تسلسل يخزدگان
سروش (رشيد) عليزاده
Soroush_Alizade@yahoo.com
داد زده بود.
ـ برسید! بالای برجک یخ زده
همهمه افتادَ بین سربازها، رنگ از صورت من پریده بود.
سرهنگ در حالی که با انگشتانش ته ریشش را می خاراند گفت:
ـ به جهنم
به اسلحه خانه رفتم ژ3 تحویل بگیرم، گروهبان اسلحه خانه چای می
خورد و دهانش را صدا می داد، در حالی که سعی می کردم کله ام را عقب
بگیرم تا بوی گند عرقش کمتر در بینی ام برود. اسلحه را ا ز دستش
گرفتم.
گفت:
ستوان دوی نگهبان نوبره! یخ نکنی یه بار نری پیش نگهبان دیشبی،
پریموس بدم ببری بالا!
گفتم:
ـ خفه شو،سیگار نمی تونم اون بالا بکشم، تو می گی پریموس ببر بالا!
سیگار مگنا را گیراند! و گفت:
هه هه ، تو اون بالا یخ می زنی، اسلحه خونه ي من که گرمه.
گفتم: واق واق نکن، اون دندونتو مسواک بزن، یه من کثافت نشسته روش.
راست می گفت، اینجا هر زمستان همین خبر است، دو سه تایی یخ می
زنند. گاهی اوقات سربازهای همشهری را می آوردم خانه ي خودما ن، توی
همین شهر لعنتی که دانشجو بودم در دانشگاهش، گپ می زدیم و من از
دانشگاه می گفتم و آنها از پادگان.
دانشجو بودن در زنجان با سربازیش چندان توفیری ندارد. توی پادگان
افسرها مراقب هستند و در خانه دانشجویی همسایه ها ، کل شهر آجری
تیره است رنگ کوه هایش، رنگ لباس سربازها اما، کمی روشن تر است. می
آمدند خانه ي ما و برایم ا ز وضعیت پادگان می گفتند، از ساچمه پلو،
زیرآب زنی همشهری ها ، بازداشتگاه، ترس نگهبانی بالای برجک و...
آن روزها می گفتم.
ـ ها ها، پسرا، این پادگان شما که عین دانشگاه خودمونه!
یک روزیکی از آن سربازها که کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشیده
بود آمد و گفت:
ـ حسین یخ زد.
پرسیدم:
ـ کجا؟!
گفت:
ـ بالای برجک، توی سوز دیشب، دستهایش از سرما چسبیده بودند به
اسلحه، وقتی اسلحه را می بردند زخم دستهای حسین ماسیده بود.
گفتم:
ـ دروغ که نمی گی؟ به الهام هم گفتی؟
سرش را پایین انداخت و رفت.
حسین همکلاسی ام بود، یعنی فقط با هم دو واحد معارف داشتیم، دو
سالی از من بزرگ تر بود، دست می گذاشتی روی شانه اش، می ترسیدی؛
شانه پهن بود و گردن کلفت؛ کشتی می گرفت توی تیم دانشگاه. دست به
جیبش هم خوب بود، این را همه در دانشگاه می دانستند.عاشق یکی از
دخترهای پرستاری شده بود، با صورتی که پهن و بزرگ بود، آبله رو عین
پنیرهای سوراخ دار فرانسوی، با موهای قرمزی که همیشه کوتاه نگه می
داشت. دست دخترک را می گرفت و در دانشگاه می چرخید.
حسين چه رشته اي مي خواند؟حالا چه فرقی دارد، فرض کن مدیریت، درسش
را که تمام نکرد؛ سر الهام به پر و پای همه می پیچید، طاقت نداشت
کسی به دخترک نگاه کند، با حراست هم مشکل پیدا کرد تا این که یک
روز برای دو نفر چاقو کشید و اخراج شد.
با آن قد کوتاه و چشمهای وق زده اش عاشق شده بود. ا لهام دو وجبی
از او بلند تر بود، هم قد خودم نه، یک هوا کوتاهتر، چشم سبز و بور
بود.
قدیم ها می گفتم:
ـ حسین، از دختر بور بدم می آد، دختر باید مو مشکی باشه.
نه، دروغ می گفتم ، له له می زدم، این یکی که چشمش هم زیبا بود؛
خنده که می کرد لپش گل بهی می شد، بس که سفید بود.
حسین از حرفهای من لجش می گرفت و می گفت:
خوشحالم شاختو از این یکی کشیدی!
کور خوانده بود، می دانستم سال دیگر درسش تمام می شود و برمی گردد
رشت، بعد هم می رود خدمت و یادش می رود الها می بود و زنجانی بود و
عشق و عاشقی ای، من می ماندم و این شهر لعنتی.
الهام هم مرا دوست داشت، این را ا ز یکی از داستانهایش فهمیده
بودم، گوش کن اینطور نوشته بود:
« دختر تهرانی بود ، عاشقِِِ دوستِ نامزدش شده بود، عاشق قد بلندش،
موهای بلند و بورش. داستان هایی که می نوشت و چشم هایی که جای
زبانش می چرخید، اما پولهای نامزدش را هم دوست داشت، مانده بود چه
بکند، هر دو را می خواست. سر آخر دنبال عشقش رفت و ...»
داده بود فقط من بخوانم، بعدش هم گفته بود:
ـ کی گفته راوی با نویسنده فرق داره، توی داستان من که فرق نداره.
گفته بودم:
ـ بازاری نوشتی خانم ! سر تا پا کلیشه است. راستی از کی داستان
نویس شدی؟
ـ از وقتی که داستان اون سه تا زن که داخل قا ب بودن برامون خوندی.
توی انجمن دانشگاه.
بعد هم چشمکی زده بود و من هم رفته بودم به عالم هپروت.
بعدها گفت:
ـ کیف می کردم حسین رو بذارم سر کار.
گفتم:
ـ من رو هم می ذاری سر کا ر.
می گفت:
ـ غلط بکنم ، تو گل منی!
حسین اخراج که شد، پای رفتن نداشت، چند روزی در دانشگاه می پلکید،
بعد هم رفت، من هم با بچه های کلاسمان رفتم برای واحد نقشه کشی
ابهر، دو سه روزی ماندگار شده بودیم تا برای یک واحد درسی، بیست
هکتار نقشه برداری کنیم. وقتی بر گشتيم سر تا پا خاکی بوديم، کوله
پشتی ام هم خاکی شده بود، بچه ها گفتند: برویم کاروانسرا دیزی سنگی
بخوریم.
گفتم:
ـ با این خاک و خل؟!
چپ چپ نگاهم کردند، شانه بالا انداختم .
توی خیابان خیام قدم می زدیم به سمت سفره خانه. الهام را دیدم،
کوله پشتی اش را از خودش آویزان کرده بود. فرصت خوبی بود، صدایش
کردم:
ـ الهام ، الهام خانوم!
نشنید یا که نگاهم نکرد ، هیچ وقت از او نپرسیدم.
دیگر رسیده بودیم جلو سفره خانه، رو به روی سفره خانه قطاری سوت
کشید. رفتیم داخل، صدای موسیقی می آمد، قطار دو باره سوت زد. عاشیق
آورده بودند، ساز هم می زد، سه تار بود یا تار بود، رفیق کچلش هم
دف می زد یا تنبک، یادم نیست.
الهام نشست پشت یکی ا ز میزها و سیگاری آتش زد، ما هم گله ای رفتیم
داخل. ا لهام دود سیگار را بیرون داد و سرفه کرد، پیر مردی نگاهش
کرد و سرجنباند.
من رفتم طرف الهام، دوستانم رفتند سمت حوض، آب حوض زلال بود و پرا
ز قزل آلا، چشمهای الهام خندیدند، دستهایشان را کردند توی حوض،
ماهی ها را بگیرند. آب حوض لب پَر زد روی شلوار هایشان، عین وقتی
که نشسته بودم با الهام قلیان می کشیدم که گفت:
ـ حسین آموزشی افتاد زنجا ن.
فوت کردم در لوله قلیان، آب قلیان هم لب پر زد عین حوض، ریخت روی
شلوارم؛ رفیق هام می خواستند با دست ماهی بگیرند، قزل آلاها از
دستهاشان سر می خوردند.
آموزشی اش تمام شد؛ گفتیم: تقسیم که شد می رود پی کارش، دیدیم
نرفت. الهام می گفت پارتی انداخته بماند زنجان، هفته ای سه شب
نگهبان بود و بقیه روزها تا ساعت دو پا دگان می ماند و بعد هم آوار
می شد در خانه من، می گفت:
ـ پسر، شاید یه روز سر بازی من تموم بشه،اما درس این دختره تموم
نمی شه!
تازه الهام ترم چهارم بود که حسین با لای بر جک یخ زد . وقتی گفتند
چه بر سر حسین آمد صورت چهار گوشش اخم کرد؛ با چشمهایی که زیرش پف
داشت، اما یک روزهم آرایشش را پاک نکرد، یک قطره هم اشک نریخت،
حرفی هم نزد، با هیچ کس. حتی با مادر حسین، دیگر چشمهایش به هر سو
نمی چرخید، امروز هم نمی چرخند، فقط ایستاد و نگاه کرد.
پدر و مادر حسین آمدند جنا زه اش را بردند رشت .
مادرش می گفت : « پسرم شهید شد.»
روز دفنش باران شر شر می بارید، خاک نبود یک مشت بریزند رویش ،کاه
گل شده بود بس که جمعیت زیاد بود. مادرش خودش را می زد و می گفت:
ـ قربان لب تشنه حسین ، سیراب شو پسرم!
نا راحت بودم، آن روز گریه کردم. دوماه بعد، عادت به نبودنش. من
ماندم و الهام، اوایل برایم ناز کرد، بعدها موم شد توی دست هایم ،
همه دخترها موم می شوند، فقط باید آدمش را پیدا کنند. دیگر هیچ چیز
مهم نیست برایشان. این را حسین قدیم ها برایم گفته بود.
درسم که تمام شد، الهام هنوز دانشجو بود، پیله کرد طاقت دوری ات را
ندارم، رفتیم خواستگاری، پدرش گفت:
ـ خدمت نرفتی؟ به سرباز فراری زن نمی دیم .
مادرش گفت:
ـ برو نظام وظیفه خودتو معرفی کن.
رفتم برگه ي اعزام گرفتم، گفتند:
ـ به سرباز هم زن نمی دیم.
آموزشی ام لوشان بود، روزها بشین پاشو می کردیم و شب ها با دمپایی
عقرب هایی را که کشته بودیم توی شیشه الکل، وقت تقسیم که شد دل توی
دلم نبود. اسمم را که خواندند افتادم تیپ زرهی زنجان، آمدم خودم را
به پادگان معرفی کردم.
آمده بودم پادگان، اواخر پاییز بود، شدم منشی دفتر سرهنگ. غیبت
سربازها را ا ز داخل پرونده شان در می آوردم و پول می گرفتم،از دو
به بعد با الهام در خیابانها سرگردان بودم.
یک روز دژبانها آمدند با زداشتم کردند. دو هفته ای گرفتار بودم و
بعد هفته ای سه شب نگهبانی بالای برجک ، برای تنبیه ؛ لطف سرهنگ
بود که نرفتم دادگاه نظامی.
پای خودش هم گیر می افتاد اگر می رفتم دادگاه ، سهل انگاری او بود.
آن شب نوبت پست من بود . باید می رفتم بالای برجک، روزقبل هم دو
متر برف آمده و یکی از سربازها یخ زده بود، حالا نوبت من است که
ستاره ها را تا صبح از توی برجک بشمارم، سربازها می گویند: هر کس
یخ می زند خبرش را سر گروهبان می آورد، سرهنگ می گوید:
ـ به جهنم!
پاس بخش صدایم کرد. ژ 3 را گذاشتم روی دوشم، سرباز داخل اسلحه خانه
زیر چشمی مرا می پایید. انگار میِّتی جلویش راه می رفت، ناس گذاشت
زیر زبانش . چشمانش قرمز شده بودند.
رسیدم به پایه برجک . صدای زوزه باد در گوشم می پیچید . از پله های
برجک یکی یکی، آرام آرام بالا رفتم، صدای الهام را می شنیدم كه می
گفت:
ـ نرو بالای برجک، یخ می زنی!
سرم را بر گرداندم، نگاه کردم به پشت سرم، کسی نبود، صدای کف
پوتینم بود که روی میله ي یخ زده ي نردبان برجک، ترق ترق می کرد.
خیا ل برم داشته بود، صدایش هنوزهم می آید، از توی سرم،از نگاه تو.
می شنوم صدایم می کند:
ـ یخ می زنی ، نرو بالا!
رسیدم به پله های آخر ، صدایش قطع نمی شد، پا تند می کردم، ژ3
سنگین بود، خزیدم توی برجک، سوز سرما مچاله ام کرد، پاهایم می
لرزیدند عین دندانهایم. باد سردی پیچید توی یقه ام و تا نافم یخ
زد، دست سردی را روی گردنم حس کردم ،پشتم تیر کشید.
بر گشتم، حسین رخ به رخ، زل زده بود به چشمهایم، صداهای بسیاری با
باد می پیچید توی گوش هایم:
ـ سرهنگ گفت: به جهنم!
مادرحسین گفت:
ـ پسرم شهید شد.
قزل آلا ها سر می خورند از دستی که بیست هکتار نقشه کشیده!
چقدر موهای این دختر بور است ، ،من از دختر بور بدم می آد، حسین زل
زده بود به چشمهایم و دستهایم می لرزیدند، چشمهایش عین چشمهای جغد
دو دو می زدند. گلنگدن کشیدم و گفتم:
ـ برو حسین، به خدا می زنم ها!
نمی رفت، سوت می زد، توی گوشهایم سوت می زد. حسین همان جا ایستاده
بود، شلیک کردم ، اسلحه ام شعله پوش داشت، گرمای اسلحه را حس کردم،
خون گرم از پایم فواره زد، سر بازها رسیدند بالای سرم،
سرهنگ هم آمده بود.
می شنیدم با یکدیگر حرف می زدند، سر گروهبان گفت:
ـ تیر زد به پا هایش که نگهبانی ندهد.
سر هنگ ته ریشش را خاراند و گفت:
ـ به جهنم !

|