برگه مرخصی تقلبی

 

حسین نوروزی پور

شیپور آماده باش صبگاهی زده شد و همه‌ی دسته‌ها جمع شدند. گروهان‌ها دور هم حلقه زدند. صدای طبل و شیپور تمام پادگان را پُر می‌کرد. هیکل پف کرده رمضان علی مصیّبی را کنار جایگاه دیدم. سرلشکر عطائی نبود. معاونش ایستاده بود. خبردار را شنیدیم و ایستادیم. سرهنگ با صدای بلند گفت:«امروز صبح سرباز فراری مصیبی بعد از بیست و پنج روز فرار خود را معرفی نموده. من به شما سرباز می‌گویم فرار چیزی بی معنی می‌باشد.
آمده اید خدمت کنید پس درست خدمت را به پایان برسانید. فرار چه معنی دارد...»
وسط حرف سرهنگ شنیدیم مصیبی گفت:«من فرار نکرده ام قربان، من از اعلیا حضرت همایونی مرخصی گرفتم.»
«خفه شو، وسط حرف من می پری، این احمق را ببریدش بازداشت‌گاه»
اشاره سرهنگ رو به من بود و من مجبور شدم ببرمش.
میان راه به مصیبی گفتم:« خر خدا کی به تو گفت این حرف را بزنی.»
مصیبی خونسرد و آرام گفت: «مجبور بودم بگویم چون واقعاً خود اعلیا حضرت همایونی گفت: برو مرخصی.»
من خندیدم و گفتم: «عجب، کی؟»
« شما همه خواب بودید، من آمدم کنار جایگاه، همین که الان سرهنگ ایستاده بود. رو به عکس شاه ایستادم و گفتم: جانم به فدای شما همه می‌گویند شما به همه چیز آگاه هستید پس چرا از حال من بی‌خبر هستید. قربان زنم چند روز دیگر وقت زایمان‌اش می‌رسد چرا به من مرخصی نمی‌دهند. از فرمانده گروهان تا فرمانده پادگان نامه نوشتم اما کسی جواب نمی‌دهد قربان.
شاه مثل همیشه لبخند داشت شنیدم که گفت: مصیبی سرباز خوبی هستی نگهبانیت تمام شده، گفتم بله قربان.
گفت: اسلحه را تحویل اسلحه‌خانه بده و برو و همین موقع دست کرد طرف من و این برگه را داد.»
من خندیدم و گفتم: «پس شاه تو را شخصا به اسم صدا زد.»
گفت:«آره به من گفت رمضان علی مصیبی»
من خنده‌ام زیادتر شده و کاغذ را از دستش گرفتم و نگاه کردم دیدم همان برگه‌ای بود که من آنروز به دست او داده بودم. به روی خودم نیاوردم وگفتم: «مصیبی حالا باید بری آب خنک بخوری. خوب اشکال نداره. بگو ببینم بالاخره زنت زائید؟»
«آره آن هم دو قلو، چشمانشان هر دو مثل آهوست. صورتشان مثل ماهی نرم، هردو تا دختر هستند.»
همین موقع رسیدیم به در بازداشت‌گاه. مصیبی گفت: «واقعاً این برگه را قبول نمی‌کنند؟»
گفتم:« نمی‌دانم مصیبی حتما خود شاه به پادگان آمده و به تو لطف کرده که بری مرخصی. پس سرلشکر قبول می‌کند، چرا نکند.»
مصیبی را تحویل دژبان دادم و رفتم سر صبحگاه. بین راه با خود فکر می‌کردم که چه احمق‌هایی پیدا می‌شوند. آن شب یادم آمد که خوابم نمی‌برد. رفته بودم کنار جایگاه و مصیبی را دیده‌بودم که جلوی عکس شاه ایستاده و ناله می‌کند. ناگهان ماشین سرهنگ زیر پایم توقف کرد و گفت:« این بچه را چه کردی؟»
پا چسباندم و گفتم:«تحویل دژبانی دادم.»
سرهنگ با ماشین تند رفت و من همین که چند قدم رفتم ماشین سر لشکر عطائی را دیدم. ایستادم پا چسباندم. ماشین ایستاد و سرهنگ سر از شیشه درآورد و گفت:« این چه سر و وضعی است. چرا کلاه درست نگذاشتی روی سر. پوتین‌هایت چرا کثیف است؟»
اشاره کرد به دژبان توی ماشین و دژبان آمد و مرا برد طرف بازداشت‌گاه. همین که رسیدم بازداشت‌گاه مصیبی را بردند طرف فرماندهی پادگان. نمی‌دانیم چه بلائی سرش آوردند. اما همه جای پادگان جار زده شد که شاه چند وقت پیش به صورت مخفی در پادگان حضور داشته و به امور پادگان رسیدگی کرده و حالا از فرماندهی دسته تا فرماندهی لشکر و فرمانده پادگان همه حیرت زده دست‌خط شاه را بررسی می‌کنند. اگر چه بعد از تحقیق معلوم می‌شود خط و امضاء تقلبی بوده و مصیبی باید در دادگاه نظامی محاکمه شود. می‌گویند مصیبی در اتاق بازجویی گفته‌بود: قربان من بی‌سوادم. 5 سال آزگار است در این پادگان لباس سربازی پوشیده‌ام و نمی‌دانم کی خدمت وظیفه‌ام تمام می‌شود. من بی‌سواد چه به درد شما می‌خورم، زنم با چهار تا بچه اسیر و آواره است. تمام جوانی‌ام پوچ شده. فکری به حال من بکنید. خود اعلیا حضرت همایونی از جریان زندگی من با خبر هستند. خود ایشان فرمودند:«مصیبی تو سرباز خوبی هستی.»
اما چند روز نگذشت توی بازداشت‌گاه شنیدم شخص شاه به پادگان آمده و خواسته مصیبی را از نزدیک ببیند. گروهان‌ها آماده شده‌بودند برای تشریفات. فرمانده لشکر عطائی همراه مرد خوش لباسی به زندان آمد و گفت:«مصیبی را بیاورید» مصیبی خوشحال از بازداشت‌گاه بیرون رفت و من دیگر هرگز او را ندیدم اما شنیدم که گفتند: مصیبی سر به نیست شده.
و تنها یک بار پیرزنی با پیرمردی که چهار بچه قد ونیم قد همراهشان بود توی پادگان دیدم، اما همین که خواستم نزدیک آن‌ها شوم دژبان مراقب نگذاشت.




 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما