شـعـر
 

غزلی از حسن روشان

در کوچه‌های خسته‌ی آبادی، دیریست، امتداد خزان جاریست
در پشت فصل‌های نمی‌آید، اردیبهشت دل‌نگران جاریست
ما مانده‌ایم و این تب کافوری، کابوس ساقه‌ها همه تابوت است
برگرده‌‌ی تکیده‌ی فروردین آماس زخم ‌های گران جاریست
دیگر برای عابر گردآلود، دستی تکان نداد، درختی پیر
در شاخه‌های خشک سپیدارن انبوه خواب‌های جهان جاریست
آتش‌فشان خشم خداوندی است این ارتفاع یخ زده در بوران
فواره نه، جراحت زخم ماست، چون آبشار بی‌جریان جاریست
روزی که شانه‌های پدر، چون کوه، می‌ریخت از غرور خودش دیدم-
در قامت تکیده‌ی این مردم، چیزی فراتر از غم نان جاریست
جغرافیای بی کسی این قوم، در هیچ شعر تلخ نمی‌گنجد
چندی است در گلوی غزل‌هایم حس رقیقی از خفقان جاریست
این بادهای هرزه که می‌ریزند بر خلسه‌های دشت نمی‌دانند‌-
در عمق دره‌های رها در مه، خشمی شبیه یک «سبلان» جاریست
می‌پرسم از شما و نمی‌دانم؛ می‌پرسم از شما و نه، می‌دانم
در کله‌های سنگی‌تان آیا، چیزی به نام خون زمان جاریست؟!
**
دارد به سمت پنجره می‌پاشد، شاعر، که در نگاه مه آلودش
مثل جذام، مثل خوره، یا نه، چیزی شبیه یک سرطان جاریست


 
جبران‌ خليل‌ جبران‌ و عقده‌ اوديپ‌
عصاره انحطاط در رمان «بیراه»
سال‌هاي گرسنگي
داستان
شعر
سرودن هم‌چون يك مكاشفه
يك گام به پيش چند گام به پس
خوب ،بد، زشت
هم‌چون قناري رو به موت
انتظار برای باران
معرفی کتاب