شعر

فریاد ناصری
1)
به شمارش شنها نشسته ام
تمامي ندارد اين ساعت
هر چقدر هم كه بر گردانمش
تو بر نمي گردي
تنها تپه اي كوچك و
آفتابي كه از من
بر نمي آيد
4)
چشم هاي تو
فصل جفت گيري ابر هاست
وسقف تمام حرف هاي من سوراخ است
انگشت روي "چشم هاي تو "بگذارم
جهان را آب مي برد
انگشت از روي" چشم هاي تو" بر دارم
ماهيان جهان بر خاك مانده اند
چشم هاي تو فصلي مصيبت است
5)
تمام آدرس ات از قرار دليست
صد پاره و
شهر از تو خيلي بزرگتر شد ه است
تو به نام خيابان ها خيره مي شوي و
خيابان ها
از كنار تو گمنام مي روند
بي انكه حتا چراغ قرمزي
پشت شان به خاك بيفتد
تمام آدرس ات
بي قرار تكه سو خته هاي قنداقيست
كه ديگر نمي تواني
به سينه ات بفشاري
6)
شده ام تيتر اول اين تير برق ها
به هر كدام از اين بچه ها
اشاره كني
مرا به سنگ هايشان متصل مي كنند
ومن دوباره خبري مي شوم كه
سوخته است
28)
كمي ديگر اگر صبر مي كرديم
در دست هايمان چوب ها
پرنده مي دادند
و طو قه هامان قطاري مي شد
كه از همه جا مي آمدو
هر جا نمي رفت
آه چه بي موقع ما بزرگ شد يم
رگ گردن در آورديم
و قطارمان در كوچه هاي خاكي از نفس افتاد
|