مژگان اميري
پايين
سمت چپ
تو را در واژهاي نشاندن
بنشين
باد
دامنه ها را به شهادت گرفته است
و تو را
در تاراج خودت رها كرده
شنهايم را به من برگردان
و تيلههايم را
فكر ميكردم دنيا چهارنعل پيشرفت كردهاست
و من خيلي جا ماندهام
در اين سلولهاي انفرادي
خفقانهاي ريز
سطرهاي زبر
منارههاي پوسيده
دارها و تيرها
و اين همه لباس كپك زده
گلويم ميسوزد
و مدام گم ميشوم
به دنبال جنازهام
در اين گورهاي جمعي
و ترس اين خطوط
بر استخوانهاي صورت
يك گفتگوي كوتاه
و اين بهت تلخ
رنگ سفيد
به صورتت ميآيد
به موهايت
به گونههايت
به شكنهاي گوشهي چشمهايت
به خندهي تلخ لبهايت
به انحناي نرم پستانهايت
به گودي كمرت
به زيبايي رانها
ساقها
انگشتها
و اين ناخنهاي سفيدت.
قرار است به مورچهها شير بدهي تا بزرگ شوند
اهل كجا هستي؟!
ميگويند
بوميها زيباييهايشان را جا ميگذارند
سبدهايشان را
زيلوهايشان را
گهوارهي كودكانشان را
علفهاي سبز پشت بامهايشان را
و قابهايشان را برميدارند
و ميروند.
گلدانهاي سفال خام
شاخههاي كوچك گل
پنجرههايي رو به كوهستان
صداهايي ليز خورده است
خطهاي تعريفي جا ماندهاند
ردي روي صورتم
مرد بود يا يك زن
يا خيال كردم
اسلام آمده است با گاريش
براي بردن ساعدي
چقدر پوست جا مانده
چقدر ترانه
چقدر رنگ
و چقدر خندهي كودكاني كه انگار بايد روسپي ميشدند
كسي به در مي زند
من از سياهي نميترسم
و از شب
و از روز
و از انگشتهايي كه آرام
روي در ميزنند
ولي از تو خوشم نميآيد
و اين همه عشوه در رنگهاي تقلبي
و اين همه گريه و خندهي مصنوعي
و صورتت كه زير درد
آن پشت متلاشي شده است
چطور رسيدم
وقتي دنيا ميرود خود را از بلندترين ارتفاع بيندازد پايين
و من فكر ميكردم
دلم ميسوزد براي اين همه ستارهي يخي
باد خواهد آمد
و به شهادت خواهد گرفت
و دامنهها گواهي ميدهند
براي علفهايم جا بود
گواهي ميدهند
و من ميريزم پشت پيشانيام
تا چرخيدن علفهاي سبز را دور پيكرم تماشا كنم.
|
|
|