مگس، همه جا حضرت سیمرغ است!

 

فرهاد سلمانیان


مگسِ روی دیوار همان مگسی است که روی بدن او نشسته است. با این حساب او همان دیوارست و مگس را به هیچ قیمتی نمی شود از روی بدنش پراند؛ چون دیوار نمی‌تواند خودش را تکان بدهد. او باید در این داستانک فقط نقش دیوار را بازی کند نه موجودی جاندار که می تواند خود را تکان بدهد.... مؤلف هم که سال‌هاست مرگ را تجربه می‌کند و کاری از دستسش ساخته نیست. حالا از طرف دیگر مگس هم باید از جایش بلند شود؛ چون ممکن است با وجود خود او را عصبانی کند. چه باید کرد؟ می‌ماند عصبانیت شاید او بتواند برای ما کاری بکند. تنها امید این داستانک همین عصبانیت است. اما عصبانیت فقط کارها را خراب‌تر می‌کند، نه؟ گذشته از این عصبانیت چه ربطی به مگس دارد؟ و عصبانیت یک دیوار چه تغییری می‌تواند در این وضع بدهد؟
با شنیدن همین حرف بود که راوی داستانک ما تکان محکمی به خودش داد و از جایش بلند شد. در همین لحظه دیوار فرو ریخت و مگس از روی آن پرید!




 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما