رهگذر
 
فتح‏الله بى‏نياز

نرخ زن بيست پزو بيشتر نبود، ولى مرد موقع بستن دكمه‏هايش يك دسته اسكناس روى تخت انداخت و بعد از نگاهى كوتاه و بى‏حالت از اتاق خارج شد. زن، هاج و واج و در عين حال خوشحال جلو رفت و پول‏ها را برداشت. باور نمى‏كرد. حدود صد اسكناس پانصد پزويى بود. لبخندزنان چند بار بُرشان زد. با خود گفت: «خدا عمرت بدهد مرد! توى تمام مكزيكو مردى به خوبى تو پيدا نمى‏شود!»
روى تخت نشست، پرده رنگ و رو باخته را كنار زد تا مرد غريبه و دست و دلباز را بيشتر نگاه كند. هوا تازه تاريك شده بود و چراغ‏هاى خيابان‏ها روشن بود. مرد وارد محوطه‏اى شد كه رستوران آن سوى خيابان شب‏ها ميز و صندلى‏هايش را مى‏چيد و از مشترى‏هايش پذيرايى مى‏كرد. مرد از ميان چند ميز و صندلى گذشت، ايستاد و بعد از مكثى كوتاه به طرفى رفت كه زن گارسونى كنار يك ميز ايستاده بود و به سفارش مشترى‏هاى يكى از ميزهاى چهار نفره گوش مى‏كرد. مردِ دست و دلباز، در يك قدمى زن ايستاد. دست به جيب برد. يك اسلحه كمرى بيرون آورد. اول به سر زن شليك كرد، بعد اسلحه را روى پيشانى خود گذاشت و ماشه را چكاند.
صداى جيغ خيابان را انباشت. اين سوى پنجره، زن با حالتى وحشتزده و منگ پرده را ول كرد و روى تخت نشست، زانو را بالا آورد و گيج و گول به دسته اسكناس زل زد و زير لب با خود گفت:
«او كى بود؟ منظورش از اين كارها چه بود؟»





 

یادداشت

هنر و ادبيات ترسو در سايه سانسور

ما با دست‌هاي خودمان خفه مي‌شويم

تکاپوي حسرت‌آميز به نا کجا آباد ذهن

تاج الملوک در هزار و يک شب

چه قصه‌ها از قصه‌‌اي كه نبود!

ادبيات و ادبيت واژگونه

شعر

داستان

داستان‌هاي اروپايي و نمايش‌هاي آسيايي

معرفی کتاب و نشريات

ارتباط با ما