سفید در زمهریر

 

مهدی مرعشی


ماشین پیچید. ایستاد. ترمز کرد. پیاده شدند از ماشین. زدند. خوردم. هیچ نگفتم. سفید بود ماشین. به رنگ بهشت. من اما دست‌بالاش می‌رفتم زمهریر. پدربزرگ گفته بود و خندیده بود. کجا خواب دیده بودم این‌روز را. در اتاق پدربزرگ دود سیگار پیچیده بود و بوی ترشماله می‌آمد. در اتاق مادربزرگ کسی نمی‌توانست وارد شود با دست و پای خیس. پدربزرگ می‌خندید و می‌گفت: "پسر یخ می‌زنیم اون جا!" و من سردم می‌شد. کولرگازی روشن بود. روشن بود کولرگازی قهوه‌ای رنگ ادیسون. مادر نبود. ماشین پیچید. سفید . به رنگ بستنی. به رنگ پشمک. نه به رنگ حلوای خیراتی مادر که شب جمعه می‌پخت و می‌ریخت در نعلبکی و من می‌چیدمشان تو سینی و می‌بردم در خانه ی همسایه‌ها تا یکی از آن درها را تو باز کنی و بگیری نعلبکی را از دستم. نعلبکی‌ها پر از گل بود. حاشیه‌ی همه‌شان سفید بود. و ماشین که ترمز کرد جلوم همه‌ی سفیدی‌های دنیا از پیش چشمم گذشت. گذشت و رفت. صدای ترمزش که آمد سردم شد. صدای تسمه آمد. صدای مهمیز. گفتم: "اینا چیه؟" گفت: "می‌زنن به پهلوی اسب تا بهتر بدوه" گفتم: "اگه غذا خورده باشه که شکمش درد می‌گیره" و پدربزرگ خندید جوری که گفتم حالاست عینک از چشمش بیافتد و گفت: "زمهریر... زمهریر..." و من بعدها فهمیدم که سفید می‌تواند رنگ کفن باشد . کفن در برف خیس می‌شود.
زدند. پیراهن سفیدم از خون سر و دماغم قرمز شد. آجرها قرمز شد. آجرهای سینما تاج قرمز بود. مثل آجرهای حیاط خانه‌ی پدربزرگ. بعدها دایی‌جان ناپلئون گفت: "کار، کار انگلیسیاست" . بعدها من سردم شد. بعدها کولرگازی ادیسون را دزدیدند. پدر می‌گفت: "لامصب فقط تو مستراحش کولرگازی نذاشته" . بعدها هرچه ماشین سفید بود جلوم پیچیدند و مادربزرگ فقط می‌گفت: "دستاتو خشک کن مادرتا بهت یه چیز خوب بدم". بستنی‌فروشی که کوکش می‌کردی و راه می‌افتاد با چرخ بستنی. نوبر بهاره بستنی و بستنی سرد بود و سفید بود و ماشینی که پیچیده بود جلوم سفید بود و پیراهنم سفید بود که بعد قرمز شد و دیگر خون سرم بند نیامد و از حال رفتم.
این‌ها را شاید در بیمارستان خواب دیده بودم. دیوارها می‌رفتند و می‌آمدند. گاهی بیمارستان می‌شد فضایی درندشت وسنگی به بزرگی ساختمان مدرسه می‌غلتید و به طرفم می‌آمد و من می‌دویدم. می‌ترسیدم اگر بایستم مغزم بترکد. سنگ له‌ام کند. پدر گفته بود: "مغز هندی‌ها وقتی می‌سوزانندشان گرومبی صدا می‌کند". و خندیده بود و من از گرومب می‌ترسیدم. از تمام پیچیدن‌ها، ترمزها، ایستادن‌ها و سفید رنگ بهشت بود. عمو می‌گفت: "حزبِ باد باش و راحت باش". و پیراهن عمو سرمه ای بود و کمربندش زیر پیراهن بود و همان‌طور که از آن سنگ گرد و بزرگ فرار می‌کردم دنبال پدر می‌گشتم تا بگوید زمهریر و بخندد و نبود. بعد سنگ محو شد و رفت و دیوارها دوباره بالا آمدند. سقف بیمارستان سفید شد و پرستاری با روپوش سفید سرُم بالا سرم را عوض کرد. آن وقت همه چیز یادم آمد.
یادم آمد که از کوچه‌ای می‌گذشتم. سکه‌ی یک تومانی را گذاشتم به دیوار گلی کوچه و دویدم. کسی در کوچه نبود. بعد از اولین پیچ ایستادم . برگشتم و به خطی که به دیوار کشیده بودم نگاه کردم. مادر گفت: "مگه مرض داری؟" قسمتی از دیوار ریخته بود. در باغ خشک پشت دیوار خبری نبود. حتی بادی که شاخه‌ها را جابه‌جا کند یا پرنده ای که صداش سکوت این خرابه را بشکند. هوا گرم بود. عرق کرده بودم. باید می‌رفتم مدرسه. نرفته بودم. می‌خواستم قبل از خواب به این باغ خشک فکر کنم. یکی از بچه‌های مدرسه گفته بود اتاقی هست در این باغ که پر از استخوان آدم‌هاست. پام را که گذاشتم تو باغ، پرستار شلوارم را پایین کشید و من تیزی سوزن سرنگ را حس کردم و مایع غلیظی را که وارد پام می‌شود. پرستار گفت: "شانس آوردی" و بعد سوزن را از پام بیرون کشید و گفت: "چند نفر بودن؟". پیچیدند. ایستادند. آمدند پایین و زدند. یادم نبود. خواستم سرم را بلند کنم. حس کردم سنگین شده سرم. پرستار گفت: "بخواب. سرت رو باندپیچی کرده‌ایم. شکسته بود". هرکاری می‌کردم چهره‌ی پرستار در ذهنم یک‌جا نمی‌ماند. گاهی ابروانی داشت کمانی، گاهی پیوسته و گاهی هم موهای زبر زیر ابروش را می‌دیدم. یک دفعه هم لب‌های قرمزش شد سفید مثل رنگ مرده‌ای که از آب تازه گرفته باشندش. گفتم: "چی شده؟" گفت: "تو باید بدونی؟" گفتم: "چی رو؟" گفت: "از وقتی آوردنت یه ریز داری پرت و پلا می‌گی."بعد پوشه‌ی فلزی را آویزان کرد پایین تخت و گفت: "الان پلیس می‌رسه" و من دنبال پیراهن سفیدم گشتم که خونی شده بود و گرم بود. مادر گفت: "آب سرد، حلّال خونه" و من پیراهنم را خواباندم در تشت آب سرد و صبر کردم آب تشت بشود قرمز. خولی، شمر، یزید همه از پیش چشمم گذشتند. گفتم: "خون سهراب چی شد؟" پدر گفت:‌"باباش کشتش". گفتم: "حیف شد". گفت: "چیه؟ می‌خواستی سهراب رستمو بکشه". به این‌جا دیگر فکر نکرده بودم. فقط نمی‌دانستم چطور نوزادی می‌تواند پهلوان باشد. رستم و سهراب من جلد مقوایی زردی داشت با کاغذهای کاهی. گفتم: " چرا اسم شاهنامه رو عوض نکردند؟ " مادر گفت: "هیس". گفتم: "یک‌جای این کار می‌لنگه". گفت: "چرا؟" گفتم: "چون قیافه‌ی حتی یک نفر از اون‌ها یادم نمونده". گفت: "مگه نمی‌شناختیشون؟" گفتم: "آخه سایه رو که نمی شه شناخت. هر لحظه به شکلی درمی‌آد و تو نمی‌تونی یک قیافه‌ی ثابت براش در نظر بگیری". گفت: "پس چطور می‌خوای برای پلیس توضیح بدی؟" گفتم: "آخه به پلیس چی بگم. سایه رو که نمی‌شه گرفت. مثل تصویرهای تو ظرف فالوده" و خندیدم. آن‌قدر خندیدم که سرم درد گرفت و بعد که چشم‌هام داشت سیاهی می‌رفت پرستار سرنگی را از سرم بالاسرم بیرون کشید و انداخت تو سطل آشغال و رفت و من فقط توانستم بگویم رفت. رفت.
یادم نیست چندبار گفتم رفت. درست مثل وقتی که می‌خواستند آپاندیسم را عمل کنند و مسؤول بیهوشی پرسید: "چی می‌کشی؟" گفتم: "سیگار". ریش آنکارد کرده‌ای داشت و به جایی آن‌طرف تر از چشم‌هام نگاه می‌کرد.گفت: "دیگه..." گفتم: "چای" و خندیدم. گفت: "می‌کشی؟" گفتم: "چی؟" گفت: "چای" گفتم: "دکتر! چای رو می‌نوشن. نمی‌کشن!" گفت: "تریاک؟ عرق؟" گفتم: "نه". سرنگ را فرو کرد تو رگ و گفت: "بشمار". گفتم: "تا چند؟" گفت: "تا ده" و من فقط یادم است که تا دو شمردم و وبعد که به هوش آمدم دلم فقط سیگار می‌خواست و اتاق پدربزرگ راکه پر بود از بوی سیگار و خنکای کولرگازی ادیسون که قهوه‌ای بود و باد از بالاش می‌آمد و باز یادم آمد که می‌زدند.
گفتم: "عینکم کو؟" گفت: "عینک هم داشتی؟" سرم را تکان دادم و دوباره درد را حس کردم. گفت: "چیزهایی که داشتی یک پاکت سیگار بود و کبریت و دستمال و ساعت". گفتم: "پس عینکم" گفت: "لابد جا مونده" جابه جا شدم. گفت: "می‌خوای بری دنبالش؟" نمی‌دانم همان پرستار قبلی بود یا نه. گفت:‌"زنگ زده ایم قراره پلیس بیاد". گفتم: "نه". گفت: "چرا؟" و شلوارم را پایین کشید با پنبه‌ی الکلی باسنم را مالید. تا سوزن سرنگ را بیرون بکشد به سرم فکر کردم که باندپیچی بود و درد می‌کرد و دور چشم هام که می‌سوخت. یادم آمد که با مشت می‌زدند. گفتم: "چاقو نخورده‌ام؟" گفت: "نه". گفتم: "چرا؟" خندید. ملیح خندید. زیبا شد. ردیف دندان‌های مرتب. لب قرمز که نه. نمی‌دانم به این رنگ چه می‌گویند. ابروهای باریک و مرتب و قسمتی از جلو موها که از زیر مقنعه‌ی مشگی بیرون بود. باید وقتی می‌خواست از اتاق بیرون برود نگاهش می‌کردم و قد و بالاش رادید می‌زدم و زدند.
یادم نمی آید چه گفتند. یادم نمی‌آید که کسی گفته باشد چرا. یادم نمی‌آید چند سال پیش بود که با نعلبکی‌های حلوا در خانه ها را می‌زدم تا پیداش کنم. چشم هاش را پیدا کنم. تمسخر بود آن لبخند یا چیز دیگر نمی‌دانم. فقط می‌دانستم ما می‌رویم زمهریر و گرممان نمی‌شود. گناهی هم نداشتم جز آن‌که به دیوار گلی آن باغ خشک با یک سکه‌ی یک تومانی خط انداخته بودم و شاید هنوز جای آن باقی مانده بود و کسی راز استخوان‌های آن اتاق وسط باغ را کشف کرده بود و استخوان سفید است.
پرستار تنه‌اش را تکیه داد به چهارچوب در. قاب در پر شد از سفیدی. سرم را بالا آوردم. گفت: "یادت نیومد کی بودن؟" نتوانستم خودم را نگه دارم. سرم افتاد رو بالش. پیشانی‌ام سوخت. دهانم خشک شد. دست پرستار را رو صورتم حس کردم. بوش را شنیدم. گرم بود. چشم‌هام را بستم. گفتم: "نه" و یادم آمد باید بخوابم.




 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما