سایه نورس زنی زیر حریر لیمویی

 

مرضیه سبزعلیان

وقتی رسیدم شهرام رفته بود، تو به پشت خوابیده بودی توی تخت خواب من، پیراهن چین دار لیموی ات را پوشیده بودی همان که هر وقت تنت می کردی مامان می گفت « خوشگل شده ایی ! ولی حواست به نشستن و بلند شدنت باشد .» وقتی رسیدم تو نگاهم نکردی، تکان هم نخوردی، من جیغ زدم؛ « مینا چرا دامنت رنگ خونابه گرفته؟» جوابم را ندادی، من داد زدم؛ « مینا؛ حرف بزن» تو با من حرف نزدی، شانه هایت را گرفتم، برگشتی، نگاهت افتاد روی سقف، ساکت بودی . اصلا" حواست نبود که من دارم گریه می کنم، سرت را توی بغل گرفته بودم .
« بلند شو مینا حرف بزن »
تو بلند نشدی ، همیشه همین طور نفهم و یک دنده ایی! با من افتاده بودی سر لج انگار، شاید ترسیده بودی حرف بزنی ،همیشه عین سگ از همه چیز می ترسی ! فقط من مانده ام که چطور این بار نترسیدی ! اصلا" به تو چه مربوط که شهرام توی پارک سر کوچه ایستاده است، خودم گفته بودم « همان جا بایستد، تا من برسم .» وقتی یکی از استاد ها نیامد تلفن کردم که « بیا ناهار برویم بیرون» شهرام گفت « چه حوصله ایی داری تو این گرما کجا برویم ؟ من پیتزا می خرم می آیم خانه شما » گفتم « خیله خب، پس توی پارک سر کوچه منتظرم باش تا برسم »
می خواهی بگویی تو بیشتر ازمن می فهمی که ازمدرسه آمده ایی، شهرام را توی پارک دیده ایی و تازه گی ها آن قدر سر خود شده ایی که رفته ایی و گفته ایی « خب بیا بالا تا مریم برسد» بعد تازه یادت می افتد که بیایی و به من زنگ بزنی که مهمان داریم ؟
من وسط اتوبان حکیم پشت ترافیک بودم تو زنگ زدی، صدای حرف می آمد، پرسیدم « مهمان داریم ؟» یادت هست ؟ خندیدی گفتی « هان، خب آره ...»
شهرام گوشی تلفن را گرفت پرسید ، « پس تو کجایی؟»
تعجب کردم مینا، پرسیدم؛« تو آن جا چه کار می کنی ،چرا توی پارک منتظرم نماندی ؟» گفتم ؛ گوشی را بدهد به تو ، تو آمدی با دهان پر گفتی « هان چیه؟»
گفتم« مینا جان حواست است اگر مامان تلفن کرد .»
گفتی « اوهوم ...» بعد داد زدی؛ « آهای شهرام از پیتزای من نخور !» گفتم « هیس مینا ، می خواهی پیر زن فضوله روبرویی بفهمد! غذایت را که خوردی برو سراغ درست .»
حتی پرسیدم « فردا امتحان داری؟» تو گفتی « امتحان علوم ، اما همه را بلد هستم .» گفتم« می دانم ،اما باز هم بخوان .» وبه ماشین ها نگاه کردم که اصلا" تکان نمی خوردند ، راننده دستش را گذاشته بود روی بوق، ده دقیقه یا شاید یک ربع ساعت گذشت ، گفتم ؛ تا حالا حتما" ناهارت را خورده ایی و نشسته ایی درس می خوانی ،تلفن کردم تو گوشی رابرداشتی ، گفتم « مینا چه کار می کنی؟درس خواندی؟شهرام کجاست؟»
گفتی « دارد ماهواره نگاه می کند، من آمدم بخوابم .»
گفتم « بگو گوشی را بردارد،»
تو گفتی « باشد» و خداحافظی کردی، صدای باز و بسته شدن در اتاق آمد اما دوباره تو گوشی را برداشتی ،
گفتم « پس شهرام کو؟»
گفتی « چه کارش داری ، دارد ماهواره نگاه می کند.»
یادت است چه قدر خنگ بازی درآوردی، گفتم « خب نمی میری که صدایش کن .»
بعد مثل همیشه افتادی سر لج که« اصلا" نمی خواهم صدایش کنم ، گفتم که دارد ماهواره نگاه می کند .»
گفتم « خب بمیری ، مگر چه نگاه می کند که نمی تواند بیاید ؟»
تو نمی دانستی گفتی « تا رفتم شبکه را عوض کرد.»
من کارش داشتم.اما تو جیغ زدی که« نمی روم اصلا" به من چه! » تلفن را قطع کرده بودی که گفتم « مینا مگر این که نرسم خانه!» بعد موبایل شهرام را گرفتم اما مثل این که نشسته بود کنار شومینه که آنتن نمی داد . می خواستم به شهرام بگویم « پشت ترافیک مانده ام ناهارش را بخورد و برود » دلم شورمی زد می ترسیدم مامان اضافه کاری نایستد . دوباره زنگ زدم گفتم « چه کار می کنی مینا ؟به شهرام نگفتی کارش دارم ؟» گفتی « نه» بعد پرسیدی؛« خودکاراکلیلی ام را کجا گذاشته ام؟» باز چشم من را دور دیده بودی و چپیده بودی تو اتاق. گفتم « خب چه مرگت شده مینا ، چرا صدایش نمی کنی ؟اصلا" با اجازه کی رفته ای تو اتاق من ؟»
صدایت آرام تر شد مثل آن وقت هایی که در گوشی حرف می زدی، گفتی « رفتم که صدایش کنم اما داشت از این فیلم های بد می دید!»
پرسیدم «فیلم بد؟»
تو گفتی « آره، پس کی می رسی؟»
گفتم « زود می رسم » وازماشین پیاده شدم ، تو هنوز پشت خط بودی شنیدی که حتی وقتی راننده داد زد؛ « خانم بقیه پولتان» بر نگشتم، گفتم« ولش کن» اما دوتا ماشین زده بودند به هم، ازجایشان تکان نمی خوردند،
هر دو مرد با ماشین هایشان ایستاده بودند وسط اتوبان ، گفتم« خیلی گاو تشریف دارید ، خب این لگن هایتان
را بکشید عقب تا راه باز شود .» مرد ها نشنیدند، تو خندیدی، گفتی « به کی می گویی گاو؟» گفتم « به هیچ کس » من توی پیاده رو تندتر از ماشین ها می رفتم. گفتم « نمی خواهد شهرام را صدا کنی ، خودکار اکلیلی هم تو کشو سومی است، نه اصلا" بگیر بخواب تا من برسم، در اتاق را هم ببند» گفتم ببند، نگفتم مینا ؟ چرا حرف گوش نمی کنی !
وقتی رسیدم شهرام رفته بود تو به پشت خوابیده بودی توی تخت خواب من ، دامنت بالا پریده بود و تمام جانت افتاده بود بیرون، مینا چه قدر من و مامان گفتیم « وقت خواب شلوار بپوش» اصلا" غلط می کنی دامن می پوشی تو که بلد نیستی جمع و جورش کنی . وقتی رسیدم دامن چین دار لیمویی ات رنگ خونابه گرفته بود . تو نگاهم نکردی، من جیغ زدم، یادت هست، شانه هایت را گرفتم، سرت را گذاشتی روی زانوهایم، چین ها لیمویی یقه ات سر خرده بود و افتاده بود روی سفیدی سینه های نورست. حواست به گریه های من نبود. داد زدم؛ « بلند شو مینا ، حرف بزن » بغلت کردم کف سفید گوشه لبت را پاک کردم تو حرف نزدی، ترسیده بودی انگار، همیشه عین سگ از همه چیز می ترسی ،ولی این بار آخرآن قدرترسیده بودی که قبل از آمدن من مرده بودی . دکتر گفت « که از ترس شوکه شده ایی و مرده ای!»

  اول صفحه



 

یادداشت

سرنوشت آثار ادبي در ماراتن ترجمه

زبان عمومی از تصویر تا ابزار

ادامه یک زندگى نامتعین

قوه‌ی باه و عیّاشی در عالم ادبیات

شعر

داستان

ماهيگيرهاي خندان پشت به غروب رودخانه

گونترگراس يك روشنفكر حقيقي است

مميزي شاهكارهاي ادبي، توهين به خرد ايراني است

معرفی کتاب

ارتباط با ما