ديو لنگه و كوكبه

 

يوسف عليخاني


" تَش ِ برق كه بزنه، كرك لنگه در مياد، لاكواي ميلك مي رن دنبالشان. كرك لنگه و كوسيره و سبزه جمع مي كنن و حين وارش برمي گردن."
مي پرسم: كسي اصلا ديده تا حالا؟
مي گويد: ها! لاكواني كه رفته بودن دنبال كِركِ لنگه.
مي گويم: كدام شان؟
جواب مي دهد: همه.
بعد تعريف مي كند:
" كبل نرگس بوده با مشدي تهمينه و كوكبه و دختر مشدي قباد. كبل نرگس پيش تر بوده، تا مي بيند يه چي از توي مه دارد از گون ِ كول تاخت، النگ مي اندازد و مي آيد طرفشان، اول دست دستمالش را برمي دارد و بعد هو مي كشد:
    - هووووي! دنبال سره.
نگاه مي كنند به پشت سرشان. ديو لنگه بوده. وگرنه كي مي تواند به تندي النگ بزند و برسد و مثل ورگ بيفتد توي گله لاكوا. كوكبه را مي گيرد و مي زند زير بغلش و دو لنگ و يه لنگ، سر برمي گرداند و بي توجه به نگاه مشدي تهمينه و دختر مشدي قباد و كبل نرگس كه ديگر رسيده بوده روخانه، از پشت كوه ناديده مي شود.
مي گويم: لابد خب قراري، چيزي داشتن.
مي خندد و نگاه مي كند به خواهرم و بعد دوباره به من نگاه مي كند و سرش را زير مي اندازد و مي گويد:
    - خدا نكنه لاكو جماعت، ماشقه داشته باشن.
مي گويند: همان سالي كه ميلك، معلم دار شد، اين شد شاگرد اول. دم به ساعت نون و قيماق و كره و زَرج پلو بود كه مي رفت توي مدرسه. هر وقت هم كسي از ميلكي ها، شب نشين خانه، دعوت مي كردند آقاي معلم را، دعوت شان را قبول مي كرد. مي آمد مي نشست و حرف مي زد و زَرج پلو را مي خورد و جناق مي شكست با شاگرد صاحبخانه و بعد هم شب بخير و آقاي معلم برمي گشت مدرسه.
ننه مي گويد:
    - پيش از اون مي رفت. در مدرسه باز بود هميشك خدا.
كوكبه مي نشست پهلويش و آقاي معلم چشم مي دوخت به دروازه بسته مدرسه. چراغ هاي آبادي زود خاموش مي شدند.
ننه اش مي رفت دنبالش كه :
    - سياگيس بَمُرد! نون و قيماق دادن كه اينقدر وقت نَبره.
كوكبه گيس هاي سياهش را زير چارقد جمع و جور مي كرد و بي توجه به نيشگون ِ آقاي معلم، جفت مي زد از پله هاي معلم خانه مدرسه و مي رفت و مي گفت:
    - خب نبود.
    - صد سال سيا كه نبود!
    - خب موندم تا بياد.
    - تو بي جا بكردي بماندي. دختر خانه اي مثلا خاك به سر بمانده!
آقاي معلم ديگر وقت و بي وقت منتظر نمي ماند. مي دانست هر لحظه ممكن است دروازه مدرسه صدا بكند و كوكبه سر بكند توي حياط و نگاه بكند كه نكند كفش مهماني، چيزي باشد.
    - سلام!
    - سلام!
    - تنهاييد؟
كوكبه شده بود جزيي از وسايل معلم خانه. آقاي معلم هم كه پيش از اين هميشه خدا زير شلوار شسته اش، روي رخت حياط بود، حالا مدتي مي شد، سر به كار شده بود. زير شلوار را از اول شب مي شست و مي گذاشت روي چوبي كه بالاي بخاري هيزمي توي تن ديوار كاهگلي جا داده بود.
    - هيمه داري؟
غروب گفته بود، بچه ها به جاي تميز كردن حياط، بروند هيزم بياورند. هر كسي يك بغل هيزم آورده بود.
    - شام داري؟
شب دعوت بود. پرسيده بود:
    - زود واگردي؟
    - اگر جناق نشكنيم.
زود مي باخت. كمتر دانش آموزي بود مداد شيرنشان يا پاك كن خرگوش نشان يا دفتر ميدان آزادي از آقاي معلم نَبرد.
مي گويم:
    - ننه! اين ديو ِ لنگه، فقط اين وقت سال پيداش مي شود؟
    - ها ننه جان! وقتي كرك ِ لنگه دربياد با آسمان غرنبه، اون وقت لاكوا مي رن صحرا.
مي پرسم:
    - بعد اون وقت كسي مخالف نبود؟
    - درخت اگه خودش كرم نداشته باشه، هزار باغستان در آبادي شكل نگيره.
آقاي معلم را زود بيرون كردند، يعني وقتي برادرهاي كوكبه رسيدند، با اولين شليك گلوله كه خبررساني ِ راننده ماشين ميلك به قزوين بود، آقاي معلم زودي فهميد و كلاهش را چرخاند و ديد اگر بماند، جان سالم در نخواهد برد.
ايرج و تورج، نرفتند خانه تا اول كوكبه را ببينند كه سبد علف را زير بغل دارد و مي رود طويله انبار. پدرش از كوچه پشتي امامزاده مي آمد كه خبرش كردند آمده اند.
دروازه را قفل زد. راننده خبر داده بود اگرنه كسي چه خبر داشت براي چه آمده اند.
توي راه از قزوين تا ميلك ديده بود در ِ گوشي پچ پچ مي كنند. حتي دو سه بار هم حرف انداخته بود شايد زير زباني بگيرد اما هر بار طفره مي رفتند، با اين همه او مي دانست مسافرهايش، دنبال چي مي روند.
مشدي شابانعلي گفت:
    - آقاي معه لم! يه دقه تشريف بيارين، خبري ني كه.
آقاي معلم اصلا فكر نمي كرد. يعني فكر نكرده بود كه چنين چيزي هم ممكن است پيش بيايد. بار اول كه رسيده بود آبادي. فكر كرده بود"اينجام جاست منو انداختن؟"
وقتي هم روي تخت معلم خانه دراز كشيده بود سرش را بلند كرده و ديده بود دختري كه پِهن از پاي شلوارش آويزان است، سبدي علف زير بغل دارد و تا او را ديد، انگار جن ديده باشد، روسري اش را كشيد روي نيم رخ صورتش كه ديده مي شد.
سرد بود. چراغ تور را راننده آورد. گفت:
    - غيرت هم خوب چيزي يه.
شابانعلي گفت:
    - استغفرالله!
مشدي قباد نگاه كرد و گفت:
    - ما لاكو داريم، ايجه تا حالا كسي بي آبرويي نكرده؟
شابانعلي گفت:
    - حالا كي مي گه بي آبرويي شده ؟
ايرج گفت:
    - جمع شدين، تماشا!
تورج، فشنگ را گذاشت توي خان تفنگ. گفت:
    - كي اينه خبر داده!
مشدي قباد به مشدي عباد نگاه كرد و مشدي عباد به مشدي شابانعلي و همين حين راننده گفت:
    - خبر دادن نخواست كه.
تورج به ايرج نگاه كرد و بعد زير لب غرّيد:
    - ارواي شكمت!
ايرج پا شد و رفت جلو. تورج دنبالش پاي توت درخت جلوي دروازه پنجه گرفت كه ايرج برود بالا.
سُويي از معلم خانه نمي آمد. آمد پايين و گفت:
    - تو مطمئني نرفته جايي؟
    - كجا داره بره تو هم!
    - خب اوني كه خبرش داده، خب لابد قايم جا رو هم نشانش داده.
ننه مي گويد:
    - بي آبرويي بده پسر! يه ِگلّه كه بشانه زمين، جمع كردنش كار حضرت فيله.
    - ننه آبرو هم كه مگه ريختني يه.
    - ها كه شاندني يه. از اون سفر به بعد ديگه كوكبه سر نتانست ورداره.
ايرج و تورج خيلي زود برگشتند خانه. پدرشان كبل اوسط معروف بود به اين كه هميشه خدا گوش است اما مادرشان، كبل سكينه هوار راه انداخت:" مردم ره آوردين تماشا كه چي؟ چي شده مگه؟ "
    - ننه! آبرو و حيثيت نماندي برامون!
    - آبرو و حيثيت! چه چيزا! شما غيرت دارين؟
    - ننه! سر نمي تانيم بلن كنيم انقدر شنيديم؟
    - چي بشنوستن؟ در دهن مردم به در ِ كون شان چفته. اگه تونستين نگذارين برينن، اون وقت، حرف هم نشنوين.
    - ننه!
    - زهر مار ننه! كوفت ننه!
آمد داخل خانه. هميشه وقتي پسرهايش از شهر مي آمدند، چراغ تور را روشن مي كرد، اين دفعه همان چراغ گردسوز را ورداشت و داد زد:
    - كوكبه! كوكبه هو!
ايرج بُراق شد تا كوكبه پيدايش بشود. تورج گفت:
    - خواهشا، بخاطر من!
دست كشيد به ريش هاي تُنكش.
    - ننه! كوكبه! هووو!
جوابي نيامد. داشت خودش شيشه چراغ را هو مي كرد و دستمال مي كشيد كه شنيد:
    - اينه ديگه، الان هم لابد دوباره رفته ورخُوسي آقاي معلم.
مشدي اوسط عصباني بلند شد و گفت:
    - اين كجايه؟
تورج به ايرج نگاه كرد و كبل سكينه داد زد:
    - لعنت بگو وقت عزيز!
مشدي اوسط از در خانه بيرون رفت. تورج پرده گل دوزي را كنار زد و نگاه كرد به پدرش كه داس به دست به طرف مدرسه مي رفت. كبل سكينه گفت:
    - اين هوم از گُل ِ خير آمدن شما.
    - چه ربطي داره.
حين گفتن، تورج پا شد و شبرويش را پا كرد و صدايش از كوچه آمد كه مي گفت:
    - آقا! آقا! وايستا!
كبل سكينه به ايرج نگاه كرد. ايرج داشت با بند تفنگ شكاري اش بازي بازي مي كرد.
ننه مي گويد:
    - اون شب تا سه شب، معلون نشد كوكبه كجا رفته.
مي پرسم:
    - بعد كه از باغستان پيداش كردن، چي؟
    - چي؟ هيچي!
آقا معلم رفته بود. انتقالي گرفته بود. رفته بود مدرسه ده پشت كوهي كه دخترها براي جمع كردن قارچ به آنجا مي رفتند.
ننه مي گويد:
" كرك ِ لنگه كه در بيايه، لاكوان مي رن صحرا. سبزي و كوسيره جمع كنن. "
مي دانم بعدش را چطور ادامه خواهد داد:
" ديولنگه اي از كوه پشت صحرا مي آيد. دخترا مشغول جمع كردن سير ِ كوهي و سبزي و قارچ هستند كه ديو لنگه، جفت مي زند مثل گرگ ميان گله شان و هر دفه يكي را مي گيرد و مي برد."
مي پرسم:
    - ديگه خبر دار نشدين كوكبه برگشت يا نه.
    - برگشت. نا، ورنگشت.
مي گويند آقاي معلم حالا زن و بچه دارد. كوكبه هم هر از گاهي مثل كوكوهه، مي رود نزديك اتاق خانه شان و كوكو مي كند.
هيچ كس هم نمي داند آقاي معلم اصلا صدا را مي شنود و مي داند كه كوكبه همان كوكوهه است يا نه، فقط مثل ما مي شنود كه هر از گاهي دخترها كه بعد از رعد و برق به صحرا مي روند تا قارچ جمع كنند، ديوي از راه مي رسد و يكي از دخترها را زير بغل مي زند و مي برد به خانه اش. خانه اي كه كسي نمي داند كجاست، حتي كوكوهه كه بالاي درخت ها كوكو مي كند.


24 دي ماه 84
شهرك فرهنگيان. تهران



 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما