عصاره انحطاط در رمان «بیراه»

 

فتح‌الله بی‌نیاز

نگاهی به رمان «بيراه» اثر ژوريس كارل اوئيسمانس
شارل مارى ژرژ اوئيسمانس (1848-1907) كه فعاليت ادبى‏اش را در سال 1874 آغاز كرد، ابتدا تحت تأثير زولا بود، سپس پيرو مكتب «انحطاط» شد و در آخر به مذهب كاتوليك گرويد. با توجه به تحول فكرى او، آثارش به سه دوره تقسيم مى‏شوند: دوره ناتورآليستى، دوره انحطاط و دوره دينى. رمان «بيراه» متعلق به دوره دوم است.
مكتب انحطاط كه با ژرف‏ساخت‏هاى مكتب سمبوليسم و جمال‏گرايى (زيباپرستى) شكل مى‏گيرد، بر ايده هنر براى هنر، برترى هنر بر طبيعت، فقدان خصلت اجتماعى هنر، استعمال زبانى نوين، جايگزينى نمادها به جاى مفاهيم، ناديده گرفتن اصول و قواعد نحوى، ستيز با ميانمايگى بورژوايى و ارزش‏هاى متعارف و معمول و طغيان عليه نظام حاكم متكى است. اين‌ها و نيز نخبه‏گرايى، مردم‏گريزى و انزواجويى، به‏مثابه فلسفه و جهان‏بينى بارز اين مكتب، در نهايت به بدبينى شوپنهاورى مى‏انجامد و متقابلاً از آن نشأت مى‏گيرد؛ چيزى كه به‏خوبى در رمان «بيراه» نمايانده شده است و بيان‌گر بيمارى خاصى است. اين رمان اولين اثر ترجمه شده نويسنده به زبان فارسى است. ديگر آثار او عبارتند از: ادويه‏دان، داستان مارت، خواهران واتار، كوله‏پشت بر دوش، طرح‏هاى پاريسى، زندگانى مشترك، فرود آب، دوراهى، در بندر و آنجا، در جاده، كليساى جامع و ديرنشين. ويژگى شاخص اين آثار همخوانى و هماهنگى آشفتگى روانى نويسنده با كلام وى مى‏باشد.
رمان بيراه توصيف افكار، سليقه‏ها و علايق اشراف‏زاده‏اى فرانسوى به نام ژان داسنت است. ضمن اين وصف‏ها، كه گاهى شيوه بالزاك را به‏ياد مى‏آورد، آثار بعضى نويسندگان و شاعران و شيوه نگارش و سرايش آن‌ها، هم‌چنين آثار بعضى نقاشان، از زبان ژان بيان و حتى بررسى مى‏شود. رمان پس از معرفى نويسنده و پيش‌گفتار او با يك مقدمه شروع و بعد از شانزده بخش خاتمه پيدا مى‏كند. مقدمه شامل معرفى ژان و تبارش و بيان مختصرى از دوران كودكى، نوجوانى و جوانى او است. تقريباً هر بخش از كتاب به‏توصيف يكى از قسمت‏هاى خانه او و چگونگى تزيين آن، علايق وى و درنهايت حالت‏هاى روحى و بيمارى‏هاى جسمى او اختصاص دارد؛ چيزى كه در واقع بيانگر بيمارى قرن است. همزمان با تصوير اسباب و اثاثيه خانه، با جهان‏نگرى ژان نيز آشنا مى‏شويم.
خانواده اشرافى داسنت كه براى پاك ماندن خون‏شان پيوسته ازدواج‏هاى فاميلى داشته‏اند، فرزندانى ضعيف و كم‏خون بار آورده‏اند. ژان نيز از اين عارضه بى‏نصيب نمانده و دوران كودكى‏اش با بيمارى كم‏خونى، ضعف، مشاهده روابط سرد پدر و مادرش و بى‏توجهى آن‌ها نسبت به خود و عاقبت مرگ آن‌ها، سپرى شده‌است. تعليماتش را در مدرسه يسوعيان مى‏گذراند، باهوش است، ولى در فراگيرى اصول علوم و زبان‏هاى زنده بى‏استعداد است - تنها درس‏هايى را مطالعه مى‏كند كه از آن‌ها خوشش مى‏آيد؛ مثل الهيات. مشخصه اصلى او خيال‏پردازى است.
هر فردى به نوعى در تقابل با جمع است، اما خواننده با همين مختصر مى‏تواند به تمهيدات اوليه نويسنده براى ايجاد تقابلِ خاص فرديت ژان با دنياى پيرامونش پى ببرد.
بى‏ترديد تا اين زمان با كسانى روبه‏رو شده‏ايد كه هيچ امتياز معنوى خاصى بر ديگران ندارند، مانند بقيه مردم زندگى مى‏كنند، اگر براى موفقيت خود، تجملات، پول و مقام و اعتبار اجتماعى حرص نزنند، دست‏كم منفعل هم نيستند. وقت‏شان را چندان صرف همنوعان خود يا ادبيات و هنر نمى‏كنند، مثل بقيه از غيبت‏گويى و حسادت و دوبه‏هم‏زنى غافل نيستند، اما چپ و راست از «عقب‏ماندگى مردم» حرف مى‏زنند و با عرض شرمندگى از جانب نگارنده، مردم را «مشتى مشت گاو و گوسفند» مى‏خوانند. مدام دهان به تحقير و استخفاف ملى باز مى‏كنند: «ما ايرانى‏ها آدم نمى‏شويم. ما...» و جملاتى از اين قبيل. حال اگر كسى از آنها بپرسد كه برترى خودشان چيست؟ جواب مشخصى ندارند. اما مصيبت روزى است كه يكى از اين همنوعان ما از امتيازى معمولى يرخوردار باشد؛ مثلاً چند ماهى در يك كشور خارجى پيشرفته زندگى كرده باشد يا به ارث زيادى رسيده باشد، يا به تشخصى دست يافته باشد؛ مثلاً يك اثر هنرى خلق كرده باشد. در آن صورت اطرافيان بايد فقط شاهد تحقير و زخم زبان‏هايى باشند كه پايانى بر آن‌ها متصور نيست. و اين اولين نكته‏اى است كه ما از شخصيت اول يك رمان منتسب به مكتب انحطاط توقع داريم. اوئيسمانس چنين شخصيتى را خيلى خوب براى ما خلق مى‏كند. ژان پس از فراغت از تحصيل و رسيدن به سن قانونى، ارثيه و دارايى‏اش را تحت اختيار خود مى‏گيرد و چون هيچ وجه مشتركى با بقيه فاميلش ندارد، ارتباطش را با آن‌ها قطع مى‏كند و با جوانان همسن خود، اديبان، هنرمندان و شاعران معاشرت مى‏كند. همزمان، عنان خود را به دست شهوات

ژان داسنت و افرادى شبيه او فقط مى‏توانند خراب كنند، ولى قادر به سازندگى يا حداقل ارائه راهى براى سازندگى نيستند
لجام‏گسيخته مى‏دهد و با زنان زيادى به خوشگذرانى مى‏پردازد و از شكمبارگى، افراط در نوشيدن و پوشيدن بهترين لباس‏ها نيز صرف‏نظر نمى‏كند. اما، بعد از اين كه چند سال از عمرش را به اين شكل مى‏گذراند، به اين نتيجه مى‏رسد كه جوانان همسن و سالش موجوداتى بسيار تنگ‏نظر با تفريحاتى حقير و بى‏ارزش هستند؛ هنرمندان، اديبان و شاعران كم‏خرد و بى‏دانش و مباحث‏شان پيش پاافتاده و تهوع‏آور است، و زنان بسيار سفيه و ابله، ملال‏آور و طاقت فرسا مى‏باشند. از نظر او بدان دليل كه مردم داراى سليقه يكسان و علايق پست و بدتر از همه اين‌ها فاقد تخيلى پويا و قوى هستند، به هيچ‏رو هم‏ارز او و قابل احترام نمى‏باشند. و اين درست دومين نكته‏اى است كه نويسنده مكتب انحطاط به مى‏خواهد بگويد و خواننده از چنين نويسنده‏اى انتظار دارد.
به هر حال، تنفر بيمارگونه‏اى نسبت به نوع بشر وجود ژان را فرا مى‏گيرد و دورى از «اين موجودات پست و حقير» را برمى‏گزيند. براى اين منظور خانه‏اى ييلاقى دور از شهر مى‏خرد و براى آن‌كه هيچ ارتباطى با محيط خارج و آدم‏هاى ديگر نداشته باشد با به كار بردن اصول فنى كارى مى‏كند كه هيچ صدايى حتى صداى پاى مستخدم‏هايش را نشنود و فراتر از آن حتى سايه آنها را نيز نبيند. خواننده، سومين نكته را همين جا در مى‏يابد: سپس به‏مدد قوه تخيل قوى و تمايلات تجمل‏گرايانه اشرافى‏اش، شروع به تزيين خانه مى‏كند، آن هم به‏نحوى بسيار شيك، تجملى و غيرمعمول. چهارمين نكته مكتب انحطاط در همين است: برترى مصنوعات بر عناصر طبيعى. ژان، در اين مورد سعى مى‏كندز چيزهايى را به كار گيرد كه بسيار خارق‏العاده و شگفتى‏آور باشند. او به‏شدت از به‏كار بردن اشياء معمولى مورد پسند بورژواهاى كاسبكار و مردم عادى پرهيز مى‏كند؛ همان چيزهايى كه او به‏خاطر وفورشان آنها را مبتذل و بى‏ارزش مى‏دانست. مثلاً ديوارهاى خانه را مانند كتاب جلد مى‏گيرد، گل‏هاى غيربومى را با اشكالى بسيار هولناك در گلخانه مى‏گذارد يا دستور مى‏دهد كتاب‏هاى مورد علاقه‏اش را با خط، جلد و كاغذى كه خود دوست دارد، به‏طور انحصارى برايش چاپ كنند. اين جا نكته ديگرى از اين مكتب براى خواننده روشن مى‏شود: نويسنده در پى اثبات بى‏ارزش بودن عناصر انبوه و انحصار بعضى چيزها براى شخص خود است.
بيزارى از طبيعت- به‏دنبال تنفر از نوع بشر- شكل ديگرى دارد؛ هر چند كه در ماهيت يكى است. طبيعت، پيوسته «مناظر طبيعى محدود، يكسان و كم‏تنوع» را براى او به‏نمايش مى‏گذارد، درحالى‏كه مصنوعات دست انسان از نظر او سرشار از نبوغ و ابداع و تنوع‏اند. حتى به‏جاى تفريح و سفر در طبيعت؛ سفرِ نقشه‏مند در ذهن را انتخاب مى‏كند. به قول مولانا:
چون كه وا گشتم ز پيكار برون
روى آوردم به پيكار درون
پس از فراغت از تزيين خانه، تهيه ليست غذاهاى هفته و تعيين وقت غذا، وقتش را صرف مطالعه كتاب و تابلوهاى نقاشى محدودى مى‏كند كه با خود آورده است. محدود به اين دليل كه اديبان و هنرمندان موردِ پسند بورژوازى و مردم عادى، «افرادى منحوس، محمل‏باف و فضيلت‏فروش‏اند» كه پديده هنر را مثل هر پديده ديگر با «سودمندى» آن مى‏سنجند. نكته ديگرى كه خواننده از رمان استنباط مى‏كند. از نظر ژان، نظام سرمايه‏دارى صنعتى حاكم نظامى سوداگر، كاسبكار و مبتذل است. او به‏حدى از اين صورت‏بندى اجتماعى - اقتصادى منزجر است كه از تهييج افراد براى قانون‏شكنى خوددارى نمى‏كند؛ مثلاً وقتى دوستش تصميم به ازدواج مى‏گيرد، با اين كه باطناً مخالف است و از وضع مالى دوستش هم مطلع است و مى‏داند زندگى مشترك او پس از مدتى به‏خاطر فقر مالى از هم پاشيده مى‏شود، اما نه‏تنها او را باز نمى‏دارد و به او كمك نمى‏كند، بلكه او را تشويق مى‏كند و پس از متلاشى شدن زندگى او، فقط از پيش‏بينى خود خرسند مى‏شود. حتى به هزينه خود جوان فقيرى را با لذايذ جسمانى - زنان، غذاها و نوشيدنى‏ها و غذاهاى خوب - آشنا مى‏كند تا آن حد كه جوان به‏آنها خو مى‏گيرد. درست در چنين موقعيتى، ژان حمايت مالى خود را از او دريغ مى‏كند تا جوان مجبور شود براى ادامه بهره‏مندى از آن لذايذ، دزدى كند و حتى مرتكب قتل شود تا به اين گونه در مقابل جامعه مبتذل عناد و مخالفتى نمايان شده باشد. خواننده فورى به نكته بعدى اين مكتب پى مى‏برد: از هم پاشيدن قواعد، مناسبات، الگوهاى معمول جامعه به‏وسيله اعمال سطحى، فردى و خرده‏كارانه.
نكته ديگر اين كه خواننده حتماً تا كنون متوجه است كه بعضى از انسان‏ها به‏دليل افراط و تفريط بى‏حد و مرز، دچار اضمحلال روحى و اخلاقى مى‏شوند؛ مثلاً يك زمان حتى سينما رفتن و گوش دادن به موسيقى را ابتذال مى‏دانند، اما زمانى ديگر به‏نحو جنون‏آميزى به مواد مخدر و ميگسارى روى مى‏آورند. گاهى در رابطه با جنس مخالف يا خواندن كتاب افراط مى‏كنند و زمانى ديگر، از جنس مخالف متنفر شده و با انزجار به كتاب نگاه مى‏كنند. ظاهراً نمى‏خواهند قبول كنند كه بيكرانگى ذهن يك انسان به معنى نامحدودى هستى او نيست؛ و بشر نه به جهان حيوانى تعلق دارد نه فرشته‏ها. به قول مولانا:
در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته است و نداند جز سجود
يك گروه ديگر از دانش تهى
همچو حيوان از علف در فربهى
زان سيوم هست آدميزاد و بشر
از فرشته نيمى و نيمش ز خر
به هر حال، پس از چندى، ژان داسنت كه به هرحال آدميزاد است، از هر آن چه سبب مشغوليتش مى‏شود، خسته مى‏شود: كتاب‏ها، نقاشى‏ها و سفرهاى ذهنى ملال‏آور مى‏شوند. در اين هنگام با هجوم خاطرات گذشته مواجه مى‏شود. دوران كودكى، معشوقه‏ها و ايام تحصيل؛ از ميان آنها آن‌چه كه بيش‌تر ذهنش را درگير مى‏كند، ياد آوردن تعاليم مذهبى در دوران تحصيل است كه پيوسته در

زيرا تاريخ تكامل «هر انسان» هم از نظر انسان‏شناسى و از ديد اجتماعى، از راه‏هاى مختلف، از جمله توارث، به فرد و ناخودآگاه او منتقل مى‏شود. پس هر انسانى در زمان خود، خواه ناخواه به‏نحوى تبلور تمدن بشرىِ پيش از خود است
مقابل‏شان مقاومت نشان داده بود و به‏ديده شك به آنها نگاه كرده بود. دين براى او چيزى جز افسانه‏اى خارق‏العاده نيست و براى اين كه بر اين باور پايدار بماند به‏كمك مفاهيم انتزاعى، در دنياى ذهنى‏اش به مجادلات، سفسطه‏ها و استدلال‏هاى بى‏سر و سامان رو مى‏آورد. اما اين خودگويى‏ها و مباحثه‏هاى درونى به‏جاى تثبيت چيزى كه به آن معتقد است، زمينه‏هايى از شك درونى را در او ايجاد مى‏كند. به‏تدريج اين شك درونى با نوعى هراس همراه با احترام نسبت به خداوند، مقدسات، ابليس و گناه اوليه توأم مى‏شود.
بى‏شك خواننده مى‏داند كه پرسش‏هاى «من كى‏ام، از كجا آمده‏ام و به كجا خواهم رفت» سؤال‏هايى نيستند كه بتوان به‏سادگى از آنها خلاصى يافت. تحليل روانشناختى ذهن نشان مى‏دهد كه عوامل بازتوليد چنين پرسش‏هايى به يك روز و يك ماه ختم نمى‏شوند، مگر اين كه ساختار ذهنى سوژه دگرگون شده باشد. در اين رمان نيز همين امر اتفاق مى‏افتد، اما ژان طبق تعاليم كليسا به خدا ايمان نمى‏آورد؛ زيرا گرچه كليسا و جامعه را مبتذل و متمايل به فساد مى‏داند، ولى چاره رهايى از آن را به دنياى ديگر موكول مى‏كند. پس خواننده متوجه نكته ديگرى از اين مكتب مى‏شود: اصلاح اين جهان ناممكن است و تنها مرگ مى‏تواند آن را از تباهى برهاند.
بارى، مشغوليت ذهنى ژان با خاطرات گذشته چنان شدت مى‏گيرد كه ديگر خود را صاحب‏اختيار مطلق خانه نمى‏داند و اين امر سبب آزارش مى‏شود. نتيجه زنده شدن گذشته، بروز بيمارى روحى يعنى روان‏نژندى‏اى است كه قبلاً هم به آن دچار شده بود؛ آن هم تؤام با بيمارى‏هاى مختلف جسمى ناشى از اعصاب. به‏منظور مقابله با آنها تصميم مى‏گيرد با آوردن گل‏هاى گلخانه‏اى نادر و عجيب و غريب، تزئين خانه را تكميل كند. ولى آن كار نه تنها سبب حل مشكلات روحى و جسمى‏اش نمى‏شود، بلكه او را دچار كابوس‏هاى بسيار وحشتناكى مى‏كند. ناچار سراغ ساختن عطريات مى‏رود كه آن هم منجر به بيهوشى او و گذراندن چند روز در رختخواب مى‏شود. همين جا خواننده به نكته ديگرى از اين مكتب پى مى‏برد: كسى كه به عقايد ژان رسيده باشد، حقيقت را كشف مى‏كند، اما در مقابل دچار بيمارى روحى - جسمانى مى‏شود. به‏قول مولانا:
كشتن اين، كار عقل و هوش نيست
شير باطن سخره خرگوش نيست
پس از اين تجارب، ژان احساس مى‏كند احتياج دارد چهره‏هايى انسانى را ببيند و با آنها هم‏كلام شود، پس تصميم مى‏گيرد به انگلستان سفر كند. در آغاز، از اين كه مانند ديگران لباس مى‏پوشد و همرنگ جماعت شده است، لذت مى‏برد، اما بعد از افراط در خوردن و نوشيدن، دچار سستى مى‏شود؛ سفر را كار بيهوده‏اى مى‏پندارد كه به‏خاطر اختلال مشاعر به آن تن در داده است. به‏ناچار همان شب به خانه برمى‏گردد. براى سرگرم شدن با كتاب‏ها، تابلوها و خانه، تلاش مجددى را از سر مى‏گيرد، اما آن‌ها ديگر برايش غريب و شگفت‏آور نيستند. احساس مى‏كند هيچ كتابى نمى‏تواند بيانگر اميال و تمنيات نهفته‏اش باشد و همه چيز به‏طرز وحشتناكى ملال‏آور شده است. خودش را در آيينه نگاه مى‏كند و درحالى‏كه از چهره خود متعجب شده است، براى درمان بيمارى‏هايش كه با ترس، اضطراب، رؤياهاى آشفته و خستگى مفرط توأم شده است و پيوسته آزارش مى‏دهد؛ دوباره تلاش مى‏كند، ولى موفق نمى‏شود و بالاخره به پزشك متوسل شد. پس معلوم مى‏شود كه تجربه‏هاى عادى شخصيت فرهيخته رمان‏هاى اين مكتب، به دليل عادى بودن‏شان به شكست منتهى مى‏شوند.
پزشك كه از خانواده ژان و بيمارى‏هاى روحى و جسمى افراد آن شناخت دارد، پس از معالجه موقت بيمارى به او دستور مى‏دهد براى در امان ماندن از جنون، سل و مرگ دردناك و رقت‏انگيز، از انزوا خارج شود، خوشگذرانى كند و با مردم معاشرت داشته باشد.
طى زمانى كه مستخدم‏ها اسباب‏ها را جمع‏آورى مى‏كنند و براى نقل مكان آماده مى‏شوند، ژان سعى مى‏كند با منع كردن خود از جدال‏هاى درونى به ايمان برسد؛ چرا كه تصوير زندگى آينده «بين بورژواهاى نوكيسه، مردم ميان‏مايه و عامى، هنرمندان و اديبان چاپلوس و فرو غلتيدن خودش بين جماعت بى‏آبروى زمانه» نمى‏تواند برايش قابل‏تحمل باشد؛ مگر نيايش به درگاه خداوند و طلب رحمت بى‏پايان. و خواننده به اين ترتيب به يكى از مهم‏ترين نكات اين مكتب پى مى‏برد: سرانجام خودمحورى و خودبينى «انسانى» كه پيرو چنين مكتبى است. اين خودمحورى تا آن‌جا پيش مى‏رود كه شخص، خود را معيار هر چيزى مى‏پندارد؛ چيزى كه به‏خوبى در شخصيت ژان داسنت مشاهده مى‏شود. در اين شخصيت آن‏چه سبب وجد، سرور و شادمانى مى‏شود، چيزى والا و عالى است و هر آن چه سبب ملال اومى‏گردد، پست و حقير شمرده مى‏شود. چنين طرز تفكرى يادآور مكتب سوفسطائيان است. آنها نيز انسان را معيار هر چيز مى‏دانستند، اما از آنجا كه «انسان كلى» يا «مفهوم كلى انسان» با ويژگى‏هاى كلى انسانى موردنظر آنها يكى نبود و اين حكم در مورد تك‏تك آدميان صادر مى‏شد؛ در عرصه علوم و معارف بشرى، خصوصاً اخلاق، بر گرايش به هرج و مرج و آشفتگى، مهر تأييد مى‏زدند. ناگفته نبايد گذاشت كه اين نابسامانى و اغتشاش، به اين دليل است كه هر چيز به احساسات خطاكار و عقل جزيى انسان وابسته است - عقلى كه نمى‏تواند فراتر از محدوده تنگ محيط خود را ببيند، و از همه بدتر وابسته شدن هر چيز به منافع آدميان، به‏ويژه منافع مادى آن‌ها است. اين آشفتگى را ژان داسنت با رد شيوه نگارش، سرايش و نقاشى بسيارى از نويسندگان، شاعران و نقاشان نمايان مى‏كند. حتى آن‌هايى هم كه در ابتداى رمان آثارشان سبب وجد او مى‏شود، از اين قاعده مستثنى نمى‏شوند.
در زمينه اخلاق نيز تجمل‏پرستى غيرعادى داسنت و سوق دادن انسان‏هايى همانند خودش به‏سوى فساد و زوال، اين هرج و مرج را بارزتر مى‏كند؛ چنان‌كه مى‏خواهد از جوانى فقير يك قاتل بسازد. البته ژان در زمينه اصول علوم استعداد چندانى نداشت، وگرنه علوم نيز از حمله آشفتگى‏هاى روحى او بى‏نصيب نمى‏ماندند و مهر بى‏اعتبارى به آنها هم زده مى‏شد.
آن‌چه كه بيش از همه در اين مكتب و در شخصيت ژان داسنت باعث تعمق است؛ پرمدعايى، و عمل غيرمفيد است. او تصنع را دوست دارد، زيرا آن را حاصل ابتكار و ابداع تخيل انسان مى‏داند. چنين به‏نظر مى‏رسد كه از ديد او انسان كسى است كه پيوسته به‏مدد تخيلات، منبع قدرت است و در حال آفرينش چيزهاى نو. ولى خود او در مقابل جامعه‏اى كه آن را حقير و پست مى‏داند، هيچ راه‏حل عملى ارائه نمى‏دهد و نه‏تنها در راه اصلاح آن قدم برنمى‏دارد، بلكه اگر بتواند جامعه و انسان‏ها را به‏سوى انحطاط و فساد بيشتر سوق مى‏دهد. به‏عبارت ديگر ژان داسنت و افرادى شبيه او فقط مى‏توانند خراب كنند، ولى قادر به سازندگى يا حداقل ارائه راهى براى سازندگى نيستند.
موضوع مهم ديگرى كه نويسنده - آگاهانه يا ناآگاهانه - تصويرش مى‏كند، اين است كه انسان‏هايى شبيه ژان داسنت، كه خود را منحصر به‏فرد مى‏دانند، نمى‏توانند در هيچ جا - حتى در تاريك‏ترين و دورترين مكان‏ها يعنى در درون خود - تنها باشند؛ زيرا تاريخ تكامل «هر انسان» هم از نظر انسان‏شناسى و از ديد اجتماعى، از راه‏هاى مختلف، از جمله توارث، به فرد و ناخودآگاه او منتقل

 آن چه در شخصيت داسنت نمود پيدا نمى‏كند، بررسى ويژگى‏هاى اخلاقى او يا «نگاه كردن به خود» است. در طول رمان يك بار پيش نمى‏آيد كه
 داسنت عمل، رفتار، تفكر يا احساس خود
 را بد يا ناهنجار بداند
مى‏شود. پس هر انسانى در زمان خود، خواه ناخواه به‏نحوى تبلور تمدن بشرىِ پيش از خود است. حيوان گذشته مجسم در حال است، اما انسان چنين نيست. كارل ماركس در اين مورد اشاره قابل‏تأملى دارد: «رابينسون كروزئه چيزى جز انديشه‏هاى خيال‏پردازانه نمى‏تواند باشد، زيرا رابينسون كروزئه به‏تنهايى قادر نيست آن همه وسايل و امكانات را در جزيره‏اى دورافتاده با اتكاء به ذهن فردى خود بسازد و فراهم كند. استفاده او از فنون و وسايل، حتى ابتدايى‏ترين وسايل مثل چكش و اره، قبلاً توسط انسان‏هاى ديگرى ابداع شده بود و او با آگاهى از آنها توانايى ساخت لوازم مورد نيازش را پيدا كرد.»
پس، گرچه نگارنده در اين مورد به نيچه حق مى‏دهد كه مى‏گفت: «براى فيلسوف شدن نخست بايد عزلت‏نشين شد.» اما گريز از جامعه و مردم يا به‏عبارتى انزواطلبى سازنده و خلاق با انزواى مكتب انحطاط تفاوت ماهوى دارد. اين دومى به هيچ‏وجه نمى‏تواند راه‏حل‏هايى براى مقابله با نابسامانى‏هاى اجتماعى باشد؛ چنان‌كه در محتوا براى داسنت نيز حاصلى جز بيمارى‏هاى جسمى و روحى نداشت و در ظاهر فقط يك توهم بود و اين مردِ خيال‏پرداز براى تزيين خانه‏اش پيوسته از افراد متخصص رشته‏هاى مختلف استفاده مى‏كند؛ به‏همان افرادى كه از نظر او پست و حقيرند. علاوه بر اين، در خلوت و تنهايى ظاهرى‏اش؛ هجوم خاطرات گذشته كه پيوسته قرين يادآورى چهره‏هاى انسان‏هايى است كه قبلاً با آنها بوده‏اند، به او خاطرنشان مى‏كنند كه نمى‏تواند تنها باشد؛ چنانكه خودش نيز احساس مى‏كند صاحب‏اختيار مطلق خانه‏اش نيست. بالاخره درمان بيمارى روحى‏اش در گرو برقرارى ارتباط مجدد با انسان‏هاى ديگر و جامعه است. البته داسنتِ خودخواه آن‌جا كه آرزوى ديدار و همكلامى با چهره‏هاى انسانى را مى‏كند و آنجا كه مانند ديگران لباس پوشيدن و همرنگ جماعت شدن به او لذت مى‏بخشد، به‏ناچار به اين امر اعتراف مى‏كند.
در بخش آخر رمان، نظر ماركس در مورد «افيون بودن دين» مطرح مى‏شود، زيرا داسنت مى‏خواهد خود را وادار كند كه مؤمن باشد تا با توسل و بهره‏مندى‏اش از رحمت الهى بتواند زندگى‏اش را در جامعه، قابل‏تحمل كند. به اين ترتيب دين او، دينى فردى و شخصى است، بى‏آن كه اعتقاد، ايمان، عرفان يا شناختى عقلى نسبت به خدا پيدا كرده باشد. او فقط براى تخدير و «توجيه همزيستى‏اش» با ديگران، دين را انتخاب مى‏كند. و اين نكته، در واقع مكمل نكاتى است كه خواننده از متن برداشت مى‏كند.
آن چه در شخصيت داسنت نمود پيدا نمى‏كند، بررسى ويژگى‏هاى اخلاقى او يا «نگاه كردن به خود» است. در طول رمان يك بار پيش نمى‏آيد كه داسنت عمل، رفتار، تفكر يا احساس خود را بد يا ناهنجار بداند و با ديدى نقادانه به آن بنگرد؛ مثلاً سعى كند فلان رفتارش را كه حتى خودش آن را درست ندانسته، ديگر تكرار نكند. چنين است كه خودمحورى و خودبينى او به‏مثابه يكى از اركان مكتب انحطاط كاملاً تثبيت مى‏شود.
ترجمه اين رمان، فقط با واژه تحسين‏انگيز قابل افاده است. اگر ترجمه‏هاى ميرعباسى به همين شيوه تداوم يابند، آينده درخشانى براى ايشان پيش‏بينى مى‏شود.



 
جبران‌ خليل‌ جبران‌ و عقده‌ اوديپ‌
عصاره انحطاط در رمان «بیراه»
سال‌هاي گرسنگي
داستان
شعر
سرودن هم‌چون يك مكاشفه
يك گام به پيش چند گام به پس
خوب ،بد، زشت
هم‌چون قناري رو به موت
انتظار برای باران
معرفی کتاب