شارل مارى ژرژ اوئيسمانس (1848-1907) كه فعاليت ادبىاش را در سال
1874 آغاز كرد، ابتدا تحت تأثير زولا بود، سپس پيرو مكتب «انحطاط»
شد و در آخر به مذهب كاتوليك گرويد. با توجه به تحول فكرى او،
آثارش به سه دوره تقسيم مىشوند: دوره ناتورآليستى، دوره انحطاط و
دوره دينى. رمان «بيراه» متعلق به دوره دوم است.
مكتب انحطاط كه با ژرفساختهاى مكتب سمبوليسم و جمالگرايى
(زيباپرستى) شكل مىگيرد، بر ايده هنر براى هنر، برترى هنر بر
طبيعت، فقدان خصلت اجتماعى هنر، استعمال زبانى نوين، جايگزينى
نمادها به جاى مفاهيم، ناديده گرفتن اصول و قواعد نحوى، ستيز با
ميانمايگى بورژوايى و ارزشهاى متعارف و معمول و طغيان عليه نظام
حاكم متكى است. اينها و نيز نخبهگرايى، مردمگريزى و انزواجويى،
بهمثابه فلسفه و جهانبينى بارز اين مكتب، در نهايت به بدبينى
شوپنهاورى مىانجامد و متقابلاً از آن نشأت مىگيرد؛ چيزى كه
بهخوبى در رمان «بيراه» نمايانده شده است و بيانگر بيمارى خاصى
است. اين رمان اولين اثر ترجمه شده نويسنده به زبان فارسى است.
ديگر آثار او عبارتند از: ادويهدان، داستان مارت، خواهران واتار،
كولهپشت بر دوش، طرحهاى پاريسى، زندگانى مشترك، فرود آب، دوراهى،
در بندر و آنجا، در جاده، كليساى جامع و ديرنشين. ويژگى شاخص اين
آثار همخوانى و هماهنگى آشفتگى روانى نويسنده با كلام وى مىباشد.
رمان بيراه توصيف افكار، سليقهها و علايق اشرافزادهاى فرانسوى
به نام ژان داسنت است. ضمن اين وصفها، كه گاهى شيوه بالزاك را
بهياد مىآورد، آثار بعضى نويسندگان و شاعران و شيوه نگارش و
سرايش آنها، همچنين آثار بعضى نقاشان، از زبان ژان بيان و حتى
بررسى مىشود. رمان پس از معرفى نويسنده و پيشگفتار او با يك
مقدمه شروع و بعد از شانزده بخش خاتمه پيدا مىكند. مقدمه شامل
معرفى ژان و تبارش و بيان مختصرى از دوران كودكى، نوجوانى و جوانى
او است. تقريباً هر بخش از كتاب بهتوصيف يكى از قسمتهاى خانه او
و چگونگى تزيين آن، علايق وى و درنهايت حالتهاى روحى و بيمارىهاى
جسمى او اختصاص دارد؛ چيزى كه در واقع بيانگر بيمارى قرن است.
همزمان با تصوير اسباب و اثاثيه خانه، با جهاننگرى ژان نيز آشنا
مىشويم.
خانواده اشرافى داسنت كه براى پاك ماندن خونشان پيوسته ازدواجهاى
فاميلى داشتهاند، فرزندانى ضعيف و كمخون بار آوردهاند. ژان نيز
از اين عارضه بىنصيب نمانده و دوران كودكىاش با بيمارى كمخونى،
ضعف، مشاهده روابط سرد پدر و مادرش و بىتوجهى آنها نسبت به خود و
عاقبت مرگ آنها، سپرى شدهاست. تعليماتش را در مدرسه يسوعيان
مىگذراند، باهوش است، ولى در فراگيرى اصول علوم و زبانهاى زنده
بىاستعداد است - تنها درسهايى را مطالعه مىكند كه از آنها خوشش
مىآيد؛ مثل الهيات. مشخصه اصلى او خيالپردازى است.
هر فردى به نوعى در تقابل با جمع است، اما خواننده با همين مختصر
مىتواند به تمهيدات اوليه نويسنده براى ايجاد تقابلِ خاص فرديت
ژان با دنياى پيرامونش پى ببرد.
بىترديد تا اين زمان با كسانى روبهرو شدهايد كه هيچ امتياز
معنوى خاصى بر ديگران ندارند، مانند بقيه مردم زندگى مىكنند، اگر
براى موفقيت خود، تجملات، پول و مقام و اعتبار اجتماعى حرص نزنند،
دستكم منفعل هم نيستند. وقتشان را چندان صرف همنوعان خود يا
ادبيات و هنر نمىكنند، مثل بقيه از غيبتگويى و حسادت و
دوبههمزنى غافل نيستند، اما چپ و راست از «عقبماندگى مردم» حرف
مىزنند و با عرض شرمندگى از جانب نگارنده، مردم را «مشتى مشت گاو
و گوسفند» مىخوانند. مدام دهان به تحقير و استخفاف ملى باز
مىكنند: «ما ايرانىها آدم نمىشويم. ما...» و جملاتى از اين
قبيل. حال اگر كسى از آنها بپرسد كه برترى خودشان چيست؟ جواب مشخصى
ندارند. اما مصيبت روزى است كه يكى از اين همنوعان ما از امتيازى
معمولى يرخوردار باشد؛ مثلاً چند ماهى در يك كشور خارجى پيشرفته
زندگى كرده باشد يا به ارث زيادى رسيده باشد، يا به تشخصى دست
يافته باشد؛ مثلاً يك اثر هنرى خلق كرده باشد. در آن صورت اطرافيان
بايد فقط شاهد تحقير و زخم زبانهايى باشند كه پايانى بر آنها
متصور نيست. و اين اولين نكتهاى است كه ما از شخصيت اول يك رمان
منتسب به مكتب انحطاط توقع داريم. اوئيسمانس چنين شخصيتى را خيلى
خوب براى ما خلق مىكند. ژان پس از فراغت از تحصيل و رسيدن به سن
قانونى، ارثيه و دارايىاش را تحت اختيار خود مىگيرد و چون هيچ
وجه مشتركى با بقيه فاميلش ندارد، ارتباطش را با آنها قطع مىكند
و با جوانان همسن خود، اديبان، هنرمندان و شاعران معاشرت مىكند.
همزمان، عنان خود را به دست شهوات
ژان داسنت و افرادى شبيه او فقط مىتوانند خراب كنند، ولى قادر به سازندگى
يا حداقل ارائه راهى براى سازندگى نيستند
لجامگسيخته مىدهد و با زنان
زيادى به خوشگذرانى مىپردازد و از شكمبارگى، افراط در نوشيدن و
پوشيدن بهترين لباسها نيز صرفنظر نمىكند. اما، بعد از اين كه
چند سال از عمرش را به اين شكل مىگذراند، به اين نتيجه مىرسد كه
جوانان همسن و سالش موجوداتى بسيار تنگنظر با تفريحاتى حقير و
بىارزش هستند؛ هنرمندان، اديبان و شاعران كمخرد و بىدانش و
مباحثشان پيش پاافتاده و تهوعآور است، و زنان بسيار سفيه و ابله،
ملالآور و طاقت فرسا مىباشند. از نظر او بدان دليل كه مردم داراى
سليقه يكسان و علايق پست و بدتر از همه اينها فاقد تخيلى پويا و
قوى هستند، به هيچرو همارز او و قابل احترام نمىباشند. و اين
درست دومين نكتهاى است كه نويسنده مكتب انحطاط به مىخواهد بگويد
و خواننده از چنين نويسندهاى انتظار دارد.
به هر حال، تنفر بيمارگونهاى نسبت به نوع بشر وجود ژان را فرا
مىگيرد و دورى از «اين موجودات پست و حقير» را برمىگزيند. براى
اين منظور خانهاى ييلاقى دور از شهر مىخرد و براى آنكه هيچ
ارتباطى با محيط خارج و آدمهاى ديگر نداشته باشد با به كار بردن
اصول فنى كارى مىكند كه هيچ صدايى حتى صداى پاى مستخدمهايش را
نشنود و فراتر از آن حتى سايه آنها را نيز نبيند. خواننده، سومين
نكته را همين جا در مىيابد: سپس بهمدد قوه تخيل قوى و تمايلات
تجملگرايانه اشرافىاش، شروع به تزيين خانه مىكند، آن هم بهنحوى
بسيار شيك، تجملى و غيرمعمول. چهارمين نكته مكتب انحطاط در همين
است: برترى مصنوعات بر عناصر طبيعى. ژان، در اين مورد سعى مىكندز
چيزهايى را به كار گيرد كه بسيار خارقالعاده و شگفتىآور باشند.
او بهشدت از بهكار بردن اشياء معمولى مورد پسند بورژواهاى
كاسبكار و مردم عادى پرهيز مىكند؛ همان چيزهايى كه او بهخاطر
وفورشان آنها را مبتذل و بىارزش مىدانست. مثلاً ديوارهاى خانه را
مانند كتاب جلد مىگيرد، گلهاى غيربومى را با اشكالى بسيار هولناك
در گلخانه مىگذارد يا دستور مىدهد كتابهاى مورد علاقهاش را با
خط، جلد و كاغذى كه خود دوست دارد، بهطور انحصارى برايش چاپ كنند.
اين جا نكته ديگرى از اين مكتب براى خواننده روشن مىشود: نويسنده
در پى اثبات بىارزش بودن عناصر انبوه و انحصار بعضى چيزها براى
شخص خود است.
بيزارى از طبيعت- بهدنبال تنفر از نوع بشر- شكل ديگرى دارد؛ هر
چند كه در ماهيت يكى است. طبيعت، پيوسته «مناظر طبيعى محدود، يكسان
و كمتنوع» را براى او بهنمايش مىگذارد، درحالىكه مصنوعات دست
انسان از نظر او سرشار از نبوغ و ابداع و تنوعاند. حتى بهجاى
تفريح و سفر در طبيعت؛ سفرِ نقشهمند در ذهن را انتخاب مىكند. به
قول مولانا:
چون كه وا گشتم ز پيكار برون
روى آوردم به پيكار درون
پس از فراغت از تزيين خانه، تهيه ليست غذاهاى هفته و تعيين وقت
غذا، وقتش را صرف مطالعه كتاب و تابلوهاى نقاشى محدودى مىكند كه
با خود آورده است. محدود به اين دليل كه اديبان و هنرمندان موردِ
پسند بورژوازى و مردم عادى، «افرادى منحوس، محملباف و
فضيلتفروشاند» كه پديده هنر را مثل هر پديده ديگر با «سودمندى»
آن مىسنجند. نكته ديگرى كه خواننده از رمان استنباط مىكند. از
نظر ژان، نظام سرمايهدارى صنعتى حاكم نظامى سوداگر، كاسبكار و
مبتذل است. او بهحدى از اين صورتبندى اجتماعى - اقتصادى منزجر
است كه از تهييج افراد براى قانونشكنى خوددارى نمىكند؛ مثلاً
وقتى دوستش تصميم به ازدواج مىگيرد، با اين كه باطناً مخالف است و
از وضع مالى دوستش هم مطلع است و مىداند زندگى مشترك او پس از
مدتى بهخاطر فقر مالى از هم پاشيده مىشود، اما نهتنها او را باز
نمىدارد و به او كمك نمىكند، بلكه او را تشويق مىكند و پس از
متلاشى شدن زندگى او، فقط از پيشبينى خود خرسند مىشود. حتى به
هزينه خود جوان فقيرى را با لذايذ جسمانى - زنان، غذاها و
نوشيدنىها و غذاهاى خوب - آشنا مىكند تا آن حد كه جوان بهآنها
خو مىگيرد. درست در چنين موقعيتى، ژان حمايت مالى خود را از او
دريغ مىكند تا جوان مجبور شود براى ادامه بهرهمندى از آن لذايذ،
دزدى كند و حتى مرتكب قتل شود تا به اين گونه در مقابل جامعه مبتذل
عناد و مخالفتى نمايان شده باشد. خواننده فورى به نكته بعدى اين
مكتب پى مىبرد: از هم پاشيدن قواعد، مناسبات، الگوهاى معمول جامعه
بهوسيله اعمال سطحى، فردى و خردهكارانه.
نكته ديگر اين كه خواننده حتماً تا كنون متوجه است كه بعضى از
انسانها بهدليل افراط و تفريط بىحد و مرز، دچار اضمحلال روحى و
اخلاقى مىشوند؛ مثلاً يك زمان حتى سينما رفتن و گوش دادن به
موسيقى را ابتذال مىدانند، اما زمانى ديگر بهنحو جنونآميزى به
مواد مخدر و ميگسارى روى مىآورند. گاهى در رابطه با جنس مخالف يا
خواندن كتاب افراط مىكنند و زمانى ديگر، از جنس مخالف متنفر شده و
با انزجار به كتاب نگاه مىكنند. ظاهراً نمىخواهند قبول كنند كه
بيكرانگى ذهن يك انسان به معنى نامحدودى هستى او نيست؛ و بشر نه به
جهان حيوانى تعلق دارد نه فرشتهها. به قول مولانا:
در حديث آمد كه يزدان مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
يك گروه را جمله عقل و علم و جود
آن فرشته است و نداند جز سجود
يك گروه ديگر از دانش تهى
همچو حيوان از علف در فربهى
زان سيوم هست آدميزاد و بشر
از فرشته نيمى و نيمش ز خر
به هر حال، پس از چندى، ژان داسنت كه به هرحال آدميزاد است، از هر
آن چه سبب مشغوليتش مىشود، خسته مىشود: كتابها، نقاشىها و
سفرهاى ذهنى ملالآور مىشوند. در اين هنگام با هجوم خاطرات گذشته
مواجه مىشود. دوران كودكى، معشوقهها و ايام تحصيل؛ از ميان آنها
آنچه كه بيشتر ذهنش را درگير مىكند، ياد آوردن تعاليم مذهبى در
دوران تحصيل است كه پيوسته در
زيرا تاريخ تكامل «هر انسان» هم از نظر انسانشناسى و از ديد اجتماعى، از
راههاى مختلف، از جمله توارث، به فرد و ناخودآگاه او منتقل مىشود. پس هر
انسانى در زمان خود، خواه ناخواه بهنحوى تبلور تمدن بشرىِ پيش از خود است
مقابلشان مقاومت نشان داده بود و
بهديده شك به آنها نگاه كرده بود. دين براى او چيزى جز افسانهاى
خارقالعاده نيست و براى اين كه بر اين باور پايدار بماند بهكمك
مفاهيم انتزاعى، در دنياى ذهنىاش به مجادلات، سفسطهها و
استدلالهاى بىسر و سامان رو مىآورد. اما اين خودگويىها و
مباحثههاى درونى بهجاى تثبيت چيزى كه به آن معتقد است،
زمينههايى از شك درونى را در او ايجاد مىكند. بهتدريج اين شك
درونى با نوعى هراس همراه با احترام نسبت به خداوند، مقدسات، ابليس
و گناه اوليه توأم مىشود.
بىشك خواننده مىداند كه پرسشهاى «من كىام، از كجا آمدهام و به
كجا خواهم رفت» سؤالهايى نيستند كه بتوان بهسادگى از آنها خلاصى
يافت. تحليل روانشناختى ذهن نشان مىدهد كه عوامل بازتوليد چنين
پرسشهايى به يك روز و يك ماه ختم نمىشوند، مگر اين كه ساختار
ذهنى سوژه دگرگون شده باشد. در اين رمان نيز همين امر اتفاق
مىافتد، اما ژان طبق تعاليم كليسا به خدا ايمان نمىآورد؛ زيرا
گرچه كليسا و جامعه را مبتذل و متمايل به فساد مىداند، ولى چاره
رهايى از آن را به دنياى ديگر موكول مىكند. پس خواننده متوجه نكته
ديگرى از اين مكتب مىشود: اصلاح اين جهان ناممكن است و تنها مرگ
مىتواند آن را از تباهى برهاند.
بارى، مشغوليت ذهنى ژان با خاطرات گذشته چنان شدت مىگيرد كه ديگر
خود را صاحباختيار مطلق خانه نمىداند و اين امر سبب آزارش
مىشود. نتيجه زنده شدن گذشته، بروز بيمارى روحى يعنى
رواننژندىاى است كه قبلاً هم به آن دچار شده بود؛ آن هم تؤام با
بيمارىهاى مختلف جسمى ناشى از اعصاب. بهمنظور مقابله با آنها
تصميم مىگيرد با آوردن گلهاى گلخانهاى نادر و عجيب و غريب،
تزئين خانه را تكميل كند. ولى آن كار نه تنها سبب حل مشكلات روحى و
جسمىاش نمىشود، بلكه او را دچار كابوسهاى بسيار وحشتناكى
مىكند. ناچار سراغ ساختن عطريات مىرود كه آن هم منجر به بيهوشى
او و گذراندن چند روز در رختخواب مىشود. همين جا خواننده به نكته
ديگرى از اين مكتب پى مىبرد: كسى كه به عقايد ژان رسيده باشد،
حقيقت را كشف مىكند، اما در مقابل دچار بيمارى روحى - جسمانى
مىشود. بهقول مولانا:
كشتن اين، كار عقل و هوش نيست
شير باطن سخره خرگوش نيست
پس از اين تجارب، ژان احساس مىكند احتياج دارد چهرههايى انسانى
را ببيند و با آنها همكلام شود، پس تصميم مىگيرد به انگلستان سفر
كند. در آغاز، از اين كه مانند ديگران لباس مىپوشد و همرنگ جماعت
شده است، لذت مىبرد، اما بعد از افراط در خوردن و نوشيدن، دچار
سستى مىشود؛ سفر را كار بيهودهاى مىپندارد كه بهخاطر اختلال
مشاعر به آن تن در داده است. بهناچار همان شب به خانه برمىگردد.
براى سرگرم شدن با كتابها، تابلوها و خانه، تلاش مجددى را از سر
مىگيرد، اما آنها ديگر برايش غريب و شگفتآور نيستند. احساس
مىكند هيچ كتابى نمىتواند بيانگر اميال و تمنيات نهفتهاش باشد و
همه چيز بهطرز وحشتناكى ملالآور شده است. خودش را در آيينه نگاه
مىكند و درحالىكه از چهره خود متعجب شده است، براى درمان
بيمارىهايش كه با ترس، اضطراب، رؤياهاى آشفته و خستگى مفرط توأم
شده است و پيوسته آزارش مىدهد؛ دوباره تلاش مىكند، ولى موفق
نمىشود و بالاخره به پزشك متوسل شد. پس معلوم مىشود كه تجربههاى
عادى شخصيت فرهيخته رمانهاى اين مكتب، به دليل عادى بودنشان به
شكست منتهى مىشوند.
پزشك كه از خانواده ژان و بيمارىهاى روحى و جسمى افراد آن شناخت
دارد، پس از معالجه موقت بيمارى به او دستور مىدهد براى در امان
ماندن از جنون، سل و مرگ دردناك و رقتانگيز، از انزوا خارج شود،
خوشگذرانى كند و با مردم معاشرت داشته باشد.
طى زمانى كه مستخدمها اسبابها را جمعآورى مىكنند و براى نقل
مكان آماده مىشوند، ژان سعى مىكند با منع كردن خود از جدالهاى
درونى به ايمان برسد؛ چرا كه تصوير زندگى آينده «بين بورژواهاى
نوكيسه، مردم ميانمايه و عامى، هنرمندان و اديبان چاپلوس و فرو
غلتيدن خودش بين جماعت بىآبروى زمانه» نمىتواند برايش قابلتحمل
باشد؛ مگر نيايش به درگاه خداوند و طلب رحمت بىپايان. و خواننده
به اين ترتيب به يكى از مهمترين نكات اين مكتب پى مىبرد: سرانجام
خودمحورى و خودبينى «انسانى» كه پيرو چنين مكتبى است. اين خودمحورى
تا آنجا پيش مىرود كه شخص، خود را معيار هر چيزى مىپندارد؛ چيزى
كه بهخوبى در شخصيت ژان داسنت مشاهده مىشود. در اين شخصيت آنچه
سبب وجد، سرور و شادمانى مىشود، چيزى والا و عالى است و هر آن چه
سبب ملال اومىگردد، پست و حقير شمرده مىشود. چنين طرز تفكرى
يادآور مكتب سوفسطائيان است. آنها نيز انسان را معيار هر چيز
مىدانستند، اما از آنجا كه «انسان كلى» يا «مفهوم كلى انسان» با
ويژگىهاى كلى انسانى موردنظر آنها يكى نبود و اين حكم در مورد
تكتك آدميان صادر مىشد؛ در عرصه علوم و معارف بشرى، خصوصاً
اخلاق، بر گرايش به هرج و مرج و آشفتگى، مهر تأييد مىزدند. ناگفته
نبايد گذاشت كه اين نابسامانى و اغتشاش، به اين دليل است كه هر چيز
به احساسات خطاكار و عقل جزيى انسان وابسته است - عقلى كه
نمىتواند فراتر از محدوده تنگ محيط خود را ببيند، و از همه بدتر
وابسته شدن هر چيز به منافع آدميان، بهويژه منافع مادى آنها است.
اين آشفتگى را ژان داسنت با رد شيوه نگارش، سرايش و نقاشى بسيارى
از نويسندگان، شاعران و نقاشان نمايان مىكند. حتى آنهايى هم كه
در ابتداى رمان آثارشان سبب وجد او مىشود، از اين قاعده مستثنى
نمىشوند.
در زمينه اخلاق نيز تجملپرستى غيرعادى داسنت و سوق دادن
انسانهايى همانند خودش بهسوى فساد و زوال، اين هرج و مرج را
بارزتر مىكند؛ چنانكه مىخواهد از جوانى فقير يك قاتل بسازد.
البته ژان در زمينه اصول علوم استعداد چندانى نداشت، وگرنه علوم
نيز از حمله آشفتگىهاى روحى او بىنصيب نمىماندند و مهر
بىاعتبارى به آنها هم زده مىشد.
آنچه كه بيش از همه در اين مكتب و در شخصيت ژان داسنت باعث تعمق
است؛ پرمدعايى، و عمل غيرمفيد است. او تصنع را دوست دارد، زيرا آن
را حاصل ابتكار و ابداع تخيل انسان مىداند. چنين بهنظر مىرسد كه
از ديد او انسان كسى است كه پيوسته بهمدد تخيلات، منبع قدرت است و
در حال آفرينش چيزهاى نو. ولى خود او در مقابل جامعهاى كه آن را
حقير و پست مىداند، هيچ راهحل عملى ارائه نمىدهد و نهتنها در
راه اصلاح آن قدم برنمىدارد، بلكه اگر بتواند جامعه و انسانها را
بهسوى انحطاط و فساد بيشتر سوق مىدهد. بهعبارت ديگر ژان داسنت و
افرادى شبيه او فقط مىتوانند خراب كنند، ولى قادر به سازندگى يا
حداقل ارائه راهى براى سازندگى نيستند.
موضوع مهم ديگرى كه نويسنده - آگاهانه يا ناآگاهانه - تصويرش
مىكند، اين است كه انسانهايى شبيه ژان داسنت، كه خود را منحصر
بهفرد مىدانند، نمىتوانند در هيچ جا - حتى در تاريكترين و
دورترين مكانها يعنى در درون خود - تنها باشند؛ زيرا تاريخ تكامل
«هر انسان» هم از نظر انسانشناسى و از ديد اجتماعى، از راههاى
مختلف، از جمله توارث، به فرد و ناخودآگاه او منتقل
آن چه در شخصيت داسنت نمود پيدا نمىكند، بررسى ويژگىهاى اخلاقى او
يا «نگاه كردن به خود» است. در طول رمان يك بار پيش نمىآيد كه
داسنت عمل، رفتار، تفكر يا احساس خود
را بد يا ناهنجار بداند
مىشود. پس هر
انسانى در زمان خود، خواه ناخواه بهنحوى تبلور تمدن بشرىِ پيش از
خود است. حيوان گذشته مجسم در حال است، اما انسان چنين نيست. كارل
ماركس در اين مورد اشاره قابلتأملى دارد: «رابينسون كروزئه چيزى
جز انديشههاى خيالپردازانه نمىتواند باشد، زيرا رابينسون كروزئه
بهتنهايى قادر نيست آن همه وسايل و امكانات را در جزيرهاى
دورافتاده با اتكاء به ذهن فردى خود بسازد و فراهم كند. استفاده او
از فنون و وسايل، حتى ابتدايىترين وسايل مثل چكش و اره، قبلاً
توسط انسانهاى ديگرى ابداع شده بود و او با آگاهى از آنها توانايى
ساخت لوازم مورد نيازش را پيدا كرد.»
پس، گرچه نگارنده در اين مورد به نيچه حق مىدهد كه مىگفت: «براى
فيلسوف شدن نخست بايد عزلتنشين شد.» اما گريز از جامعه و مردم يا
بهعبارتى انزواطلبى سازنده و خلاق با انزواى مكتب انحطاط تفاوت
ماهوى دارد. اين دومى به هيچوجه نمىتواند راهحلهايى براى
مقابله با نابسامانىهاى اجتماعى باشد؛ چنانكه در محتوا براى
داسنت نيز حاصلى جز بيمارىهاى جسمى و روحى نداشت و در ظاهر فقط يك
توهم بود و اين مردِ خيالپرداز براى تزيين خانهاش پيوسته از
افراد متخصص رشتههاى مختلف استفاده مىكند؛ بههمان افرادى كه از
نظر او پست و حقيرند. علاوه بر اين، در خلوت و تنهايى ظاهرىاش؛
هجوم خاطرات گذشته كه پيوسته قرين يادآورى چهرههاى انسانهايى است
كه قبلاً با آنها بودهاند، به او خاطرنشان مىكنند كه نمىتواند
تنها باشد؛ چنانكه خودش نيز احساس مىكند صاحباختيار مطلق خانهاش
نيست. بالاخره درمان بيمارى روحىاش در گرو برقرارى ارتباط مجدد با
انسانهاى ديگر و جامعه است. البته داسنتِ خودخواه آنجا كه آرزوى
ديدار و همكلامى با چهرههاى انسانى را مىكند و آنجا كه مانند
ديگران لباس پوشيدن و همرنگ جماعت شدن به او لذت مىبخشد، بهناچار
به اين امر اعتراف مىكند.
در بخش آخر رمان، نظر ماركس در مورد «افيون بودن دين» مطرح مىشود،
زيرا داسنت مىخواهد خود را وادار كند كه مؤمن باشد تا با توسل و
بهرهمندىاش از رحمت الهى بتواند زندگىاش را در جامعه، قابلتحمل
كند. به اين ترتيب دين او، دينى فردى و شخصى است، بىآن كه اعتقاد،
ايمان، عرفان يا شناختى عقلى نسبت به خدا پيدا كرده باشد. او فقط
براى تخدير و «توجيه همزيستىاش» با ديگران، دين را انتخاب مىكند.
و اين نكته، در واقع مكمل نكاتى است كه خواننده از متن برداشت
مىكند.
آن چه در شخصيت داسنت نمود پيدا نمىكند، بررسى ويژگىهاى اخلاقى
او يا «نگاه كردن به خود» است. در طول رمان يك بار پيش نمىآيد كه
داسنت عمل، رفتار، تفكر يا احساس خود را بد يا ناهنجار بداند و با
ديدى نقادانه به آن بنگرد؛ مثلاً سعى كند فلان رفتارش را كه حتى
خودش آن را درست ندانسته، ديگر تكرار نكند. چنين است كه خودمحورى و
خودبينى او بهمثابه يكى از اركان مكتب انحطاط كاملاً تثبيت
مىشود.
ترجمه اين رمان، فقط با واژه تحسينانگيز قابل افاده است. اگر
ترجمههاى ميرعباسى به همين شيوه تداوم يابند، آينده درخشانى براى
ايشان پيشبينى مىشود.