 اگر جاي فرانچسكا بودي چه كار مي كردي؟
حمیده واعظ زاده
معلق است بين دو دنيا؛ دنياهاي خواب و بيداري. مرد و دختر يك باره
به اتاق سرازير مي شوند اما نگاه زن به ديوار سنجاق شده است.
- سلام . . . سلام، مامان چته؟ بيداري يا خواب؟ چيزي شده؟
- نترس؛ هر وقت مامانت خواب بد ببينه مثل بچه هاي پنج شش ساله
باورش مي شه. بعد لب ورمي چينه، بغض مي كنه و مي زنه زير گريه. به
گمونم ديشب خواب ديده آب نباتش رو تو دزديدي.
بعد هر دو مي خندند.
نگاه زن از روي ديوار كنده مي شود. هنوز گيج و حيران است : « صبح
به خير. » چاشني اين سلام لبخندي است كه وقت عكس گرفتن كنج لب ها
مي چسبانند. حالا هر دو مي توانند با خاطري آسوده از اتاق بيرون
بروند. زن با خود تكرار مي كند:« بچه ي پنج شش ساله، پنج شش ساله.
»
دلش نمي خواهد از رختخواب بيرون بيايد. پتو را روي شانه ها مي كشد
اما خيلي نمي گذرد كه نگاهش به ساعت ديواري مي افتد. بلند مي شود،
ربدوشامبر خاكستري را روي لباس خواب به تن مي كشد و كمربند آن را
محكم مي بندد. آبي به صورت مي زند، آب در كتري روي گاز مي جوشد. مي
خواهد چاي دم كند كه دختر غر مي زند :
- نمي خواد چايي دم كني؛ ديرم شده.
- حرف نزن. من بايد برسونمت كه تا صبحونه نخورم نمي تونم از در برم
بيرون . خيلي گرسنه م. مي تونم الان يك فيل درسته رو بخورم.
- نه بابا جون تورو خدا كوتاه بيا و به همين نون و پنير و چايي
بساز .
زن بي اعتنا به حرف هاي پدر و دختر چاي را دم مي كند و ميز صبحانه
را مي چيند؛ انگاراز پشت مردمك هاش چيز ديگري سواي اين هياهو مي
بيند.
تمام مدتي كه مرد صبحانه مي خورد و دختر غر مي زند، نگاه زن به
جايي نامعلوم خيره است. مرد بشكني جلوي صورت او مي زند :
- كجايي ريحان؟ ماروهم ببر.
انگار از خواب مي پرد:
- مي ترسم اگه با من بياي غش كني.
- دمت گرم مامان. تو هم آره. از اين حرف ها بلد بودي و رو نمي
كردي؟
- مگه تو كجا بودي؟ بايد از خوشي غش كنم يا از وحشت؟ انتخاب با شما
ست بهشت يا جهنم با شركت ريحا...
زن مي گويد :
- جايي مث برزخ.
- صورت مرد در هم مي رود؛ مچاله مي شود. مثل پسر شانزده ساله ي
ديشب پر ازنگراني مي شود. حتما زن ديده بودش.
سر شب هستي در اتاقش درس مي خواند. زن روي تخت دراز كشيده و در
اتاق خواب نيمه باز بود. مرد جلوي تلويزيون روي كاناپه پشت به زن
نشسته بود و كانال ها را عوض مي كرد. از جايي كه او دراز كشيده بود
تنها نيمي از سر مرد پيدا بود و قسمتي از تصوير تلويزيون. بالاخره
مرد كانال مورد نظر را پيدا كرد؛ يك فيلم...
مرد هراسان بود مثل پسري شانزده ساله كه مواظب است مادرش سر نرسد و
مچش را نگيرد. ساعتي بعد پلك هاي زن روي هم افتاده بود كه دست عرق
كرده ي مرد را روي تن حس كرد؛ مور مورش شد و مثل جنين پاهايش را
توي شكم جمع كرد.
صداي دختر شبيه ناله است :
- بابا چقد مي خوري !
مرد كيف سامسونتش را بر مي دارد و عينك دودي اش را مي زند. باز
شيطاني دختر گل مي كند:
- يه كيلو آفتاب بدم خدمتتون؟
- آره بابا توي اين هواي ابري تنها چيزي كه مي چسبه آفتابه و بس.
دختر بوسه اي بر پيشاني مادر مي نشاند :
- مامان امروز يه كم ديرتر مي آم خونه .
زن دستش را روي گونه هاي دختر مي كشد و دختر فوري سر برمي گرداند و
كوله پشتي را بر مي دارد و آماده ي رفتن مي شود.
- من م شايد سري به پدر بزنم.
- نگفتم ديشب خواب ديده، صبح جني شده. خانم با اشباح در ارتباطه.
بعد از بيست سال اگه نشناسمش بايد اسمم رو عوض كنم و بذارم...
دختر با خنده مي گويد :
- بذار جواد .
- نه ، مي ذارم پل نيومن يا رابرت د نيرو.
- اولي كه ديگه عتيقه شده دومي يم كه خيلي زشته.
- اما يه قدرت عجيبي توي صورتش موج مي زنه. تازه از جواد توهم خيلي
بهتره.
ـ مامان نظرت راجع به د نيرو چيه؟
- من كلينت استيوود رو مي پسندم .
مرد چپ چپ نگاه مي كند اما زن ادامه مي دهد.
- توي مديسون كانتي؛ اون وقت كه زير باران وايستاده بود. من عاشق
اون صحنه ام. توي نگا ش يه چيزيه كه...
مرد وسط حرف زن مي پرد :
- اگه تو جاي مريل استريپ بودي چي كار مي كردي؟ شايد از ماشين
شوهره پياده مي شدي.
زن آه بلندي مي كشد و زير لب مي گويد :« راستي اگه جاي او بودم چي
كار مي كردم؟ »
- بابا غلط كردم. بسه. خيلي زود بيدار شديم، صبحونه م مي خوريم
حالا م كه نوبت نقد فيلمه.
يك ريز با هم حرف مي زنند و بعد تلق بسته شدن در.
ا فكارش مثل تكه هاي يك پازل به هم ريخته ولي او هم درجور كردن اين
جورچين تلاشي نمي كند. شايد از شكلي كه از چيدن آن درست مي شود مي
ترسد. به هستي فكر مي كند نمي داند وقتي دستش را روي گونه ي او
كشيد با چشم هاي چه كسي به دخترش نگاه مي كرد. مي خواست بگويد مچت
را گرفته ام و فهميده ام گونه هايت را سرخ كرده اي؟
خانه از سر وصدا خالي شده. روي مبل يله مي شود نه مي خواهد ميز را
جمع كند و نه به فكر پخت و پز باشد. فقط دلش مي خواهد روي مبل لم
بدهد و به اين همه آدم كه در درونش قد علم كرده اند فكر كند و فكر.
. . به پدري كه دايم امر ونهي مي كند، مادري كه هي چشم غره مي رود،
دختركي جوان و ترسيده، زني كه . . . اما بلند مي شود فنجان ها را
از روي ميز جمع مي كند بسته ي مرغي را كه شب قبل روی طبقه پايين
يخچال گذاشته در آرام پز مي گذارد و مخلفات را هم اضافه مي كند.
اما آن جمله ي جادويي رهايش نمي كند. انگار آن را در خواب گفته
بود. هميشه از گفتن اين جمله
مي ترسيد. مي دانست با بر زبان آوردن آن، همه چيز تمام مي شود و
نمي تواند ادامه بدهد.
هميشه كلمات در فضا سر خورده ، روي هم لغزيده و تبديل به كلمات
ديگري شده بودند و او از گفتن آن جمله ي جادويي طفره رفته بود، اما
حالا تنها آن جمله باقي مانده بود؛ كلام ناگفته اي كه برايش پر رنگ
تر از بقيه ي حرف ها بود. بالاخره آن چه كه هميشه از آن مي گريخت
اتفاق افتاده بود. دوستت دارم را گفته بود. نوازش كرده و نوازش شده
و مسحور اين شيفتگي شده بود. حالا آن جمله سر آغاز همه چيز بود.
فراتر از همه چيز. با احساس آن ، باور آن و لمسش انگار آسمان از
هميشه آبي تر بود و زمين سبز تر.
به اتاق خواب مي رود. روي صندلي جلوي آينه مي نشيند. لب هايش را
كمي سرخ مي كند. بعد نوبت گونه هاي پريده رنگش است. دستش از روي
گونه ها روي لاله ي گوش و گردنش سر
مي خورد. گوشواره هاي نقره را جاي بوسه ها مي نشاند. دلش مي خواهد
خواستني تر از هميشه جلوه كند. گره ي ربدوشامبر را باز مي كند و
لباس از تنش سر مي خورد و نيلي لباس خواب خود را به رخ مي كشد. روي
تخت رها مي شود. دنبال خواب نيمه تمامش پلك هايش روي هم مي افتند.
به ملافه ها چنگ مي زند.


|
|
|