داستان آبکی: فلان!
ماکان مهدیقلی
تا تقـّی به توقـّی میشه، دستشو میبره بالا. فریاد میزنه؛ داد
و بیداد ها! نه شوخی! هوار هوار! که چی؟! همه خفه شن و فقط گوش
بـِدَن! آقا، انصافن هم که خوب بلده! همه ساکت میشن! بعد رژه میره
و مثل ژنرالها به همه پـُز می ده! و همه دوست دارن ساکت،
بلغورهاشو گوش بـِدَن و فقط گوش بـِدَن. اما در اصل دارن لذت می
برن ها! مبادا بد بگیرید داستانو...
آقا، اگه بـِدونی من چه لذتی می برم از اینهمه فلان...! حالا، ...
جذبه! اصلن خودمو تو همین فلانش پیدا می کنم! حس میکنم که هستم!
راستش اینجور مواقع، فلانم معلوم میشه! حالا،... بودنم! اُوردُز می
شم از فلان! حالا، ... احساس! ناکس، اون هم خوب اینو می دونه! کاری
ندارم که یه عده فلان می گن این یه جور فلان روحیه! حالا، ... مرض!
آقا، اصلن اونا چه می فهمن! اصلن من متفاوتم! من فلانم! فلان
فرهنگم اینجوری می طلبه! روحیه ی فلانم اینجوریه! می گن فلان و
فلان! بابا خوب فلان می گن! حالا، اراجیف...! اونا چه میفهمن؟
درسته که این با فلان و فلان جور نمیاد! حتی یه جورایی قبول دارم
که فلان و فلان! اما بذار آب پاکی بریزم رو فلانتون! حالا، ...
دست! آقا، من اصلن فلان نیستم! حالا، ... آدم! فلان می شید! حالا،
...راحت! دست از سر فلان من بردارید دیگه...! حالا، ... سر! اصلن
اون فلانایی که " آدم " اند چه هویجی کردند تو فلان بشریت...؟
حالا،... چشم!
اوه اوه! به این کلمه ی فلان حساسیت داره! داره صداش در میاد... می
خواد فریاد بزنه! می دونم.
فلانش رو گرفته تو دستش ...! ببخشید، زبونش رو می گم ها! الانه که
دستش بره بالا ... اون وقت ...
بعضی وقتا ازش خسته می شم! اصلن اون چه حقی داره ...
=====
=====
دوستان معذرت می خواهم. راوی داستان در اثر شلیک چند فلان، دیگر
نیست. مرا ببخشید که نمی توانم حرف او را کامل کنم.
میم.
|
|
|