لباس خواب توري

 

سارا صارمی

قطره‌هاي عرق، جايي در انتهاي گردنم ليز مي‌خورد و مي‌رفت تا نزديكي كمرم. زير بغل‌هاي پيراهن نارنجي‌ام تيره تر به نظر مي رسيد. از شدت عرق كلافه شده بودم.ارسطو داشت مي آمد طرفم .
- مامان، گرسنمه!
- الان يه چيزي واست درست مي كنم؛ بذار يه دوش بگيرم بعد.
تو فكر بودم كه صدا ي ارسطو را شنيدم
- مامان، داره دود ازش در مي آيد
به خودم كه آمدم متوجه شدم روغن توي تابه دارد مي سوزد. روغن را توي راه آب ظرف شويي خالي كردم و شير آب گرم را گرفتم روش. بو بدي بلند شد و پيچيد توي سرم.سرم گيج رفت.
- مامان، باز هم نيم رو درست مي كني؟
- آره زندگيم.
- مامان تو چرا فقط تخم مرغ درست مي كني؟
حوصله جواب دادن نداشتم؛مي دانستم كه سوالاتش تمامي ندارد.
- مامان جيش دارم.
- اه بچه، توهم كه شدي قوز بالا قوز .
از اين حرفم دلم گرفت . فكرش را هم نمي كردم كه يك روز... .
روي كاناپه دراز كشيده‌ام، پاهام را مي‌گذارم روي دسته و زل مي‌زنم به ناخن‌هاي سورمه‌ای پام. حسابي بلند شده‌اند. بايد مي رفتم سالن ندا خانم. گفته بود سوم بايد براي تجديدش دوباره بيايي. اما ديگر دل و دماغ اين كارها را ندارم.
از روي ميز عسليِ كنار مبل پاكت قهوه‌اي رنگ سيگار را برمي دارم. باز هم طعم شيرين اين سيگار دلم را مي زند. از طعم كاپتان بلَك هميشه بدم مي آمد، اما به اش عادت مي كنم، دارم تمرين مي كنم.
امشب قرار است بيايد. باهاش حرف می زنم. بايد به اش بگويم كه تصميمم را گرفته ام... .
- سلام. فرشته ي كوچولوي خودم.
دوست داشتم بزنم زير گريه. امير هم هميشه همين را به ام مي گفت. ارسطو از خواب بيدار شد. معمولاً اين وقت شب بيدار نمي شود.
- نه مامان، هيشكي نيومده. بگير بخواب.
با دست‌هاي كوچكش چشم‌هاش را مي ماليد. انگار مي خواست مطمئن شود كه خوب مي بيند و چشم‌هاش باز است. اما وقتي مطمئنش کردم كه كسي توي خانه نيست، بر مي گشت توي اتاقش، من هم تا نزديكي تختش همراهي اش کردم كه مطمئن شوم می‌خوابد.
- مامان ، منو مي ماچي؟
بوسیدمش و از اتاق بيرون رفتم. از توي هال جا سيگاري را برداشتم و رفتم توی اتاق خواب. پارسا روي تختخواب دراز كشيده بود.
- تورو خدا روي تخت از اين سيگارا نكش. امير پريشب مي گفت بالشا بوي سيگار كاپيتان بلك مي ده- وقتي نيستم ذائقه‌ات عوض مي‌شه؟ هزار بار مُردم و زنده شدم تا تونستم موضوع رو عوض كنم.
لامپ اتاق را خاموش کردم. پارسا كليد آباژور كنار تخت را زد. نور قرمز ملايمي روي صورتش پاشيده شد. موهاي سفيدش توي نور، قرمز شده بود. چشم‌هاش عسلي‌تر به نظر مي رسيد. كك و مك هاش ديگر پيدا نبود.
لباس خواب توري قرمزم را مي پوشم و مي خزم زير پتو. همه اش نگرانم كه بزند به سرش و تصميم بگيرد برگردد. هيچوقت نمي توانستم كارهايش را پيش بيني كنم.
سيگارش را خاموش كرد. لباس خوابم روي ميز توالت پرت شد. همه چيز يادم رفت.
صداي ارسطو از توي هال مي آید داخل اتاق و مي پيچد توي گوشم.
-مامان، مامان.
صداش مي لرزد، معلوم است مي خواهد بزند زير گريه. خودم را جابه جا مي كنم كه يعني مي خواهم بلند شوم.
مي گويم:ببينم چه اش شده؟
دستم را می گیرد.
- حالا نه.
- زود مي يام
- حالا نه... توروخدا... ديگه چيزي نمونده...
- زود بر مي گردم
با صدايي بريده بريده می گوید: خواهش مي كنم يه كم ديگه... .
ديگر چيزي نمی گویم. صداي گريه ي ارسطو بلند شده؛ صداي نفس هاي پارسا هم.
صورت عرق كرده اش را روي سينه ام می گذارد و می گوید:برو!
حالت تهوع به ام دست داد. زود خودم ر كشيدم كنار. از تخت بلند شدم و در يك چشم به هم زدن از اتاق خواب بيرون رفتم. از كنار ارسطو گذشتم. دستم را روي دهانم گذاشته بودم.
سريع رفتم توي حمام و تا جايي كه جان داشتم عُق زدم. شير آب را باز كردم و رفتم زير دوش. بخار آب گرم مثل مِه ديدم را تار كرد. تصوير توي آينه حمام خوب ديده نمي شد اما سنگيني نگاهش را روي پوست تنم حس مي كردم. صداي ارسطو از پشت در حمام مي آمد. صداي گريه اش خيلي بلند شده بود . ناله مي كرد انگار.
حوله را دور بدنم پيچيدم و در قسمت چپ بالاي سينه ام گره اش زدم. در را روي ارسطو باز كردم. داشت با يك دست به در حمام ضربه مي زد و با دست ديگرش چشمش را مي ماليد.
آب دماغ و دهانش همينطور راه افتاده بود و تمام صورتش را چسبناك كرده بود. دويد توي بغلم. كم كم آرام گرفت من هم آرام شده بودم يعني كلافه نبودم . ارسطو هم ديگر نق نمي زد. نفس هاي گرمش را روي گردنم حس مي كردم ، انگار داشت خوابش مي گرفت . بغلش كردم كه ببرمش تو اتاقش گفت: مامان ، من مي ترسم . مي خوام بخوابم پشت.
گفتم : نه عشيشِ مامان. تو ديگه مرد شدي.مردا كه نمي ترسن، مي ترسن؟
نگاهم كرد. بعد سرش را آورد پايين و گفت: آ.
فهميدم كه خيلي ترسيده كه حاضر شده اعتراف كند. گفتم: پس من ميام مي خوابم پیشت. باش ؟
بعد هم روي تختِ كوچك اتاق دراز كشيدیم. خيلي زود خوابش گرفت؛مثل هميشه.
پتو را تا زير چانه كشيدم روش. بعد هم در اتاقش را بستم و رفتم بيرون. توي هال نشستم روي مبل و يك سيگار از روي عسلي برداشتم. سيگار را روشن كردم و يك كام سنگين گرفتم . انگار مي خواستم خودم را با دود غليظش خفه كنم. پارسا كه لباس هايش را پوشيده بود آمد توي هال . گفت: خوابيده.
جوابش را ندادم. يعني لازم نمي ديدم جواب بدهم . نشست كنارم. گفت : من ديگه بايد برم.
گفتم: شايد...
بعد يك كام ديگر گرفتم.
گفت: چي شايد؟ حواست كجاست، گفتم من بايد برم . كجايي؟!
سيگارم را توي جا سيگاري خاموش كردم . گفتم : مي خواستم باهات حرف بزنم.
گفت:راجع به چي؟!
- ببين من مي خوام از امير جدا شم. ارسطو رو هم مي خواهم بدم به اش، كه ديگه مشكلي واسه طلاق نداشته باشم . تازه اين طوري خيالم بابتش راحت تره مي دونم لااقل جاش مطمئنه.
ساكت شد.
گفتم: چي مي گي؟
سرش را طوري زير گرفته بود كه چانه اش به سينه اش چسبيده بود و چشم هاش را دوخته بود به انگشتري كه توي دست چپش بود. نفس نمي كشيد انگار.
صدام را بلند تر كردم گفتم: نَمُردي كه ؟!
صداش انگار با بغضی همرا بود:
- گيرم هم كه من از ليلا جدا شدم. نكنه يادت رفته كه اون چه نسبتي با تو داره.ما...
پريدم تو ي حرفش گفتم: تو هم بچه ها رو بده بهش بعد مي ريم كانادا.
مگه نه اينكه تو واسه ادامه تحصيل مي خواستي بري اونجا. خوب حالا با هم مي ريم. ديگه لازم نيست نكران جدا افتادنمون باشيم. اون جا راحتِ راحتيم.
باز هم ساكت ماند. بعد انگار مي خواست بگويد: اما...
حسابي به هم ريخته بودم، باز پريدم وسط حرفش.
- نگران شيوا و شروين نباش اونا ديگه بزرگ شدن به تو احتياجي ندارن .
من و شيوا خيلي با هم جور بوديم. شيوا پنج سالي از من كوچكتر بود . يعني من و شيوا مثل دو تا خواهر بوديم. شيوا همه‌ي حرف هايش را به من مي‌گفت. مي‌گفت: زن دايي، تا حالا با هيشكي اينقدر راحت نبودم. تو خيلي رازداري . بابام هم خيلي دوسِت داره. ميگه تو خيلي ماهي. به مامان هم مي گه. دايي لياقت تو رو نداره .
شروين اما زياد با من خوب نبود. انگار بو برده بود.
پارسا يك سيگار روشن كرد. گفت: ديگه خيلي دير شده، بايد برم . بعد همانطور كه داشت دود سيگارش را بيرون مي داد گفت: عجولانه تصميم نگير. قرارمون اين نبود و رفت.
جا سيگاري را داخل سطل زباله خالي مي كنم. يك آن حس مي كنم از بوي اين سيگار هم حالم به هم مي خورد بر مي گردم توي هال و پاكت سيگار را از روي ميز بر مي دارم و يكراست مي روم طرف سطل زباله و همان جا براي هميشه از شرش راحت مي شوم.
صبح با صداي زنگ دراز خواب بيدار شدم. گوشي آيفن را برداشتم
- كيه؟
- ببخشيد خانوم، اگه ميشه يك لحظه تشريف بياريد دمِ در . احضاريه ي دادگاه رو آوردم.
دور چشم هام پف كرده بود. تا دم دماي صبح بيدار بودم. پاكت را ازش گرفتم و تو دفترش را امضا كردم .
پاكت را باز كردم. دادخواست طلاق بود. سرم را گذاشتم روي در آهني . سرد بود. پيشانيم داشت مي سوخت.


  اول صفحه



 

یادداشت

خاموشى جنون در نشانه‌ها و نمادها

از اين خانه به آن خانه، در سرزمين مادرى

 جسارت به محضر ادبيات عبث

درآمدي بر چشم‌انداز نقد حرفه‌اي!

شعر

داستان

از «اژدها كُشان» تا غول‌هاي ادبي

 اولین

ماجراهای تئاتر از مدرنیته تا ...

چراغ‌هاي راهنما را خاموش نكنيم

معرفی کتاب

ارتباط با ما