تونل

 

عباس موذن

اين همه آدم. نگاهشان كه مي‌كنم مي‌ترسم! ديگر نمي‌توانم با تاكسي بروم سر كار. ماه گذشته كسالت آمده بود سراغم ، چند روزي را دير كارت زدم . نتيجه آن شد كه كسر كار بخورم. بيست ساعت كسر كار ! حقوقم را دو دستي دادم به صاحب خانه و چيزي براي خودم نمانده است. مجبورم با مترو بروم اداره. پيش از اين پزشك معالجم گفته بود نبايد در بين ازدحام مردم رفت و آمد كنم. او مي‌گويد :
ديدن بعضي چيزها تو را عصبي مي‌كند .
اين موجودات به ماشين بيشتر شباهت دارند تا آدم‌. هيچ احساسي درونشان نيست. شايدم هست و من نمي‌توانم ببينم! مي‌روند و مي‌آيند بي آن كه بدانند براي چه اين كار را انجام مي‌دهند. خودمم همين طور.
چرا اين جا هستم ؟ چرا اين قدر خسته ام؟! ميان اين مردم بودن خسته‌ام مي‌كند .
هجوم مي‌برم تا خودم را به داخل واگن بياندازم. ’چل مي كنم تو كه كاپشنم لاي در گير مي‌كند و همين طور يك طرف باسنم. به مردي كه جا مانده و دارد به خودش شايدم به من ميخنديد فرياد مي زنم:
يه هل، هلم بده آقا، هلم بده تو!
با زانويش به پشتم فشار مي‌دهد و ميان آغوش مچاله شده‌ي ديگران كه به اثيريان دوزخي مي‌مانند رهايم مي‌كند. سرم را پايين نگه داشته‌ام. انگشتانم، نمي دانم مال كدام يك از دستانم بود‌، ميله‌ي بالا را چسبيده‌اند. خون در رگ‌هايم مي‌ماسد و بازويم بي حس مي‌شود، پايين مي‌افتد و معلق و بي هيچ اراده‌اي به اين طرف و آن طرف گژ و مژ مي شوم، مست نيستم. مجبورم سرم را بالا بياورم. مسخ شده‌هايي را مي‌بينم. هيچ احساسي در چهره‌هايشان نيست. فقط خنده‌ي مرد جا مانده در ايستگاه جلو چشمانم مي‌آيد و بعد غيبش مي‌زند. دوباره نگاه مي‌كنم. نمي‌توانم، اين دفعه مجبورم نگاه كنم. مرد جواني انگار زنش را در ميان خود و سه گوش در پشتي سالن گرفته و حمايتش مي‌كند. تلاش دارد تا پيكر ناموسش با مردم نامحرم تماس نگيرد، نمي شود. تكان ترمز ترن براي توقف در ايستگاه، حريمشان را مي شكند. نگاه زن براي زمان كوتاهي مردش را برانداز مي‌كند. مرد چشمانش را از او مي‌دزدد و به پايين مي‌برد. گوش‌هايش ... مثل من دارد مي پزد. سرخ شده‌اند. پياده كه مي‌شوند هجومي‌دوباره به داخل شروع مي‌شود. خانمي از بلند گو مي‌گويد :
- ايستگاه بعد، دروازه دولت .
اين مردم، اين من، به كجا مي رويم؟ تا چه مسافتي بايد درون تونل‌هاي تاريك شهري كه بر پايه‌هاي فاضلاب نشسته است فرو برويم؟
بالاي در را نگاه مي‌كنم. مسيرهاي نقاشي شده‌اي را مي‌بينم كه هنوز راه اندازي نشده اما پيشاپيش آن‌ها را براي ما مشخص كرده‌اند. اين‌جا ديگر گدايان خياباني را نمي‌بينم اما اين‌ها بيشتر مرا ناراحت مي‌كنند. گدايايي كه در خيابان‌ها التماس مي‌كنند لااقل بازيگران خوبي هستند. بازي كردن آن ها مرا به ياد طبيعت مي‌اندازد ولي اين مردمان زير زميني‌، بازي نمي كنند. بلد نيستند‌، شايد هم فراموش كرده‌اند. بي روحند. چند نفرشان با فاصله‌هاي زماني كوتاهي از هم خميازه مي‌كشند. حالم بهتر مي‌شود. يك نفر آن رو به رو انگشت سبابه‌اش را با حرص و ولع در سوراخ راست دماغش مي‌چرخاند. انگار به دنبال چيز گران بهايي مي گردد. مرا مي‌بيند كه دارم نگاهش مي‌كنم. چشمانش را مي‌دزدد و آرام انگشتش را بيرون كشيده يخه‌ي كتش را مرتب مي كند! چشمانم را از او مي‌گيرم و به بيرون نگاه مي‌كنم. روي ديواره تونل كشيده مي‌شوم. همزاد‌هاي اين مردم آن جا كنار من ’سر مي خورند. بر مي‌گردم. مقابلم، روي صندلي زن ميان سالي نشسته و سرش را پايين انداخته است‌. به كفش‌هايش يا كف سالن نگاه مي‌كند. صورتش را بالا مي‌آورد. خميازه كه مي‌كشد تا ته حلقش را مي‌بينم. خشكِ خشك است. حتما صبحانه نخورده است‌. بوي دهانش بيشتر اذيتم مي‌كند. دو دندان كِرم خورده پشت سر هم سمت راست دارد‌، سمت چپ دهانش يك دندان آسيابش افتاده است. داروين، حلقه‌ي گم شده‌اش را مي‌تواند اين‌جا پيدا كند! همه چيز چند برابر اندازه واقعي‌شان به نظرم مي‌آيند حتا خميازه اين زن و همين‌طور بوي دهان مسواك نكشيده بعضي از اين موجوداتي كه مرا مي فشارند‌. جهنم در اين‌جا شروع مي‌شود !
نفسم را حبس كرده‌ام. تصميم دارم تا در ايستگاه بعدي، حد فاصله پياده و سوار شدن مسافرين، در يك لحظه من هم پياده شده نفسم را تازه كنم و دوباره سوار شوم. گرمم شده است. عضلات گردنم به بيرون فشار مي آورند. باز هم فشار ! مرگ، تا پشت چشمانم آمده است كه به ايستگاه مي‌رسم. خودم را بيرون مي‌اندازم. گه گيجه گرفته‌ام. مسافريني كه از اطرافم مي‌گذرند مرا نمي‌بينند. آن‌ها به سوار شدن فكر مي‌كنند. اكسيژن ايستگاه را سر مي‌كشم. بوي رطوبت تاريكي مي‌دهد. از زير زمين عبور كرده، از ابتداي تاريخ آمده‌است. هوا را در شش‌هايم فرو مي‌برم‌، بوي نفس آدمياني را حس مي‌كنم كه برج بابل را بنا كرده‌اند. آلوده‌است‌، زمان آلوده‌اش كرده‌است. آن‌ها براي رسيدن به خدا، تونل زده بودند تا از آسمان بگذرند. سوار مي‌شوم. قلبم به شماره افتاده و چشمانم سياهي مي‌رود. مي‌نشينم و چشمانم را مي‌بندم. فقط صداي ملايم رباتي را مي شنوم : ... دولت .
با مردم مي ريزم بيرون. به طرف خط يك مي دوم. پله ها را دوتا يكي مي كنم. دختران ترشيده و در بين شان تك و توكي جوان با آرايشي غليظ را آن بالا مي‌بينم. اين‌ها بي‌هدف اين‌جا نيامده‌اند. نگاهشان تشنه است. يك جورايي سالن مترو برايشان شده مثل دانشگاه. شايد به دنبال مردي مي‌گردند تا آن‌ها را بپذيرد. سرپناهي مي‌خواهند هر جوري كه باشد. يك لبخند كافي ست تا خود را تسليمت كنند. بلند گويي مدام تكرار مي‌كند :
... از خط قرمز فاصله بگيريد .
به درون سياهي تونل كه نگاه مي‌كنم نور چراغ ترني را مي‌بينم كه نزديك مي‌شود. خط يك خلوت‌تر است. راحت سوار مي‌شوم. پشتم را به تهِ سالن تكيه مي‌دهم و همان جا مي‌نشينم. ضد خاطرات آندره مالرو را باز مي كنم:
... گاهي اوقات چاره اي جز شكست خوردن نيست.


 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما