هفتمین ماه

 

نینا گلستانی

پاهایم سست شده بودند و وزن زیادم را نمی توانستند تحمل کنند. به ویترین مغازه ای تکیه دادم و تمام وزنم را روی شانه و بازویم که به شیشه ویترین چسبیده بودند انداختم و با نگاهم دنبالشان کردم، سوار ماشین شدند و از کنارم به آرامی گذشتند و دیگر هیچی ندیدم...

کانال های تلویزیون را یکی یکی جلو می روم. سر یکی از این کانال های مزخرف ایرانی می گذارم بماند. مجری زنی است با موهای بلوندِ اتو کشیده و آرایش غلیظ، بلوز مردانه سفید و دامن چین دار به تن کرده است و کنارش مردی لاغر با صورتی استخوانی و ریش بزی نشسته.
مردیکه ی مزخرف با چشم های هیزش و سر تاسش، نگاه کن! چه جوری حرف می زند، نگاه، نگاه، اَه، اَه! دندان های کثیفش را! حالم بهم می خورد. مرد بدش نمی آید شوخی شوخی دستش را پشت زن یا روی پایش بزند.
زن از دستپختش می گوید و مرد دهانش آب می اُفتد، دهان عین گُهش! از روی کت مشکی براقش شکمش را می مالد و زن از خنده ریسه می رود و با تکان سرش موهای اتو کشیده اش را دورش می ریزد و یکی از آن عشوه خرکی فیلم فارسی‌ها را برای آقای هیز می آید و می گوید حتمن یه بار دعوتت می کنم برای شام و بعد با هم من را به تماشای یک آهنگ فوق العاده فوق العاده قشنگ که مادر مردیکه هم خیلی بهش علاقه مند است دعوت می کنند. اول شام و بعد...
عقم می گیرد. آخ! ریشه ی کنار ناخنم را کندم! آرام قرمز می شود.
ساعت هفت را نشان می دهد، صدای تلویزیون را زیاد می کنم تا همه ی ذهنم بشود ترانه ی این کلیپ مزخرف.
فکر نمی کنم هیچ چیز بدتر از این باشد که هفتمین ماه بارداری ات باشد و در راه خرید سیسمونی بچه ات، شوهرت را با خانم خوش قد و قامتی با صورتی زیبا ببینی و نتوانی هیچ وقت به رویش بیاوری به خاطر اینکه تو را با آن وضع جسمی‌ات نگذارد و نرود!
دستم را در هوا تکان می دهم، می سوزد. خسته می شوم. چند تا نفس عمیق می کشم و سرم را به پشت صندلی‌ام تکیه می‌دهم. تلفن زنگ می زند، اگر زنیکه شروع به حرف زدن نمی کرد صدای تلفن را نمی شنیدم. به دور و برم نگاه می کنم، کوش این بی صاحاب پس؟ باز یادش رفت بگذارد کنارم .روی مخم راه می رود، صدای تلفن، صدای نکره زن روبه رویم و خنده مردیکه ....
چرخ های صندلی ام را به زور حرکت می دهم تا برسم به گوشی تلفن که روی میز است.
" الو ؟ "
" سلام، خوبی خانم خوشگلم؟ "
" بد نیستم "
" چی کار می کنی؟ مامانت نیومد اونجا ؟ "
" نه، نیومده، تو کجایی؟ خوش می گذره ؟ "
" من پیش رضا، مغازشم، هستیم دیگه "
صدای خنده و حرف می آید. می گویم " کیا هستن؟ "
" بذار بگم، رضا هست... "
صدای رضا می آید، سلام برسون به رضوان، مسعود ادامه می دهد " بیا، شنیدی؟ رضا سلام می رسونه، نازنین هم هست "
گوشی را نازنین می گیرد و قربان صدقه ام می رود می گوید میلاد و فرهاد هم هستن، رضوان جون خبری نیست، مثل همیشه سه تا علاف جمع شدن دور من دارن زِر زِر می کنن، مثل خاله زنکا در مورد فلان کس و زنِ فلان کس و فلانِ فلان کس حرف می زنن. می گویم گوشی را بدهد مسعود.
" جانم؟ "
" مسعود، من خیلی خونه حوصلم سر رفته، زود بیا "
" چشم، چشم، زود میام. دختر خوبی باش تا بیام "
گوشی را که قطع می کنم احساس می کنم چیزی گلویم را محکم گرفته. با اینکه قورتش می دهم گوشه های صورتم خیس می شوند.
کانال را عوض می کنم، شماره رمز را وارد می کنم، باز همان زن مو طلایی است با آن مرد سیاه پوست که روی باسنش خال کوبی اسکلت دارد. از اندام زن مو طلایی خوشم نمی آید سینه های خیلی بزرگی دارد، بی تناسب است با بدن لاغر و استخوانی اش. بیشتر بازیگر های این کانال ها را به چهره می شناسم. خوب هایش را به ذهن می سپارم تا به مسعود بگویم وقتش را سر بی خودها هدر ندهد. نوک انگشتانم مور مورمی شوند،دستم به سمت گردنم می رود و بی اختیار می‌مالم، گوشم را. زبان را روی لبم میکشم... و بعد نفس عمیقی.
کانال دیگری تبلیغ شامپو سر را می کند و من یاد موهای پر پشت همکار مسعود می افتم که خانه ی مان آمده بود. با اینکه موهایش را بسته بود، دو برابر دمب اسبی اش دورش ریخته بود. می دانستم مسعود از حرکات نرم بدنش دارد کیف می کند، تمام بدنم می لرزید....
نازنین گفته بود هنای هندی هم تقویت کننده است هم مو را مشکی پر کلاغی می کند، میترا هم دارو های تقویتی خارجی را توصیه کرده بود.
احساس می کنم خال روی دستم پر رنگ شده است. نکند سرطان گرفته ام، حرف یکی از این پزشک های این کانال های ایرانی آنور بود.
مادر هم دلش خوش است. " غروب برو دور و اطراف خانه تان یک دوری بزن! "
می گویم " کی وقتش را دارد؟! تا غذا درست کنم مسعود آمده، فرصت نمی شود! "
به ساعت نگاه می کنم، از بس کانال ها را بالا پایین رفته ام سرم گیج می رود. یک فکری به حال این بیکاری ام باید بکنم.
کاش فقط بحث فرصت بود. کاش می توانستم بگویم مادرِ من، از این می ترسم که بروم بیرون و یکبار دیگر شوهرم را ببینم که با کس دیگری است و این بار با پای خودم زیر یکی از این ماشین های بیچاره بروم و نصفه ی دیگر زندگی ام را هم از دست بدهم.
پیشانی درد گرفته ام. مسعود می گوید اینقدر به حرف این دکتر ها گوش نکن. آدم سالمم باشه مریض میشه! تحقیر را از تمام حرکات صورتش می خوانم.
مردمک چشم هایم می لرزند، هوا رو به تاریکی می رود. روی دیوار یک حشره سیاه می بینم. چرخ صندلی ام را به عقب می چرخانم، بغضم می گیرد. از پشت محکم به چیزی می خورم و یکدفعه بغضم می ترکد و اشک هایم سرازیر می‌شوند. آنقدر بدنم می لرزد که یک آن فکر می کنم پاهایم هم...وقتی دستم را می گذارم رویشان می بینم لمس و ثابت....
می روم داخل اتاق و پیراهنم را به زحمت از تنم در می آورم و بلوز مردانه سفیدم را می پوشم، دامن طوسی چین دارم را از زیر لباس ها می کشم بیرون و از سر تنم می کنم و به زور خودم را کمی بلند می کنم تا از زیرم رد شود. می دانم آرایش غلیظ به من نمی آید. کشوی کمد را فشار می دهم داخل، هُل می دهم. اَه! چرا اینو درست نمی کنه! با دستم می کوبم به گوشه اش. عضله ها ی صورتم می لرزند. پلکم می پرد، محکم پلکم را می گیرم و فشار می دهم، نمی دانم چرا اینقدر اصرار داشت اسم بچه مان را بگذارد نازنین. تا می خواهم شماره مسعود را بگیرم در را باز می کند..



  اول صفحه



 

یادداشت

سرنوشت آثار ادبي در ماراتن ترجمه

زبان عمومی از تصویر تا ابزار

ادامه یک زندگى نامتعین

قوه‌ی باه و عیّاشی در عالم ادبیات

شعر

داستان

ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

گونترگراس يك روشنفكر حقيقي است

مميزي شاهكارهاي ادبي، توهين به خرد ايراني است

معرفی کتاب

ارتباط با ما