
گلادياتور
فتحالله بىنياز
ديميترى ايوانوويچ، شاعر معروف، طول اتاق را پيمود و در ادامه
حرفهاى قبلىاش گفت: " سر سطر بنويس: اگر كسى خود را مركز و محور
حق و حقيقت مىداند، چرا بايد از افكار و عقايد ديگران بترسد؟ كسى
كه كليه امكانات تبليغاتى را در اختيار دارد، چرا مىخواهد
انديشههاى مخالفى را به بند بكشد كه در چهار يا حداكثر پنج مجله
به چاپ مىرسد؟ شاعر، نويسنده، و متفكر نوانديش، هيچ تريبون وسيعى
از خود ندارد و فقط گاهى در يكى دو مجله و فصلنامه چيزى مىنويسد.
او بايد جورى براى خوانندگانش بنويسد كه حقايق همچنان پنهان بماند
و حتى خودش هم با بازخوانى اشعار و جملههايش، نتواند مقصودش را
كشف كند."
ايستاد. ناتاشا، منشى جوان و زيبايش نگاه تحسينآميزى به او
انداخت؛ بعد به سرعت به كارش ادامه داد. تلفن زنگ زد. تلفنچى گفت:
"آقاى ايوانوويچ، خانمتان با شما كار دارند."
- بگو الان جلسه دارد. بعداً خودش تماس مىگيرد.
و گوشى را زمين گذاشت. چانهاش را در دست گرفت و به فكر فرو رفت.
گامى به جلو برداشت و همين كه نگاهش با برق چشمهاى جذاب منشى جوان
تلاقى كرد و تبسم شيرين او را ديد، گفت: "تمام درها و پنجرههاى
فضاى جامعه بر افكار نوانديشان بسته شده است. قلم شاعر و نويسنده
حتى از سوراخ كليد درها هم، راهى به درون اجتماع ندارد. نسلهاى
پير و جوان، تشنهاند و مىخواهند بجز گفتههاى تكرارى، بىمحتوا،
و تفسيرهاى يك جانبه رسمى و غيررسمى راديو و تلويزيون، حقايق را از
زبان كسانى بشنوند كه باورشان دارند. اما عدهاى با استفاده از
اهرمهاى خود، نامى از شاعران، نويسندگان و متفكران نوانديش بر
زبان نمىآورند، حتى براى به ابتذال كشاندن آنها و اثبات وابستگى و
سرسپردگىشان به بيگانگان و محافل جاسوسى از هيچ كوششى دريغ
نمىكنند!"
در زدند. مردى كه جوانتر از ديميترى بود، وارد شد و پس از
عذرخواهى گفت: "وقت دارى، راجع به صفحات نقد حرف بزنيم؟"
- خيلى فورىست واسيلى؟
- بله! مىخواهيم مجله را براى چاپ ببنديم.
- باشد! بنشين.
ناتاشا بلند شد و گفت: "پس من مىروم يك فنجان چاى بخورم."
ديميترى ايوانوويچ با خوشرويى گفت: "هر جور راحتى."
واسيلى نشست و پس از توضيح بخشهايى از فصلنامه، گفت: "اگر اجازه
بدهى، صفحات اصلى نقد را به سه نفر از شاعران جوان و تازهكار
اختصاص مىدهيم."
ايوانوويچ سرفهاى كرد و گفت: "نه! اين جور نقدها خواننده ندارد."
- شايد داشته باشد. در ضمن بهتر نيست فرصتى به نسل جوان بدهيم؟
بايد در ابتداى كار به نقاط ضعف و قوت اشعارشان پى ببرند.
ديميترى ايوانوويچ نشست، قيافه متفكرى به خود گرفت و گفت: "صلاح
نمىدانم. سطح مجله را پايين مىآورد. بگذار ديگران اين كار را
بكنند. چرا ما از اعتبار مجلهمان براى عدهاى تازهكار هزينه
كنيم؟"
واسيلى كمى ناراحت شد. آهسته گفت: "ولى ارزشش را دارد. هر چه باشد
آنها از ما توقع دارند. اگر ما نكنيم، كى بكند؟"
- من به موقعش به اين توقعها جواب مىدهم. فقط به من فرصت بده.
بگذار مجله جاى خودش را باز كند، آن وقت توى هر شماره، اشعار دو يا
سه شاعر تازهكار را چاپ و نقد مىكنيم.
ديميترى سكوت و نگاه واسيلى را به حساب نارضايتىاش گذاشت. با لحن
دوستانهاى گفت: "ببين! باوركن، خودِ من بيشتر از تو و ديگران به
فكر تازهكارها هستم. اما اجازه بده چهار - پنج سالى از عمر
فصلنامه بگذرد، آن وقت مىبينى چند در صد صفحاتش را به شاعران جوان
اختصاص مىدهم! حتى بعد از اين كه فصلنامه جا باز كرد، مىخواهم يك
نشر راه بيندازم؛ بله يك نشر، فقط و فقط براى چاپ اشعار شاعران
جوان. خواهى ديد كه اين كار را مىكنم يا نه!"
واسيلى از مدتها پيش به فكر افتاده بود كه همكارىاش را با
فصلنامه ديميترى ايوانوويچ قطع و با گروه ديگرى همكارى كند. به
همين دليل، بدون ترس، و خيلى راحت و با اعتماد به نفس گفت:
"اميدوارم! ولى چرا حالا اين كار را نكنيم؟ اشعار بعضى از آنها دست
كمى از شعرهاى بوريس لوبوف، آنا نيكلايونا و ناستازيا پروكوفيونا
ندارند. ما اشعار اينها را در شمارههاى چهارم و پنجم چاپ كرديم و
حتى براشان نقد نوشتيم."
ديميترى ايوانوويچ ناراحت شد، ولى به روى خود نياورد. اشعار اين
افراد از نظر شاعر سختگيرى مثل ديميترى ايوانوويچ در چنان سطحى
نبود كه چند صفحه از فصلنامه به نقد آنها اختصاص داده شود. البته
چاپ آن اشعار در فصلنامه، ارتباطى به زيبايى و انسجامشان نداشت،
بلكه به روابطى مربوط مىشد كه خود ديميترى ايوانوويچ بيشتر از همه
از آنها سر در مىآورد.
بوريس لوبوف پسر يكى از استادان بانفوذ دانشگاه مسكو بود و پدرش از
قديم، ديميترى ايوانوويچ را مىشناخت. در دوره پروسترويكا و
گلاسنوست، هر از گاهى برايش تدريس جور مىكرد. دوشيزه ناستازيا
پروكوفيونا، از طرفداران پر و پا قرص اشعار ديميترى ايوانوويچ بود.
در جمع دانشجويان دانشگاه لنينگراد حرفش را مىخواندند و تا آن روز
ترتيبى داده بود كه ديميترى ايوانوويچ، سه دفعه اشعارش را در
دانشگاه بخواند. نفر سوم، زن برادر يكى از مترجمهايى بود كه روابط
خوب و حسنهاى با ديميترى ايوانوويچ داشت و از تمجيدكنندگان اشعار
او محسوب مىشد. چهارمى از قوم و خويشها و سه نفر ديگر، جوانان
پرشورى بودند كه اين جا و آن جا، در ستايش از "استاد" حرف مىزدند
و اشعارش را مىخواندند. نفر ديگرى هم بود كه جاى خاصى در دل
ديميترى ايوانوويچ باز كرده بود: آنا نيكلايونا، كه با تمام وجود
شعر مىگفت و با تمام وجود هم به اشعار ايوانوويچ عشق مىورزيد و
آنها را صميمانه زمزمه مىكرد؛ دخترى كه سرانجام شيفته و دلباخته
شاعر شعرِ "عشق و صداقت" شده بود. اين دختر، ايوانوويچ را براى خود
به يك بت تبديل كرده بود و صادقانه مىپرستيد. او گفتهها، هنر،
رفتار، تمايلات و سليقههاى، افكار و عقايد ايوانوويچ را همچون
حقيقتى ابدى در قلب خود جاى داده بود. حرفهاى ايوانوويچ را در
باره زندگى يكنواخت و بيروح زناشويىاش باور كرده، و زن او را ديو
بىعاطفهاى تصور كرده بود كه با نق و ناله و بهانههاى
پيشپاافتادهاش، شاعر را خسته و كلافه مىكرد.
ايوانوويچ پانزده ماه با اين دختر رابطه داشت و وقتى از زيبايى و
شيدايى او سير شد، آرام آرام كنارش گذاشت. آنا نيكلايونا هم كه
باورهايش فروريخته و احساساتش لطمه ديده بود، بىهيچ اعتراضى، به
سرنوشت تمكين كرد تا در خلوت و تنهايى، غصه بخورد و اشك بريزد.
ايوانوويچ مىدانست كه اين دخترِ سرخورده ماههاست در وضعى
يأسآلود به سر مىبرد و در هيچ محفلى ديده نمىشود، اما اهميت
نمىداد.
ديميترى كه حالا لحظهاى به ياد آنا افتاده بود، قيافه متأثرى به
خود گرفت و گفت: "حق با توست واسيلى! من اشتباه كرده بودم. اسير
احساسات شده بودم. دلم مىخواست به نسل جوان كمك كنم. دلم براى
استعداد و شور و شوق آنها مىسوخت؛ به همين دليل آن چه از دستم
ساخته بود، نثارشان كردم. ولى نمىخواهم اين اشتباه را دوباره
تكرار كنم. اين فصلنامه حالا فقط به من تعلق ندارد؛ مال همه ماست.
به خودم اجازه نمىدهم كه به خاطر دلسوزى نسبت به شاعران جوان و
تازهكار، با آينده همكارانم بازى كنم."
- اتفاقاً ما فكر مىكنيم تو به اندازه كافى به فكر نسل جديد
نيستى، حتى آنها را عمداً كنار مىگذارى.
ايوانوويچ ناراحت شد. با صداى لرزانى گفت: "منظورت چيست؟"
- بعضى از همكاران، از جمله خود من، از تو گله داريم. تو فقط به
بعضى از شعرا و نويسندگان مشهور بها مىدهى؛ درست به همانهايى كه
براى اشعارت بهبه و چه چه مىكنند. با بقيه، خصوصاً تازهكارها و
گمنامها كارى ندارى. دوستان مىگويند كه ديميترى، چپ و راست
رانتخوارهاى اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى را مىكوبد ولى خودش هم از
رانت استفاده مىكند و هر كسى را در دايره خودىها جا نمىدهد.
ديميترى ايوانوويچ شمرده شمرده گفت: "من هم جسته و گريخته اين
حرفها را شنيدهام. كىها اين حرفها را مىزنند؟"
- بعضىها.
- مثلاً ؟
- مثلاً خود من، يورى، ماريا، الكساندر و بقيه.
- من چه امكاناتى دارم كه به عنوان رانت ازشان استفاده مىكنم؟
- خوب! همين فصلنامه، اسم و رسم و شهرتت، اعتبار و نفوذت در محافل
ادبى و هنرى. اينها چيزهاى كمى نيست.
- به نظرم تو و بقيه دچار توهم شدهايد!
- نه! توهم نه! سال پيش وقتى نشر پوشكين مىخواست يك مجموعه از
اشعار شاعران جوان و گمنام را چاپ كند، يادت هست؟ هر چه اوژن
بارساكوف از تو خواهش كرد كه يكى دو تا از اشعارت را در آن مجموعه
بگذارى تا كتاب اسمى در كند و فروش خوبى داشته باشد، قبول نكردى.
پيرمرد از تو خواهش كرد دست كم يك مقدمه براى مجموعهاش بنويسى،
ولى باز زير بار نرفتى. چرا روى ناشرى مثل بارساكوف را زمين
انداختى؟ چرا به خواهشهاى من و ماريا و ديگران اهميت ندادى؟ خيال
نمىكنى كارت در حد و اندازه يك هنرمند نبود؟
- عجولانه قضاوت نكن. ارزشگذارى كارهاى مرا به مردم و هنرشناسها
بسپار. البته خوشحالم كه حرفهايت را رك و پوستكنده مىزنى، ولى
فكر نمىكنى آدمى مثل من نبايد خودش را قاطى هر كارى بكند؟
با خود گفت: "مگر زمانى كه من گمنام بودم، شعراى معروف حاضر
مىشدند يكى دو تا از اشعارشان را در مجموعه من بياورند يا نقدى
روى اشعارم بنويسند؟"
واسيلى گفت: "مسأله قاطى شدن نيست. مسأله اين است كه نسل جوان و
تازهكار، از آدمى مثل تو توقع دارد. اگر تو نكنى، كى بكند؟ راديو
و تلويزيون و امكانات ديگر كه در اختيار آنها نيست، حداقل شاعر
شناختهشدهاى مثل تو بايد دستشان را بگيرد."
- كى دست خودم را بگيرد؟
- براى چه چيزى؟
- خوب! براى سقوط نكردن بين گمنامها و تازهكارها.
- اين كار سقوط نيست؛ به نظر من و ديگران يك جور اعتلاء و اعتبار
است، نشانه بلندنظرى و عشق به هنر است. هيچ كدام منكر خوبىهاى تو
نيستيم، ولى خوب! نمىتوانيم اين جور توقعى نداشته باشيم.
ديميترى ايوانوويچ جواب نداد. واسيلى احساس كرد بحث با او بىنتيجه
است. گفت: "خوب! مىبخشى كه ناراحتت كردم."
- نه! نه! اتفاقاً خوشحالم كه نظر تو و بقيه را شنيدم. انتقاد،
سرچشمه اصلاح است؛ البته اگر انتقادى متوجه من باشد.
واسيلى آهى كشيد و گفت: "خوب! صفحه نقد را چه كار كنيم؟"
ديميترى ايوانوويچ بلند شد و گفت: "مطلب داريم، زياد هم داريم."
وانمود كرد كه به فكر فرو رفته است. دستهايش را روى ميز گذاشت و
گفت كه صفحه نقد به بررسى آخرين اثر يكى از نويسندگان مشهور اختصاص
داده شود. اين نويسنده، ماه پيش در يكى از مجلههاى روشنفكرى، در
ستايش اشعار ايوانوويچ نقد چشمگيرى نوشته بود.
واسيلى بلند شد و گفت: "ولى در اين مورد نقدى نداريم."
- خودت بنويس، بعد بده بخوانمش.
- ولى من هنوز وقت نكردم اين رمان را بخوانم.
ديميترى ايوانوويچ رمان را خوانده بود، اما براى نقد آن چيز خاصى
در ذهن نداشت. اين نكته را به روى خود نياورد و گفت: "اشكالى
ندارد. مقدمهاش را تو بنويس. در باره ارزشهاى كلى يك رمان نو
مقاله بنويس. نقد رمان را خودم مىنويسم. رمان بىنظيرىست. بايد
جا باز كند."
- هر طور ميل توست.
واسيلى راه افتاد. پيش از ترك اتاق اتاق، ايستاد و گفت: "امروز بعد
از وقت ادارى، دور هم بنشينيم؟"
- امروز نه، فردا صبح ترتيبش را مىدهم.
واسيلى رفت.
ديميترى ايوانوويچ از نظر فكرى، هم با راستگراها و ناسيوناليستهاى
افراطى و هم با كمونيستهاى اصلاحطلب و محافظهكار مخالف بود.
كاملاً مستقل بود و سعى مىكرد به هر قيمتى شده، اين استقلال را
حفظ كند. از چهار سال پيش كه فضاى سياسى كشور باز شده بود، يك
فصلنامه راه انداخته بود. تيراژ آن از سه هزار نسخه بيشتر نشده
بود، ولى اسم ديميترى ايوانوويچ و دوستانش را بيشتر از پيش روى
زبانها انداخته بود. پيش از آن، نويسندهها، شاعران و روشنفكرهايى
كه ديميترى ايوانوويچ را از خود نمىدانستند، چند مجله و فصلنامه
منتشر مىكردند. آنها گاهى هم شعرى از او چاپ مىكردند و يا نقدى
در باره اشعارش مىنوشتند، ولى اين چيزها او را راضى نمىكرد. او
ارزش بيشترى براى كار خود قايل بود.
ناتاشا برگشت. تبسم شيرينى كرد و پشت ميزش نشست. شاعر نگاه
معنىدارى به او انداخت، در سكوت به او نزديك شد، دستش را روى صورت
سفيد و گوشتالود او گذاشت، و با انگشت سبابه، گونهاش را نوازش
كرد. ناتاشا آه بلندى كشيد، چشمها را بست و صورتش را با ناز و
غمزه به دست شاعر فشرد. چند لحظهاى به همين حال بودند. منشى گفت:
"كاش مىتوانستيم تمام روز و شب با هم باشيم."
ديميترى ايوانوويچ آه سردى كشيد و از منشى فاصله گرفت. ناتاشا گفت:
"قرار امروز سر جايش هست؟"
- آره! ولى به جاى شش، ساعت شش و نيم.
دفتر فصلنامه ساعت پنج تعطيل مىشد. ديميترى ايوانوويچ و ناتاشا
ظاهراً هر كدام به طرفى مىرفتند، اما ساعتى بعد به دفتر
برمىگشتند.
ديميترى سيگارى روشن كرد و گفت: "آمادهاى؟"
- بله!
- كجا بوديم؟
ناتاشا توضيح داد. ايوانوويچ اضافه كرد: "با اين كه ارتباط
روشنفكران با مردم كم شده، ولى زمانى كه افق جامعه درخشيدن مىگيرد
و متفكران نوانديش، با حضور خود صدها ستاره را به درخشش وا
مىدارند، و درست در لحظاتى كه كورسوى اميدى در تاريكى روشن مىشود
تا قلب و روح مردم را شور و حال بخشد، باز هم تيغهاى جهل و خشونت
به حركت در مىآيند و روشنفكران را در معرض هجوم توهين و افترا و
حتى تهديد قرار مىدهند."
ناتاشا با نگرانى گفت: "مىبخشى! فكر نمىكنى مثل بقيه دارى تندروى
مىكنى؟ ممكن است خطرناك باشد."
ديميترى ايوانوويچ دستش را روى شانه او گذاشت و گفت: "تا حدى درست
مىگويى. اين روزها تندروى باب شده. عدهاى گمنام براى مطرح كردن
خودشان مقالههاى افراطى مىنويسند. دوست دارند چند روزى دستگير
شوند تا خوانندههاى بيشترى دست و پا كنند. ولى تندروى من فرق
دارد. من فقط عقيدهام را مىگويم؛ همين!"
تلفن زنگ زد. ايوانوويچ گوشى را برداشت. تلفنچى گفت: "يك خانم پشت
خط است. مىخواهد با شما صحبت كند."
- در باره چه؟
- در باره اشعارش.
- نگفت دقيقاً چه كار دارد؟
- نه! فقط گفت از طرفداران اشعار شماست و مىخواهد با شما صحبت
كند.
- خوب! وصلش كن.
بعد دستش را روى دهانه گوشى گذاشت و با اشاره دست به ناتاشا فهماند
كه كار مهمى است. آهسته گفت: "از دانشگاه است. طول مىكشد. تو به
كارهايت برس تا صدايت كنم."
وقتى ناتاشا رفت، ديميترى ايوانوويچ گلويى صاف كرد و گفت: "ديميترى
ايوانوويچ هستم. در خدمتم."
- من ... من ... اسمم فليسيتا ميخاييلووناست. از طرفداران شعرهاى
شما هستم. ولى نه! طرفدار ساده نه! مىتوانم بگويم ديوانه اشعارتان
هستم. اگر يك شب، يكى از شعرهاتان را نخوانم، خوابم نمىبرد.
- شما لطف داريد.
- راستش خودم هم بعضى وقتها شعر مىگويم، ولى در حد سياه مشقهاى
شما هم نمىشود.
بعد تغيير لحن داد و گفت: "مىدانم كه وقتتان خيلى با ارزش است،
ولى مىتوانم يك روز وقتتان را بگيرم. فقط براى چند دقيقه. حداكثر
يك ساعت. هر وقت شما بگوييد. هفته بعد، يا دو هفته بعد."
ديميترى ايوانوويچ خوشحالىاش را بروز نداد و با لحنى جدى گفت:
"اشكالى ندارد. ولى براى چه منظورى؟"
- مىخواستم اگر زحمتى نيست يك نگاهى به اشعارم بيندازيد.
- هفته بعد كه سرم خيلى شلوغ است، فردا ظهر و پس فردا هم كه
نمىتوانم. ولى ... ولى ... فردا صبح مىتوانيد؟
دختر با تعجب پرسيد: "همين فردا؟"
- بله! چون از پسفردا تا دو هفته بعد، تمام وقتم پر است.
- باشد! ... چه ساعتى؟
- ساعت هشت صبح خوب است؟
فليسيتا با لحنى هيجانزده گفت: "براى شما زود نيست؟"
- نه! من صبحها براى قدم زدن به پارك گوركى مىروم. از سكوت و بوى
خاك و برگ صبحگاهى خيلى خوشم مىآيد.
- آه! چه عالى! من هم ديوانه درخت و گل و سبزهام! كجاى پارك؟
ايوانوويچ با خونسردى گفت: "درِ ورودى شرقى. يك كتاب دستم مىگيرم.
شلوار سرمهاى و پيراهن سفيد مىپوشم."
- چشم به راهم.
وقتى مكالمه تمام شد. ديميترى ايوانوويچ انگشتها را در هم فرو برد
و نجواكنان با خود گفت: "خوب! شايد اشعارش قابل توجه باشد؛ شايد
يكى از آن استعدادهاى كشفنشده باشد! بايد ديد و فهميد!"
و با خود فكر كرد كه فليسيتا ميخاييلوونا چه قيافه و اندامى دارد؟
آيا قيافهاش مثل صدايش جوان است؟ و در اولين ملاقاتشان چه نوع
برخوردى بيشتر روى او تأثير مىگذارد؟
لحظه شمارىهاى پرالتهابش از همين زمان شروع شد.


|
|
|