آش غوره

 

مجید نفیسی

... و مادر میگوید:
"انگار مویت را آتش زده اند"
من هستم ، سیمرغ
که از دهانه ی تنگ تلفن
به جمع آنها می پیوندم
نشسته دور سفره ی رنگین
میان مهمانخانه
با کاسه های چینی در پیش
و چشم های دوخته به قدح آش
و مادر که ظرف هر کس را می گیرد
و با ملاقه آن را پر می کند
و روی تکه ای نان، کباب می گذارد
و دستی ریحان
و می گوید:
" این آش
و این هم پاش!"
و نوبت که به من می رسد
ملاقه را از دست او می گیرم
و چون رستم دستان
توی قدح آش فرو می برم
و بی آنکه بخواهم
تمام گولی* های آن را
یکجا بیرون می کشم
و مادر می خندد و می گوید:
"مثل همیشه خدا با توست"
و من می گویم:
"نان و کباب نمی خواهم
آشم دهید، آش!"
و کاسه چهارم را که تمام می کنم
از پشت کنار سفره می افتم
و غلت زنان خود را به ایوان می کشانم
و زیر آفتاب نرم بهاری
کنار برادران و خواهرانم
خود را به دست خلسه ی آش غوره می سپارم
و به عارفان حق می دهم
که دل به یجوز و لایجوز نمی دهند
و آنگاه که همه در خوابند
با خمپاره های گاه و بی گاه خود
اکوان دیو را از فراز خانه میرانم
و بار دیگر سفره مادر را
در زادگاهم می گسترانم.


5 آوریل 2004
* گوشت قل قلی





 

یادداشت
شعر
محمود معتقدی
ميرزا آقا عسگری
محمد زندی
مجيد شفيعی
محمد شريفی
مژگان اميری
مهدی محبی
مجيد نفيسی
و.م.آيرو
حسنا صدقی
اکبر ايل بيگی
فريده دهداران
بهمن قره‌داغی‌‌
اميرحسين بهبهانی‌نيا
جواد لگزيان
داستان
فتح‌الله بی‌نياز
يوسف عليخانی
محسن فرجی
معصومه ضيایی‌
حسين نوروزی‌پور
مظاهر شهامت
شيدا محمدی
عباس موذن
ميثم عليپور
علی قانع
مهدی مرعشی
فرهاد سليمانيان
ارتباط با ما