شعر
5 شعر از علي صالحي بافقي
هميشه خالي
جايِ من ،
جايي هميشه خالي است .
در فنجانِ قهوه اي كه مي نوشي ،
جايِ من خالي است ،
ميانِ هياهويِ گنجشك هايِ صبحگاهي ،
كه از چشمهايِ تو مي گذرند لحظه اي .
ميانِ طراوتِ گيسوانت ،
كه باد مي پريشاندشان ،
ميانِ سپيديِ دانه هايِ برفي ،
كه بر پيشاني ات مي نشينند .
جايِ من خالي است ،
در زَمهرير ِ هوايي كه نفس ميكِشي اش ،
در هُرمِ بازدمي كه بيرون ميدهي اش .
هميشه جايي ميانِ سينه ات ،
براي لبريزي از خالي بودن از من هست ... .
قرینه
تو بُرده بودی
قلبی را که من باخته بودم ...
مغلوبِ کوچکی نبوده ام من ،
تو هم فاتح بزرگی ......
و ...
كوتاه مي شوند شمع ها و
شب تمام نمي شود از ما و
چه بوسه ها كه گم ميشوند ميانِ حرفها و
صبح ،
آفتاب، به شكلِ تو در مي آيد، مثل ماه !
فرقی نمی کند ...
آنکه سقوط می کند را ( مثلاً برگ )
اگر بگیری ، پیش از خُرد شدن ( فرض کنید زیر قدمهای عاشقان )
مرگ نخواهد بود ( البته از ایهامِ بهار ، نمی گویم )
که رخ میدهد هر آن ( با خش خشِ گوشخراشَش )
فریادِ جاودانگی تواند بود ( شاید میانِ برگهایِ کتابِ شعری )
...
جایِ برگ در سطر های بالا
نامِ کوچک مرا نیز
اگر بگذاری
فرقی نمی کند ...
اتفاق
اتفاق ها ، همیشه بزرگ نمی افتند .
به وسعتِ میلاد و مرگ نیستند همواره .
به بیکرانیِ طلوع و غروب هم نیستند
که باید
روبرویِ آفتاب
خیره ایستاده باشی
تا سایه ی بلندِ اتفاق
از سرت بگذرد.
گاهی ،
اتفاق ،
مثل برگی به بوسه ی نسیمی می افتد
و فریاد خِش خشِ خُرد شدنش
پژواکی درونی است
که جهان را نمی پریشاند
امّا
از قلب تا گلو را می خراشد .
.............................................................................
شعر ي از اسماعيل قنواتي
همه چیز از چیزی نمناک شروع می شد
چیزی شبیه ستاره نبود
دستی در کاری
این همه نبود
تاریک روشن اتاق بود و چراغ خیابان
دستی در کاری
نم نشسته بود
مثل هوا گرفته بود سفت
یک دورش زد
همه چیز از چیزی نمناک شروع می شد
چند دور عقربه که گذشت
تارهای سیاه
قسمت های مرا پوشاندند
تیغ به دست زده ام
که قسمت های خودم را بزنم
قسمتم بود ؟
قسمتم نبود ؟
چند دور عقربه نشسته بود
برای بودن تو
کنار گریه
با او بودی ؟ بی او نبودی ؟
چند دور عقربه
خنده بود
خنده نبود
چند دور عقربه گلایه
چند دورش زد
همه چیز با چیزی نمناک تمام می شد
...........................................................................

رضا آشفته
ناگفته هاي بسيار
لبم را مي دوزم
به روي ناگفته هاي بسيار
نگاهم را لبريز از لبت مي كنم
و ترسي بر چهارديوار تنم
نمي لرزم به گاه ديدنت
و مسكوت مي مانم
تا رد شدن تو به آهستگي
و من چسبيده به ديوار سبز پيچك ها
و موريانه هايي كه مي خورند
طاق نصرت ساليان مهر و زندگي را
مرا غرق در خود مي كني
گويي كه تسليمم به پيشگاه او
كه جانم مي لرزد در گلايه اي نا آشنا
تو را به جواني ام سوگند
بمان در حوالي عواطفم
احساس من در تو
ريشه مي گيرد و قد
رو به آسمان
و سكوت مي كنم .

|
|
|