همانطور كه روند خلق شعر نيمي در ناخودآگاه ونيمي در خودآگاه
صورت مي گيرد؛ پروسه زبان ورزي نيز نه عامدانه، بلكه بايد به
ضرورت،اين روند را طي کند واين نه ربطي به تئوري پردازي دارد نه
مي توان قانوني مدون براي آن وضع نمود. چرا كه سرايندگان شاهكارهاي
بزرگ چه در اين كشور و چه در كشورهاي ديگر، نه تئوري پرداز بودند
ونه از روي شكل ِ مدون واز پيش تعيين شده
مي سرودند؛بلكه در
دورانهاي بعد، اين خوانشها وتاويلها بود كه از شعر ايشان به عمل
ميآمد و كشفها صورت ميگرفت. چرا كه خود ِ شاعر نيز بي شك در
خلسه كشف ميسروده است!
من بر اين عقيده ام كه فرم بكار بردن زبان، چينش كلمات همنشيني و
شاعران ِبسياري كه درك ِ شهوديشان راه بر كشفهاي جديد زباني باز كرده
وظرفيت زبان را افزون كردهاست؛ خود كوششي دراين جهت نكردهاند
جانشيني، طوري بايد باشد كه هر وقت شعر به انتها رسيد؛ خود
شاعرازآن حيرت نمايد. يعني زبان كه خود مصداق تفكر است؛ به صورتي
پنهان ودر زير ساخت اثر، اثربخشياش رادر تمام سطوح به ظهور
برساند. به عبارت ديگر روند شكلگيري زبان در شعر بايد همانقدر در
شهودصورت گيرد كه خودِ محتواي شعر؛ يعني پروسه بكار گيري زبان،
يعني شهودِ زباني، بايد در روح شاعر طي شده باشد تا آنجاييكه
گاه، رد پاي اين روح در آثار ِ او مشاهده گردد وبدين صورت نه معنا
بر فرم تحميل ميگردد و نه فرم بر معنا بلكه تحمل ِ فضاي شعر را
براي بارور شدن از معنا، صد چندان نموده ،خواننده را به سمت
برداشتي شگفت انگيز و شگرفي از زيبايي رهنمون ميگرداند.
ما در شطحيات و متون عتيق عرفاني چون مقالات شمس، فيه مافيه،
شطحيات عين القضات همداني و... و در اشعار شاعران متقدمتري چون
يدالله رويايي كه حظ عظيمي از درياي متون عرفاني بردهاست اين را
مي بينيم .
به تعبيري ديگر ميتوان گفت: هر نوع تفكر، خود، زبان ورزي خاص ِ
خود راميطلبد. در اين صورت ديگر زبان مانعي براي سرريز ِ بي واسطه
معنا نيست وشعر در سطح زبان باقي نميماند؛ بلكه در شهود شريك شده
وتفسير ديگري از هستي را در كلمات جلوه ميبخشد.
اكنون زبان، حيرت ِ خويش را از دست داده و ما حيرت زده نميشويم.
سحر ِكلام محلي از اعراب ندارد.يعني، كلامي كه در حافظه ادامه
داشته باشد و از ياد نرود. بيشك شاعران ِبسياري كه درك ِ
شهوديشان راه بر كشفهاي جديد زباني باز كرده وظرفيت زبان را
افزون كردهاست؛ خود كوششي دراين جهت نكردهاند وقصدي در اين ميان
نداشتهاند ولي ميبينيم كه زبان در شهودشان چنان در هم تنيده شده
كه حيرتانگيز است
((حيرت ِ دميده ام گل ِ داغم بهانه ايست
طاووس ِ جلوه زار ِ توآيينه خانه ايست.))
پس مي توان گفت: سرودن همچون يك مكاشفه.
به قول ژرژ سيمنون:((به گمان من دليل ِ كسي كه اشتياق و اصرار شديد
دارد كه حتما هنرمند بشود قبل از هر چيز اين است كه خودش را پيدا
كند.همه نويسندگان سعي ميكنند از طريق شخصيتها و آثارشان خودشان
را كشف كنند.))
به نظر میرسد شعر ما ديگر آن خاصيت كشف وشهودي را از دست داده
است. هيچ كس از خواندنشان حيرت زده نميشود شايد هم اين مسئله
گريبانگير جغرافيايي خاص نباشد.
من به اين فكر مي كنم كه چگونه بايد كلمه را از ظرفيتهاي شگرف
گاهي كلمات به سبب شهود ِ بالاي شعر در روند ِ شعر سرودن، دست شاعر را
ميگيرد وبه سمتي ميبرد كه دانستهگيهاي قبل نميتوانند نقشي در اين
ميانه داشته باشند
آكنده كرد و در شعر به آن ابعاد پر وسعتي بخشيد.كلمه بايد چگونه به
كار آيد كه در شعر وجوه ديگر خود را بروز دهد. و دراين امر به گمان
مه فضا مهمترين ِ عناصر است.
شعر بايد بتواند موتيفي را بيافريند كه معنا در آن سرزندگي تاثير و
زايندگي خود را در هر بار خواندن به روان خواننده تزريق نمايد.
شيوههاي تازه بكار گيري زبان از شيوههاي تازه بكار گيري فرم و
شيوههاي تازه بكار گيري فرم از شيوه هاي تازه ارائه معنا و
شيوههاي تازه ارائه معنا از شيوهاي تازه انديشيدن و شيوهاي تازه
انديشيدن ازكشف دنياها وسفر جسماني وروحاني به فضاها و تجربيات تازه
و بكر سر چشمه ميگيرد. و آن هم از تغيير شيوه نگرش شاعر به جهان
حاصل ميگردد.
گاهي كلمات به سبب شهود ِ بالاي شعر در روند ِ شعر سرودن، دست شاعر
را ميگيرد وبه سمتي ميبرد كه دانستهگيهاي قبل نميتوانند نقشي
در اين ميانه داشته باشند. اين سيلان كلمه است كه در صورت يافتن
بستري درست و در خور، وجوه اثر گذار خودرا نمايان ميگرداند.
منتقد بايد بتواند بيشتر، اين نگفتهها و لايههاي پنهان اثر را
كشف نمايد. به تعبيري ديگر سرودن گذشته از اينكه هويتي را براي
سرايندهاش به وجود ميآورد؛ ميتواند هر چه بيشتر اورا به خود
بشناساند يعني او با سرودن به درك جديدي از خواستههاي خود دست
پيدا ميكند و لايههاي پنهان ناخودآگاهي كمي سر از اين درياچه يخين
بيرون ميآورند و دراين ميان با سرودن شكلي گمشده پازلي بزرگ مكشوف
ميشود و جغرافياي روحي شاعر ترسيم ميگردد. بيآنكه قصديتي در اين
ميان باشد.
به نظر من شعر يا داستان، هستي پنهان سراينده و نهايت هستي پنهان
سنت شعري وسرآخر تجلي گر روح دوران است.
شاعر ِاصيل به شناختي از خود نائل ميآيد ومتن ِ راز آلود ِ حيرت
در برابرش گشوده ميشود.