آقا معلم
تابان پناهی
mailto:superktk2000@yahoo.com
آقا معلم تندي خود را داخل فضاي گرم كلاس چپاند و كت باراني
سرمه اش را، كه قطره هاي باران رويش نشسته بودند و با جدیت سعی
داشتند به بدن یخ زده اش برسند ، روي چوب رختي مخصوص معلم ها كه
پشت ميز سياه رنگ و كهنه اش بود آويزان كرد و سريع به سمت بخاري
سياه رنگ و بزرگ گوشه كلاس دويد . مبصر که بر جا را گفت هیاهوی بچه
ها که به سر و کله ی هم می پریدند فضای بد ترکیب کلاس را پر کرد.
تن و دست هايش يخ زده بود و خودش كرخ تر از آن بود که براي آرام
كردن بچه ها سرشان داد و فریاد بکشد و برای همین انها به حال
خودشان گذاشت و سعی کرد از این گرمای لذت بخش نهایت استفاده را
ببرد .
پشت شيشه هاي بخار كرده پنجره، دانه های درشت برف همين جوري تند
تند روی سطح زمین فرود می ایند وديگر كاملا كف حياط بزرگ مدرسه را
سفيد كردهاند . هواي كلاس از نفس هاي چهل و پنج تا بچه كه بي وقفه
توي مشغول شیطانی کردن هستند، دم كرده بود و پنجره هارا به کلی
بخار گرفته بودد.به طوري كه نمي شد اصلا بيرون را ديد. ولي معلم كه
تازه گرما به تنش خورده بود اصلا دلش نمي خواست با بازكردن پنجره
اين احساس زيبا را از خودش بگيرد . معلم نگاهي به درجه نفت بخاري
انداخت و بعد بی آنكه به كلاس نگاه كند بلند گفت :" مبصر بدو برواز
باباي مدرسه نفت بگيربيار الان اين بخاري نفتش تمام مي شود و همه
مان يخ مي كنيم . "
دقیقا نمی دانست مبصر کدام یکیشان بود ،ولی حدس زد باید ازبقیه بچه
ها درشت هیکل تر و قوی تر باشد .یک لحظه وسوسه شد بر گردد و ببیند
که مبصر چه شکل و شمایلی دارد .
پسر لاغر درازی در حالي كه شال و كلاه مي كرد و دست كش هاي کاموایی
خود را كه مادر بزرگش برايش بافته بود به دست می كرد و چشم آقايي
گفت و از در كلاس بيرون زد .
کمی که گذشت معلم ديگر حس كرد به حد كافي گرم شده و آرام پشت ميز
سياه رنگش رفت و دفتر بزرگ حضور غياب را باز كرد ، دلش نمي آمد
دستكش هاي گرم و نرمش را بيرون بياورد ولي چاره چه بود باید حضور
غياب مي كرد البته وقتي با يك نگاه بچه ها را شمرد،به نظرش امد هيچ
كسي كم نباشد ولي خب بايد حضور غياب مي كرد اگر هم نمي كرد كمي
ديگر هم بايد بالاخره دستکش هایش را در مي آورد چون كه زنگ اول زنگ
رياضي بود و بايد پاي تخته مي رفت و چند تا تمرين حل مي كرد ،
البته به فكرش آمد كه مي تواند به بچه ها بگويد كه خودشان بنشينند
و تمرين هاي صفحه يك تا پنج را بنويسند ، ولي اين لحظه خوش زياد
ادامه پيدا نكرد آخر يادش افتاد تا امتحان ثلث چيزي نمانده و آن ها
هم خيلي عقب بودند و بعد با نااميدي به برنامه كلاس كه پشت سرش
بالاي تخته نصب شده بود نگاه كرد اگر امروز ديكته يا انشاء داشتند
مي توانستند جاي زنگ اول را با آن عوض كند و در اوردن دستکش هایش
را به تعویق بیاندازد. ولي انگارامروز او زياد خوش شانس نبود آخر
هر چهار زنگ رياضي و هندسه بود ، معلم بالاخره با بي ميلي دست كش
اش را از دستش درآورد و شروع كرد به حاضر غايب كردن
ابراهیم حمید پور،حاضر
محمد تقی زاده ، حاضر
“ غلامعلي محسني “چند لحظه گذشت هیچ صدایی نیامد .معلم سرش را اورد
بالا و دوباره گفت غلامعلی محسنی این بار يكي از بچه ها از جایش
بلند شد گفت : غايب ، معلم به دفترش نگاه كرد با امروز اين پنجمين
روزي بود كه جلوي اسم او "غ "مي گذاشت ، معلم رو به بچه ها كرد و
گفت بچه ها نمي دانيد كه غلامعلي كجاست ؟ كسي با او دوست نيست ؟
شماره تلفني ، آدرس منزلي جيزي از او ندارید ؟
يكي از بچه ها از ته كلاس بلند شد و با صداي تو دماغي كه حاكي از
سرماخوردگي او بود. گفت : "آقا اجازه بغل دستي ما بود. چند روز پيش
نه نه اش فوت كرده ديگر مدرسه نمي آيد با آقا جونش مي رود كارگاه
كار مي كند ، و سپس پسرك دو تا عطسه محکم کرد سر جاش نشست معلم در
حالي که شوكه شده بود به صندلي تكيه داد و به جاي خالي پسر روي
نيمكت چوبي و پرشيار و دندانه، نگاه کرد .
جايش خيلي خالي به نظر مي رسيد البته تا حالا اصلا متوجه حضور
همچين كسي در كلاس نشده بود . حتی هر چه سعی کرد نتوانست صورت او
را به خاطر بیاورد .آخر با چهل ، پنجاه تا شاگرد قد و نيم قد كه
نمي توانست همه را دانه به دانه بشناسد و به دردشان برسد . معلم
احساس گناه زیادی مي كرد انگار تقصير او بود كه پسر مادرش را از
دست داده بود و حالا بايد در كارگاه كنار دست پدرش كار كند . معلم
رو به پسر كرد و گفت بلند شو برو دفتر به آقاي مدير قضيه رو بگو و
بعد هم بگو آقاي معلم گفت اگرمي شود يك فكري به حال اين بچه بكنید
تا دوباره بتواند برگردد مدرسه نمره هايش تا حالا بد نبوده است
.پسرک بغل دستی هم سریع شال و کلاه کرد و تندی از در کلاس زد بیرون
.
اقا معلم سرش اورد پایین و نگاهش را انداخت روی دفتر حضور غیاب .
خيلي روزش را خوب شروع نكرده بود. امروز صبح كه زنش باز دل درد
گرفته بود و او مجبور شده بود تا آمدن مادر زنش صبر كند تا همسر
حامله اش در خانه تنها نباشد و بعد تمام راه را تا ایستگاه اتوبوس
را در ان سرما دویده بود . خيلي دلش مي خواست مي توانست اين مدت را
مرخصي بگيرد و بنشيند خانه مواظبت او ولي از پس مخارج نمي توانست
بربيايد همين جوري زنش مرخصي گرفته بود خودش برايش سخت بود . چه
برسد او هم مي خواست بنشيند خانه!
چند لحظه بعد پسربغل دستي غلامعلي و مبصر كلاس كه يك بشکه کوچک
بيست ليتري نفت را با خود حمل مي كرد وارد كلاس شدند . معلم به
مبصر اشاره كردكه نفت را داخل بخاري بريزد و بعد از پسرك جوياي
نتيجه شد پسرك بغل دستي هم گفت آقاي مدير گفته كاري از دست ما
برنمي آيد مدرسه كلي مشكلات دارد اصلا يك شاگرد كم تر چه بهتر !
آقاي معلم سري تكان داد و در حالي كه آه می كشيد گفت : چاره چيست
خانه شان را مي شناسي ؟ اگر مي شناسي بعد از زنگ آخر بايست با هم
برويم دم خانه شان . پسرك چشمي گفت و رفت دوباره سر جايش نشست معلم
حالا شروع كرد به ديدن و خط زدن مشق هاي بچه ها مرد به رديف دوم
رسيد ولي روي ميز خالي بود . معلم رو به پسرك لاغر و نحيفی که روي
نيمكت رديف دوم نشسته بود کرد و گفت تمرين هايت كو ؟ پسرهنوز هيچ
نگفته زد زير گريه كه "آقا اجازه ،آقا اجازه ما به خدا درس هامان
را مي خوانيم ولي دفتر مشقمون تمام شده به بابامون گفتیم یک دونه
بخره ،گفت تا سر برج پول ندارم دفتر بخرم رو جلتش بنويس ما هم آقا
روي جلتش نوشتيم ولي جلتش آقا اجازه تموم شده دیگه"
گريه ديگر به پسر امان نداد . معلم سرس تكان داد و گفت خيلي خب بس
ديگه آبغوره نگیر بعد از زنگ آخر بايست برويم توي راه من يك دفتر
برايت بخرم بعدا بيا حتما پولش را به من پس بده باشه؟
پسر در حالي كه هنوز گريه مي كرد پشت سر هم گفت چشم آقا
اقا معلم بعد از خط زدن مشق بقيه بچه ها پاي تخته رفت و گچ را
برداشت و شروع كرد به حل كردن تمرين ها و طبق معمول موقع پاك كردن
تخته افتاد به سرفه كردن شديد صدبار به مدير مدرسه گوشزد كرده بود
كه كلاس يك تخته وايت برد درست و حسابي نياز دارد ولي كو گوش شنوا
. با هر سرفه انگار توي سينه اش چاقو مي كشيدند امروز كمي پول كنار
گذاشته بود تا با آن از آن شربت هاي سينه خارجي بخرد تا شايد كمي
حالش بهتر شود ولي حالا بايد براي بچه دفتر مي گرفت . عيب نداشت
حالا يك كار ثواب مي كرد ، مي گويند از هر دست بدهي از همان دست هم
مي گيري .
دوباره افتاد به جان تخته سياه تا آن را پاك كند ، هنوز تمرين دوم
سوم را داشت حل مي كرد كه در كلاس يكباره باز شد و باباي مدرسه با
خوشحالي و در حالي كه نفس نفس مي زد در میان چهار چوب فلزی نمایان
شد در حالی که اب دهانش به زمین و زمان می پاشید .
“ آقاي معلم مژده بده مژده بده ، خانومت بيمارستانه داره مي زاد
آقاي مدير گفت بيام و بهت بگم تو مي تواني بروي بيمارستان خودش يك
نفر را پيدا مي كند مواظب كلاس باشد .“
آقاي معلم در حالي كه گل از گلش شكفته بود به طرف جا رختي شيرجه زد
و كتش را تنش كرد كه از كلاس بيرون برود كه پسر بغل دستي گفت : آقا
اجازه ما چي كار كنيم منتظر شما نمونيم ؟
و پسر بي دفتر هم دوباره زد زير گريه و گفت آقا اجازه ما چي
كاركنيم ؟ دفتر نداريم كه ؟
مرد نگاهي به آن دو كرد الان بايد براي زنش كمپوت و گل مي خريد يك
قران هم يك قران بود لبخندي زد و گفت : تو برو خانه تو هم حالا يك
هفته مشق ننويس آسمان زمين نمي آيد كه !
و بعد با عجله كلاس را ترك كرد.
May 2006
|