
1
کودکان
به قطار سنگ میزدند
و قطار
بی اعتنا میگذشت
و من
در قطار بیاعتنا
میگذشتم
در چشمانم
ماه
در دلم
ماه
در گوشهايم
بال بال خنده ی کودکان
... و قطار
بی اعتنا
به جايی میرفت
که روزی
از آن آمده بودم
روزی که
ماه
در دلم نبود
روزی که
ماه
در چشمانم...
2
بسيار ی ام
در من نيست
تکه هايم
در راه
جا ماندهاند
چشمهايم
در گلی
عليه زمستان
گوشهايم
در آغازی
آن سکوت
و لبانم بر لبان تو.
بسيار ی ام
در من نيست
تکه هايم
در راه
جا ماندهاند!
3
تو در زدی
و من تشريف بردم
حالا
برای اين تهی
برقص!
|