روزها، عشق، مرگ، توقف، قرار و...
شاعر نه در برابر اينها كه در برابر جاي خالي اينها ايستاده است،
تصاويري كه هيچكدام نيستند، شعر را ساخته و سرشار از حضور خود
كردهاند و درانتها شاعر با انبوه تصاوير درون به جهاني خالي نگاه
ميكند. گريستن براي تمام چيزهايي كه نيست.
ردي از پرواز پرنده/ در آسمان/ ماه،/ كه ربودهايش/ كلمات/ روزها/
بيتوقف / بيقرار / عشق / مرگ / ايستاده / بر دروازه جهان. / اينك
همه / در چشمان من . / و ميتوانم / بگريم / تمام آنها را.../
اين نزديك شدن به عناصر و دريافت خود در بين آنان اتفاقي است كه در
شش شعر ديگر اين شاعر كه بر ماندگار گذاشته شده به نظر نميآيد
افتاده باشد. آنچه در آن شعرها از همه بيشتر به چشم ميآيد بار
سنگين خطابه و زباني است كه داراي شناسه و يا كدهاي شناسايي هستند.
زباني كه تمثيل وار و سختجوش نه در بين عناصر كه با پرهيز از
نزديك شدن به آنان، تنها به سرزنش ويا خطابهاي دردناك از آنچه بود
وآنچه شد، شعر را به صحنه ميكشاند.
از ديگر شعرهاي خوب ماندگار ميتوان به شعرهاي‹ جنبش پوست، از
شهرام عديليپور›، ‹ تقارن سادهي تصوير و زبان در شعرهاي محمدهاشم
اكبرياني›، ‹ لحن صميمي شعر ايستگاه متروك از اسماعيل زرعي› اشاره
كرد.
و در آخر اينكه، اين نوشتار تنها به قصد نگاهي به ساختار زبان و
تصوير در شعرهاي ماندگار تهيه شدهاست، با بهره گرفتن از شعرهايي
كه در اين سايت گذاشتهميشود. از آنجا كه با خواندن شعرهاي
ماندگار، يادداشتهايي را هر بار تهيه ميكنم، بهتر ديدم با
گردآوري تعدادي از آنها، نگاهي هر چند كوتاه به مجموعهاي از
آنها انداختهشود، چه بسا با پرداخت به نكات ديگر، بحث و
گفتگوهايي سازنده دراين زمينه شكل بگيرد و بتوان به گسترهي بهتر
در ادبيات فارسي و شعر رسيد.