از اعتراف‌های بازجو

 

مظاهر شهامت

تلفنی با هم صحبت کردیم. از من خواست با او در میدان ولیعصر، سر نبش خیابان یگانه در ساعت 6 دیدار کنم. می‌خواست با او به خانه‌اش بروم‌. می‌گفت بهتر است قهر را تمام کنم قبلا، یعنی از دیروز سه نفر از دوستان خوبش در خانه او هستند، بیشتر به خاطر من. مجبور شدم برای چندمین بار باز هم یادآوری کنم که من به چنین چیزهایی علاقه‌ای ندارم و اگر هم گاه و گداری کمی علاقه در من وجود داشته، مال همان گاه و گدار است و بس. گفت همه اینها را قبول دارد اما نمی‌داند چرا یک دفعه هوس کرده حتما مرا ببیند. از حرفش شرمنده شدم ولی واقعا سرم شلوغ بود. وقت نداشتم. درگیر ادامه داستانی شده بودم که نمی‌دانم چرا ادامه پیدا نمی‌کرد. با دو دلی غم انگیزی خداحافظی می‌کرد. گفت شاید دیگر فرصتی پیش نیاید همدیگر را ببینم. از او پرسیدم چرا آنطور فکر می کند؟ گفت نمی‌داند. انگار به دلش برات شده. همین. گفت قدم زنان می‌رود طرف خانه و حالا که من قبول نکردم فکر می‌کند با چه کسی. داشت لجبازی می کرد‌.
این را از آنجایی می فهمیم، من نقل خواهم کرد، در بعد از آن اتفاق، به عنوان اندکی مطلع.
رفته بود طرف خانه‌اش پیاده. اگر چه خانه کمی دور بود و او بعد از یک روز تمام در آن شرکت لعنتی، خسته، خودش فکر می‌کرد خستگی‌اش از زیادی کار نیست‌. چون اصولا کار زیادی در آنجا نداشت‌. چند تلفن را جواب می‌داد و چند وقت ملاقات را تنظیم می‌کرد. آنچه او را خسته می کرد هیزی تمام نشدنی دو چشم مدیرعامل بود که مثل دو گوی آتشین‌، مدام توی صورت و چشم‌های او می‌گشت‌، اما آن هوای مطبوع بهاری با آن نم نم باران هم سرمست‌اش می‌کرد .
نزدیک به یک ساعت دیگر‌، از پله‌های آپارتمان بالا رفته بود. کلید را در در انداخته، گشوده و وارد شده بود. از سکوت سنگین خانه تعجب کرده بود. پس لیلا و آدیسا و ماهین؟ فکر کرده بود شاید رفته‌اند بیرون و برمی‌گردند. خیالش را راحت کرده بود‌. لباس‌هایش را در آورده بود، تا آمدن آنها دوشی بگیرد. کسی در خانه نبود و او می‌توانست در مقابل آینه قدی ایستاده‌، پیچ و تابی در اندامش بیندازد و از تماشای آن لذت ببرد. این کار را کرده بود و چند دقیقه دیگر گذشته بود‌. خواسته بود که برود ناگهان چشمش سیاهی رفته بود و آینه هم تاریک شده بود‌. شاید گذشتن سایه‌ای بود از کسی. اما هر چه بود زود گذشته بود و او فکر کرده بود از خستگی است و باز به گردش دو گوی آتشین در روی صورت و توی چشم‌هایش فکر کرده بود‌.
در حمام را باز کرده بود و خواسته بود زودی برود تو که ماهین را دیده بود افتاده در کف حمام و لیلا و آدیسا در کنارش‌. سربریده آن دو در بغل ماهین بود. ماهین در میان خون غرق بود . اما انگار کسی او را نکشته بود. از وحشت مرده بود. این را چشم‌های از حدقه درآمده‌اش می‌گفت که زمانی سخت سبز بودند اما اکنون آمیخته به قهوه‌ای تیره .
این را از نوشته‌ای می فهمیم که نوشته بود و چسبانده بود روی آینه قدی.
احتمالا برای رفتن دو راه بیشتر نداشته است‌، شمال و جنوب‌. کسی نمی داند چرا طرف شرق و غرب نرفته است‌، در حالی‌که از گزارش پلیس می فهمیم در آن لحظه‌، ناگهان عقربه کوچک ساعت دیواری در سمت غرب و بزرگ آن در سمت شرق، بازایستاده‌اند. آیا عقربه‌ها دو راه دیگر را به او نشان می‌داده‌اند؟
به هر تقدیر او با پای برهنه به طرف شمال راه می‌افتد. رد خونین او روی کف خیابان و روی پشت بام‌ها و روی برف کوهستان باقی مانده‌است‌. آیا کوهستان جذبه‌ایی برای او داشته‌است؟
این را از روزنامه‌های عصر می‌فهمیم.
برف به آرامی می‌بارید‌. تاریکی مبهمی نشسته بود روی برف و کوه. او از سرما و ناامیدی می‌لرزید. خسته و نفس زنان به طرف بالا می‌رفت. پس ازمدتی‌، دیگر نای حرکت نداشت‌. ایستاد‌. برگشت طرف شهر و چراغ‌ها را نگاه کرد‌. چند قدم به طرف چراغ ها برداشت. ناگهان چاقویی چند بار در پشتش نشست. رو به سوی جنوب به زمین افتاد. شاید احساس می‌کرد از آن سو، بادی گرم از دریاهای جنوب می وزد. نمی‌وزید.
این را هم، از روزنامه‌های صبح چند روز دیگر می‌فهمیم.


 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما