 گوشوارهها
معصومه ضیایی
سه روز بود میباريد با سردبادِ استخوانسوزی، كه ته ماندهی
برگ درختان را از جا كنده و پراكنده بود. دور تا دور پاشويه و
گوشهی حياط، برگهای رنگ به رنگ خيس خورده، عينِ مردهیِ
پرندههای بیسر، روی هم تلنبار بودند. باد كه در سياهی دالان
میپيچيد، در هم میشدند، دور هم میچرخيدند، سينه به زمين
میساييدند و خشخش بیجانشان، حنجرهی خراشيدهی زنی بود از پس
روزها شيون و زاری.
غروب همان روز كه باران گرفت، ماهرخ به نماز ايستاده بود. در و
پنجرهها تكان خوردند. باد تشت رختشويی را از جا كند و به چيزی
كوبيد. بعد آسمان تركيد. ماهرخ لرزيد. نمازش را بريد. به ايوان
دويد. حياط سياهی میزد. باد بود و باران و او.
حالا سه روز بود از هرمز خبری نبود.
- ایی بارون ِ شَر هَنی نباريده بود. رفت! كجا؟ پی ِ اجلش!
دایی حسن دست به ريش زبر ِدو رنگش برد. آبی چشمهايش تاريك و دور
شد:
- من روز ناچاری ِ هرمز و ديده بودم. چند دفعه گفتم؟ مگه بيدار
شدی!
و كف دست را به زانو كوبيد. ماهرخ به خود دلداری داد:
-لابد رفته خونهی کسی، دوستی. کجا بیاد ایی وقت شب؟ با ایی بارون
ِ شر!
حالا سه روز بود می باريد و هرمز هم نمیآمد.
امروز هم خانه را جمع و جور كرد. نان خريد. والر را پر از نفت كرد.
سهم غذای او را كنار گذاشت، جايش را هم بالای اتاق انداخت. مثل هر
روز. و مثل هر روز - همين يكي، دو روز- بيدار که شد، رختخواب دست
نخورده بود و جای هرمز خالی؛ و دانههای اشك روی گونهها كه ماهرخ
نمیديدشان.
امروز ديگر بیطاقت بود. قلبش زير پيراهن زيادی میكرد. هزار دفعه
شنيد، كسی صدايش میزند. از جايی دور. كسی صدايش میزد. آهسته.
صدا آشنا بود. آشنا و آهسته. پچپچ میكرد با او. انگار بخواهد
درگوشی چيزی به او بگويد. خَف. آرام و خَف میگفت: مارُخ . . .
بیبی مارُخ! . . . ماه! و او نگاه دور و برش كرد. كسی نبود.
هيچكس. چند بار هم در زدند. با گوش خودش شنيد. در را كه باز كرد،
خالی ِ تاريك و سياهی با سوز باد به دالان خانه دويد. " نه يه روز
. . . نه دو روز . . . سه روز! كجا گير كردی يتيم؟ رفتی درو؟ رفتی
نون منو بياری؟ رفتی اداره؟ كجا رفتی؟ "
داییحسن كه میرفت، گفت: بیخودی! فكر و خيال چی داری! كجا
راحتتر از اين جا؟ نترس! برمیگرده!
كی بود؟ كدام روز؟ هر وقت بود، زياد دور نبود. گفت: "چار روز به
خودت سخت بگير! معافیت َم كه درست شد. ديگه چته؟ چیت كمه؟
روبخيرَم كه حرفی نداره. از خداشه دختر به ما بده. دَس ِتو جايی
بند كن! اون دو اتاق روبرو رو سفيد میكنم. منَم مهمون تو!"
بلند شد. رختخوابهای تا شده را زمين گذاشت. هرمز حرف نمیزد. آن
جا نبود اصلا. انگار نه كه طرف صحبت ماهرخ او بود. فقط بود تا
شاهدِ بازی ِ ماهرخ با خودش باشد. شاهد تكگويیها و واگويههايش.
ماهرخ چمدان را كه زير رختخوابها بود، باز كرد. بوی پارچهی
نفتالين زده و صابون عربی توفيد توی اتاق. يك قواره پارچهی كت و
شلواری را سر زانو گذاشت. با احتياط دست كشيد روی آن. نگاه هرمز
كرد:
"خارجيه! مال قصر شيرين! رنگِش َم سنگينه!"
هرمز بیحرف بود. بیتكان. انگار سنگ. منتظر آخر بازی بود. تا كی
پيرزن خسته شود و دست بكشد.
ماهرخ با ترديد پارچه را گذاشت پيش پای او. بعد بقچهی سفيد
گلدوزیشدهای را روی زانو گذاشت. پر از پروانه. گرهها را از دو
سو رها كرد. پروانههای رنگی پرزدند و نشستند روی دامناش.
پارچههای پيراهنی زنانه. مخمل و ابريشم. لابلایشان رشتههای
عطرافشان ِ ميخك. تایِ يكیشان را گشود. موجی از ابريشم عنابی
غلتيد روی فرش. هرمز چيزی نمیديد. ماهرخ نرمی ِعنابی را زير
انگشتها لمس كرد. موجی انداخت به آن. بوی خوش و تند ميخك مشامش را
تازه كرد. زير نگاه هرمز آن را دوباره تا زد. روی پارچههای ديگر
گذاشت. دو سر بقچه را به هم آورد. پروانهها دور هم جمع شدند.
انگار برایشان لالايی بخواند، به برجستگی رنگينِ بالهاشان دست
كشيد. پشت هم دو گره زد. پروانهها پژمرده، خسته و دَرهم، در چهار
گوشه كز كردند و به خواب رفتند.
بعد دستش رفت ته چمدان. بستهی كوچكی بيرون آورد. دروناش مشتی
پنبه. با احتياط آن را كنار زد. يك جفت گوشوارهی پايه بلند ياقوت
سرخ. چشمهايش درخشيد. دانههای سرخ و تابناك انار در دستش تاب
میخورد. آنها را جلوی نگاه هرمزگرفت: « سی عروس ِت!»
"گوشوارهها!"
"وقت رفتن چرا پول نخواسته بود؟" نه! فكرش لرزه به جاناش
میانداخت. به خودش لعنت فرستاد. به شيطان زير جلدش. نيم خيز شد.
دوباره نشست. پرده را كنار زد. آسمان سيری نداشت. دستها را به هم
ساييد و آه كشيد.
دایی حسن غر زد:
- لش! تن به كار بده نيست. رفيقاش َم از دَم همه سيگاری! کی
میدونه، گاس َم گَرتی!
- عيب نذار رو بچه َم، مديونی!
- هیهی مارُخ! تاريخ اِت كوره!
دخترِ روبخير كه عروس شد، دانست هرمز زنبگير نيست. صدای كِل تا
پَرِ كوه میرفت. تا بُنِ اِشكفت! لوطیها میزدند. دختر بچهها
ريز میخواندند. دختری قِر میداد و عربی میرقصيد. زنها كِل
زدند. اسپند دود كردند. عروسی توی دل او بود. اسپند وُ دود! :"
بعدِ خداسال دوستی، اين َم آخرش!" وسط مجلس چند بار خواست بلند
شود. محضِ گُلِ ِ رویِ روبخير نشست. به خاطرِ حرف اين وُ آن. " رو
بخير چه تقصير داشت. دختر يُونالملك َم كه باشی، باز بايد بری
خونهی بخت!" دستش رفت به گوشوارهی گوشش: "گير كی بيفتيد ایسه!"
گوشوارهها!
« پس بیجهت نيست، سه روزه گم و گور شدی! چطور دلت میآد؟ چطور تَش
میزنی به مال؟ به خودت َم رحم نمیكنی؟ ایسه چه گِلی به سرم
بگيرم؟ . . . »
رختخوابهای چيده تا سقف چوبی میرسيد. چمدان زير آنها بود. زير
زير. كم نبودند كه! سال به سال هم بيشترشده بودند. « جا ماندهها!
ميراتی! ایی همه لحاف دُشك جمع كردم كه چی؟ كو مرد و مهمون؟» دو
به شك نگاهشان كرد. بلند شد. راه افتاد برود سمت آنها. ته اتاق.
لرزش گرفت. پايش راه نمیداد. دلش هم. دودل و پريشان برگشت. پشت به
رختخوابها گلوله شد كنار والر. شعله میسوخت. سبز. آبی. دندانه
دندانه بالا میكشيد. زرد میزد و سرخ.
« هنی میباره! تش بباری هی! . . . به بختِ من میباره!. . . . خُو
ببار! . . . هيچ نمیگی من دلم میتركه؟. . . منَم آدمم . . . كجا
گم شدی نامرد؟»
دلش ضعف میرفت. زبانش خشك. چوب. يك استكان چای ريخت. تلختر از
زهر. زقوم! كهنه و سياه.
حالا سه روز بود هرمز نبود.
دمدمای صبح از خوابی پريشان پريد. چه خواب ديده بود؟ خوب يادش
نبود. مثل اين كه جايی افتاد یا گير كرد. هر دو پايش گير كرد.
خواست برود. به چيزی چسبيد. يا چيزی چسبيد به او. تقلا كرد. كفش از
پايش درآمد. نتوانست خود را از آن چيز وارهاند. چين دامن پيراهنش
يك سر شكافت. خواست فرياد بزند. هوار. بنیبشر آن نزديكی نبود. كجا
بود آن جا؟ پايين را كه نگاه كرد، زير پايش يك خروار دندان كنده
شده و آروارهی آدم ديد. هول كرد. انگار از مرده و زندهی يك شهر
فقط دندان و آرواره به جا مانده باشد. يك دفعه چيزی برق زد. خواست
برود سمت آن چيز. سُر خورد و با سر رفت ميان آن همه دندان.
همهی جانش درد میكرد. جای آن همه دندان روی تنش گزگز میكرد و
میسوخت. دلش ضعف میرفت. زبانش خشك. مثل چوب. تلخ.
کنار رختخواب چيزی به چشمش خورد. نیمخیز شد. يك تكه پارچه.
اندازهی يك مشت. خودش بود. گوشوارهها! هرمز! " ئوفهی! آخرش
اومدی. . . " و دست به آسمان بلند كرد. بعد دور و بر را نگاه كرد.
رختخواب هرمز هنوز خالی بود. خالی و دستنخورده. با پالرزه خود را
به ايوان رساند. باران نمیباريد. آسمان داشت باز میشد. تاريك و
روشن و از درخت چيزی آويخته بود. آويزان و آرام در نوسان. هرمز
آويخته از شاخهی درخت ِ بِِه، در باد تكان میخورد. آرام و آرام.

* توضیح برخی واژههای لری:
هنی: هنوز
خَف: خفیف، گنگ
اِشکفت: غار
ایسه: حالا
|
|
|