سه داستانک از معصومه ضیایی

 

راه حل ساده
 

پسرک می‌خواست درخت‌اش را به كريستف نشان بدهد. در راه مدرسه از او قول گرفت كه رازش را به كسی‌ نگويد. آن وقت درخت مال هر دوی آن‌ها می‌شد.
كريستف اسم درخت را پرسيد.
پسرک خيلی فكر كرد. چيزی‌ به يادش نيامد. نه به فارسی. نه به آلمانی. ولی‌ گفت كه مادر و پدرش حتما می‌دانند. آن‌ها كتابی دارند، كه می‌توانند هر كلمه‌ای را هر چقدر هم كه سخت باشد، از توی آن پيدا كنند.
كريستف گفت كه لازم نيست. پدر او پليس است و حتما می‌داند. تازه مادر، برادر، پدربزرگ و مادربزرگ‌اش هم هستند. آن‌ها حتما می‌دانند.
پسرک گفت مادر او مربای‌ خوشمزه‌ای‌ با ميوه‌ی آن درست می‌كند و با خوشحالی‌ دست‌ها را به هم كوبيد و به سمت درخت دويد.

خانم معلم به زغال‌اخته‌های‌ توی دست آن‌ها نگاه كرد:
- مبادا از اين‌ها بخوريد بچه‌ها!
كريستف گفت:
- در ايران اين‌ها را می‌خورند.
خانم معلم بعد از کمی فکر به پسرک نگاه کرد و گفت:
خُب، اگر در ايران واقعا اين‌ها را می‌خورند، تو می‌توانی بخوری!
بعد به کریستف نگاه کرد: ولی تو، تو می‌دانی‌ كه اين‌ها خوردنی نيست. پس نمی‌خوری! يادتان كه نمی‌رود؟

18 اكتبر 2004

زن


زندانی بود. توان‌اش كه فروكش می‌كرد، می‌گفت:
- بايد خودم را آزاد كنم. می‌روم. حتما!
همه می‌دانستند كه او نمی‌تواند و نمی‌رود. هيچ كس هم نمی‌توانست به او كمك كند. بچه‌ها گاهی سرشان را زير لحاف فرومی‌بردند و بی‌صدا هق‌هق می‌كردند. دست و پای او به آن‌ها بسته شده بود.
يك روز كمی پس از اين كه آن‌ها يك به يك حلقه‌های‌ زنجير را بازكردند و رفتند، وقت رفتن او هم رسید. برای همیشه.



روز اول جنگ


آقاجان راديو را روشن می‌كند. با صدای راديو در اتاق سكوت می‌شود. همه به هم نگاه می‌كنند. در نگاه‌ها نگرانی و بی‌تابی است. هر چند لحظه يك بار، كسی وسطِ سكوت بقيه چيزی مي‌گويد كه بی‌جواب می‌ماند. نوه‌ی‌ آقاجان چهار دست و پا توی اتاق می‌چرخد. به هر كس كه می‌رسد، روبرويش می‌نشيند و زل می‌زند به او. در نگاهش تعجب است. هيچ كس به او توجه نمی‌كند. راديو مارش نظامی ديگری پخش می‌كند. همه با هم شروع می‌كنند به حرف زدن. بچه آستين پيراهن آقاجان را دو دستی‌ می‌گيرد. می‌خواهد بلند شود. نمی‌تواند و می‌افتد. گريه و جيغ‌اش همه را ساكت می‌كند. آقاجان او را بغل می‌كند. گوشی‌ تلفن را برمی‌دارد و می‌گويد:
غلط نكنم كودتا شده!

15 اكتبر 2004




 

یادداشت

هنر و ادبيات ترسو در سايه سانسور

ما با دست‌هاي خودمان خفه مي‌شويم

تکاپوي حسرت‌آميز به نا کجا آباد ذهن

تاج الملوک در هزار و يک شب

چه قصه‌ها از قصه‌‌اي كه نبود!

ادبيات و ادبيت واژگونه

شعر

داستان

داستان‌هاي اروپايي و نمايش‌هاي آسيايي

معرفی کتاب و نشريات

ارتباط با ما