
قبر اجارهاي
اسماعیل زرعی
بعد از مدت ها نقشه كشي و خيالپردازيهاي دور و دراز، سرانجام
آقاي ميهن دوست تصميم گرفت با همه ی اندوخته اش يك قبر بخرد. پيش
خودش گفت: اينجوري مطمئنم اقلاً بعد از مرگ ام صاحب خونه مي شم...
جنازه مم رو دس كس و كارم نمي مونه وكسي هم پشتِ سرم نفرين و ناله
نمي كنه كه عاقبت انديش نبودم!
صاحب خانه شدن، آرزويي بود كه بعد از يك عمر خدمتِ كارمندي، هنوز
تحقق نيافته بود. آقاي ميهن دوست به خوبي به ياد مي آورد شبي كه
همراهِ پدر و مادر مرحوم اش به خواستگاري «انيس» رفته بود، در پاسخ
ِ پدر ِ عروس خانم گفته بود: قراره از طرفِ اداره بهمون زمين بدن.
زمين كه بدن، وامم مي دن.
اما ثبت نام براي زمين آنقدر به امروز و فردا موكول شده بود تا کم
کم هزينه ی زندگي بالا رفته بود، طوري كه ديگر از حقوق ماهيانه
چيزي براي پس انداز باقي نمي ماند. و وقتي كه از طرفِ اداره
بخشنامه صادر شد كه هر يك از كارمندان رسمي كه متقاضي زمين هستند
بايد دويست هزار تومان بابتِ قسطِ اول به حساب ِ فلان ِ فلان جا
بريزند، او متوجه شد نه تنها اين مبلغ كلان را ندارد، بلكه اگر همه
ی دار و ندارش را هم بفروشد، باز نمي تواند حتي نيمي از پول زمين
را تهيه كند. چيزي از پدر به ارث نبرده بود. هيچ يك از قوم و خويش
ها حاضر نبود چنين ثروت هنگفتي را مفت و مجاني در اختيارش بگذارد.
راهِ درآمدِ ديگري به نظرش نمي رسيد. نزول كردن هم كه دور از عقل
بود، چون مي دانست از عهده ی بازپرداخت اش بر نمي آيد. پس ناچار شد
فعلاً از خير خانه دار شدن بگذرد تا زماني كه پول قابل توجه اي به
دست بياورد ؛ غافل از اين كه اوضاع اقتصادي روز به روز بدتر مي شود
؛ به صورتي كه يكي دو سال بعد، حقوق ماهيانه فقط كفافِ ده پانزده
روز زندگي اش را مي كند و از پانزدهم هر ماه مجبور است دستِ نياز
به طرف اين و آن دراز بكند و از آنطرف هم كارخانه ی آدم سازي انيس
خانم به كار مي افتد و هر دو سه سال يكبار، يكي به جمع نانخورها
اضافه مي كند.
سال ها بعد، آقاي ميهن دوست هنگامي به خودش آمد كه يكمرتبه متوجه
شد هفت بچه ی قد ونيم قد دورش را گرفته اند. يكي لباس مي خواهد.
يكي كيف و كفش مي خواهد. يكي شهريه ی دانشگاه، يكي شهريه ی مدرسه،
يكي پول توجيبي و يكي اتاق جدا مي خواهد. يكي آماده ی رفتن به
سربازي است. يكي از بيماري ناعلاجي رنج مي برد و مدام گوشه ی خانه
افتاده است. يكي براي پيدا كردن شوهر ثانيه شماري مي كند و آن يكي
هر چه مي خورد، سير نمي شود و يكريز از گرسنگي عر مي زند. از همه
بدتر، سركوفت ها و سقلمه زدن هاي پایان ناپذیر ِ انيس خانم است كه
هميشه يا نفرين مي كند: آتيش به جون ات بيفته مرد، آخه من كه نمي
تونم دختر عزيزمو بي جهاز بفرستم خونه ی بخت!
يا مي نالد: اي خدا امسال ديگه برم كجا رو بگردم ؟ كي ديگه حاضر مي
شه به يك لشگر كور وكچل خونه اجاره بده.
ياد داد مي زند: آخه تكوني به خودت بده مرد. كاري بكن. فكري بكن.
همي جور سر تو ننداز پايين و بشين.
آن وقت بود كه او دو تصميم ِ تاريخي گرفت و سوگند خورد با همه ی
وجود پايشان بايستد ؛ اول اين كه به همسرش آتش بس بدهد و دوم، پول
به دست بياورد. انيس خانم قبول كرد و از آن تاريخ به بعد، صاحب ِ
فرزندِ ديگري نشد. به نظر آقاي ميهن دوست تنها راه كسب ِ پول، پس
انداز بود. پس هر ماه به محض اين كه حقوق اش را مي گرفت،هزار و
پانصد يا دو هزار تومانِ آن را به بانك مي سپرد و تا ماهِ بعد سعي
مي كرد با كم خوردن، پياده رفتن به اداره، چشم پوشي از نوشيدن چاي
در حين كار و همچنين نخريدن ِ بعضي احتياجات از قبيل كفش و جوراب و
زيرپيراهن و گلاب به روی تان، زیر جامه ( منظورم از نوع کوچک اش
است ) براي خودش، اين كسري در بودجه را جبران كند. اما از بخت ِ
بد، انگار تورم اقتصادي با او كورس گذاشته بود، چون هر چه به
اندوخته ی او اضافه مي شد، به همان اندازه و يا حتي بيشتر به قيمتِ
كالاها هم اضافه مي شد ؛ طوري كه بعد از پنج سال سنگ به شكم بستن،
حالا با پس اندازش هيچ وسيله ی اساسي نمي توانست بخرد جز يك قبر.
البته فكر خريدن قبر از يك هفته قبل به مغزش خطور كرده بود و چون
نمي خواست بي گدار به آب زده باشد، هفت شب و هفت روز زيروبم معامله
را سنجيده بود و آنقدر درباره اش فكر كرده بود كه كم مانده بود
كاسه ی سرش منفجر شود. سرانجام امروز بعد از ظهر به خودش نهيب زده
بود: به جهنم. از اين بهتره كه پولاي بي زبون ام تو بانك بخوابه و
هي از ارزش اش كم و كمتر بشه. مي خرم!
پس زنگِ پايان وقتِ اداري كه به صدا درآمد، از پشت ميز بلند شد.
كمرش را كش و قوس داد تا خستگي دركند. به ترق و تروق استخوان هاي
ستون فقرات اش گوش داد. شال و پالتويش را پوشيد.كلاه اش را به سر
گذاشت. چتر كهنه ی سياه رنگ اش را در دست گرفت. جلوي آينه بزرگي كه
نزديكِ در نصب بود، رفت و به دقت چهره ی شكسته، قدِ كوتاه و اندام
باريك و استخواني خودش را در آن وارسي كرد. دستي به موهاي خاكستري
رنگِ شقيقه اش كشيد. ريزه كاغذِ پوسيده اي را كه روي سبيل قيطاني
اش نشسته بود دور انداخت و از اداره بيرون رفت.
اواخر پاييز بود. سوز سردي مي وزيد. آسمان زير لايه ی ضخيمي از ابر
پنهان شده بود. توي خيابان، ماشين ها با سروصدايي گوش خراش به هم
گره خورده بودند و پياده روها از جمعيت سياهي مي زد. آقاي ميهن
دوست بي اعتنا به اطراف، يقه ی پالتويش را بالا كشيد و پياده راه
افتاد. براي رسيدن به گورستان بايد از خيابان اصلي شهر مي گذشت ؛
به ميدان وسيعي مي رسيد ؛ خيابان بزرگِ سمتِ راست را در پيش مي
گرفت ؛ چند چهار راه و سه راه و تقاطع را پشتِ سرمي گذاشت تا به
جاده ی باريكِ خاكي و پر از چاله وچوله اي كه به شهركِ مردگان
منتهي مي شد برسد. اگر چه مسير طولاني اي را بايد طي مي كرد اما او
آنقدر غرق مرور پرسش و پاسخ هاي احتمالي بود كه بُعد مسافت را حس
نكرد.
هنگامي به گورستان رسيد كه چيزي به تاريك شدن هوا نمانده بود.
باران، نم نم مي باريد. هيچ سروصدايي شنيده نمي شد. لحظه اي ايستاد
و به سكوتِ باشكوهِ محيط گوش داد. به درخت هاي بلندِ كاج، به شاخه
هايي كه با وقار سر مي خماندند و به سنگ هاي جور واجور ِ رنگارنگِ
قبرها نگاه كرد. احساس غرور گرماي دلپذيري در تن اش نشاند. معطل
نكرد. در جستجوي مسئولان به هر طرف سر كشيد. عاقبت يكي ازكارگرها
را كه راهي خانه بود، ديد. راه اش را سد كرد. نشاني پرسيد. كارگر
جواب داد: اينجام مثِ هر جاي ديگه ساعتِ اداري داره. اگه مي خواي
مديرو ببيني، باس به موقع بياي نه حالا كه مرده هام مي خوان
بخوابن!
آقاي ميهن دوست دست از پا درازتر از گورستان بيرون آمد. در بين راه
فقط و فقط به يك مساله فكر مي كرد: وقت اداري. وقت اداري....
استفاده از وقتِ اداري برايش غيرممكن مي نمود. او نه اهل جيم شدن
بود و نه اهل تأخير كردن. حتي رغبتي هم به استفاده از مرخصي
استحقاقي نداشت. در حقيقت از پنج سال پيش تصميم گرفته بود تا پايان
دوران خدمت اش به مرخصي نرود تا پس از بازنشستگي، حقوق مرخصي هاي
استفاده نشده ی اين سال ها را هم بپردازند شايد مبلغ قابل توجه اي
دست اش را بگيرد.
نم نم باران قطع شد. چند ستاره توي آسمان سوسو زدند. جاده ی خاكي
زير سكوت و سياهي قد كشيد. آقاي ميهن دوست همچنان كه به سرعت قدم
برمي داشت به فكر وقتِ اداري بود. در همه ی مدتِ بيست و پنج سال
خدمتِ كارمندي اش حتي يك بار زودتر از موعدِ مقرر از اداره بيرون
نرفته بود. از كلمه ی جيم بدش مي آمد و واژه ي توبيخي رعشه در تن
اش مي دواند. اگر چه همكاران اش را مي ديد كه بدون استثنا همگي جيم
مي شوند و حتي گاهي براي يكي دو نفر از آنها توبيخ نامه اي هم مي
آيد كه هيچ به روي خودشان نمي آورند ؛ اما او نمي توانست خودش را
با آنها مقايسه كند. او صاحب ِ زن و هفت فرزند بود. خانه نداشت. جز
دفترداري هيچ تخصص ديگري را ياد نگرفته بود. بچه هايش بزرگ بودند.
نمي توانست خرج و مخارج شان را به خطر بيندازد ؛ خصوصاً اين كه
خيال مي كرد سابقه دار هم هست ؛ سابقه ی غيبت. او هرگز خاطره ی تلخ
و شيرين ِ روز ِ پس از ازدواج اش را فراموش نمي كرد كه به شكل
معجزه آسايي خواب مانده بود و بعد از بيدار شدن، انيس خانم كه نو
عروس خوش خط و خالي بود با هزار لوندي و قهر و اخم و ناز مجبورش
كرده بود در خانه بماند و مانده بود. اما تا فرداي آن روز مدام
خودخوري كرده و با دلهره و نگراني به خودش گفته بود: بعد از اون
همه خواهش و التماس و دوندگي، حالا كاري بكن كه با تيپا بندازن ات
بيرون، ها!
و به محض رسيدن به اداره، يكراست به اتاق رئيس رفته بود و ده بار،
بيست بار دولا و راست شده و از غيبتِ يكروزه اش عذر خواسته، هزار
بهانه و دليل تراشيده بود تا رئيس از پشتِ ميزش بلند شده، آمده بود
با دست روي شانه اش زده و با لحني ملايم اما تحكم آميز گفته بود:
خيلي خب، هيچ مهم نيست. در عرض يك سال خدمتِ صادقانه تان اين اولين
باري است كه مرتكب نهست مي شويد. اميدوارم آخرين بار هم باشد. حالا
بفرماييد سركارتان!
اگر چه اين ماجرا مربوط به بيست و چهار سال قبل بود اما هر وقت
آقاي ميهن دوست خاطره ی آن را در ذهن اش مرور مي كرد، غرق شرم و
غرور مي شد. شرم از نداشتن پشت گرمي و غرور از اين كه او هم مي
توانست جلو همكاران گستاخ اش ژست بگيرد و از سرپيچي از مقررات و به
دلخواه آمدن و رفتن خودش پُز بدهد.
همين كه آقاي ميهن دوست به خانه رسيد، پيش از اين كه كليد را در
قفل در بچرخاند، ناگزير تصميم نهايي خودش را گفت: هر چه بادا، باد.
فردا قبل ازظهر اجازه مي گيرم.
اما گرفتن اجازه آنقدر برايش سخت بود كه صبح تا نزدیکی ظهر فرداي
آن روز را ناچار شد با خودش كلنجار برود. وقتي تقاضاي مرخصي دو
ساعته را دو دستي و با احتياط و احترام روي ميز رئيس مي گذاشت،
آشكار زانوهايش مي لرزيد. و بعد از موافقت، طوري از شدت شرم سرخ شد
و زبان اش به لكنت افتاد كه انگار خطاي بزرگي مرتكب شده است.
پس از اين مرحله، نوبت به سرو كله زدن با مدير گورستان رسيد. مدير
كه مردي مسن، بلند قد، خوش بنيه، با چشم هاي ريزِ ِنافذ و ابروهاي
پُرپُشت بود، اول به خيال اين كه او هم مثل ساير مشتري ها يكي از
بستگان اش را از دست داده است، به محض ورودش از پشت ميز چوبي
سياهرنگي كه بي شباهت به تابوت نبود، بلند شد.تكاني به خودش داد تا
كت و شلوار سياه قالب تن اش شود و بعد با صدايي كه به نظر آقاي
ميهن دوست غبار آلود مي نمود، ناليد: با كمال تاسف بايد عرض كنم
قيمتِ قبرها متفاوت است. از قبرهاي ارزان و پرت افتاده داريم تا
قبرهاي آنتيكي كه خيابان كشي و درخت كاري شده اند و به زودي هم
براي شان برق مي كشيم.
و تند و تند قيمتِ بلوك هاي مختلف را گفت و اضافه كرد: در نهايتِ
افتخار عرض مي كنم كه گورستان ما در سطح كشور از لحاظِ زيبايي و
پاكيزگي نمونه است!
آقاي ميهن دوست درحالي كه يكپارچه شور و شوق شده بود، با همان
لبخند شرمگينانه ی هميشگي اش گفت: راست اش تو همه ی عمرم سعي كرده
م هميشه ارزونترين چيزو بخرم تا بهم فشار نياد؛ ولي واسه اين يكي
ديگه سنگِ تموم مي ذارم. لطفاً بهترين قطعه رو بدين ؛ يك جاي خوب و
خوش آب و هوا كه درخت كاري و خيابون كشي هم شده باشه. گور ِ پدر ِ
مال ِ دنيا.
و با لحني كه انگار با خودش واگويه مي كند اضافه كرد: تازه اگه
بتونم بازم پولي دس و پا كنم، واسه ش يك سنگ مرمر بزرگ و شيك هم
سفارش مي دم.
مدير گفت: خدا اجرتان بدهد. هر چه براي آن مرحوم بكنيد ثواب دارد!
در اين لحظه بود كه آقاي ميهن دوست مرتكبِ خطا شد و خنده كنان پاسخ
داد: مرده اي در كار نيس آقا؛ غرض ملكيته. مي خوام تو زندگيم اقلاً
صاحب يك وجب خاك باشم ؛ همين و بس.
اين بي احتياطي باعث شد تا مدير لحظه اي ناباورانه به او زل بزند و
آنچه را كه شنيده است،توی مغزش مزمزه كند. بعد يكباره خودش را روي
صندلي رها كرد وغريد: نخير آقا، قبر كه ديگه احتكار كردني نيست،
بخواهي بعداً گران بفروشي.
آقاي ميهن دوست دستپاچه شد: نه. نه. خدا شاهده موضوع احتكار در بين
نيس. سوء تفاهم شده. واسه خودمه. مي خوام داشته باشم. مگه اين همه
مردم قبر مي خرن واسه بعدهاشون ، مي خوان احتكارش كنن ؟
با شنيدن اين حرف، ناگهان مدير از كوره در رفت. نيم خيز شد. داد
زد: كو، كدام همه ي مردم. به كي فروختيم بگو ديگه ؟
و وقتي كه ديد او ترسيده، متعجب و پريشان فقط و فقط نگاه اش مي
كند، از جوش و خروش افتاد. لحظه اي مكث كرد و اين مرتبه با لحن
ملايمي توضيح داد: بله مي خريدند، البته آن زماني كه هنوز خريد و
فروش قبر توي بورس نبود ؛ ولي حالا ممنوع شده.قوانین سفت وسختی
برایش درست کرده اند.
آقاي ميهن دوست كه تازه موضوع را فهميده بود به عز و چز افتاد. زار
زد. التماس كرد. قسم خورد. از خودش ، از زندگي اش، از بدبختي هايش
و از همه چيز گفت تا دل او را نرم كند. اما او مصرانه تكرار مي
كرد: نع، نمي شه. الا و بلا اين كار خلافِ مقرراته، از نون خوردن
مي افتم. بيچاره مي شم. با مقررات كه نمي شه در افتاد عمو.
مدير لفظ قلم حرف زدن اش را از ياد برده بود و سعي مي كرد هر چه
زودتر اين مشتري سمج را دست به سر كند ؛اما آقاي ميهن دوست كه خودش
اداري بود، مي دانست ديگران چطور با مقررات كنار مي آيند. پس به
مبلغ اضافه كرد. مدير كمي نرم شد اما همچنان بهانه مي تراشيد: نمي
تونيم زياد خالي نگهش داريم، مسئوليت داره. سنگ قبر خشك وخاليم
بخواي بذاري روش قبول نمي كنن.
آقاي ميهن دوست قول داد: زياد خالي نمي مونه. كسي چه مي دونه، شايد
خدا خواست و همين امشب مُردم. سخت نگير فدات شم.
بعد از عقدِ قرارداد، نفهميد فاصله ی گورستان تا خانه را چطور طي
كرد. همين كه قدم به اتاق گذاشت، گواهي خريد قبر رااز جيب بغل اش
بيرون آورد و سر دست گرفت و با صدايي رسا اعلام كرد: اينم سندِ
مالكيت.
و شاد و پيروز به اهل و عيال اش چشم دوخت كه شتابان و مشتاق دورش
جمع شدند. اما اين شور و نشاط فقط تا لحظه اي ادامه داشت كه زن و
بچه هايش خيال كردند سندِ خانه اي را همراه آورده است؛ همين كه از
موضوع مطلع شدند، دخترها به پوستِ دماغ شان چين انداختند و « ايش،
ايش » كنان پشت كردند و رفتند. بزرگترين پسر خانواده هم خنده ی پر
طنيني سر داد و گفت: دمت گرم بابا، جداً كه تو يكي ديگه دس ِ هر چه
اقتصاددونه از پشت بستي!
و راهش را كشيد و از خانه بيرون رفت. بعد از پراكنده شدن بچه ها،
نوبت به انيس خانم رسيد كه كم كم از بهت و ناباوري بيرون بيايد: چي
؟!! نصيب نشه. رفتي مقبره ی خونوادگي خريدي!
آقاي ميهن دوست پوزشخواهانه پاسخ داد: نه. فقط يكيه، واسه خودم.
آنوقت اول فریادی و بعد زهر چشم ها و غرولندهاي انيس خانم شروع شد
كه: آخه مرد ناحسابي، راس راسي كه ديوونه اي. نون نداري، پياز مي
خوري اشتهات واشه ؟ خاك به گورم. نمي شد عوض اين كه فكر عاقبت ات
باشي، فكري به حال امروزت مي كردي ؟
آقاي ميهن دوست با قيافه اي حق به جانب زار زد: به خدا مغزم تركيد
اونقد فكر كردم. آخه اين پول لاكردار نه اونقد كم بود كه بدم اش خت
و خرد و لباس مباس واسه بچه ها و خودمو خلاص كنم و نه اينقدر زياد
كه بشه باهاش يك چيز به درد بخور ِ موندگار خريد. نگهداري شم كه به
صرفه نبود. مي بيني كه روز به روز از ارزش پول كم مي شه. قول بهت
بدم سال ديگه با همين مبلغ يك قبر قراضه م نشه خريد.
انيس خانم غريد: خب باهاش تلويزيون رنگي مي خريدي كه آرزوش به دل
بچه هات نمونه.
زار زد: نمي شد. تلويزيون رنگي به درد نخورش صد، صد و پنجاه هزار
تمنه.کلی از پوله ازبین می رفت. هم تلویزیونه یک روز می سوخت و
ازبین می رفت و هم پس اندازمون ناقص می شد
- فرش مي خريدي. يخچال مي خريدي. يك دست لحاف دشك سفارش مي دادي
واسه جهيز فاطي، اينام نمي شد ؟
- نه. هيچ كدوم نمي شد. يك طوري حرف مي زني كه انگار ازقيمتا بي
خبري، ها. فرش هشتاد نود تمنه. يخچال صدبه بالاس. مگه من همه ش
چقدر داشتم. آخه چي باهاش مي خريدم كه موندگار باشه. حرف ِمن سر ِ
موندگاریه، حالیت نیس ؟
اين جر و بحث ها و دعواهاي لفظي نه فقط آن روز، بلكه روزهاي ديگر
هم ادامه داشت.
حالا ديگر بچه ها هم به او پشت كرده بودند. تحويل اش نمي گرفتند ؛
خصوصاً دو دختر بزرگتر كه هروقت روبه رويش مي نشستند، زير گوش
يكديگر پچ پچ مي كردند و با اشاره ی چشم و ابرو او را به هم نشان
مي دادند و ريزريز مي خنديدند. اما آقاي ميهن دوست بي اعتنا به
اوضاع بحراني توي خانه، موضوع دلچسبي را براي انديشيدن پيدا كرده
بود. حس مي كرد نقطه اتكايي براي خودش يافته است. توي اداره، توي
خانه و در همه ی اوقاتِ فراغت اش به ملك اش مي انديشيد و برايش
نقشه مي كشيد. موقع راه رفتن هم سرش را بالا مي گرفت و قدم هاي
سنگين برمي داشت. آنقدر شيفته ی دارايي اش شده بود كه بيست و پنج
سال خدمتِ بي تاخير يا بدون جيم شدن را كنار گذاشت و هر روز عصر يك
ساعت، نيم ساعت، هر قدر كه مي توانست زودتر از اداره جيم مي شد تا
قبل از تاريك شدن هوا به گورستان برسد ؛ کنار ملك اش بايستد، با
غرور و افتخار به آن نگاه بكند و يك بند پيش خودش بگويد: مال منه.
مال من!
و آرزوهاي دور و دراز در سر بپروراند. گاهي مجسم كند دور آن تكه
زمين را گُل كاشته است، يا درخت هاي پرشاخه و برگِ ميوه که چشمه ی
آب زلالي هم از كنارشان جاري است. يا اين كه دو سه قبر ديگر را هم
خريده و همه را به هم پيوند داده، از جمع آنها زمين وسيعي فراهم
كرده است و چه و چه و چه.
اما اين شادي چندان دير نپاييد. چهار روز بعد از عقدِ قرارداد،
مدير گورستان سر راه اش سبزشد وگفت: آقاي محترم مرتب از من مي
پرسند اين قبر چرا خالي مانده در صورتي كه تا سه رديف آن ورتر هم
همه ی قبرها پر شده اند. من تا امروز توانستم جواب هاي ضد و نقيض
بدهم ولي از اين به بعد نمي شود. مي خواهي چكار كني ؟ نمي توانيم
همين جور خالي نگه اش داريم.
آقاي ميهن دوست فقط توانست هراسان و پريشان پاسخ بدهد: چشم. چشم.
چشم.
و بدون لذتِ ديدار ملك اش به حالتِ گريز از آن نقطه دور شود. از آن
لحظه به بعد، روياي خوش ِ مالك بودن اش با پرسشي آزاردهنده توام
شد: چيكارش كنم ؟ چيكارش كنم ؟
هيچ علاقه اي به خودكشي نداشت ؛ خصوصاً حالا كه بعد از يك عمر حسرت
و محروميت، صاحب ِقطعه ای زمین شده بود. چيزي هم به عقل اش نرسيد
جز اين كه تا مي تواند جلو مدير گورستان آفتابي نشود. روزهاي بعد،
ديدار از ملك با ترس و لرز و ديده باني و سرك كشيدن به اين طرف و
آنطرف همراه شد. و وقتي كه يكبار ديگر مدير غافلگليرانه راه اش را
سدکرد و خشمگين غريد: آقاي عزيز به عنوان آخرين اخطار عرض مي كنم
اگر تا فردا صبح تكليفِ اين قبر را روشن نكردي، هر چه ديدي از چشم
خودت ديدي!
پاك از پا درآمد. مدير پيشنهاد كرد تا گندِ قضيه درنيامده است
بيايد و پول اش را پس بگيرد. حتي گفت: اين مبلغيم كه تو اين چن
روزه رفته روش با هم نصف مي كنيم.
اما او حاضر نبود يك بار ديگر پشت اش خالي شود. ناليد: آخه نمي
دوني آقا. يك عمر آرزو داشتم از خودم يك خشتي داشته باشم گنجشكي
بشينه روش، فضله بكنه تا دل ام خوش باشه منم صاحب ملك ام. حالا چه
جوري بيام با دساي خودم همه ی آرزوهامو به باد بدم ؟
لحن مدير دوباره رسمي شد: من نمي دانم مي خواهي چكار بكني. اين را
هم بگويم خيال نكني از شكايت مكايت مي ترسم. جواب همه را دارم بدم.
آقاي ميهن دوست آنقدر غرق خيالات بود كه تهديد مدير را نشنيد. بعد
از دقايقي فكر كردن، با صدايي لرزان پرسيد: نمي شه بديمش اجاره ؟
مدير لحظه اي به چشم هاي او زل زد و بعد شدت خنده اش سكوتِ گورستان
را به هم ريخت. بريده بريده گفت: قبر اجاره اي ؟ هاهاها جداً كه
ديوونه اي ها. مردِ حسابي مگه آپارتمونه كه بخواي بديش اجاره،
هاهاها. حتماً بعداً هم مي خواي حكم تخليه رو اجرا بذاري. نه ؟
هاهاها. ولي خيال ات راحت باشه، مُرده ها سمج ترين مستأجراي
روزگارن، هاهاها.
*
آقاي ميهن دوست دقيقاً نوزده روز تمام به ملك اش سر نزد. در اين
مدت مثل ديوانه ها با خودش حرف مي زد، سرو دست تكان مي داد، آه مي
كشيد و حالت پرخاش يا ملتمسانه اي به خودش مي گرفت. آنقدر گرفته و
پريشان بود كه از طرف رئيس چندبار به او اخطار شد كارهايش را
سروسامان بدهد و از كُندكاري و حواسپرتي پرهيز كند. همكارهايش كه
از خريدن قبر و ماجراي آن بي خبر بودند، از اين كه مي ديدند آن
پيرمردِ ساكت و صبور و مهربان ناگهان به كومه اي پريشاني و خودگم
كردگي تبديل شده است، تعجب مي كردند. برايش دل مي سوزاندند و در
عين حال مسخره اش مي كردند. مي گفتند: عاشق شده.... با حاج خانوم
دعوا كرده.... كشتي هاش غرق شده.ووو....
توي اداره نمي توانست با كسي درددل كند. مي ترسيد بيشتر از اين به
ريش اش بخندند. توي خانه هم همكلامي نداشت. زن و بچه هايش مدت ها
بود كه او را به دستِ فراموشي سپرده بودند. طوري رفتار مي كردند كه
انگار حضورش را حس نمي كردند. و او با اين كه دل اش بي اندازه براي
ديدن ملك اش تنگ شده بود، از ترس مواجه شدن با مدير گورستان و
شنيدن حرف ها و اخطارهاي ويرانگر او جرأت آفتابي شدن در آن حدود را
نداشت. اما بيشتر از نوزده روز نتوانست خودش را از ديدار ِ
بزرگترين دلخوشي اش در زندگي محروم كند. ناچار براي اين كه به چشم
نيايد بعدازظهر پنج شنبه از اداره بيرون زد. قاطي جمعيتِ انبوهي شد
كه به زيارتِ اهل قبور مي رفتند. توي گورستان، دل در سينه اش مي
تپيد. با اين كه ابر سرخ رنگي آسمان را پوشانده بود و سوز سردي مي
وزيد، قطراتِ درشتِ عرق روي پيشاني اش نشسته بود. چشم هايش دودو مي
زد. و وقتي كه به چند متري قبرش رسيد، نزديك بود از شادي بال
درآورد اما ناگهان از آنچه ديد، خشك اش زد. روي ملك اختصاصي او سنگ
گذاشته بودند و گروهي زن و مردِ سياهپوش دورش حلقه زده بودند و
شيون مي كردند. اول خيال كرد خودش مرده است و اين عده زن و فرزند و
فك و فاميل هايش هستند كه به سوگواري اش آمده اند. بعد تعجب كرد كه
چرا هيچ يك از چهره ها آشنا نيست و بيشتر كه دقت كرد متوجه شد اسمي
هم كه با خطي خوش روي سنگ نوشته شده، نام شخص ديگري است. آن وقت
ديگر ندانست يك ساعت، يك روز، يك قرن و يا چه مدت در آن فاصله ی
كوتاه مانده، بي حركت و ناباور به دارايي از دست رفته، به شادي ها
و آرزوهاي بربادرفته اش زل زده است. فقط وقتي به خودش آمد كه كسي
با دست روي شانه اش زد و صدايش كرد. به سمتِ صدا برگشت. مدير
گورستان را ديد كه كنارش ايستاده بود و با قيافه اي حق به جانب مي
گفت: با اين كه از قبل بهتان اخطار داده بودم باز هم چند روزي مانع
اشغال اش شدم. ولي بيشتر از آن نتوانستم. شك مي كردند. خيلي چيزها
به ناف ام مي بستند. متاسفم!
آقاي ميهن دوست گيج و گنگ به اطراف نگاه كرد. از آن جمعيتِ بي شمار
اثري نبود. فقط اين گوشه و آن گوشه، چند نفري زن و مرد به طور
پراكنده روي گورها نشسته بودند ودو-سه نفری هم پرسه مي زدند. هوا
روبه تاريكي مي رفت. دانه هاي درشت برف شروع به بارش كرده بود. ملك
اشغال شده اش ناآشنا مي نمود. به بيگانگي و تنهايي قبرش زل زد.
مدير نجوا كنان گفت: نه اين كه ازت بترسم يا خيال كني كاري ازت
ساخته س، ها ؛ فقط واسه اين كه دل ام برات مي سوزه حاضرم عين پولو
بهت برگردونم.
اما آقاي ميهن دوست نه صداي او را مي شنيد و نه حضورش را حس مي
كرد. مثل تنديسي از سنگ ايستاده بود. تنها نشانه ي حيات در وجودش
لرزش لب هاي چروكيده اش بود و بخاري كه بريده بريده از سوراخ هاي
بيني اش بيرون مي زد. آنقدر در آن حالت ماند تا مدير بي حوصله شد و
رفت. بعد، او همچنان كه كف پاهايش را روي زمين مي كشيد، راه افتاد.
گورستان كاملاً خلوت شده بود و باد به شدت مي وزيد و بلورهاي برف
را در خود مي پيچيد و به اين طرف و آن طرف مي كوبيد.
آقاي ميهن دوست به جاي اين كه از در گورستان بيرون برود، راه اش را
كژ كرد و پشت درختها پيچيد. پاكشان، مثل خوابگردها، با چشم هاي
نيمه باز، بي آن كه پلك بزند ؛ با قدم هايي بي اراده، صورتي لرزان
وكمری خميده، شروع به گشت زدن كرد ؛ کُند و آرام. چهاربار دور
محوطه ی بسيار وسيع قبرها چرخيد و بعد بي آن كه بداند، يا بخواهد
از در بيرون رفت. بارش برف شدت گرفته بود و آسمانِ شب پوشيده از
ابر ضخيم سرخرنگي بود؛ اما او نه به بلورهاي درشت و آبدار برف كه
به سر و صورت اش مي نشست اعتنا مي كرد و نه مي دانست از كجا مي رود
و چطور مي رود. جايي يا چيزي را نمي ديد. مغزش داغ شده بود. فكرش
كار نمي كرد. پاهايش به زمين كشيده مي شد و هرازگاهي توي گودالي پر
از آب و گِل فرو مي رفت. تپق مي زد. كفش هايش شلپ و شلپ صدا مي
كرد. پالتويش خيس و سنگين شده بود اما او هيچ يك از اين ها را حس
نمي كرد. تبديل به مُرده ی متحركي شده بود.
وقتي به خانه رسيد، دقيقاً شكل آدم برفي ريزه ی لاغري شده بود كه
راه افتاده باشد. انيس خانم كه از موقع خريدن قبر همچنان با شوهرش
قهر بود، به محض ديدن آن صورتِ رنگ پريده و آن هيبتِ آشفته ی
آبچكان و آن دو چشم سرخ كه مثل دو هيزم گداخته ای که در فاصله ی
خيلي دوري بسوزد،برق می زد، هرسان جيغ كشيد: واي خدا مرگ ام بده،
چي شده ؟
وچتر باز نشده را از دستِ او گرفت. آقاي ميهن دوست فقط توانست
بگويد: هيچ.
آه سردي كشيد و بي آن كه يكبار ديگر لب باز بكند به كندي لباس اش
را عوض كرد. يك گوشه جا دراز شد و خودش را به خواب زد. حتي براي
خوردن شام هم بلند نشد. فقط وقتي رختخوابِِ هشت سرعائله پهن شد،
بي آن كه چشم باز بكند، غلتي زد، توي جايش رفت و افكارش را پي
گرفت. كل دوران زندگي اش مثل بريده هايي از يك فيلم سينمايي خيلي
بلند زير پلك اش رژه رفت. خودش را ديد که توي اداره، پشتِ ميز
فرسوده اش نشسته، بي اعتنا به وراجي ها و شوخي هاي همكاران جوان اش
مشغول بررسي دفترهاست. بعد صداي آنها را شنيد، بي آن كه تصويرشان
را ببيند. هر يك درباره ی چيزي حرف مي زدند: ماشين، يخچال، فريزر،
فرش و خانه. كلمه ی خانه تكرار و تكرار شد. شكل گرفت. تبديل شد به
خانه. توي خانه زن و بچه هايش دورش را گرفتند. محاصره اش كردند. هر
كدام طلب كارانه چیزی خواستند. با صداهاي بلند و كوتاه ؛ آهنگ هاي
زيروبم. صداها اوج گرفت وتبدیل به مه شد. از توي مه همكاران اش
بيرون آمدند ؛ خوش وخندان. يكي درباره ی ضرورتِ انجام معامله حرف
زد. نفر بعد با اشاره ی چشم و ابرو ميز و دفتر دستك توي اداره را
نشان داد و خنديد. يكي كشوي ميز را باز كرد و كنارش به حالت خبردار
ايستاد. بعد همه يورش بردند روبه بیرون. هر يك به سمتي رفت: توي
ماشين، توي بنگاه، سرِزمين، پستوي مغازه ها. و خودش را ديد كه هر
قدر تلاش مي كند تا با يكي از آنها همراه شود، نمي تواند. جا مي
ماند. بعد، صداي خنده ي هراسناكِ مدير گورستان را شنيد كه بريده
بريده مي گفت: من كه بهت اخطار كرده بودم. من كه بهت اخطار كرده
بودم. من كه....
آقاي ميهن دوست تا سپيده ی صبح نخوابيد. يكريز توي رختخواب اش غلت
زد و فكر كرد و آه كشيد.
صبح كه شد، زن و بچه هايش هر چه تلاش كردند نتوانستند بيدارش كنند.
15- 7/6/1376- کرمانشاه

|
|
|