«هنگامی که از ناتوانی ها و عیب های ما سخن می رانید
به یاد آورید
دوران تیره ای را
که در پشت سر نهاده ایم
که ما امید از کف داده می رفتیم!»
«برتولت
برشت» به سال (1898) در«اوگسبورگ» شهری در جنوب «آلمان» پا به
آوردگاه جهان گذاشت. تحصیلات مقدماتی را در زادگاهاش گذراند. سپس
در«مونیخ» و «برلین» به فراگیری طب و فلسفه پرداخت. در سال (1918)
به خدمت سربازی خوانده شد و سال بعد، انقلاب آزادی خواهانه ای را
که سرنوشت بد فرجامی را در پی داشت، همراهی کرد!
«برشت» در سال (1949) با هم کاری همسرش، «هلند وایگل»- که خود یکی
از بازیگران بسیار خوب تئاتر بود و از دوران جوانی با او همکاری
مستمر داشت- گروه تئاتری«برلین انسامبل» Berlin-Ensemble را در
«برلین» تاسیس کرد.
انتشار نخستین اثر «برشت» به نام «بعل»- درسال(1918)- مشخص کرد که
جهان ادبیات نمایشی، با استعدادی شگفت و خلاق در زمینه ی نمایش
نامه نویسی روبه رو است. این اثر نمایشی که طغیانی است افسار
گسیخته، هیاهویی در محافل ادبی به راه انداخت. به طوری که وقتی
«برشت»، «آوای طبل ها در دل شب» را منتشر کرد، چاره ای نبود و باید
جایزه ی «کلیست» Kleist را به چنین استعدادی می دادند!
«برشت» در سال (1925) «آدم آدم است» را نوشت و با این کار، نخستین
نمایش نامه ی حماسی خود را عرضه کرد. از همین سال تا (1933) در
«آلمان» نمایش نامه های «استثنا و قاعده»،«ژان مقدس کشتارگاه
ها»،«اپرای دوپولی» و... را به رشته ی تحریر آورد و با هر کدام از
این ها، نشان داد که استعداد فوق العاده ی او در پی یافتن قوانین
جدید و سبک بیان تئاتری تازه ای است.
«برتولت برشت» هیچ گاه در چارچوب فرامین حزبی قرار نگرفت و آثارش
نمایان گر پیوستگی او با هیچ مسلک خاصی نیست. او جوینده ای توانا
بود که انسان را به عنوان یک پروسه ی برتر و ناشناخته، مورد بررسی
قرار می داد.
این نویسنده ی توانا، در دهم اوت (1956) برای آخرین بار یکی از
نمایش نامه هایش را به نام «زندگی گالیله» اجرا کرد و چهار روز
بعد، دیده از جهان فرو بست.
«من برتولت برشت، از جنگل های سیاه می آیم
مادرم، هنگامی که در تنش خانه داشتم به شهرهایم آورد
سرمای جنگل ها تا روز مرگ، در من خواهد بود.»
«برشت»، در تئاتر، قدرتی خلاقه داشت و آن را با دیدی نو می نگریست.
او در گفت و گویی، دید نوین خود را این چنین ارائه می دهد:«من
اجازه نمی دهم احساس ام به اثر نمایشی ام تحمیل شود. این امر به
ایجاد یک نظریه ی دروغین درباره ی جهان منتهی می شود. هدف؛ ایجاد
یک سبک نمایشی است که فوق العاده عقلانی، بی طرف و کلاسیک باشد. من
برای آن بی بتههایی که می خواهند احساسات عمیق قلب گرم شان را
داشته باشتد مطلب نمی نویسم.»
و در جایی دیگر نیز چنین می گوید:
«هنرمند باید وضع را به صورت تاریخی معرفی کند. اوضاع تاریخی
اوضاعی است که تجدید و تکرار نمیشود. گذراست و به دوره ی
هدف عمده ی برشت بر پا کردن تئاتری همگانی بود که در عین سرگرمی،
آموزنده هم باشد و در آن، درگیری «اندیشه»، به گونه ای ارائه شود که به
اندازه ی درگیری «عواطف» برای بیننده جالب باشد
خاصی
وابستگی دارد. رفتار اشخاص نمایش، امری کلی و ابدی نیست، بل با
گذشت زمان، کهنه می شود و سیر تاریخ پشت سرش می گذارد و در معرض
انتقاد و داوری اعصار بعد قرارش می دهد.»
او معتقد بود:«ما به تئاتری نیاز داریم که نه تنها از گستره ی
روابط انسان ها بند بردارد، بل اندیشه ها و عواطفی را برانگیزد که
خود به دیگر سازی این گستره یاری دهد.»
به این ترتیب؛ ارزش و اهمیتی که «برشت» برای «شعور» مخاطب خود قائل
است؛ به آثار او ابعاد تازه ای می بخشد. هدف عمده ی برشت بر پا
کردن تئاتری همگانی بود که در عین سرگرمی، آموزنده هم باشد و در
آن، درگیری «اندیشه»، به گونه ای ارائه شود که به اندازهی درگیری
«عواطف» برای بیننده جالب باشد. او به هیچ عنوان مایل نبود که
«اندیشه»ی تماشاگر را فلج کند و آن گاه به «تزکیه» ی احساسات تند
او بپردازد. «برشت» در اندیشهی سبک بیان نو برای تئاتر و در تلاش برای پیدا
کردن راه حل های تازه تر در نمایش نامه نویسی گام بر می داشت. او
تمام هم وغم خود را در این راه به کار بست و سعی داشت تا شیوههای
جدیدی را جای گزین سبک های کهنه و قدیمی کند. در این جا است که به
فن «بیگانه سازی»- یا به تعبیری «فاصله گذاری»- برشت برمی خوریم
و... تمام بحث این است... یک انقلاب تئاتری... ساختارشکنیای به
شدت پیشرو که با تولد و رشدش، تئاتر جهان را دگرگون کرد و معنایی
نوین و دیالک تیکی- با توجه به آموزه های فلسفه ی علمی- به آن داد.
نگاهی دیگرگون که متمایز از نگاه ثبت شده ی «استانیسلاوسکی» در
تئاتر بود!
آن چه هست؛ بستن نطفه ی این انقلاب تئاتری، همراه بود با دشمنی ها
و موضع گیری ها و مخالفت های گاه پنهان و گاه آشکار ارباب سرمایه؛
که حتا بعد از زاده شدن و رشدش نیز ادامه یافت!
البته چنین تلاشی، ریشه ی تاریخی نیز داشت. شرایط جنگ جهانی دوم و
روی کار آمدن نازی ها در آلمان، تب تند احساسات نژادپرستی و ملی
گرایی افراطی و... را شدت بخشید. «برشت» در چنین شرایطی بود که در
تئاتر، خواستار تعقل و تفکر مخاطب اش، به جای احساسات تند انسانی
شد و در طول عمرش، تلاش میکرد تا ابعاد چنین تفکری را در سالن های
نمایش گسترش دهد. در این راستا،فاصله ی دیالکتیکی میان شخصیت
نمایش وبازیگر از سویی و بازیگر و مخاطب از سویی دیگر، می توانست
قدرت اندیشیدن را در تماشاگر افزایش دهد. کاری که هدف اساسی «برشت»
بود.
اما فاصله گذاری چیست؟
«برشت»- خود- در این باره می گوید:«بیگانه کردن یعنی تاریخی کردن.
یعنی رویدادها و اشخاص را تاریخی و بالطبع گذرنده نشان دادن.»(1) و
در جایی دیگر می گوید: «حاصل این کار چیست؟ حاصل این است که
بیننده، افراد روی صحنه را، دیگر چون انسان هایی که به هیچ وجه
تغییر و تاثیر نمی پذیرند و درمانده، تسلیم تقدیر خود هستند؛ نمی
بیند. متوجه می شود که این انسان، چنین و چنان است؛ چون اوضاع،
چنین و چنان است و اوضاع، چنین و چنان است؛ چون انسان چنین و چنان
است.»(2)
«همه چیز در حال دگرگونی است
می توانی با واپسین نفس هایت
از نو بیاغازی!
ولی آن چه گذشته است، گذشته است.
آبی که زمانی به درون شراب ریختی
دیگر برون آوردنی نیست.»
به این ترتیب «برشت» بین عواطف و احساسات مشخص بازیگر و بیننده
فاصله می گذارد. درعین حال که او را با جریاناتی بر می انگیزاند،
با ترفندی دیگر، همان احساس را خفه می کند و با این کار زمینه ی
شعور و خود آگاهی را برای تمامی تماشاگران فراهم می سازد. او می
گوید:«بیننده باید یک روانشناس کامل عیار باشد و موادی که من در
مقابل اش قرار می دهم درک کند . تمام آن چه که می توانم تضمین کنم
اعتبار و درستی مطلق رویدادهایی است که در نمایش نامه هایم وجود
دارد. من آماده ام نسبت به شناخت ام در مورد موجودات انسان اطمینان
خاطر بدهم که اکثر آزادی تفسیر را قایل می شوم . مفهوم نمایش نامه
های من ذاتی و درونی است. شما باید آن را برای خودتان صید
کنید.»(3)
«برشت» با این دید و تئوری، تئاتر حماسی را بنیان نهاد و آن را
متمایز از شکل دراماتیک تئاتر معرفی نمود. این تئاتر حماسی غیر
ارسطویی باعث شد تا همه چیز تاریخی نشان داده شود. زنده و پویا. به
این ترتیب بازیگرموظف است تنها معرف قهرمان کتاب باشد. او می
گوید:«از دید کسی که مسایل را تاریخی می کند، از طرفی شخصی است آن
چنان که هست و عصر او برای این نوع بودن دلایل کافی به دست می دهد
اما از طرف دیگر چون ساختهی این عصر است در عین حال شخصی دیگری هم
هست. شخصی که اگر او را نادیده بگیریم عصر دیگری هم میتوانسته او
را ساخته باشد... اما واقعیت این است که انسان تنها در صورت تعلق
اش به واحدهای بزرگ اجتماعی است که ممکن است تغییر ناپذیر باشد.»
تکنیک «برشت» به او امکان می دهد تا انسان در پروسهی زمان شکل
بگیرد و دست به اعمال گوناگونی بزند که در تعیین سرنوشتاش موثر
افتد. در نمایش نامه ی آموزشی «تدبیر» فردی که جان خود را از دست
می دهد، تنها به خاطر نادانی اوست که خود او نیز باعث به خطر
افتادن جان دیگران میشود. او نمی تواند همپای زمانه پیش برود و در
آخر نیز هلاک می شود. «برشت» در این کتاب یاد آور می شود که:«تنها
با آموختن از واقعیت است که می توانیم واقعیت را دگرگون کنیم»
در این راستا اما، بهترین شکلی که «برشت» برای ارایه ی تکنیک اش می
پسندد تمثیل و استفاده از استعاره است. این شیوه به او امکان تحرک
بیش تر را می دهد.
«مرغان دریایی را بنگرید
که دایره سان پرواز می کنند
و ابرها را
که همسفر آن ها شده اند
گویی از یک زندگی
به زندگی تازه ای پرواز می کنند
در همان بلندی
و با همان شتاب
آن ها با هم سفر می کنند.»
«جنگجویان از کتابخانه ها بیرون می آیند
مادران در حالی که بچه ها را به سینه می فشرند
ایستاده اند
و با وحشت به دنبال اختراعات دانشمندان
به آسمان نگاه می کنند.»
«برشت» با قهرمان سازی دروغین کاری ندارد. در تمامی آثارش وجود
دوگانه یا دو گونهی شخصیتهای کتاب را عرضه می دارد. او به اعتقاد
به این که قهرمانان، همان مردم عادی اند شخصیت هایش را به وجود می
آورد. برای همین در آثار خویش، همهی این قهرمانان گوناگون را به
جای خود می نشاند.
در نمایش نامه ی «زندگی گالیله» جایی که دانشمند بزرگ در مقابل
کلیسای توانگر سر تسلیم فرود می آورد، شاگردان خشمگین و ناراحت به
طعنه می گویند: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد و پاسخی بی نظیر دریافت
می دارند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد!
به هر صورت شخصیتهای «برشت» شخصیتهای ساده و عادی هستند. اما
سادگی، طبق قانون تحول و تکامل بشری همیشگی نیست. در جریان مبارزه
ی مردم عادی شکل می گیرند پولاد آبدیده می شوند، با حوادث برخورد
می کنند و تجربه می اندوزند...
تکنیک «برشت» به او امکان می دهد تا انسان در پروسهی زمان شکل
بگیرد و دست به اعمال گوناگونی بزند که در تعیین سرنوشت اش موثر افتد
روشنفکر پوچ گرای ناامید امروزی
همین که به مردمی بر می خورد که دارای معیارهای مورد قبول او
نیستند ناامید می شود. خیال می کند که هرکس باید از شکم مادرش با
آگاهی و شعور متولد شده باشد... اما «برشت» مثل هر انسان با شعور و
دلسوز دیگری آدم های ساده را وارد صحنه می کند با تمام احساس به آن
ها جان می دهد. نیروی خلاقه ی این مردم را آشکار می سازد.
در آثار «برشت» خیال و خیال پردازی نیز جای گاه والایی دارد او
خیال را جدا از واقعیت نمی داند و معتقد است که حقیقت با خیال کامل
می شود. او در اغلب نوشتههایش به خوبی نشان داد که از خیال می شود
به واقعیت رسید. در «چهره های سیمون ماشار» واقعیت و تخیل به هم
پیوند داده می شوند. این همان چیزی است که «برشت» می خواهد. او
تئاتر را این چنین تعریف می کند:«تئاتر عبارت است از نمایش زنده ی
اتفاقات گزارش شده یا ابتکاری میان انسان ها با دیدی سرگزمی زا. هر
وقت از تئاتر کهنه و یا نو سخنی به میان می آوریم همین مفهوم را در
نظر داریم.»
نکتهی دیگر در محتوای تکنیک «برشت»؛ عدم امکان نیکی در جهان معاصر
است. به نظر او بدی و شرارت آن قدر گسترده است که درهمه ی ابعاد
زندگی ریشه دوانده و امکان نیکی کردن را از انسان سلب کرده البته
وسوسهی نیکی همواره وجود دارد.
«برشت» اما؛ از مسالهی عدم نیکی کردن به ارزش پول میرسد. در
جامعهای که همه چیز در آن با پول سنجیده میشود، نیکی کردن هم
پولی میشود. اگر پول داری به تو رحم خواهد شد و اگر چیزی در بساط
نداری؛ جبرا محکوم به مرگ هستی. اما این مساله تنها به همین جا ختم
نمی شود. باید راهی جست. اگر در این دنیا؛ خوبی ممکن نیست؛ باید
دنیا را تغییر داد. زیرا فقط زیستن در دنیای خوب، می تواند خوبی به
بار آورد. بیندیشید، به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود؟
نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی
خوب برود.
پانوشت: 1. درباره ی تئاتر؛ مجموعه مقالات برشت؛ ترجمه ی فرامرز بهزاد،
خوارزمی؛ ص۱۶۴
2- همان ص۱۶۴
3. زندگی تئاتری من؛ ترجمه ی فریدون ناظریان؛ جاویدان؛ ص ۳۸