گل فروش پیر

 

محمد زندی

نمی‌دانم
برای تولدش نرگس می‌رسد

گلفروش پیر داشت می‌گفت
و گناهان من از این دنیای کوچک
گل می‌فروختم از اول
پای دهکده
مساحت گناه من
از باغچه بود تا کلبه
تا تو
که می‌خریدی
یک بار پروانه‌ای را پراندم به باغچه
یکبار تانکی راه گم کرده
باغچه‌ام را صاف کرد
یک بار چند سایه
مرد چشم بسته‌ای را می‌بردند
یک بار دختر و پسری
کنار رزهای خوابیده بودند
و یک بار دختری تنها آمده بود
با او بر برف رفتیم
و یکباره او رفت
و یکباره من منتظر

گفتم از این به بعد
از پیر گل فروش برایش نرگس بخرم






 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما