 ماهي مركب (Sepia)
محمود اميري نيا
animoa_arash@yahoo.com
ماهی مرکب
بیمارستان روانی 506 ارتش- تهران –هزار و سیصد
و ...
مرا بر صندلي چرخ دار نشانده اند و دو دژبان و يك پرستار مرد مرا
از راه رويي باريك با پنجره هاي مشبك مسدود مي گذرانند. وارد يك
اتاق نيمه تاريك مي شويم , يك تخت آن جا هست با ملافه اي سفيد و
بالاي آن دستگاه شوك الكتريكي است با سيم هاي زيادي در كنارش. دست
هايم را باز مي كنند, دژبان ها زير بغلم را مي گيرند و با يك حركت
تند مرا بر تخت مي اندازند. پرستار سرم را روي بالش كوچك مي گذارد
بعد مرا بر تخت مي بندند. چشم بندي را بر چشم هايم مي زنند. بوي
ساولن و ادرار را مي شنوم. مي خواهم بالا بياورم. دل و روده هايم
به هم مي پيچد. تكه اي چوب پنبه مانند مي چپانند توي دهانم. مزه
گسي دارد. داغ مي شوم.
ـ بوي خودتو مي دي!
ـ بوي خودمو؟ هه... حتما بوي نفت و سيگار و ...
ـ نه، نه... بوي سكوت مي دي. بوي اون كوچه پس كوچه ها كه مي رفتيم
و مي رسيديم به اون خونه قديمي، در تنگ و دبليوسي تنگ تر كه توش يه
پنجره است، يه پنجره كوچولو، اون پله هاي آهني رو بالا مي رفتيم تا
اتاقت، يه جور نسبيت!
چشمهايش ميان سقف دو دو مي زد و مي گفت : " مثل تابلوي نسبيت اشر.
"
ـ اشر؟
ـ خوب ... مي دوني ، اون یه نقاش بود. تابلوش با اون خونه قدیمی تو
مو نمی زنه.به خصوص اون پله های كناري كه آدم رو گيج مي كرد.
- هه، حتما منم دارم توش زندگی می کنم .
چیزی نگفت و دراز کشید. سيگاري درآوردم و آتش زدم. رفتن من هم زمان
با شروع عادت ماهيانه او بود. او كه تب دار و داغ خوابيده بود
كنارم و من فكر مي كردم تني از آتش كنارم است. دستانش را نوازش
كردم و گفتم: " فكر مي كني همه چي تموم مي شه؟ "
- چی تموم می شه؟
- رابطه مون.
سرش را بالا آورد و گفت : " چرا؟ " پك عميقي به سيگار زدم و گفتم :
" نمي دونم! ولی من نمی خوام رابطه مون قطع بشه " و همين طور كه
نيمه برهنه بلند مي شدم, گفت: " بروز قشنگي! "
ـ چي ؟
ـ بروز، سام ! ... دوست داشتم اين لحظه رو بكشم. لحظه بلند شدن تو
رو.
دود سيگار پيچ مي خورد درون فضاي نيمه تاريك اتاق و مي رفت بالا,
مانند يك ابر سياه, سياه و كبود, به كبودي لكه هاي روي بدنش . ميان
سرشانه ها كه دست مي گذاشتم و مي گفتم : " چرا كبوده؟ " و او لبخند
مي زد و مي گفت: " فكري شدي. خوب نيگاه كن! من سفيد سفيدم. مثل ...
" گفتم: " مثل مرجان هاي سفيد. " انگشتش را گذاشت نوك بيني ام.
نيشگوني گرفت و گفت : " اي كلك , هنوز به فكر دريايي؟ " و خودش را
تنگ پيچيد درون ملافه اي كه تا بالاي سينه اش را پوشاند. دستش را
گذاشت زير چانه اش و همين طور كه خمار نگاهم مي كرد, گفت: " روزاي
خوبي بود, من و تو... كنارساحل جنوب, نخلستان, لنج... "
ـ اما فقط من و تو!
- نگو دیگه، به هر صورت با بچه هاي دانشگامون هم خوش گذشت. تازه
اونا به ما خيلي هم حال دادن. فقط...
ـ فقط چي؟
خيره به روبه رويش نگاه كرد. ملافه دورش كمي شل شد و گفت: " چشماي
اون ماهيارو يادته؟ " بلند شدم و رفتم كنارش نشستم. استكان را نيمه
پر كردم و گفتم: " خودت گفتي كه اول از اونا ترسيدي ولي بعد اونارو
همون قدر دوست داشتي كه منو. " سرش را ميان دست هايش گرفت و گفت: "
آره... اما اون چشم ها خيلي شبيه چشم هاي تو بودن" طره اي از موي
بورش را كنار زدم و استكان را يك نفس بالا رفتم. با پشت دست لبم را
پاك كردم و شنيدم كه زنگ خانه به صدا در آمد.
ـ مادرمه, سام!...
لباس هايم را گرفتم تو يك دست و استكان ها را توي دست ديگر و دويدم
به اتاق، و توي كمد ميان لباس هاي زنانه چمباتمه زدم. در آن تاريكي
تنگ به نفس نفس افتادم. از هر طرف بوها به من هجوم آورده بودند،
بوي الكل، عطرهاي زنانه، بوي خون عادت ماهيانه.
ـ نفس بكش ... نفس بكش لعنتي!
و من نفس مي كشم و لحظاتي بعد درد تمام موهاي سرم را به خود مي كشد
و حفره هايي در جمجه ام باز مي كند. همه جا را رنگ كهربايي سبز مي
گيرد و من مي افتم درون دالان سياه كه مرا مي كشد درون خودش. صياد
پير با موهاي آشفته اش آن جاست. هم او كه كنار ساحل , كيسه هاي
سياه مركب را از توي شكم ماهي هاي مركب بيرون مي كشيد. كيسه ها را
درون گودال سياه مي انداخت و ماهي ها را درون قايق. دست هايش را به
طرفم مي آورد. مايع لزج سياه كه رگه هاي آبي خون مانندي از آن مي
چكيد.
مي لرزم. حفره ها بزرگ تر مي شود و دالان ها پيچ در پيچ و همين طور
كشيده مي شوم. پف مي كنم و نمي دانم. مي لرزم و نمي فهمم و يك لحظه
از يك خلاء نامحسوس كنده مي شوم. چيزي مثل آهن ربا دوباره انگار
سرم را مي كشد به سوي خودش. شايد تكه تكه هاي مغزم دارد به هر طرف
كشيده مي شود. فرياد مي زنم و نمي فهمم، و بعد آرام مي شوم. هيچ
چيزي را بر پوستم حس نمي كنم. جنيني را مي بينم كه يك لحظه غذايش
نمي رسد. خلأيي بين رگ هاي غذا دهنده به او افتاده. او تكان تندي
مي خورد كه من هم. و دوباره آرام. صداها پراكنده مي شود. ماشينها
كه بوق مي زنند، آدمهايي كه بستني مي خورند كنار پارك, ولگردهايي
كه نشسته اند كنار خيابان و چاي مي خورند. آينه قدي خانه الميرا و
رقص من و او كنار آن با آهنگي ملايم. مادرش كه فرياد مي زد: " نه،
نه، نه! " و مادرم كه با سرسختي و خشونت به من سيلي زد و من از
خانه فرار كردم. عمویم كه با كمربند مي زد برادر کوچکم را. دوست
دانشگاهي ام كه موبايلش را به الميرا مي داد. قاضي دادگاه كه من از
عمويم شكايت كرده بودم و او خنديده بود و گفته بود، عموی تو حالا
پدر توست. مستراح پادگان، كه مجبورم كرده بودند بشورم. گچي كه پاي
تخته سياه در دست داشتم و بر آن خون دلمه بسته بود. ناخنهاي بلندم
كه توي بازداشتگاه ,صبح علي الطلوع از آبي كه دژبان ها زيرم مي
ريختند كثافت شده بود. گروهباني كه جارو به دستم مي داد و من توي
گوشش خوابانده بودم. ژـ3 اي كه زير گلويم گذاشته بودم و ماشه اي كه
آماده چكاندن بود. انگشتهاي اشاره دوستان دبستاني ام به چشمهاي
بزرگ من. كيف دبستاني ام كه هميشه پر از سنگ بود.... يك لحظه بادي
مي وزد.
الميرا بود آنجا كه دستم را گرفت و به طرف چاله اي سياه برد و گفت
: " اون جا رو, يه چاله پر از سياهي! " دست بردم درون سياهي لزج .
بدن نرم و بازوهاي به هم پيچيده ماهي مركب با شن هاي ريز و صدف هاي
كوچك خزه بسته به دستم آمد. الميرا بيني اش را گرفت و عقب تر
ايستاد. ماهي بوي تندي مي داد. بوی نفت. بوي اعماق تاريك دريا را.
رنگ بدنش سرخ بود و زگيل و لكه هاي سياهي روي آن دلمه بسته بود.
دويدم به طرف دريا . باد امواج دريا را به هم مي كوبيد و زير پاهاي
مان كفي از آب مي ساخت. ماهي را رو به دريا بر كف دست هايم گرفتم.
او جنبيد . تكاني خورد و با آمدن موج بلندي به پرواز درآمد. پرواز
كرد و برگشت به دريا . حالا به پهلو افتاده بودم و آب مي خواستم و
كسي جوابم را نمي داد. تنها صداي پاهايي را در رفت و آمد مي شنيدم
و گاهي فريادي از جايي دور به گوشم مي خورد و من تشنه بودم و مي
ترسيدم كه دوباره آب بخواهم.
ـ تصورشو بكن ,اگه آب دريا یه دفعه بخار بشه!
ـ خوب كه چي؟
ـ اونوقت چاله هاي سياه زيادي پيدا ميشه! بوي لاشه ماهي ها رو از
همين حالا مي شنوم.
ـ بازم از اون حرفا, ميشه بس كني ؟ يكبار شده مث بقيه فكر كني؟
ايستاد كنار نخل بزرگي و گفت : " گوش بده سام، تاحالا خيلي تحملت
كردم . ولي تو انگار خودتو زدي به كوري و كري. تو همش داري با اين
حرفات تن منو مي لرزوني. " بر جا خشكم زده بود در آن شرجي هوا كه
عرق مي ريختم.
ـ چرا متوجه نيستي ؟ تو داري با اين فكرات همه چيزو داغون مي كني
. تو دچار توهم شدي. به جاي خوندن زیست شناسي داري حرفاي صد تا يه
غاز مي زني.
- شایدم بهتر بود تاریخ می خوندم . آخه من خیلی به تاریخ...
- چی؟ ... تاریخ؟
- آره، تاریخ!
ـ اصلا مي دوني چيه تو مريضي، ديوونه اي، شيزوفرني گرفتي.
پايش را به زمين كوبيد و فرياد زد: " اين زمينو نيگاه ! گرده و
حالا حالا ها هم هست. با هر بلایی که سرش اومده . اون صيادو نيگاه!
هنوز داره با دل خوش صید می کنه. سام، قرار نيست اتفاقي بيفته.
اينو بفهم! " گفتم : " تو مي گي چي كار كنم؟ "
ـ من؟ ... اوه، خداي من ! تو چرا نمي خواي بفهمي ؟ فقط كافيه به
اون چيزي كه رسم همه است عادت كني و بهشون عمل كني.
ـ يعني چي؟
ـ سام! ببين يه بارم كه شده با بابات صحبت كن. مثل يه مرد.
ـ كه چي بشه؟
ـ كه بياين خواستگاري من، ديوونه!... بجاي اينكه با اونا قايم باشك
بازي كنيم و وقتمونو هدر بديم. مامانم مخالفه، درست. اما وقتی
باباتو ببینه نظرش درباره تو عوض میشه!
و همان جا نشست و سرش را ميان دستانش گرفت.
می خواستم به او بگویم که من پدری ندارم. اما ترسیدم. كنارش روي
شنها نشستم و گفتم : " مي دوني رسم ماهي هاي مركب چيه؟ " جوابم را
نمي داد . حتي سرش را هم بلند نكرد. گفتم : "ماهي نر بازوي خودشو
به ماده هه مي ده. ماده اونو قبول مي كنه و پيش خودش نگه مي داره و
تا وقتي كه بازو جون داشته باشه، منتظر مي مونه. " سرش را بالا
آورد و چشمهاي خيس از اشكش را به من دوخت و گفت : " راستي؟ "
ـ جدي مي گم. اگه باور نداري مي خواي بريم از اون صياد جنوبي
بپرسيم؟ "
ـ تو رو خدا! پاي اونو ديگه وسط نكش !
ـ حالا مي خواي بازومو بهت بدم؟
او خنديد و همان جا دراز كشيد .دست گذاشت زير سرش و چشمهايش را بست
.نتوانستم طاقت بياورم . دست بردم به طرف حفره مانتوي سياهش. جايي
كه دگمه هايش باز مانده بود و نافش پيدا بود. و او با دست هاي
كوچكش دستم را گرفت و به طرف صورتش برد. بادي تند وزيد و صداي قايق
موتوري ها و جيغ مرغ هاي ماهي خوار را با خود آورد كه با فس فس برگ
هاي نخل موسيقي آرامي را به پا كرده بودند. همان جا گودالي درست
كرديم و دور از چشم صياد و هركس ديگر, دراز كشيديم. آن جا موهاي
بورش بر كمر من موج مي گرفت و ناله كوتاه من كرم ها را بيدار مي
كرد و در آن لحظه كه بادي تند وزيد, من از خود رها شدم و چيزي كه
از من بر خاك جهيد ,بخشي از من بود كه براي مورچه هاي سياهي كه به
طرفش مي آمدند, شيرين مي نمود. ولي او ناگهان جيغ كشيد. بلند شد و
فرياد زد: " سياه!.... سياه! " نگاه كردم . سياه بود. مانند رنگ
مورچه ها كه در چند سانتي متري آن ايستاده بودند و نگاه مي كردند.
ـ همه جا رو به كثافت كشيده. دستاشو باز كن, پسر!
دستهايم را آزاد مي كنند. مچ هايم درد دارد. اما بدنم هيچ حسي
ندارد. حتي اين را كه برم مي گردانند به شكم و پيراهن ام را بالا
مي زنند، به كندي مي فهمم. چشم بندم را باز مي كنند. نور ضعيفي را
مي بينم كه لكه هاي سبز و سياهي در آن مي آيند و مي روند. يكي شان
مي گويد: " ده ضربه هم به سفارش جناب سرهنگ. ديگه تو كريدو داد
نزني , ديگه هم در نري! "
شلاق اول را كه مي زنند به خودم مي پيچم ...
سرهنگ را مي بينم كه آمده بود پيش ام. شق و رق ايستاده بود بالاي
سرم و مي گفت : " حالت چه طوره؟"
ـ نمي دونم، دژبان ها كتكم زدند. ديشب، شايدم پريشب. دستمو اين
طوري پيچ مي دادن به پشت و ...
دستش را در دست ديگر گره كر ده بود و مي گفت :" تو خوب مي شي! "
ـ من خوبم . اونا كثافتن. چرا منو رو تخت به صليب مي كشن؟
دستم را مي چسباندم به ديوار كه نشانش دهم. دومي را هم مي زنند.
ـ تو بايد تحمل كني ! مي دوني عموي تو، چه آدم بزرگيه ؟
ـ عموي من؟... تو از اون چي مي دوني. اون کثافت پدرمو ورشکست
کرد. آوارش کرد. اون رو به کشتن داد. این پدر کش اومد تو زندگی
مون. مادرمو به لجن کشید.اون وقت تو میگی آدم بزرگیه؟
-این حرفها رو دیگه جایی نزن پسر! اون یک مبارزه.
- مبارز؟ صبر كن ببينم. پس تو به خاطر اون ..
ـ پس چی فکر کردی؟ الان من بخاطر اونه که اينجام ! وگرنه فكر كردي
من سرهنگ، واسه هر بچه سوسولي دوره مي افتم كه چي به سرش مياد؟
ـ مي كشمش ! اون عوضي رو يه روز مي كشم. با همين دستام.
ـ پس مي خواي بجنگي؟ خوبه، خوبه!
دستهايم لرزيد. همان كنار كريدور چمباتمه زدم. سرم را پايين
انداختم و گفتم : " من خسته ام. خسته تر از اوني كه بخوام بجنگم. "
شلاق سوم را كه مي زنند يادم مي آيد كه سرهنگ نگران شده بود. چون
چند تا از آن آبي پوش هاي ديوانه به طرفش آمده بودند. يكي شان حتي
دستش را مي ماليد به باسن سرهنگ. او داشت از كوره در مي رفت كه گفت
:" اصلا تو چي رو مي خواي ثابت كني؟. " چشم هاي سياهش حالم را
داشت به هم مي زد. موها، ريش ها، حتي صورتش به سياهي مي زد. فرياد
زدم :" چرا ولم نمي كني؟ منو از دريا گرفتي, درست. حالا ديگه از
جونم چي مي خواي؟ "
ـ هيچ دريايي نبوده! این ادا ها رو هم در نیار!
و شلاق ديگر را مي زنند و يكي شان مي گويد: "ترسو! " و سرهنگ هم
مي گفت :" تو ترسويي! تو براي فرار از سربازي رفتي قرص خوردي.
اونم نه یکی، نه دوتا. صد تا. به اندازه یک قرن که بخوابی. توي
ارتش اين جرمه. ما هم داريم بهت لطف مي كنيم. اینم بدون که تو بايد
سربازي تو تموم كمي! " عينكش را به چشم زد و برگشت. و حالا ضربه
ديگر. و او هم ضربه خوبي زده بود و من ميان كريدور دست به كمر
ايستادم و فرياد زدم:
ـ تو هم بوي گند مي دي . تو هم سياهي. سياه تر از عموی کثافت من.
سياه تر از همه اون هايي كه اين جان.
خيلي از آن ديوانه ها آمده بودند بيرون و دور من حلقه زده بودند.
سرهنگ بي اعتنا برگشت و رفت. دژبان ها آمدند و همه را پراكنده
كردند.
و اين ضربه.. اين ضربه انگار خون را در رگهايم منجمد مي كند...
الميرا... الميرا! كاش تلفن نكرده بودي. كاش وقتي گفتي الو,حالت
چطوره؟ ادامه نمي دادم كه يكي از آن ديوانه ها همين طور كه سيگارش
را مي كشيد به حرف هاي مان گوش دهد و تو بگويي كه مي خواهي قطع
رابطه كني و من بخواهم به تو بگويم كه چه قدر بازو كه از ماهي هاي
نر مركب در تصرف ماده هست و انگار كلكسيوني از بازوهاي مردان جنگجو
و افسانه اي را پيش خودش جمع كرده كه هيچ وقت برنمي گردن. و تو
گريه كرده بودي و من گفته بودم، هر گريه، گريه نيست و هر خنده ,
خنده. و همه چيز در حال تجزيه شدنه. حالا حتي مي توني بري سراغ يكي
ديگه. و اين هم ده ضربه تمام و همان وقت بود كه سيگار و دود و گوشي
تلفن يكي شده بود. گيج رفته بودم وخورده بودم به ديوار. برم مي
گردانند. به نظرم پرستار است كه داد مي زند:" بدو دكتر و خبركن!
اين يه طوريش شده. " و دالان هايي تو در تو را مي بينم . شكاف صخره
ها را و يك اختاپوس غول پيكر. آب كهربايي سبز، مرجان هاي سفيد, و
بازوان قدرتمند اختاپوس را كه مانند يك مار بوآ مرا در برمي گيرد و
به طرف دهان مكنده اش مي برد.
پلكهايم را بالا مي برند. نور تندي مي زند توي چشمم . و پشت آن به
نظرم در آن روپوش سفيد، سرهنگ است كه ميگويد:" ببريدش بخش! چه
چشماي بزرگي داره! " و من حالا در دهان اختاپوسم. در آن دهان سرد و
مكنده.

|
|
|