
بادبادكهاي برباد رفته
فتحالله بىنياز
نگاهى به رمان بادبادكها نوشته: رومن گارى، ترجمه: ماه منير
مينوى
رمان "بادبادكها" از عشق عميق دوران جوانى انسانهايى معمولى
نسبت به يكديگر و همچنين از مقاومت فرانسويان در مقابل آلمانها
در جنگ جهانى دوم حكايت مىكند. اين رمان از ديدگاه اول شخص و در
چهل و هفت فصل روايت مىشود. زبان اثر و شكل كلى روايت، مثل بقيه
آثار رومن گارى، صريح و ساده است و در بنيان بهمفهوم متن نظر
دارد؛ مفهومى كه در رابطه با انسانهاى هراسيده، اما فاقد
پيچيدگىهاى شخصيتهاى وُلف و فاكنر، ماديت پيدا مىكند.
"لودويك فلورى" در كودكى خانوادهاش را از دست مىدهد. عمويش
"آمبرواز" سرپرستى او را بهعهده مىگيرد. آمبرواز پس از بازگشت از
جنگ فردى صلحطلب مىشود. چون در جبهه موفق به كسب مدال نظامى و
صليب جنگى شده است، اجازه پيدا مىكند كه شغل موردعلاقهاش را
انتخاب كند. او با توجه به تمايلات صلحجويانهاش شغل پستچى را
انتخاب مىكند. نويسنده با چنين انتخابى از جانب آمبرواز، انسانى
را به ما نشان مىدهد كه به سادهزيستى و قناعت گرايش دارد و در
اوقات فراغت بادبادك مىسازد؛ چيزى كه بىشك براى ما نماد پرواز و
شايد بلندپروازى باشد. بعضى از بادبادكها شامل تصاوير شخصيتهاى
مهم و تاريخى فرانسهاند و بعضى ديگر تصاويرى كه بچهها با آنها
خوشحال مىشوند. گرايش ديگر اين شخصيت را همينجا مىبينيم: بهجاى
پرداختن به هنرپيشهها و ورزشكارها، به مشاهيرِ استخوان پوسيده و
كودكان زنده مىانديشد. بازديدكنندگان كارهاى او معمولاً از طبقات
بالاى اجتماع هستند كه بعضىشان با حالتى تحقيرآميز به او نگاه
مىكنند و برخورد خوبى با او ندارند. لودويك از اين برخوردها و
نگاه ناراحت مىشود، اما وقتى مسأله را با آمبرواز در ميان
مىگذارد، آمبرواز به او مىگويد: "آدم وقتى كارى را دوست دارد،
اصلاً نبايد به آنچه كه ديگران مىگويند يا كارى كه ديگران
مىكنند، اهميت بدهد."
صداقت آمبرواز، اگر بپذيريم كه نخستين گامِ صداقت با ديگران (و
اصلاً با هستى، صداقت با خود است) در همين نكته مشخص مىشود.
انسانى كه ايدئولوژى خاصى ندارد، اما به اصول و پرنسيپهاى
"انسانى" پاىبندى دارد.
لودويك و عمويش در مزرعهاى بهنام "موت" در شهر نورماندى زندگى
مىكنند. لودويك در درهاى نزديك به مزرعه يك كلبه سرخپوستى
مىسازد و گاهى براى مطالعه و سير در تخيلات به آنجا مىرود.
يكبار با دخترى زيبا و مو طلايى آشنا مىشود كه ليلا نام دارد. از
آن روز بهبعد لودويك هر روز در همان ساعت، ليلا را در كلبه
مىبيند. تا اينكه تا چهار سال بعد، از ليلا خبرى نمىشود. طى اين
چهار سال لودويك پى مىبرد قصر ژار در نورماندى متعلق به ليلا و
خانوادهاش است. پدر او از اشراف لهستان و مادرش قبلاً در ورشو
هنرپيشه بوده است و آنها گاهى تابستانها به نورماندى مىآيند.
لودويك طى آن چهار سال موفق مىشود در سن چهاردهسالگى ديپلم بگيرد
و در رستوران كلوژولى بهعنوان حسابدار مشغول كار شود. درعين حال
مدام به ليلا فكر مىكند و چهره، رفتار و گفتار او را بهخاطر
مىآورد. با چنين شگردى، ما مىبينيم كه نويسنده براى لودويك هم
"اصلى براى زيستن" برمىسازد. توجه خواننده را به اين نكته جلب
مىكنم كه رومن گارى اصولاً در پى دليلى براى معنا بخشيدن به
شخصيتهايش است. گاهى اين اصول يك سر و گردن از كنشها، گفتارها و
رخدادهاى مرتبط با شخصيت فراتر مىروند، بههمين دليل بهرغم آنكه
شخصيتهايش دوستداشتنىاند، اما به لحاظ زيباشناختى در حد و
اندازه شخصيتهاى فاكنر و كنراد نيستند.
عاقبت بعد از چهار سال، ليلا در يك بعدازظهر دوباره به كلبه
سرخپوستى مىرود و لودويك را با يك سبد توتفرنگى و شكر منتظر خود
مىبيند. ليلا در طول تابستان بارها لودويك را به منزلش دعوت
مىكند. در اين ديدارها لودويك با پدر و مادر ليلا، برادر او "تاد"
و نيز "برونو" فرزندخوانده خانواده آشنا مىشود. پدر ليلا كنت
برونيكى در امور مالى نبوغ دارد، ولى چون قمارباز است، گاهى هرچه
بهدست مىآورد سر ميز قمار بهباد مىدهد و دچار بحران مالى
مىشود. همسرش نيز "دلخوشىهايى" جدا از خانواده دارد. نويسنده
بدون كمترين استفادهاى از نماد و استعاره و پيچيدگى، شخصيتهاى
اشرافى و انحطاط يك خانواده اشرافزاده را به ما نشان مىدهد. براى
اين منظور از نگاه راوى (لودويك) استفاده مىكند؛ هر چندكه گاهى
نهتنها به ايجاز بىاعتنا مىشود، بلكه متن را دچار تطويل مىكند.
"هانس" پسرعموى آلمانى ليلا نيز كه يكى ديگر از دوستداران اوست
وارد داستان مىشود و پدر ليلا از لودويك مىخواهد در كار حسابدارى
كمكش كند. لودويك به اميد ديدن ليلا، سه سال تابستانها نزد
خانواده برونيكى كار مىكند. طى اين سالها مىفهمد كه ليلا هدف
مشخصى ندارد؛ هر روز يك شغل براى آينده خود انتخاب مىكند، و حتى
زمانىكه با لودويك روابط عاشقانه برقرار مىكند، تصميم مىگيرد
"يك روسپى بزرگ" شود. لودويك او را فردى دمدمى مزاج مىداند، اما
احساس مىكند او را همانطور كه هست، دوست دارد. اگر رخدادها و
گفتگوهاى متن بهدقت ارزيابى شوند، بهخوبى مىتوان دريافت كه
گرايشهاى احساسى هر دو نفر، گونهاى لجاجت با كنشها و واكنشهاى
عاطفى آنهاست. توفيق نويسنده در اين مورد انكارناپذير است، اما
براى نشان دادن اين موضوع، كم حاشيهروى نشده است.
پس از شروع جنگ، لودويك مىشنود كه محل اقامت خانواده برونيكى
بمباران و با خاك يكسان شده است. براى كسب خبر، خود را به
سربازخانه معرفى مىكند، اما به دليل بالا بودن ضربان قلب او را
نمىپذيرند. لودويك فكر مىكند در پاريس بهتر مىتواند در جريان
اخبار جنگ قرار گيرد. به آنجا مىرود. پولش كم است، پس، مجبور
مىشود اتاقى در يك روسپىخانه كه رئيسهاى يهودى بهنام مادام
ژولى دارد،اجاره كند. مادام ژولى لودويك را به استخدام خود در
مىآورد و از او مىخواهد رانندگى ياد بگيرد و كارهايى برايش انجام
دهد و پيش كسانى برود. بهاين ترتيب لودويك ناآگاهانه با شبكه
مقاومت تماس مىگيرد. پس از مدتى مادام ژولى به يك مخفىگاه مىرود
و از لودويك مىخواهد به نورماندى برگردد و منتظر بماند. هنوز مدت
زيادى از بازگشت لودويك نگذشته است كه آلمانىها نورماندى را تصرف
مىكنند. لودويك در اين زمان دوباره حسابدار رستوران كلوژولى است و
براى اينكه ليلا را هميشه كنار خود داشته باشد، هر از گاهى به قصر
خالى ژار مىرود و خاطراتش را با ليلا براى خود بازسازى مىكند. در
يكى از شبهايى كه به آنجا مىرود، ناگهان با هانس و چند آلمانى
ديگر روبهرو مىشود. پى مىبرد كه آلمانها قصد دارند قصر را
بهصورت پايگاه درآورند. براى آنكه آلمانها نتوانند به هدفشان
برسند قصر را آتش مىزند. پليس فرانسه او را دستگير مىكند و توسط
آنها و آلمانها بازجويى مىشود. پليس به آلمانىها يادآور مىشود
كه در خانواده لودويك ديوانگى يك امر موروثى است. هانس نيز كه حالا
يك افسر آلمانى است، با شهادت دروغ و "اينكه شبِ آتشسوزى تا صبح
با لودويك و آمبرواز در خانه آنها بوده" سبب آزادى لودويك مىشود.
راوى و خواننده نمىدانند علت شهادت دروغ هانس چيست، و نويسنده
حقيقت امر را ناگفته مىگذارد تا بعد. در اين بخش از داستان، فضا
خيلى شلوغ مىشود و نويسنده به خود مجال نمىدهد كه انرژى داستانى
اثرش را روى شخصيتهاى مختلف پخش كند. رويدادهاى از حاشيه
شخصيتسازى بيرون زده مىشوند و شخصيتهاى فرعى يا حتى درونكاوى
شخصيتهاى اصلى، پخته از كار درنمىآيند. در چنين موقعيتهايى،
نويسندههايى همچون كنراد و فاكنر از حجم، شدت و سرعت رخدادها
كممىكنند تا بيشتر به شخصيتها "رنگ" بدهند يا ضرباهنگ داستان را
كند مىكنند تا به هدفشان برسند. اما رومن گارى به چنين شگردهايى
دست نمىزند و ذهن خواننده را بمباران اطلاعاتى مىكند. البته
كاملاً هم غافل نمىشود و گاهى مؤلفههاى ارزندهاى ارائه مىدهد.
مثلاً به شيوهاى بديع از مبارزه اشاره مىكند. اين شيوه توسط
مارسلين دوپرا آشپز كلوژولى به كار برده مىشود. او معتقد است كه
آشپزى و غذاهاى فرانسوى در دنيا حرف اول را مىزنند. بنابراين وقتى
آلمانها، فرانسه را اشغال مىكنند، تصميم مىگيرد فرانسه ظاهراً
شكستخورده را با آشپزى و غذاهايش سر پانگهدارد. گرچه با اين غذاها
از آلمانها پذيرايى مىكند، ولى كار خود را خدمت به آنها
نمىداند، بلكه مقاومت فرانسه در مقابل اشغالگران و حفظ كشور
فرانسه مىپندارد. البته جبهه مقاومت تصميم مىگيرد رستوران او را
منفجر كند. اما در بخش ديگرى از داستان، با وساطت لودويك و جلب
همكارى غيرمستقيم مارسلين با جبهه مقاومت، اين تصميم اجرا نمىشود.
لودويك آزاد مىشود. پس از آزادى، جبهه مقاومت با او تماس مىگيرد
و او فعالانه به خدمت آنها در مىآيد؛ كمتر به ليلا فكر مىكند و
با او گفتگوى خيالى داشته دارد. ساختار رمان از اين بهبعد، بهرغم
برخوردارى از نقاط تعليق پرشمار، بهدليل پراكندگى، تا حدى سست
مىشود، اما پس از چند صفحه قوت خود را بازمىيابد.
لودويك در جريان فعاليتهايش پيامهايى از زنى بهنام مادام
"استرهاوزى" دريافت مىكند كه خبرهاى موثقى درباره آلمانها به او
مىدهد. پس از مدتى كه آن خانم را مىبيند متوجه مىشود كه او كسى
جز مادام ژولى نيست. برونو نيز كه خلبان شده است، در خاك فرانسه
سقوط مىكند. لودويك او را مىبيند و فرارى مىدهد. بنابراين نه
مادام ژولى همان كسى است كه لودويك (و خواننده) مىپندارد نه
برونوى احساساتى. آنها در عين گرايش به آزادى، همانگونه كه ظاهراً
از مبدائى نامتعين مىآيند، ظاهراً به فرجام نامعلومى هم مىروند؛
بنابراين در مجموع اسير سرنوشتىاند كه روايت (يا درواقع زندگى)
براىشان تعيين كرده است.
يك روز لودويك ليلا را مىبيند. ليلا شب برايش توضيح مىدهد كه پس
از حمله آلمانها مادرش مبتلا به حملات هيسترى و پدرش دچار كورى
روانى شده و تاد به جبهه مقاومت پيوسته و خودش مجبور شده براى حفظ
خانواده و جانش معشوقه يك آلمانى بشود. لودويك "غمگين مىشود، اما
حس مىكند هنوز هم ليلا را دوست دارد و نمىتواند بهخاطر آلودگى
جسمش، روح او را ناديده بگيرد." اين احساس يكى از زيباترين نكات
سراسر داستان است و هرگز هم نهتنها دستخوش ميانمايگى و سستى
نمىشود، بلكه خواننده حس مىكند كه يكى از انگيزههاى روايت،
درواقع همين عشق لودويك است - عشقى كه تبيين و حتى وصف نمىشود.
او هر از گاهى ليلا به ديدن لودويك مىرود، و در يكى از
ملاقاتهايش به لودويك مىگويدبه خاطر نفوذ زيادش بر هانس، بهزودى
لودويك را با واقعهاى روبهرو خواهد كرد كه به ليلا افتخار كند.
با شنيدن خبر سوءقصد ناموفق هانس به جان هيتلر، خواننده هم مثل
لودويك غافلگير مىشود. لودويك سعى مىكند هانس را كه حالا زخمى
شده، از كشور خارج كند، ولى كار پيش نمىرود و هانس خودكشى مىكند.
ليلا هم دستگير و زندانى مىشود، در زندان او را شكنجه مىدهند. او
پس از آزادى سر از يك روسپىخانه در مىآورد. رئيسه آنجا مادام
ژولى را خبر مىكند. مادام هم لودويك را در جريان مىگذارد و به او
پول مىدهد كه براى آوردن ليلا به پاريس برود. اما يك شب قبل از
اين تصميم ليلا با قيافه و روحيهاى درهم شكسته پا به خانه لودويك
مىگذارد. لودويك او را با روى گشاده مىپذيرد. ليلا آنچنان نااميد
است و آنقدر احساس گناه مىكند كه هر شب، پس از خوابيدن لودويك،
با شمع دست خود را مىسوزاند. شبى لودويك متوجه مىشود و به او
مىگويد "نبايد خودش را مقصر و گناهكار بداند چرا كه مقصر اصلى
جنگ، هيتلر، فرانسه و عوامل ديگرند."
آمبرواز نيز با شنيدن اين خبر كه كودكان يهودى را براى كشتن به
آلمان مىفرستند، بادبادكهايى با نشان ستاره زرد داوود مىسازد و
آنها را به پرواز در مىآورد. بهدست آلمانها دستگير مىشود و
بهخاطر ديوانگى خانوادگى دوباره آزاد مىشود. يك افسر زن آلمانى
از او مىخواهد بادبادكى از پوست يك انسان برايش بسازد و چون او
قبول نمىكند، بهعنوان اسير به اردوگاهى در لهستان منتقل مىشود.
بنابراين در اوج كشتار، ما با كاركترى روبهرو هستيم كه نمىتواند
حتى در برابر "نشانه و نشان شر" هم انفعال بهخرج دهد. او "تيپ"
مردمىاست بىادعا و معمولى كه در معمولى بودنشان و حتى گناه
كردنشان صداقت دارند؛ تيپ مورد علاقه رومن گارى.
پس از ورود آمريكايىها به خاك فرانسه، اهالى مىخواهند ليلا را
بهدليل اينكه معشوقه آلمانىها بوده، دوره مىكنند و از آرايشگر
مىخواهند كه موهاى او را از ته بتراشد. لودويك سر مىرسد و ليلا
را كه بسيار افسرده و غمگين شده است، از دست آنها نجات مىدهد.
روزهاى بعد بهمنظور اعتراض به اهالى كه همچون فاشيستها عمل
مىكنند، دست ليلا را در دست مىگيرد و در خيابانها مىگرداند و
اهالى را از كارشان پشيمان مىكند. لودويك علاوه بر كار حسابدارى
با كمك مالى مادام ژولى و بهكمك بچههاى نورماندى به ساختن
بادبادك مىپردازد و با استقبال مردم مواجه مىشود. وضعيت روحى
ليلا نيز بهتر مىشود و با لودويك ازدواج مىكند. آمبرواز پس از
ازدواج آنها برمىگردد و خواننده مىفهمد كه او در طول ماههاى
گذشته براى كودكان كشورهاى مختلف بادبادك ساخته است.
همانطور كه خواننده پىبرده است، اين رمانِ مملو از آدم، سه محور
اساسى دارد: لودويك و عمويش آمبرواز، ساختارِ اشرافى و در حال
انهدام خانواده ليلا، و بالاخره محور جنگ كه رويداهاى آن شخصيتهاى
ديگرى را عرضه مىكند كه در مجموع تبارشناسى روايى نسبتاً كاملى از
موقعيت تاريخى- سياسى اجتماع است: شخصيتهايى همچون مادام ژولى،
مارسلين دوپرا و ... لودويك تجلى عينى يك انسان خيالباف، عاشق و در
عينحال متعهد است كه در برابر "انسان"، بيش از "انسانيت و اخلاق"
سر تسليم فرود مىآورد. عمويش نمونه انسانهاى قانعى است كه
"نمىتوانند دوست نداشته باشند و بدى كنند". اگر خوب دقت شود، تمام
شخصيتها تعّين روايى خود را بهنوعى از اين اين محور تغذيه
مىكنند؛ و اين شيوهاى است كه گارىِ انساندوست تقريباً در بيشتر
آثارش بهكار مىبرد. اما براى رسيدن به اين نقطه جنگ را وسيله
قرار داده است؛ يعنى يكى از شريرانهترين اعمال بشرى. اين مركز اين
امكان را به نويسنده مىدهد تا نگرش خود را نسبت به نوع بشر و
تقسيمبندىهاى مختلف جغرافيايى، اقتصادى و فرهنگى در قالب
رخدادهاى داستانى و شخصيتهاى داستانى به نمايش بگذارد. بر اساس
اين رمان، هانس آلمانىِ و لودويك فرانسوى، آمبرواز سادهدل و مادام
ژولى بدنام صرفنظر از تفاوتهاىشان و در مواردى اختلافهاى
بنيادينشان گاه در امرى مشخص بهوحدت خودجوش مىرسند؛ وحدتى
درونى، خودخواسته و از هر حيث انسانى. برعكس، ممكن است انسانهاى
پاك و ساده، گاه در اثر سُنت و جهل درست بههمان اعمالى دست بزنند
كه تا ديروز عليه آن مىجنگيدند؛ مثل رفتار مردم دهكده با ليلا
بهدليل رابطه او با آلمانىها. رومن گارى حتى اين رابطه را اگر
نگوييم توجيه، دستكم بهدقت براى ما تصوير مىكند تا خودمان تصميم
بگيريم. آيا يك دختر حق دارد براى نجات خانوادهاش معشوقه افسرى از
قواى دشمن شود؟ اگر قرار باشد همين دختر در ازاء جان خود جان اعضاى
خانوادهاش را نجات دهد، درباره او چه فكر مىكنيم؟ آيا در حالت
اول نسبت بدكاره و در حالت دوم نسبت مبارز نمىدهيم؟
سؤالهاى پرشمارى درباره شخصيتها و نفس جانفشانىها و
ايستادگىها، و اضمحلال خودبهخودى يك خانواده اشرافى براى خواننده
مطرح مىشود كه همه بهنوعى به مفاهيمى برمىگردند كه همواره براى
رومن گارى دغدغه بودهاند. حتى زندگى شخصىاش هم نشان مىدهد كه در
پى چه بود و چرا متنهايش به زندگىاش نزديك بوده است.

|
|
|