بوی خاک تازه و خیس

 

نجمه مولوي

از خودش میپرسید: چطور بعداز اینهمه سال به این مطلب نرسیده‌است؟ که دنیا فقط او و محسن و زندگی تنگ شان نیست از روزی که پرت شده بود توی یک چهاردیواری با اتاقی به اسم اتاق خواب، تا به حال که مجبورشده هی پشت سرش را نگاه کند و هی تند راه برود، انگار هزار سال گذشته است. هزار سالی که هر سالش هزار هفته داشته باشد بااین‌که هوا میتوانست دلچسب تراز این باشد ولی بیتابی اش اجازه نمیداد از پاکی آن لذت ببردوهراسان میرفت ومدام به آدرس پاک شده کاغذ زردرنگ دستش نگاه میکرد.
پاهایش روی آسفالتها میچسبید وکنده میشد و,ورقه مچاله شده ای کف دست هرلحظه بیرمق تر ؛ گاهی به کاغذ نگاه میکرد و گاهی به در و دیوار خیابان و پلاک هایی که مجبور بود رویشان خیره شود. گاهی هم تکیه دهد به جایی ازسرخستگی؛ شاید به سطل های زباله سبز که بوی زهم آشغال از تن یکوری شان میزند بیرون، انگار که دارند به اش پوزخند میزنند. راستی چند سال راازدست داده بود؟ بااینکه به دلش نمیخواست به حرفهای هفته پیش دکتر فکر کند،ولی خسته تراز آن بود؛ که فراموششان کند؛ امامگرچیزهای دلچسب تری هم دارد؟ که به اشان فکر کند. آنقدر که تا راه برسد به انتهای کاغذ نیم جون دستش؟درست است که, نمیخواست خیال کند این ورقه های کذایی آزمایش بوده که او امروز اینجاست ولی جور دیگری اگر فکر کند به خودش دروغ گفته است وخوب میداند تلنگراصلی را آنها زده بودند.
روی سیمان‌های کف پیاده رو سر میخورد و میرفت. هیچکس نمیدانست این آدم با اینهمه شتاب کجا میرود؟ ازخانه که آمده بود بیرون چندبار به خودش لعنت فرستاده بود که:چرا مثل بقیه آدمها آنراتوی دفترچه یادداشتی چیزی ؛ ننوشته است؟ تاامروز مجبور نباشد سرگردان تکه کاغذ لعنتی اینور و آنور برود.
راستی ازروزی که با یک بغل دفتروکتاب افتاد توی تختواب، تا به امروز چند پاییزگذشته است؟،.به خودش جواب داد:ازکجا میدانست چه خواهد شد؟ اگرحرفهای دکتر نبود شاید هنوز دنبال هیچ آدرسی نمیگشت؛ اوکه نمیدانست روزی به آن نیاز پیدا میکند او حتی نمیدانست چرا درجواب دعوت روشنک فقط خندیده بود. خیلی وقت بود خیال کرده بود زندگی اش شبیه بوی دودی شده است که از سوختن برگهای پاییزی به مشام عابران میرسد ؛ می ایستند نفس میکشند، بی آنکه به پایان زندگی برگ فکر کنند. دراین میان فقط روشنک بود که برگ را دیده بود و وقتی میرفت کاغذ تا شده کوچکی راگذاشته بود کف دستش و آهسته جوری که محسن نشنود گفته بود: یک اتاق خالی دارم برای پناه بردن ودوتا گوش شنوا، پشت خونه مون هم یه پارکه تادلت بخوادمیتونی فریاد بزنی.
سایه ی از آن روز تا حالا را میشد توی چین های صورتش پیدا کرد. خیلی گذشته است شاید بیش از یست سال، پوزخند تلخ و ترحم باررا که توی صورت پزشک معالجش دیده بود. خیال کرده بود. تلخ تر از تمسخر روشنک توی پاگرد پله ها نبود،. کاش کسی به او گفته بود، زندگی غیرازافتادن توی چهار دیواری وپیچک شدن چیزدیگری هم می‌تواند باشد.یعنی زندکی همین است فقط؟ چه توقعی؟ او تاوان چه جیزی را پس می‌دهد؟ از گم شدنش توی کلاسهای دانشکده تا پیدا شدنش توی خانه زمان گویی ایستاده بود. اصلا چرا محسن؟
در خانه شان همه چیز پیروفرسوده به نظر میرسید همه جا بوی کهنگی میداد. حتی خودشان، حتی یخچال زنگ زده شان که مجبود شده بودند ؛ جای زنگهارا با چسب بپوشانند. حتی قالی نخ نما و بدرنگ که دیگر نشانی از ماهیت خودش نداشت پوست تن شان هم.
روزها بیگانه ای بودند ساکت که فقط گاهی صدای فریاد پسرکی توی کوچه ارتعاشی در اتاقشان می انداخت. از خودش بارها پرسیده بود: راستی زندگ همین است؟ بی هیچ هیجانی، زندگی در آشپزخانه به اندازه اتاق خواب برایش رنج آور نبود با اینکه قابلمه ها آنقدر کج و معوج شده بودند که سرشان به تن شان نمیخورد ولی نه به اندازه صدای قیژ قیژ چندش آور تخت،
پیاده روها انگار تمامی نداشتند. سنگ فرشهای نا منظم، باغچه های کوتاه و بلند،درختها که انگار میگرفتندو و لش میکردند،. پس خانه روشنک کجاست؟ جای دیگری هم میشودرفت؟ اوکه حتی نمیدانست کجا میرود ؛ نمیدانست چرا میرود.
ازهمان لحظه که تلنگری به قفسه سینه اش خوردو مجید ژولیده موی را که ادعا میکرد دوست دوران مدرسه محسن است، دید،آرزوی گریز در دلش جوانه زد، دلش میخواست فرار کند. مجید آمده بود تا با محسن به یاد آنروزهاجام جهانی فوتبال را تماشا کنند. یکهو سبز شده بود. از کجا نمیدانست؟ شاخه ای مریم را داده بود دستش و گفته بود: مریم برای مریم...و خندیده بود. توی آنهمه آشفتگی موی و ریش و سبیل، دیدن یک ردیف دندان سفید و براق تازگی داشت.دستپاچه گره روسری اش را چسبیده بود. فراموش کرده بود گل را چطور باید گرفت؟ چطور باید توی گلدان گذاشت؟ گلدان؟ کدام گلدان آنها اصلا گلدان داشتند؟
دفعه بعد که آمده بود فوتبال تماشا کند برایش کتاب خریده بود، یک روبان قرمز دورش پیچیده بود و گفته بود: گمان کنم محسن گفت، اهل مطالعه اید.
حالادیگررسیده بود به انتهای خیابان؟ ولی هنوز خیابان‌های درازی بود که به انتهایشان نرسیده بود.دلش میخواست آنقدر برود تا فراموشش شود. همه انتظارکشیدنهای ناخواسته تا دو هفته بعد را؛ وشاخه مریم خوشبو،که طاقچه کوچکشان را پرمیکرد. وکتابهایی که توی صفحه اولشان نوشته شده بود برای روز تولد برای سالگرد ازدواج برای عید نوروز و.... برای دوستی ارزشمند....
بوی قهوه داغ پیچید توی سرش، روبروی کافه ایستاده بود روشنک گفته بود: نزدیک خونه مون یه کافی شاپه نمی‌دونی چه قهوه های معرکه ای داره،میتونیم عصرکه شد بریم باهم قهوه بخوریم. از محسن پرسیده بود: بیا بریم یه قهوه بخوریم،شاید زمستان شش سال پیش بود ومحسن در جواب گفته بود: : ازاین سوسول بازی ها اصلا خوشم نمیاد دیگه ازمن و تو گذشته.
مجید اما برده بودشان بالای شهربه یک هتل چهار ستاره ، بستنی خورده بودند، فقط بستنی. مجید خندیده بود که: غذا شو نمیشه خورد، بستنی شو که میشه، محسن گفته بود: اصلا از این مسخره بازیها خوشم نمیاد....مجید گفته بود: روغن چراغ زندگی همین بازیهاست وبعداازاوپرسیده بود: نظر شما غیرازاینه؟
توصیه های دکترهم چیزهایی شبیه همین ها بود که محسن نمی پسندید: سعی کنید سرگرم باشید پیاده روی کنید ؛ شنا هم بد نیست، میتونید کوه هم بروید ولی خودتان را خسته نکنید ؛ میدونین که این بیماری......
می‌دانست ؛ خوب هم میدانست هرکار نکرده بود توی این سالها ؛ کتاب زیاد خوانده بود.
بوی وسوسه کننده قهوه هنوز می‌امد.قدمهایش سست شد یعنی ممکن است رسیده باشد؟ اوکجا میخواست برسد؟ داشت فراموش می‌کرد. چی دوست دارد، چی دوست ندارد،. محسن انگار از هر تغییری متنفر بود، حتی اگر جهت خوابیدنش هم عوض میشد تا چند روز انگار تعادل نداشت. مدام غر میزد که: من نمی‌دونم چه دشمنی با این میزوصندلی ها داری که هی اینورو اونور میذاری شون. مجید که می‌امد نگاهی تحسین آمیز می‌انداخت به همه جا، درو دیوار و میزو صندلی؛ بعد میگفت: به بهترین شکل ممکن! چه جوری تونستین اینهمه تغییر بوجود بیارین؟ و او فقط گوش میداد و کلافه، خودش را توی آشپزخانه گم میکرد. بعد هم صدای قهقه های آنها رامیشنید که از گلهای زده شده توی زمین رقیب به وجد آمده بودند.
خیابان بعدی خلوت بود. نه از ماشین خبری بود نه از آدم، میتوانست آرامتر برود،میتوانست تن خیس از عرقش را به دست باد بسپارد تا سرد شود، اما با داغی کف دستهایش چه کند؟ روی اولین صندلی کنار پارک سرراهش نشست. توانش به آخر رسیده بود.یادش آمد روشنک گفته بود خانه شان نزدیک یک پارک است ؛ گفته بود: اگربیای شبها میریم قدم میزنیم نمیدونی گلهای درخت اقاقیا چه بوی خوبی داره ! یاد مریمهای توی گلدان افتاد خدا کند محسن فراموش نکند و آب شان دهد. حالا دیگرخانه شان همیشه بوی گل میداد , هنوز شاخه مریم خشک نشده بود. یکی دیگر جایش را میگرفت، از محسن پرسیده بود: تاحالامتوجه شدی گل مریم چه قدرزیاد عمر میکنه ؟.او جوابش را نداده بود چون اخبارتلویزیون را نگاه میکرد.
اولین گردش عصرانه دونفری شان کاملا اتفاقی بود.با یک بغل سبزی شتابان میرفت خانه،که صدایی گفت: خسته نباشین مریم خانوم بذارین کمکتون کنم. چند شنبه بود؟ شاید یکشنبه، ولی قرار نبودمجید آنطرفها باشد قرار بود که......مجید گفت: بعضی وقتها برای خیلی چیزا نمیشه حساب و کتاب کرد. ازخیابون اونطرفی رد میشدم نمیدونم چرا سراز اینجا درآوردم؟!
.درسکوت راه رفتند و هیچ نگفتند، شاید میخواستند سراز تمام خیابانهایی در آورند که تا به آنروز نرفته بودند شاید هم فقط یک پیاده روی ساده بود برای فرار از..... زنبیل سنگین سبزی دیگر دست او نبود.بعدازساعتی نشستند روی سکویی کنار خیابان و مجید دوتا بستنی قیفی خرید وباخنده گفت: فکر کنم تو هوای گرم بد نباشه؟ وداد دستش بااین‌که می‌دانست توی صورتش پیری آمده‌است و این‌را بارها و بارها محسن اشاره کرده بود. ولی حالا مثل بچه ها نشسته بود و بستنی قیفی می‌خورد و مجید دستمالش را میداد به او تا چکه های بستنی راازروی مانتویش پاک کند. چون عقیده داشت لکه بستنی روی پارچه روشن میماند. یکنفربه تمیزی مانتویش فکرکرده بود، یکنفر در باره لباس او نگران بود. فکرکرد اگر روزی ازاو بپرسند باشکوهترین لحظه عمرش چی بوده؟ میتواند بگوید همین لحظه که با دستمال یکنفر دیگر لکه بستنی روی مانتویش را پاک میکند. این حرفهای خنده دار یعنی چه که مدام فکرش را گرفتار میکند؟ این قصه چگونه داستانی است که تا به حال نخوانده است؟
انتهای خیابان نزدیک بود، وتوان پاهای او دور. حالا مجبور بود برگردد، اینرا دیگر میدانست روشنک نگفته بود ممکن است خانه اش خارج از شهر باشد. سعی کرد یادش بیاید چرا آدرس خانه اش را با آنهمه پچ پچ دم گوشش داده بود به او؟ تابستان بود؟ شایدم نه پاییز بود. تصادفی دیده بودش توی فروشگاه مواد پروتئینی، بعداز کلی روبوسی و بغل گرفتنها و پرس و جوها واینکه خانه من همین نزدیکی است ؛آمده بود خانه او،
محسن نشسته بود و روزنامه میخواند. او و روشنک کلی حرف زده بودند البته بیشتر روشنک ؛ او پرسیده بود: ازدواج کردی؟ وروشنک جواب داده بود: هنوز نه و اصلا پشیمون نیستم. کار میکنم. یه آپارتمان کوچیک توی یه این دنیای بزرگ دارم. تو چی داری؟ جواب نداده بود، فقط زیر لب گفته بود: من؟ هیچی.....و حالا بعدازآنهمه سال که گذشته بود به سختی کاغذ تا شده را پیدا کرده بود،چرا؟ میخواست به حرفهای دکتر فکر کند که چه گفته بود؟ ته دلش به این باور بود که علت گریزش چیزی جز حرفهای دکتر نبوده ؛ میدانست گذشتن یعنی چی؟ آینه گفته بود به اش،اما نگفته بود اینطور بیخبر باید تسلیم سرنوشت شود. دکترامیدوارش کرده بود تلاش میکند تا راهی برای مشکلش پیدا کند ولی این خوداوست که میتواند به خودش کمک کند. گفته بود:. دیگردر موقعیت من و شما نمیشود بی احتیاطی کرد ! نفهمیده بود منظور دکتر چیست،که البته خیلی هم مهم نبود. فقط میدانست باید از فرصتی که زمانه برای فرار در اختیارش گذاشته است استفاده کند. با اینکه گذر عمرانگار فقط به جسمش آسیب رسانده است و دلش هنوز میطپد،. هربار که شاخه مریم را توی گلدان جا بجا میکند،.
خیابان بعدی خاکی بود و زمین زیر پاهایش ناصاف، حرکت اش کند شده بود، قدمهایش نا مطمئن و سست، نگاه‌هایش خسته و سرگردان،. تازه دریافته بود فشار این‌ همه سال را فقط درونش چپانده است، همه چیزرا با زور توی جسمش جای داده است بی آنکه بداند سرانجام قا لب تن اش پرخواهد شد. و بعداز سرریز شدن چه باید بکند؟ نفس عمیقی کشید ونگاه دقیقی به آدرس انداخت ؛ نیمی ازراه را باید برمیگشت ,هنوزمطمئن نبود توی اتاق خالی روشنک چه چیزی را پیدا خواهد کرد؟ کاش تلفنی از او داشت، کاش شماره پلاک توی کاغذ پاک نشده بود. اصلا مجبور نبود. از آن چهار دیواری کذایی دور شود. گرفتن گلهای مریم شیرین بودند ولی شنیدن حرفهای دکتر تلخ، اتاق خالی روشنک اگر هنوز میبود چگونه بود؟
با دیدن پارک بازی بچه ها وپنجره هایی که درست روبروی شیب سرسره ها باز میشد، فهمید درست آمده است. روشنک گفته بود رنگ در خانه شان سبز است ؛ و کوتاهترین زنگ مال اوست. دستش را گذاشت روی زنگ و فشرد، صدای روشنک توی اف اف پیچید: کیه؟ و صدای خودش را شنید که میگوید: هنوزهم میشه توی پارک نشست و خاک خیس و تازه را بو کرد؟
- البته که میشه !
- وآن اتاق...... هنوز خالیه؟.
- نه دیگه خالی نیست یه نفر اونجا س که شاید دوست داشته باشی باهاش آشنه بشی
صدای تق در باز کن آوار شد روی سرش........وهیچ دستی درراباز نکرد.


 



 بسیاری جهات، واکنش به بحران


  اول صفحه



 

یادداشت

سرنوشت آثار ادبي در ماراتن ترجمه

زبان عمومی از تصویر تا ابزار

ادامه یک زندگى نامتعین

قوه‌ی باه و عیّاشی در عالم ادبیات

شعر

داستان

ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

گونترگراس يك روشنفكر حقيقي است

مميزي شاهكارهاي ادبي، توهين به خرد ايراني است

معرفی کتاب

ارتباط با ما