محمد شريفی نعمت‌آبادی


1
کودکان
به قطار سنگ می‌زدند
و قطار
بی اعتنا می‌گذشت
و من
در قطار بی‌اعتنا
می‌گذشتم
در چشمانم
ماه
در دلم
ماه
در گوشهايم
بال بال خنده ی کودکان
... و قطار
بی اعتنا
به جايی می‌رفت
که روزی
از آن آمده بودم
روزی که
ماه
در دلم نبود
روزی که
ماه
در چشمانم...


2
بسيار ی‌ ام
در من نيست
تکه ‌هايم
در راه
جا مانده‌اند
چشمهايم
در گلی
عليه زمستان
گوشهايم
در آغازی
آن سکوت
و لبانم بر لبان تو.
بسيار ی‌ ام
در من نيست
تکه ‌هايم
در راه
جا مانده‌اند!

3
تو در زدی
و من تشريف بردم
حالا
برای  اين تهی
برقص!



 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما