زنگ پرورشی
امیر حسین عسگری
اینکه دبیر پرورشیمان با آن قد بلند و هیکل جا افتادهاش سر کلاس
برای ما که سرمان نمیشد، طوری حرف میزد که من بی اینکه بدانم
چرا پایین تنهام یک چیزی سیخ میشد. و اصلا خوشم نمیآمد. درست
مثل وقتهایی که در مسجد شبهای عاشورا مردان برای سینه زنی لخت
میشدند. وآن موقع که دیگر از خجالت آب میشدم. حواسم از کل مجلس
بیرون میآمد و همانجوری که توی شبهای قدر موقع قرآن سر گرفتن
مردم استغفار میکردند، من هم توی دلم میگفتم :خدایا ! به حق ....
این حالت دست خودم نیست. و برای چیزی که خیلی نمی فهمیدمش عذر
میآوردم.
ولی، خوب سر کلاس دیگر محیط خیلی مقدس نبود که آدم شرمنده شود. فقط
چون یاد آن شبها می افتادم اذیتم میکرد.
آقای جلیلیان همه را سر کلاس مسخره میکرد. مثلا از تشییع
جنازههای بالا شهر میگفت که مردم پشت جنازه به جای هر چه که باید
بگن میگفتن "لا به لای نون حلوا" و همچین آخر صحبتش مکث میکرد که
انگار ما هم جزء آنها بودهایم.
آخرش هم صحبت را میکشاند به بد حجابی و مانتوهای رنگ روشن زنها
که به آرایششان میآمد، و ما بچهها هیچ کدام بیرون که بودیم
نمیدیدیم یا حواسمان نبود. ولی سر کلاس که او تعریف میکرد در اوج
حرفهایش من همان جوری میشدم.
و اینکه یک معلم هنری داشتیم که اولها مثل معلمهای دیگر بود. تا
آن روز که آخر زنگ از ردیف آن سر کلاس شروع کرد پرسیدن از علاقه
بچه ها. و ایران نژاد گفت تئا تر را دوست دارد. فرداش زنگ تفریح
آمد کنارم نشست و همچین که پز بده گفت:« منو جشنواره فیلم کودک
دعوت کرده. شماره تلفن خونمونم گرفت.» و وقتی تعریف میکرد
میخواستم آن لپ های گوشتآلوی آویزانش را بگیرم و از جا بکنم. برای
هفته بعد یک متن برای معلممان نوشتم که " فقط از بعضی بچهها نباید
از علاقهشان به هنر پرسید. همه به یک میزان حق دارند. واگر زنگ
خورد و وقت نشد باید جلسه بعد از بقیه بچهها هم علاقهشان را
پرسید."
شاید اگر خودم سر کلاس برایش میخواندم، موقع خواندن بغضم میگرفت.
ولی زنگ خورد و نشد.
اصلا درس خودش هم نیمه کاره ماند از بس که سر کلاس از همه چیز حرف
میزد.
و اینکه معلم پرورشیمان ریش پری داشت که تک و توک سفید بود و
بالای پیشانیش لکهای قهوهای بود که وقتی زنگ نماز با صو رت خیس
از آبدارخانه بیرون میآمد، انگار که بیشتر از قبل باد
میکرد.بچههای فعال نماز خانه را خیلی تحویل میگرفت و طوری
باهاشان حرف میزد انگار که با معلمها حرف میزند. و بعد یهو با
آن ریشهای خیسش می بوسیدشان و دست به سر و کمرشان می کشید.
رضائیان دبیر هنرمان، معمولا ریش کوتاه داشت وموهایش در عقب سر
بلند بود. ولی جلو که میرسید کمتر میشد و از دو سه سانت بالاتر
از پیشانی شروع میشد و به وسط سر که میرسید خالی بود. ولی جوان
بود و درسش تازگی داشت. سر کلاس خطوط مورب و افقی در هر صفحه
میکشیدیم و باید طرح جدید در میآوردیم. معنی اش هم مهم نبود.
یک روز که با آستینهای بالا زده و خیسش، بدون جوراب پایش را از
بالای سر بچه ها بلند میکرد ،تا وسط های نماز خانه رسید، همچین
نسبت بهش حس خوبی پیدا کردم.
بیشتر وقتها همین طور بود. هم جاذبه داشت هم یک جورهای غریب
بود. دو سه تا از بچهها توی مسیر خانه باهاش میرفتند. گاهی
وقتها ایران نژاد هم میرفت. وباز من حرصم میگرفت. هم
نمیتوانستم از فکر جشنواره فیلم که قولش را به عطا داده بود بیرون
بیایم. وهم میترسیدم.
سه چهار باری هم در راه خانه همراهش رفتم ولی دو تا خیابان بالاتر
از خانه مان ازش جدا میشدم.
و چه خوشایند بود برایمان که وقت رفتن سر به سرمان میگذاشت و با
هم دست میدادیم. بقیه معلمها اینجور نبودند. بیرون مدرسه هم که
میدیدیمشان تقریبا فرقی با سر کلاس نداشت. مخصوصا آقای نصیری دبیر
ریاضیمان که مسیرش از خانه خیلی از بچه ها رد میشد وحواسمان جمع
بود که اگر دیدیمش از 20 متری هم سلامش کنیم. آخر یک روز وسط کلاس
محسنی را صدا کرد و تا پای میزش برسد، انگار که بهش فحش بدهد زیر
لب گفت :« حالا منو سر کوچه میبینی بجا سلام واسه دوستت صوت
میزنی، شکلک در میاری، بعدشم در میری». و توی سه چهار ثانیه
اینقدر تند چک های ریز به لپ هایش زد که نفهمیدیم چند تا شد.
و اینکه در مدرسه بیشتر وقتها زو بازی میکردیم و همه شلوارمان
خاکی میشد وپوست کف دستمان میرفت. اصلا سر زانوهای شلوارم را که
مامان ماهی یک بار زیر چرخ میدوخت یا سر زانوییهایی که وقتی
بیکار میشدیم با بچهها پز مارک انگلیسیاش را به هم میدادیم،
سر همین زو بود. حسابی که از زو خسته میشدیم سر و دستی خیس
میکردیم و یا اگر حو صلهاش را داشتیم وضو میگرفتیم و به هر حال
میرفتیم نماز خانه،که گرم بود. تا نماز تمام شود زنگ هم خورده بود
و اگر معلمها توی صف نماز می دیدنت بهانه هم برای دیر رفتن سر
کلاس داشتی.
ته راهرو طبقه اول آبدار خانه معلمها بود. همان راهرویی که در
اصلی نمازخانه هم وسطش بود. از توی راهرو فقط کابینتها و دود
سماور را میدیدیم و همیشه از آن بوی دم تخم مرغ میآمد یا لوبیا.
هر دویش با بوی سیگار مخلوط بود. و اگر مدیر یا ناظم به بهانه صدا
کردن فلان معلم روانه آبدار خانهات میکرد. تو که میرفتی اتاق
بغلی را هم میدیدی با میز پنج شش نفرهاش که دبیرها دورش نشسته یا
ایستاده چایی میخوردند و میخندیدند. و تو که میرفتی حرفشان قطع
میشد و یکیشان پیش دستی میکرد و میپرسید."چیه جونم؟ با کی کار
داری؟".
واین برای ما شده بود سرگرمی که بینیم وقتی بوی سیگار از آبدار
خانه میآید کدام معلمها تو هستند و اگر معلمی وارد میشد و چند
دقیقهای میماند، او هم به اصطلاح خودمان عملی بود.
رضائیان هم گهگاه، بیرون که میآمد بوی دود میداد، و همین طوری
ها بود که می گویم هم جاذبه داشت هم دافعه.
کمکم همینطور الکی رابطهام با رضائیان خوب شد. اول سر کلاس از
طرح و خطهای کج وراستم خوشش آمد. بعد از حفظ اسمم را میگفت مثلا
:« حیاتی برو گچ بیار و طرح صفحه 34 را پای تخته بکش ». و اینکه
معلم اسمت را یاد بگیرد خودش خیلی بود، آن هم برای رضا ئیان.
دیگر زنگ تفریح هم که مرا میدید تحویلم میگرفت.سر به سرم
میگذاشت. مثل بچههایی که زنگ آخر تا دو سه تا خیابان باهاش
میرفتند. و من، هم کلی ذوق میکردم که دارم روی ایراننژاد را کم
میکنم و هم گاهی وقتها توی دلم خالی میشد. از بس که آقای
جلیلیان توی کلاس از این مردهای منحرف حرف میزد و آخر حرفش که
میدید بچهها جیک نمیزنند مثلا برای آنکه شوخی کرده باشد
میگفت:«به جون آقا جون.».
مثل آن روز که قبل از کلاس یکی از بچهها روی تخته نوشته بود حلق.
تا جلیلیان بیاید یکی هم زیرش یک نقطه کم رنگ گذاشته بود. از اول
زنگ جلیلیان را میپاییدیم که کی تخته را نگاه میکند.تا اینکه
علیپور گفت:« آقا اگه اجازه بدین تخته رو پاک کنیم. یه چیز بد روش
نوشتن.»
جلیلیان یک نگاه که به تخته کرد دیگر با تسبیحش ذکر نگفت. خیلی
آرام ، آرامتر از همیشه به علی پور گفت:«تو به بابات بگو زودی
برات زنگ بگیره. اگه از الان از این چیزا سر در میاری به بابات بگو
برات زن بگیره». بعدش هم گفت:« انگار که ادم با خودش عروسی کنه.»
وچند تا از بچه ها پق زدن زیر خنده، وقتی نگاهشان کرد سرشان را
پایین انداختند وفقط لب وچانه شان میلرزید. تا آخر کلاس آنقدر
مرد باز، مرد باز گفت و به بچهها زل زد که دیگر کسی نمیخندید.
آخر وقت هم علی پور را نگه داشت. از بس سر کلاس بهش گفته بود باید
باباش براش زن بگیره، اشکش در آمده بود.
تقصیر خود رضائیان هم بود. یک روز زنگ تفریح شماره تلفن خانه مان
را خواست و نتوانستم ندهم. همان روز هم در راه خانه، انگار که
میخواست خانهمان را یاد بگیرد، و موقع جدا شدن هم پرسید که عصر
ها میتواند خانهمان زنگ بزند؟. ومن همین طور الکی یاد حرفهای
جلیلیان افتادم. روزهای بعد که رضائیان را می دیدم یا به روی خودم
نمیآوردم یا تند سلامی میکردم و می دویدم توی حیاط. رضائیان خودش
هم فهمیده بود. هفته بعد زنگ که خورد کشیدم توی آبدارخانه و چایی
گذاشت جلوم. هنوز معلمها نیامده بودند. زیاد معطلش نکردم و
همانطور که نگاهش میکردم، گفتم " آقا ما به شما شک کردیم. "
ویهو بغضم گرفت ." نمیدونیم چی شده که اینقدر یه دفعهای شما با
ما صمیمی شدین". رضائیان سرش پایین بود و انگشتهایش را دور استکان
چاییاش میکشید. سرش را که بلند کرد فهمید بغض کردهام. سرم را
چسباند به سینهاش و روی پیشانیام را بوسید. و همان جا دلم آرام
گرفت. دیگر نمیخواست از زندگیاش بگوید که " اصالتا مشهدی است و
خوانوادهاش هم همانجا هستند و شبها هم خوابگاه دانشجویی
میخوابد و ...
عصرش که برای مادرم تعریف کردم فقط گفت: مامان آدم که به معلمش شک
نمیکنه . وایندفعه همین که سرم روی سینهاش رفت راحت گریه کردم.
اسفند 84
|
|
|