نگاهى به رمان "استخوانهاى دوستداشتنى" نوشته
آليس زيبولد؛ ترجمه فريدهاشرفى
با اشارهاى موجز به حفظ برخى از مؤلفههاى داستانهاى ساختارگرا
در روايتهاى پساساختارگرا
آليس زيبولد در سال 1963 در شهر مديسن ايالت ويسكانسن آمريكا به
دنيا آمد. زمانى كه هجده ساله بود، ربوده شد و مورد
آزار جنسى قرار
گرفت. طى سالهاى 1980 تا 1984 در دانشگاه سيراكيوز، سپس در
دانشگاههاى هوستون و كاليفرنيا به تحصيلاتش ادامه داد و در سال
1995 در رشته هنرهاى زيبا فوقليسانس گرفت. از آنپس به تدريس
مشغول شد. از زمانى كه از چنگال آن آدمربا نجات پيدا كرد، به فكر
افتاد كه هم خاطراتش را بنويسد و هم رمانى بر همين مبنا. در سال
1999 زندگىنامه "خوشبخت" و در سال 2002 همين كتاب "استخوانهاى
دوستداشتنى" و در سال 2003 كتاب "باغ پنهان" را نوشت. كتاب
"استخوانهاى دوستداشتنى" در سال انتشار يكى از پرفروشترين
كتابهاى آمريكا شد. همسرش گلن ديويد گلد نيز نويسنده است.
راوى اول شخص اين رمان، دختر چهاردهساله مردهاى است بهنام "سوزى
سمن" كه بهدست مردى به اسم هاروى كشته شده است. هاروى اين دختر
نوجوان را پس از آزار مىكشد، بدنش را تكهتكه مىكند و آن را در
گونى مىريزد و به خانه خود مىبرد. در همين زمان روح سوزى به حالت
هراسيده از بدن خارج مىشود و در حال فرار به آسمان به دخترى به
نام روت برخورد مىكند. از آنسو هاروى تكههاى بدن سوزى را در چاه
مىاندازد و وسايلش را در گوشه و كنار مزرعه ذرت دفن مىكند و فقط
مهرهاى از دستبند او باز مىكند و در جيبش مىگذارد. در همان زمان
روح سوزى در بهشت است و نظارهگر خانواده، دوستان خود و نيز شخص
هاروى. اينها را سوزى از درون بهشت براى ما روايت مىكند: "ما توى
بهشت خودمون به سادهترين آرزوموهاى رسيده بوديم و هيچ معلمى توى
مدرسه نبود."(صفحه 24) او در بهشت مىفهمد كه اولين قربانى هاروى
نبوده است و هاروى پيش از او كسان ديگرى را هم كشته است. در همان
زمان جك و ابيگل پدر و مادر سوزى و لينزى خواهر او بهشدت بهخاطر
فقدان او رنج مىبرند. اما سوزى هم كه از بالا شاهد زندگى آنهاست،
مىبيند كه رابطه پدر و مادرش از هم گسيخته است. پدر به هاروى
مشكوك است، درحالىكه مادر و كلانتر منطقه اين شك را بىدليل
مىدانند.
درهمآميزى جهان طبيعى و ماوراءطبيعى در اين رمان مستلزم برخوردارى
از تخيلى قوى است كه سختگيرترين منتقد هم نمىتواند آن را انكار كند
خواهرش لينزى كه در انديشه پيدا كردن رد پايى از قاتل
است، موفقيتى در اين مورد كسب نمىكند. پدرش كه همچنان در تعقيب
هاروى است، شبى در اثر يك تصادف مصدوم مىشود و در بيمارستان بسترى
مىگردد و بهعلت پافشارى روى عقيده خود، شايع مىشود كه ديوانه
است. روح روت يكبار از تنش خارج مىشود و روح سوزى در جسم روت
مىرود و تجربهاى را از سر مىگذراند كه در آرزويش بود. پس از آن
روح روت به جسمش باز مىگردد. يكى از تخيلىترين بخشهاى رمان همين
قسمت است كه با نگاهى زنانه و دقت مخصوص زنها به رشته تحرير
درآمده است.
و اما هاروى كه او را از ديدگاه سوزى مىشناسيم: او پسر يك آشغال
جمعكن دورهگرد بود. مادرش در بچگى او را براى دزدى به
فروشگاههاى مىبرد. بعد هم مادر گم و گور مىشود و فقط گردنبندى
كهربايى براى هاروى يادگار مىگذارد. هاروى در ظاهر آرام است و
كارش ساختن عروسك است و مردم براى اين مردِ زن مرده دلسوزى
مىكنند. هاروى پس از قتل دچار تشويش و عذاب نمىشود و بهسرعت
قربانى را فراموش مىكند و زندگى عادى را از سر مىگيرد. هميشه
آخرين قربانى را بهعنوان همسر مردهاش انتخاب مىكند و در گفتگو
با ديگران نام او را بر زبان مىآورد. او حتى حيوانات را هم مىكشد
و بدن آنها را خشك مىكند. در پايان داستان مىبينيم پسرى كه مادرش
سالها پيش كشته شده است، مىگويد حدس مىزند مادرش به دست
مستأجرشان كه خانه عروسك مىساخته كشته شده است. از سوى ديگر هاروى
خواب لينزى را مىبيند و براى به دام انداختن اين دختر شكاك بهطرف
پنسيلوانيا مىرود. روح سوزى او را تا مقابل خانه دنبال مىكند،
اما همسايهاى كه به هاروى شك كرده است، به پليس گشت خبر مىدهد و
هاروى به طرف گودال مىرود.
مدتها مىگذرد و هاروى كه حالا پيرمردى است با لباسهاى عجيب و
غريب و همچنان دنبال شكار دخترهاى جوان است. پايان داستان كشش
زيادى دارد، اما خواننده آنطور كه بايد و شايد با روانكاوى او
آشنا نمىشود.
افرادى همچون هاروى در دنيا كم نيستند و مىشد دروننگرى جامعى از
او روايت كرد و به اين ترتيب شخصيت تعريفشدهاى از اين افراد را
بازنمايى كرد. اما اين اتفاق در رمان خانم زيبولد نمىافتد و ما
هاروى را فقط بهعنوان مردى ناهنجار و يك بيمار روانى مىشناسيم.
بهعبارت ديگر با تيپ روانگسيخته حاد يا همان ساديست سر و كار
داريم نه شخصيت جامع داستانى.
البته نياز به گفتن ندارد كه درهمآميزى جهان طبيعى و ماوراءطبيعى
در اين رمان مستلزم برخوردارى از تخيلى قوى است كه سختگيرترين
منتقد هم نمىتواند آن را انكار كند. اما شخصيتها بهحدى زيادند
كه شخصيتپردازى در حد متوسط جلوه مىكند؛ هرچند نويسنده در مورد
كنش و ديالوگ اين افراد و توصيف آنها كمكارى نكرده است. اشكال كار
در پتانسيل روايت است كه بهعقيده من نويسنده نتوانسته است به تراز
خيلى بالايى از آن دست يابد و آن را در حد متنى جدى اما متمايل به
عام نگهداشته است. با اين وجود فضاسازى خيلى خوب است و نويسنده از
تكرارگويى در هر موردى اجتناب ورزيده است. از نظر معنايى نويسنده
تفكر خاصى درباره زندگى پس از مرگ بيان يا القاء نكرده است، فقط
صرفاً با نگاهى خوشبينانه يك فضاى رؤيايى و بسيار جذاب از بهشت
براى ما تصوير كرده است. به دوزخ يا نتيجه اعمال ضدانسانى بعضى از
افراد كمترين اشارهاى نشده است، درحالىكه به عقيده من با صرفنظر
كردن از ژرفساخت "روايت يك راوى از بهشت" كه جهاننگرى [خصلت
پنهان فلسفى] رمان را از حيطه معرفتشناسى دور و به عرصه
هستىشناسى نزديك مىكند، بقيه ساختار پلات و ساختار داستان بر
اركان راهبردها و رويكردهاى نوشتار ساختارگرايى متكى است و لذا
مطرح شدن روايى تقابلهاى دوگانه امرى ضرورى بود. ضرورى بود چون در
داستان ساختارگرا دير يا زود خواننده مفهوم خوبى را در مقايسه با
بدى و زشتى را در قياس با زيبايى مىشناسد. البته نويسنده در قبال
ناديده گرفتن آگاهانه يا ناآگاهانه اين رويكرد امتيازى هم نصيب
روايت خود كرده است كه شايد يكى از عوامل خوشخوان شدن و پرفروش
شدن آن شده است. اينكه با حذف "بدى، زشتى و عقوبت"، امر عناصر
متضاد (در روايت متقابل و دوگانه) به عنصر واحدى تبديل شده است.
براى نمونه بهشت ادامه زندگى همين دنيا مىشود و ضد آن يعنى جهنم
وجود ندارد. عدموجود نيز با ناديدهانگارى روايى صورت گرفته است.
يا نمونه ديگر اينكه آرزوى ارواح، آرزوى معمولى دنيوى است. چنين
تصورى از هستى عام، اين دلخوشى را به مردم عادى القاء مىكند كه از
مرگ نهراسند و مرگ را فقط راهى براى انتقال جسمشان از زمين (زندگى
دنيوى) به بهشت بدانند. يك منتقد خواهناخواه با يك راوى موجه
روبهرو است كه امور مطلوبش را روايت مىكند و از پديدههاى
نامطلوب اصلاً حرفى بهميان نمىآورد. اما خواننده عادى چهبسا از
اين همين موضوع حظ وافر هم ببرد.
نكته ديگر اينكه هيچ دليلى نداشت كه اولاً اينهمه شخصيت فرعى در
روايت آورده شود، ثانياً رمان را از حادثه انباشته كرد. معنى اين
دو نكته اين است كه نويسنده بيشتر به پلات پرداخته است و از
شخصيتپردازى - دستكم در مورد شخصيتهاى اصلى - غافل شده است.
بهبيان سادهتر و سرراستتر شيفته طرح و توطئه و اكشن شده و
داستان را بهسمت متنى سرگرمكننده سوق داده است. براى نمونه آوردن
مادربزرگ و يا افرادى همچون باكلى و حتى هال به عرصه داستان يا
پرداختهاى طولانى در بيمارستان ضرورتى نداشت و مىشد آن را موجزتر
كرد بدون اينكه لطمهاى به محور روايت وارد شود. البته به خوبى
آگاه هستم كه شمارى از همين حاشيهپردازىها بعضى از خوانندهها را
مجذوب متن مىكند، اما نويسندهاى كه شيوه پوپوليستى را در نوشتن
پيشه كند و دنبال توده مردم و تمايلات آنها حركت كند، هرگز
نمىتواند در حد و اندازههاى جويس كارول اوتيس يا مارگارت آتوود
ظاهر شود؛ هر چند جذابيت اثرش انكارناپذير باشد.
البته نويسنده، اين داستان را براى نسل جوان نوشته است، اما مىشد
در همين چهارچوب هم ضمن سرگرم كردن
تخيل خانم زيبولد تحسينانگيز است، اما بخش اعظم اين تخيل براى
سرگرمى به كار رفته است تا ساختن شخصيتهاى تأثيرگذار و نيز طرح مسائل عام
و خاصى كه بشر امروزى با آنها دست به گريبان است
مخاطبهاى اين نسل، آنها را به
تفكر واداشت و ارزشهاى انسانى را مطرح كرد؛ كارى كه آلبرتو
موراويا نويسنده ايتاليائى در اثرش "اگوستينو" روى آن تأكيد كرده
است. اينجا از حق نبايد گذشت كه تخيل خانم زيبولد تحسينانگيز است،
اما بخش اعظم اين تخيل براى سرگرمى به كار رفته است تا ساختن
شخصيتهاى تأثيرگذار و نيز طرح مسائل عام و خاصى كه بشر امروزى با
آنها دست به گريبان است. موفقيت كمنظير اين رمان او را بر آن داشت
تا ضمن يكى از مصاحبههايش بگويد كه قصد دارد به ادبيت اثر بعدىاش
اعتلاى بيشترى خواهد بخشيد.
ناگفته نگذارم كه اگر مترجم اين رمان زحمت بيشترى متقبل مىشد و
واژهاى دشوار و نامأنوس را براى خوانندههاى عادى خود توضيح
مىداد، بىشك كار تمام و كمالى را عرضه مىكرد. با اين وجود و
بهرغم شروع اين رمان با يك قتل، به دلايلى كه مربوط به فرايند
شكلگيرى تخيل مىشود (خصوصاً با توجه به تحقيقات اخير اسكن
مغز(FMRI) در دانشگاههاى معتبر جهان از جمله استانفورد و نبراسكا)
توصيه مىشود كه جوانها و نوجوانهاى ما كه به هزار و يك دليل
استعدادشان كمتر از همسن و سالهاىشان در ديگر كشورها نيست، اين
رمان را بخوانند. پس از مطالعه، دليل توصيه من را در خواهند يافت.
تصور من اين است كه علت پرفروش شدن اين كتاب همان نكتهاى است كه
در تخيل و خلاقيت نهفته است كه گاهى هم به خيال و خيالپردازى
(Fantasy) مىكشد. سوزى يا درواقع نويسنده اين اثر به همه سر
مىزند و در هر جايى نكتهاى خلاقانه را رو مىكند و بههمين دليل
هم در سال 2002 به يكى از پرفروشترين كتابهاى آمريكا تبديل
مىشود؛ امرى كه در كم و كيف اين نقد تأثيرى نداشت.