گل فروش پیر 
محمد زندی
نمیدانم
برای تولدش نرگس میرسد
گلفروش پیر داشت میگفت
و گناهان من از این دنیای کوچک
گل میفروختم از اول
پای دهکده
مساحت گناه من
از باغچه بود تا کلبه
تا تو
که میخریدی
یک بار پروانهای را پراندم به باغچه
یکبار تانکی راه گم کرده
باغچهام را صاف کرد
یک بار چند سایه
مرد چشم بستهای را میبردند
یک بار دختر و پسری
کنار رزهای خوابیده بودند
و یک بار دختری تنها آمده بود
با او بر برف رفتیم
و یکباره او رفت
و یکباره من منتظر
گفتم از این به بعد
از پیر گل فروش برایش نرگس بخرم
|