 ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ !
شیدا محمدی
من حافظهام را از دست دادهام و دکتری که اسمش یادم نیست؛
میگوید:
نمیدانی از کجا آمدی؟ و چه میکردی؟ من هم یواشکی به باغ پشت
پنجره نگاه میکنم و در دل میخندم؛"آخه چه اهمیتی داره؟ چون نمی
دونیم کجا هم می ریم؟"
"شانت" ؛سمت چپ بدنش فلج است و وقتی می خندد سمت چپ صورتش با شکافی
از هم باز می شود؛ انگار همیشه میخندد.
"هاروت"؛ سمت راست بدنش فلج است و دستانش را مثل سروانتس در فضای
خیالی تکان میدهد و روی اسب خیالی می تازد و در پی فتحی است که
هرگز به سراغ چرخ های آهنی او نمیآید .
"ملونی" ولع خوردن دارد و خندیدن. وقتی دکتر با اصرار از او خواست
که داروهایش را مصرف کند و ورزش و تمرینهایش را با دقت انجام دهد
و ... او قهقه بلندی زد و گفت :
انسان صنعت زده امروز مگر لذتی جز خوردن دارد! بعد هم گاز محکمی به
همبرگرش زد. نمی دانم این حرف خودش بود یا از جایی دزدیده بود؛
چون چشمان بی حالتش خبر از بی خیالی مدام میدهد.
"استیون" صدایش را نمیدانم از کجا در میآورد که جز اصوات نا
مفهوم هیچ چیزی از آن معلوم نیست و همیشه با سایهاش هم قهر است.
تنها زمانی به جمع ما اضافه شد که "شارلوت " را به بخش آوردند و او
آنقدر به وی علاقه نشان داد که اصواتش مثل خندهاش آشکار شد. اما
از زمانی که دیگر به دلیلی که ما نمیدانیم با هم قهر کردند؛ آن
اصوات نامفهوم هم از دهانش خارج نمیشود.
"سالی " صورتش مثل ذهنش کند است و از صبح تا شب زنجیری دور یک میله
میبندد و میچرخد ...میچرخد ...می چرخد...
و آخرین نفر "سالوادور " است که همیشه دیر می آید؛ با غوغا ! و در
دستانش طرحهای نامفهوم است و نوشتههای درهم و همواره از نقشههای
بزرگی حرف میزند که به رویا شبیه است و از اختراعات بزرگ قرن
آینده میگوید که توسط او کشف خواهد شد! و ما به مسخره به او
میگوییم دانشمند! اما او اهمیتی به شوخیهای زشت ما نمیدهد و در
پی آگاه کردن جمع است! امروز به خاطر باران شدید پشت پنجره؛ که
تنها چشم انداز دنیای خارج است؛ ما را در یکجا جمع کردهاند و
نمیدانم چه اتفاق بزرگی خارج از اینجا افتاده که همه در حال جنب و
جوشند و هر کس به جهتی میدود و ما را به کلی فراموش کردهاند.
برای همین ابتدا با خوشحالی به هم نزدیک شدیم و شروع به صحبت کردیم
و کمکم ترس وقوع یک اتفاق ما را پراکند و هر کس از نگاه خویش به
پنجره و باغ خالی از آدم خیره شد؛ شاید چیزی بیابد.
"سالوادور "با فریادی شوق انگیز کره گرد آبی رنگی را نشانمان داد
که روی آن پر از خطوط کج و معوج به هم چسبیده یا جدا از هم بود و
میانشان آبی آبی. هر قسمت به رنگی بود؛ سبز ؛ زرد و قرمز ...رنگها
ما را جذب کرد و هر کس از سمتی به سوی کره آمد.
"سالوادور "با خرسندی از اینکه ترفندش کار ساز شده؛کره را چرخاند
و گفت:
_ این زمین است. این کرهایی است که ما در آن زندگی می کنیم؛زمین
در کهکشان راه شیری است ...
"سالی"با ذوقی کودکانه کره را چرخاند ..چرخاند ...چرخاند...
خندهاش؛ صدای سالوادور را خفه کرد. ما دیگر به او زل زده بودیم و
این خیرگی عجیبش. وقتی انگشتش را برداشت و کره ایستاد؛ با تعجب به
آن خیره شد؛ انگار خطها و علت وجودیشان را درک میکند؛ بعد با
تفکردستش را روی شمالی ترین نقطه گذاشت و گفت:
_اینجا کجاست ؟
سالوادور شاد از اینکه نظر همه را جلب کرده؛ گفت:
_قطب شمال!آنجا همیشه سرد است و یخبندان ...
سالی با اطمینان گفت :
_ چه خوب ! من اینجا را می خواهم .
"شارلوت"هم دستش را روی جنوبی ترین نقطه گذاشت .
_اینجا کجاست ؟
_قطب جنوب ! اینجا هم یخبندان است .اما به علت تغییرات جوی ؛آب و
هوای این دو قطب در حال تغییر است .
شارلوت موهای بورش را پشت سر جمع کرد و با همان اطمینانِ سالی گفت:
_من هم اینجا را می خواهم .
انگار بازی شروع شده بود که نه کسی قواعد بازیش را میدانست و نه
هدفش را؛ اما همه هجوم آوردند.
"استیون"با فریاد کره را چرخاند و همانجایی که ایستاد؛گفت :
_من هم این را می خواهم .
_این قاره افریقاست .این هم خط کمربندی استوا. گرمترین منطقه زمین.
ملونی با حرص فریاد زد :
_اینجا کجاست؟ این که از همه بزرگتر است ؟
_ این قاره آسیاست .
_مهم نیست .من هم همین را میخواهم .
"شانت"پاهایش را کشید و با اضطراب برای اینکه از بازی عقب نماند
گفت:
_اینکه گرد است ؛ آدم از رویش می افتد ! اما من اینجا را می خواهم
که دورتادورش خط است .
_ این اروپاست.
هاروت هم مثل فاتحی که پیروزی آخر نصیب او شده، فریاد زد:
_من هم اینجا را می خواهم.
_ اوه ! هاروت اینجا آمریکاست .اینجا...
_من این را می خواهم..
_ نه! من می خواهم..
من هم که از معرکه دور افتاده بودم با ناامیدی گفتم:
_ پس این قسمت آرام و متروک را هم به من بده.
_این اقیانوسیه است ...
غوغا بالا گرفت .سالوادور عصبانی فریاد زد:
_صبر کنید ...صبر کنید ..این که بازی نیست .این کره زمین است ،قابل
تقسیم هم نیست. من میخواهم به شما ...
اما زد و خورد شروع شده بود .هر کس سعی می کرد کره را از چنگ دیگری
در آورد و همه را خودش صاحب شود! دیگرهیچ کس به جایی که تصرف کرده
بود قانع نبود؛ می خواست مالک همه جا باشد .
سالوادور گفت:
_ من می خواهم این پنج قاره را به شما نشان بدهم ...
شانت و هاروت با هم درگیر شدند.چیزی پیدا نبود. وقتی در هم می
غلتیدند؛ انگار یکی نیمه ناقص دیگری بود. ما خیره نگاه میکردیم.
بعد از چندی؛ استیون موهای شارلوت را کشید و ملونی؛ مثل اینکه
خوراکی نابی پیدا کرده به کره حمله کرد .
صداها آنقدر زیاد بود که وقتی دکتر و آن همه آدم سفید پوش وارد
شدند و هاج و واج ما را نگریستند؛ باز هم متوجه نشدیم. تا اینکه
سایه ها و صداها امدند و بردند و همه چیز را پراکندند...
تازه آن موقع بود که هشت دست دراز و دهان های گشوده؛ با غضب از هم
جدا شدند و کره با صدای مهیبی روی زمین افتاد و تکه تکه شد .
یکباره سکوت همه جا را فرا گرفت. همه در بهتی غریب به تکه های
شکسته آبی خیره شدند .در نگاه همه غم عجیبی آمیخته با وحشت و
خشونتی لجام گسیخته بود .
انگار در سر من طبل نوازی چیره دست یکباره شروع به نواختن کرد و با
آهنگ آن؛ تمام بدنم رعشه گرفت. بی اختیار بلند بلند دست می زدم و
میخندیدم و این ترجیع بند را تکرار میکردم:
بازی اشکنک داره سر شکستنک داره
بازی اشکنک داره سر شکستنک داره
برای همه زبانم نا مفهوم بود. برای خودم هم نیز. اما شادی عمیقی در
دلم بود. دکتر داد زد:
_ به دست آورد؛ حافظه اش را به دست اورد ...
اما من فقط همین برش دایره وار را با آن زنگ آهنگ به خاطر داشتم؛
گذشته از آن؛ زمین تکه تکه شده؛ دیگر سهمی برای سرزمین من نداشت !
آنها مرا فراموش کردند و با طمعی بی پایان به سمت پنج قاره تقسیم
ناپذیر هجوم بردند و کره تکه تکه شده؛انگار رویایِ آبی همه ما بود.
رویاییِ دور از دست؛ در میان دستانی کثیف؛ دستانی افلیح و بی حرکت؛
دستانی غریبه و آشنا.
ما هشت نفر بودیم با رویاهای بزرگ. 
|
|
|