آتش بازی
شهرزاد حقایق
Dariaye_daroon@yahoo.com
در يك كوچه تاريك ايستاده ام كسي نيست انگار نيمه شب است ميدانم
كجا هسنم اما نمي دانم از كدام طرف بروم. كسي نيست و من جرات نمي
كنم صدايم را بلند كنم.مرد جواني به من نزديك مي شود چهره اش مثل
مردهاي فيلمهاي قديمي ست احساس مي كنم خودم هم شبيه زنهاي فيلمهاي
هيچكاك شده ام و انگار در يك فيلم بازي مي كنيم. با لبخند و
مهرباني مي گويد: بيا از اين طرف برويم به او اطمينان مي كنم و
دستش را مي گيرم ولي تمام مدت كه با هم قدم مي زنيم حس مي كنم بايد
از سمت مخالف مي رفتم.
فرقي نمي كند همه چيز مثل قبل است اما دلهره اش تازه و عذاب آور.
تمام وجودم در دام يك ترس كشنده و زجر آور گرفتار شده. كنار هم
هستيم خيلي نزديك . حرم نفسش را در خود فرو مي کشم. مثل اين است كه
در دو نقطه كره زمين ايستاده ايم در فاصله بين غرب و شرق و با سرعت
نور به طرف هم مي آييم . شتاب اين لحظه ها چنان شوقي در من ايجاد
مي كند كه پوستم از گرمايش جرقه مي زند . مثل آتش بازي. دو گلوله
نور به هم مي رسيم . لحظه اي با هم مي مانيم و دوباره از هم مي
گذريم. اما اين بار خاموشيم هر چه از هم دور مي شويم سرما و تاريكي
بيشتر مي شود.
ديوارهاي اتاق به رنگ روشن اند كه با آفتاب نيمه ظهر روشن تر هم
شده اند. حرفها مجالي براي تولد ندارند. سرشار از كلماتيم اما حضور
بر ما غلبه كرده . عصيان شيفتگي و سودازدگي دستها و پاها را زنجيري
خود كرده است حلقه در حلقه به هم گره خورده ايم. موبايلش زنگ مي
زند. جرياني سرد به اين آتش نفوذ مي كند و خود را مي گسترد. نمي
توانيم به خود بياييم. رها از هم در گوشه اي به عجز مبتلا مي شويم.
زن از پشت گوشي مي غرد . سعي مي كند به خود مسلط شود . تماشایش مي
كنم. مي خواهد آرام اش كند اما با آرامشي كه ندارد نمي تواند . زن
در راه آمدن به اينجاست. ظهر خاموش تابستان بارور طوفان است. تيرگي
اضطراب دارد به ما چيره مي شود تا اينجا فاصله زيادي ندارد. شتا بم
براي بيرون رفتن ناكام مي ماند. پيرمرد مستخدم وارد دفتر شده . مرد
خيس عرق از پشت در به سر و صداي مستخدم گوش مي كند. با دستمالي
صورت درهم اش را پاك مي كنم. انگار متوجه نيست. به نجوا مي گويم :
برو بيرون . از اتاق كه بيرون مي رود ، در را قفل می کند. پیرمرد
او را مي بيند و با خوش خلقي به او سلام مي كند . مي پرسد زود
آمديد؟مي گويد: بله چيزي جا گذاشته ام. صدايش گرفته است. وارد دفتر
مديريت مي شود. لباسهايم را پوشيده ام. صورتم را به پشت در می
چسبانم و گوش مي كنم .. منتظر لحظه ی رها شدنم . مثل يك محكوم به
اعدام كه اميد ناچيزش را يراي رسيدن فرمان عفو از دست نداده است،
اين پا و آن پا مي كنم. ياد چهار دقيقه قبل از اعدام داستايوسكي
ميفتم. نمي دانم چه مي كند صداي خفيفي از دفترش به گوش مي رسد .
مثل اینکه وسايلش را مرتب مي كند اما هر چيزي را به جايي پرتاب مي
كند.
زن دوباره تلفن زده و دارند بگو مگو مي كنند. گاهي پايش را بر زمين
مي كوبد و بلند تر حرف مي زند. گمان مي كنم فريادهايش را براي خانه
گذاشته. نمي توانم چهره اش را عصباني تصور كنم. گرماي مهر جايش را
به عرق سرد ترس داده است. پشتم را به در تكيه مي دهم ياد ديدارهاي
اول ميفتم .
مرد بلند قد و جدي بود. به همه دستور مي داد و به كسي توجه نمي
كرد. چهره روشن و چشمهاي كشيده اش به او حالت يك نويسنده روشنفكر
را مي داد. از دور انگار داستايوسكي زنده شده و با آن پالتوي يشمي
معروفش دارد زندگي دیگری را تجربه مي كند. از همان اول كه وارد
دفتر كارش شدم نمي توانستم مثل دیگران رفتار کنم . با اينكه مدير
كل شركت بود اما هبیت مدیر کلی ا و بر من تاثیری نداشت و اين باعث
مي شد رفتارم متفاوت باشد . با لبخند و شيفتگي نگاهش مي كردم و
مرتب حرف را به حوزه ی هنر و ادبيات مي كشيدم که چندان علاقه ای به
شنیدنش نداشت .آنها مترجم می خواستند. من هم به او گفتم چند سالی
انگلیس بوده ام شاید هم برگردم اما فعلا ترجیح می دهم کار کنم.
اوايل فكر مي كرد دارم برايش دام پهن مي كنم . اما سن كم و خامي ام
او را متوجه كرد هنوز وارد دنياي جدي مناسبات شغلي و مالي نشده ام
. پانزده سالي از من بزرگتربود و من هم براي تفنن و از سر كنجكاوي
مي خواستم كار كنم. نمي دانستم دنياي كار قواعد سخت و خشني دارد.
تابع اين قوانين نمي شدم. چند باري كه وارد اتاقم شد خواست با تندي
قانون اينجا و مسايل كاري را به من گوشزد كند اما هر وقت شروع به
صحبت مي كرد لبخند مدام و پرت بودنم او را به خنده مي انداخت . كم
كم خودش هم ترجيح داد يك گوشه محل كارش دنج و متفاوت باشد . كمتر
به ديگران اجازه تنبيه و تذكر مي داد. مي گفت به اين بچه كاري
نداشته باشيد بزرگ مي شود ياد مي گيرد . من هم در حضور ديگران خودم
را مقصر جلوه مي دادم اما وقتي تنها مي آمد خودم را لوس مي كردم و
حس مي كردم بازي مي كنيم . مرد بدش نمي آمد گاهي بچه شود و بچه ها
را هم نوازش كند. اینکه فقط من و او می توانستیم انگلیسی صحبت کنیم
به ما فرصت گفتگوی تنها و خصوصی حتی در حضور دیگران می داد. بودن
با مهمانهای خارجی او در ساعات عصر و شام باعث می شد بیشتر با هم
باشیم و گاهی دیر وقت خودش مرا برساند.
نگهبان به او اطلاع مي دهد زن وارد ساختمان شده است. مستخدم مي
گويد: چاي بياورم؟ مرد آمرانه و بلند مي گويد: بله.
چراغ اتاقم خاموش است. زن اتاقم را نمي شناسد اما نكند اين عطر سحر
آميزم كه مرد را مدهوش مي كند راهش را به بيرون پيدا كند و شامه ي
تيز زن را به اين سمت هدايت كند. مرا نديده است اما مي داند شيطاني
در روح مردش رخنه كرده كه بي تابش كرده . اين مرد سخت و فكور با
انگشتان كشيده و لحن آمرانه اش تغيير كرده است. صبح ها زودتر سر
كار مي آيد و ديرتر مي رود عصرهاي مشكوك دارد و به خانه كه مي رسد
خسته و كلافه نيست . انگار از مهماني برگشته. به دلايلي كه يك زن
به يقين حس مي كند و در محكمه ي قلبش مرد را متهم اصلي و حقيقي مي
شناسد . قلبم فشرده شده . ميانه ي دو انسان قرار گرفته ام. مهري را
به شوخي گرفته ام كه زني را بر آتش دردش كباب كرده ام بوي دلش از
راه پله به مشامم مي رسد. نمي توانم بازي را تمام كنم . چطور مي
توانم به زن بگويم بازي بود!!! قلب مرد را با سبكسري كودكانه ام در
دست گرفتم و حالا عواقبش دارد زندگي آنها را به فيلم سينمايي تلخ
بدل مي كند، خودم هم درلهیب شور و شیدایی اسیر شده ام . مرد هم با
همه قدرتش بازی را فراموش کرده و نمی تواند بر شیفتگی اش غلبه کند.
عصرهای دلدادگی و مستی با هم بودنها ما را از واقعیت حاکم بر زندگی
دور کرده است. به ياد خوابم ميفتم. من زن خيانتكار فيلم هستم. تنها
تماشاگرش هم مستخدم پیراست. حضور او كمي به من دلگرمي مي دهد مردها
در اين وقايع با همند. به جاي لعن و نفرين هر خيانت را يك پيروز ي
براي یک مرد به حساب مي آورند.
زن وارد اتاق انتظار شده است مستخدم سلام مي كند صداي پاشنه كفشش
را مي شنوم كه بر زمين مي كوبد. پس از چند لحظه جواب مي دهد. در
اتاق مرد باز است وارد اتاق مي شود. در را محكم مي بندد. پشت در
اتاق کارم مي نشينم. زن فرياد مي كشد. مرد هم با همان اوج جوابش را
مي دهد . گريه ام گرفته حس مي كنم كنار زن هستم . ناتواني هر دوي
ما در مقابل يك مرد. مرد قدرتمند مقابل هر دوي ما ايستاده. سرم گيج
مي رود . زن را در ميان طوفان درد مي بينم مثل غريقي دست و پا مي
زند فريادهايش را مي شنوم . معناي فريادهايش را مي دانم زن به زبان
رنج از مرد مي خواهد دستهايش را بگيرد اما مرد نمي فهمد . گویی رمز
این درد را تنها زنها مي دانند. مرد فقط خشم را مي شنود و پاسخ مي
دهد. زن در اتاق را باز مي كند و مي خروشد: مي خواهم همه اتاقها را
باز كني . مرد در اتاقش را مي بنددو مخالفت مي كند .نمي دانم ياد
من هم هست يا به خودش فكر مي كند. دارم مي لرزم يادم می آيد دعا
كنم براي هردو يمان دعا مي كنم من و زن. نمي خواهم همه چيز به
پايان برسد خدا را در دوردستها صدا مي كنم.نمي دانم هنوز بالاي
ابرهاست يا به جايي دورتر از خيال من رفته. آسمان را هم نمي بينم.
حداقل با ديدن آسمان مي توانستم به تصورم قوت ببخشم. نمي دانم چه
كنم مرد در اتاق را باز كرده و زن به اتاقها اشاره مي كند مرد
داردبا جر و بحث وقت را مي كشد. صدايش آرام تر شده . در صدايش اثري
از قدرت نيست انگار دارد به اين جريان تن در مي دهد. چه كار مي
تواند بكند . زن به سمت اتاق معاون مي رود اتاق قفل است . نمي داند
چه كند. به مرد تحكم مي كند در را باز كن. مرد مي گويد : نه اينجا
اتاق معاونت است نكند فكر كرده اي هم جنس بازم . اين حرف حواس زن
را جمع مي كند . يك باخت از سوي مرد. حس مي كنم سر در اتاقها را مي
خواند. روي اتاق من مكث مي كند. زن تيز هوشي است. مرد دوباره سرش
فرياد مي كشد. مثل بازي دوران مدرسه شده است كه هر وقت به محل
اختفا نزديك مي شديم صداي ضربه هاي خودكار قوي تر مي شد. خدا صدايم
مي كند. دستش را بر پشتم حس مي كنم گرم مي شوم. آنها پشت اتاقم در
جدال اند . زن به مستخدم دستور مي دهد در را باز كند لحنش با مرد
بدتر شده مرد دوباره قدرت صدايش را باز يافته و عربده مي كشد .
انگار ديگر چيزي مهم نيست آخر خط نزديك است. اين بار مرگ سراغ آنا
آمده و داستايوسكي شاهد مرگ معشوق است.
ياد حرفهاي مرد ميفتم كه مي گفت : مي توانم تو را در يك جعبه شیشه
ای بگذارم و هر جا كه مي خواهم با خودم ببرم . تو عروسك چيني مني .
چشمهاي شيشه اي تو همه را گول مي زند. دست و پاي بلوريت هم لابلاي
تور لباست محفوظ مي ماند و هيچ كس جز من به آن دست نمي زند . هر
وقت كثيف شدي تو را با شامپو مي شورم و موهاي بلوطي حلقه حلقه ات
را شانه ميكنم و همیشه تو را مقابل چشمم مي گذارم. به او مي گويم:
اين جوري در همه سفرها همراهت هستم . مي خندد و مي گويد: نترس توي
چمدان نمي گذارمت. كيف دستي بزرگي مي خرم كه زير سنگيني بار له
نشوي. حالا عروسك چيني شمارش معكوس را آغاز كرده است.
پیرمرد به آرامی می گوید: خانم کلید انبار را ما نداریم. فقط آقای
معاون و مسوول انبار دارند زن می غرد: اینجا که انبار نیست مگر این
دختره مترجم اینجا نیست؟ مستخدم با همان آرامش می گوید: بود مگر
آقای مدیر به شما نگفتند خانم مترجم یک ماهی ایت که از این شرکت
رفته اند خارجه؟!! زن مکث می کند. صدای قدمهای مطمئن مرد را می
شنوم که وارد دفتر کارش می شود. چشمهای آبی پیرمرد مستخدم را تصور
می کنم که در میان چین و چروکهای چهره خسته اش به زن خیره شده اند.
زن از دفتر خارج می شود و من به پاسپورتم فکر می کنم که زیر
دفترهایم به انتظار من مانده است.
خدا مي رود سر وقت پريشان بعدي.

دی ماه 86

|