بركه قشنگم

 

فتح‏الله بى‏نياز

زلالى آب و حركت مارپيچ ماهى‏هاى كوچك، هميشه مرا ياد او مى‏اندازد؛ و اين‏كه سال‏ها پيش گاهى دور از او اشك، در چشم‏هايم جمع مى‏شد؛ اشك‏هايى كه نه از غم بود نه از شادى؛ چيزى كه وقتى به او گفتم، معنايش را فهميد.
هر جاى بركه كه مى‏ايستم، هر جور كه نگاهش مى‏كنم، باز او را مى‏بينم: صورت بيضى و نه‏چندان گوشتالود، چشم‏هاى درشت و خاكسترى، گردن صاف و سفيد، موهاى بلوطى و فرق دلنشين و لب‏هاى برگشته و قرمز و دندان‏هاى درخشان و صدفى‏اش را. او را مى‏بينم كه در پرتو پر نور خورشيد نشسته و از درست كردن اين بركه حرف مى‏زند:«كارى نداره. كافيه از كنار نهر، يه جوى باريك بكشيم تا توى حياط. اگه اينجا رو يه‏متر گود كنيم، خيلى راحت مى‏شه يه بركه.»
ديوانه‏وار دوستش داشتم. حاضر بودم به جايش بميرم و به‏خاطرش هر چه داشتم، بدهم. همين بود كه وقتى فهميدم در خطر است و ممكن است به زندان بيفتد، كار دايم و دولتى را رها كردم و از خير اسباب و اثاث گذشتم و آمدم اينجا.
اينجا هنوز بوى او را مى‏دهد؛ هنوز در تاب كه مى‏نشينم و غروب‏ها خورشيد را نگاه مى‏كنم، او را مى‏بينم كه در حياط مى‏چرخد و گاهى كنار بركه مى‏ايستد و به ماهى‏هايى نگاه مى‏كند كه سرزندگى و حركت هيچ‏كدام‏شان، شور لبخندهايش را، آهنگ صدايش را و دلچسبى انحناى موزون اندامش را ندارند.
اين حس آزاردهنده مدام تكرار مى‏شود؛ گويى آن واقعه همين لحظه اتفاق افتاد و نه پيش از آن.
خودش مقصر بود! همين‏كه اوضاع سياسى شد و پير و جوان دنبال دسته‏هاى سياسى راه افتادند، او هم به آنها پيوست. هر روز، يا او پيش رفقايش مى‏رفت يا آنها به آپارتمان كوچك ما مى‏آمدند تا درباره سوسياليسم، انقلاب دموكراتيك و طبقه كارگر بگويند و كتاب‏ها را ورق بزنند و از اين و آن نقل قول بياورند.
من سر در نمى‏آوردم؛ دلم هم نمى‏خواست. از سياست خوشم نمى‏آمد و همين، او را مى‏رنجاند. مى‏گفت: «تو منفعلى، فردگرايى؛ حاضر نيستى قاتى مبارزه مردم بشى.»
ديگر به خانه نمى‏رسيد؛ حتى به خودش هم نمى‏رسيد و خيلى وقت‏ها خريد نمى‏كرد و غذا نمى‏پخت. اعتراض نمى‏كردم؛ حتى به‏خاطر همراهى او، بعضى وقت‏ها در بحث سياسى تنهايش نمى‏گذاشتم، اما كارهاشان به دلم نمى‏نشست؛ لباس‏هاى كهنه‏شان، غذا خوردن‏شان با دست، و پشت ميز غذاخورى ننشستن‏شان - به اين بهانه كه مى‏خواهند مثل مردم باشند؛ چيزى‏كه از نظر من مصنوعى بود و ربطى به كارگرها نداشت: «كارگرها از ندارى به اين روز افتادن و اِلا از اين چيزها بدشون نمياد.»
با اين حال، بعضى شب‏ها پشت سرش راه مى‏رفتم تا اگر موقع پخش اعلاميه اتفاقى برايش افتاد، كمكش كنم.
اما همه چيز معناى ديگرى پيدا كرد؛ حتى همين خانه كه روزهاى اول جور ديگرى بود و بعدها خفه و ملال‏آور شد؛ البته نه مثل حالا كه همه‏جا، غمناك و گرفته است و خاطرات مثل اشباح در گوشه و كنارش كمين كرده‏اند. حالا گذشت زمان نمى‏تواند آن‏چه را كه در درونم هست، زير و رو كند؛ چون آن واقعه، همه چيز را تغيير داد، تمام تعاليم اخلاقى، همه انگيزه‏هاى روحى و همه رنگ‏هايى را كه مى‏توانستند وجود داشته باشند - همه چيز را.
آن‏وقت‏ها جور ديگرى بود. نزديكى بيشترش به آنها، از من دورش مى‏كرد؛ تا اين‏كه فعاليت گروه‏هاى سياسى ممنوع شد و مأمورها خانه به خانه دنبال آدم‏هاى سياسى گشتند. شبى در منتهاى وحشت، لرزان و دستپاچه گفت: «بايد يه جورى فرار كنيم. اگه دست‏شون بهم برسه، بعيد مى‏دونم حالا حالاها ولم كنن؛ شايدم بكشنم.»
او را به خانه خواهرم فرستادم؛ بعد، پول، مدارك شناسايى و چند دست از لباس‏هامان را برداشتم - از خير بقيه چيزها گذشتم- و به او پيوستم و به اينجا آمديم. فقط مادرم، خاله‏ام و شوهرش مى‏دانستند كه ما به اينجا آمده‏ايم.
ويلا مال عموى شوهرخاله‏ام بود، سرهنگى كه رفته بود خارج و نگران بود كه مبادا اين يكى هم مثل آپارتمانش مصادره شود. شوهر خاله‏ام گاهى سرى به اينجا مى‏زد، اما چهار ساعت راه خسته‏اش مى‏كرد. مى‏گفت: «پونصد- ششصدمتر زمين و يه ويلاى كهنه صدمترى ارزش نداره كه جونمو توى اين جاده‏هاى خطرناك بذارم روش!»
چو انداختند كه ويلا را فروختند و پولش را براى سرهنگ فرستادند. به همه گفتند كه ما از مرز گذشته‏ايم و از خارج تلفن زده‏ايم. مادرم به هر كه مى‏رسيد، مى‏گفت: «هر جور بود خودشونو رسوندن هلند.»
كشور خوبى را انتخاب كرده بود؛ جايى شبيه حياط اين ويلاى پوسيده؛ اما نه موقعى كه ما آمديم، بلكه چند ماه بعد كه من و او، بيشتر روزها براى فراموشى كابوس گذشته، به زمين پيله مى‏كرديم و شب‏ها با لرزى خوش و مطبوع، به هم مى‏چسبيديم. مى‏گفت: «تا آخر عمر همين‏جا مى‏مونيم. مگه مى‏خوايم چه‏كار كنيم؟ مگه شهراى بزرگ چى دارن كه اينجا نداره؟»
بركه و ماهى‏ها فكر او بود. زلالى آب، ماهى‏ها و آزاد بودن‏شان را دوست داشت. مجبور بودم در كنار اين كارها - كه براى خودمان بود - زينت‏آلات چوبى بسازم تا با فروش‏شان، پول غذا و سوخت را جور كنيم. توقع چندانى نداشتيم. بيش از او و جاذبه‏اش، چيزى از دنيا نمى‏خواستم، و به چيز ديگرى فكر نكرده بودم. از بوى خوش تنش كه زبانم را سنگين و حواسم را كرخ مى‏كرد، راضى بودم؛ از همه چيز راضى بودم.
با گذشت ماه‏ها، كم‏كم حوصله‏اش سر رفت؛ يعنى ديگر همه چيزِ دنيا در من خلاصه نمى‏شد. شايد آرزوها و آرمانى داشت كه من با آنها نامأنوس بودم. ولى كدام آرزو؟ هرگز نفهميدم و جرأت نكردم بپرسم. زمانى به حرف آمد كه سه سالى از آب انداختن بركه گذشته بود. روزى گفت: «خسته شدم!»
پيشنهاد كردم بيشتر با همسايه‏ها بجوشيم. يك زوج پير همسايه‏مان بودند و طرف ديگرمان ويلايى خالى بود كه گاهى مردى از اهالى محله به آن سر مى‏زد. زوج پير فقط سالى چند روز به تهران مى‏رفتند. من خيلى كم به ديدن‏شان مى‏رفتم، ولى او زياد مى‏رفت و هر چه بيشتر مى‏رفت، علاقه‏اش به بركه و ماهى‏ها كمتر مى‏شد. ديگر از آب انداختن بركه و ديدن حركت ماهى‏ها لذت نمى‏برد. اولين‏بار كه اين حرف را از او شنيدم، آفتاب پشت مه غليظى پنهان شده بود و درخت‏ها و بوته‏هاى نزديك و دوردست، خيس و تميز، در برابرم قد علم كرده بودند، و احساس تلخ و دردناكى با صداهايى كه از بيرون مى‏آمد، درهم مى‏آميخت. از خودم پرسيدم: «چه‏طور ازش غافل شدم كه خودم نفهميدم؟»
دلم نمى‏خواست از خودش بپرسم و نپرسيدم. فرصتش هم پيش نيامد.
زوج پير با وهم و رؤياى گذشته‏اى راست يا دروغ خوش بودند. درباره حال هيچ چيز نمى‏خواستند بشنوند؛ فقط خاطرات - خاطره سفر به جزاير قنارى، خاطره رقص شب ژانويه در هتل هيلتون پايتخت و خاطره اسكى در كنار اعيان و اشرافى كه حالا بويى از آنها به مشام نمى‏خورد - براى‏شان جالب بود. گاهى كه به ديدن ما مى‏آمدند، من و او را هم به گذشته مى‏بردند؛ او كه درست روبه‏رو يا كنارم نشسته بود و با حالتى منگ با تار مويش بازى مى‏كرد. روزى بعد از رفتن‏شان، گفت: «حق با اوناست. آينده ماها توى گذشته‏مون تموم شده. از اين به بعد فقط بايد شاهد رفت و آمد شب و روز باشيم.»
گاهى ساعت‏ها در خودش فرو مى‏رفت و حتى به من نگاه هم نمى‏كرد. باز هم كم‏كم از من دورتر شد و سكوت و كسالت، آرام‏آرام و به‏سنگينى جاى چيزهاى ديگر را گرفت؛ سنگين‏تر از هر انتظارى. روزى كه دستش را با ملايمت گرفتم تا سرش را روى پاهايم بگذارم، غمگين گفت: «ادا و اطوارهاى عشق هم به خميازه ختم مى‏شن.»
سرمايى شوم كه سرچشمه‏اش هولى مبهم بود، به جانم افتاد. جداخوابيدنش در چند شب گذشته، و در رختخواب ماندنش تا ظهر، بى‏ميلى‏اش در حرف‏زدن با من، و حالا اين حرف كه خيلى معنى داشت، آزارم داد؛ آن‏قدر كه تا صبح بيدار ماندم. تمام شب صداى نفس‏هاى آرام و دوست‏داشتنى‏اش را از اتاق مجاور مى‏شنيدم و همين صدا، هوس خواستن او را بيشتر مى‏كرد - گويى هر گاه كه بيشتر از من دور مى‏شد، عشقم و غريزه‏ام مهارناپذيرتر مى‏شد. از خودم پرسيدم: «چى مى‏خواد كه من نمى‏تونم راضى نگهش دارم؟»
دلم نمى‏خواست از خودش بپرسم و نپرسيدم. فرصتش هم پيش نيامد؛ چون يا دور و جدا و سرسنگين بود يا به ديدن زوج پير مى‏رفت.
نمى‏پرسيدم چه مى‏گويد و چه مى‏شنود. تا اين‏كه يك روز عصر خودش به حرف آمد: «من مى‏خوام برم؛ همين فردا !»
- كجا؟
- يه جاى ديگه.
- ولى تو ... خونه‏ت اينجاس.
- بود!
با درماندگى گفتم: «بايد باور كنم؟»
- چرا نكنى؟
- ولى كجا؟
- مى‏خوام با اون برم.
- اون كيه؟
- پسر اونا ! اونم وضع منو داشته. همين دو ماه پيش ديدمش.
- و توى اين دو ماه...آها! همين دو ماهى كه اين‏قدر از من دور شدى!
- به هر حال مى‏خوام برم. مى‏خوام ازش بچه‏دار شم.
خرد شدم. نتوانستم سرپا بايستم. دلم براى خودم سوخت. زير لب گفتم: «من همه چيزمو به‏خاطر تو از دس دادم.»
- چه كار كنم؛ دست خودم نيس. اگه فردا باهاش نرم، ترجيح مى‏دم برگردم؛ حتى بيفتم زندان.
جواب ندادم. مثل مار زخم‏خورده‏اى به خود پيچيدم. رگ‏هاى شقيقه‏ام مى‏پريد: «نمى‏خواى بيشتر فكر كنى؟»
- نه، وقتى باقى نمونده. فردا صبح ساعت شيش مى‏ره. اگه منو جلوى در نبينه، تنهايى مى‏ره.
- پدر و مادرش چى؟
- اونا از چيزى خبر ندارن؛ فقط مى‏دونن كه من و او وضع مشتركى داشتيم.
بلند شدم. دور خودم چرخيدم و گفتم: «ولى تو كه از هر حيث با گذشته فكرى‏ت قطع رابطه كردى! ديگه حتى كلمات اون‏موقع هم يادت نمياد.»
- ولى اينا دليل نمى‏شه كه از اون خوشم نياد!
- حتى اگر بدونى كارت به خميازه مى‏كشه؟
- آره!
و شروع كرد به جمع‏كردن لباس‏هايش. همه‏چيز را آماده كرد: شناسنامه‏اش، كفش‏ها و حتى ساعت كهنه و از كار افتاده‏اش را برداشت: «دوس ندارم مث دو تا دشمن از هم جدا بشيم. اگه دلت خواست طلاقم بدى، دو ماه ديگه بيا خونه مادرت. من به اونجا تلفن مى‏زنم.»
- فكر جونتو كردى؟
- خيلى وقته با آدمايى مث من كار ندارن.
- مى‏دونم، ولى واقعاً اطمينان دارى؟
- چاره‏اى ندارم. اين‏كار به مقدارى ريسك احتياج داره.
نگاهم به بركه بود كه آبش مثل هميشه زلال بود و ماهى‏هاى كوچكش بى‏دغدغه و سبكبال اين‏طرف و آن‏طرف مى‏رفتند و همه‏چيزش بوى او را مى‏داد. حالا هم كه سال‏ها از آن شب مى‏گذرد، روى بركه كه خم مى‏شوم و نفس عميق مى‏كشم، مى‏خواهم ريه‏هايم را از بوى او پر كنم؛ بوى زير بغلش، بين سينه‏هايش و كمرگاهش.
زوج پير، سه ماه بعد از رفتن پسرشان، آنجا را فروختند و به خارج رفتند و جاى‏شان را به خانواده شلوغى دادند كه بچه‏هاى‏شان گاهى به اينجا مى‏آيند، و دو طرف بركه مى‏ايستند تا ببينند ماهى‏هاى كوچك بين ديواره‏ها چه مى‏كنند. آنها كه مى‏روند، من هم با نگاهى خيره و با تداعى خاطره‏هاى خوش او - خاطره‏هايى كه به غرقاب تباهى كشيده شدند - به ماهى‏ها و حركات مارپيچ‏شان نگاه مى‏كنم و به تلاش‏شان براى زنده ماندن.
رفتنش، تلاشى براى زندگى دوباره بود؛ زندگىِ بدون من - و اين عذابم مى‏داد. با درد تمام، با سر و صورتى غرق در عرق و سرى گيج از بى‏خوابى، بلند شدم و به اتاقش رفتم. خوابيده بود كه دست‏هايم را روى گلوى سفيد و بلورينش گذاشتم. سعى كردم به قيافه‏اش كه پر از زيبايى بود، كه سرشار از پاكى بود، كه مالامال از خوبى بود، نگاه نكنم؛ اگر نگاه مى‏كردم، حتماً پشيمان مى‏شدم. خودم را مى‏شناختم. از ضعفم در برابر زيبايى او، و در برابر پاكى و خوبى‏اش، و خواستن او و خواهش و تمناى تب‏آلود جسمانى‏ام، خبر داشتم.
او را كشتم؛ همان يك‏بار، اما خود را صدها و بلكه هزاران بار كشتم. تا صبح در آغوشم بود. تا صبح مى‏بوسيدمش و مى‏بوييدمش و صورت زيبايش را با اشك‏هايم خيس مى‏كردم؛ همان‏طور كه بارها با هم عشق ورزيده بوديم. دلم مى‏خواست كنارش مى‏مردم ولى نشد. روانم بين دو چيز معلق ماند: خودكشى، يا زنده ماندن و غرق شدن در خاطره‏هاى خوشى كه با او داشتم - با زجرآورترين دردها و در شوم‏ترين حالت‏ها.
خودكشى خلاصم مى‏كرد و دومى شكنجه‏ام، و اين يكى بيشتر با طبعم سازگار بود. دهانه جوى را بستم و آب بركه را خالى كردم، ماهى‏ها را در چند ظرف گذاشتم و بركه را بيشتر گود كردم و او را در گودال گذاشتم و بعد، قلبم را و روحم را. رويش را با لايه نازكى از سيمان پوشاندم و بعد با قلوه‏سنگ و دوباره با سيمان بيشتر. بعد از سه روز، دهانه جوى را باز كردم، بركه را پر كردم و ماهى‏هايش را برگرداندم.
ماهى‏ها را كه نگاه مى‏كردم، گويى او را مى‏ديدم. به آب زلال كه خيره مى‏شدم، تصوير او را مى‏ديدم. هيچ‏كس نمى‏داند چرا حالا كه همه‏چيز به حال اول برگشته، اينجا را ترك نمى‏كنم. به مادرم گفته‏ام كه سر حرف اولش بماند و به هيچ‏كس نگويد كه من و او اينجاييم. اما مى‏ترسم كه پدر و مادرش باز هم دنبال رد پاى او در خارج باشند؛ نگران نرسيدن نامه من و دلواپس كشته‏شدن‏مان به هر دليلى. مى‏ترسم كه وراث سرهنگ به توافق برسند و حوصله كنند كه از آن سر دنيا براى تصاحب ويلا به كشور برگردند يا به شوهر خاله‏ام بگويند كه اينجا را بفروشد؛ مى‏ترسم مرا از او دور كنند، مى‏ترسم تنهايم بگذارند. از همه مى‏ترسم؛ حتى از مادرم كه ممكن است به بهانه رفع خطر بخواهد به اينجا بيايد. چه كار كنم كه اينجا تنها باشم و او را در بركه‏مان، تنها نگذارم؟ او را، ماهى‏هاى چون او را، و زلالى آب مثل او را.


 


 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما