شعر
 

معصومه ضیایی

هفت شعر از رُزه آوسلِندِر
ترجمه معصومه ضیایی


(Rose Ausländer)
1901-1988





فراموش کن lll

دانایان ‌می‌گویند
فراموش کن
واقعیت شاعرانه را
تنها یک واقعیت هست.
خیال‌پردازان ِ
واقعیت ِ واقعی می‌گویند
تنها واقعیت شاعرانه هست.



چنین است

درد
درد دیگر را به خود می‌کشد

شادی
شادی را
دوبرابر می‌کند

عشق
کلمه‌ی
"تو"
را
در آغوش می‌کشد
کلمه
عشق را
کشف می‌کند.



مرحله‌ها

زمانی که انتظارش را می‌کشید
وقت شکفتن گل سرخ بود
تابستان را
در دست گرفت

وقتی که نیامد
تا صد شمرد
تا هزار
تا بی نهایت

وقتی که آمد
او تندیسی بود
با چشمان بی‌نگاه
دهان کنده شده



من کیستم

وقتی که ناامیدم
شعر می‌نویسم

شاد که هستم
شعرها
در من نوشته می‌شوند

وقتی که نمی‌نویسم
کیستم



نفس من

در عمق خواب‌هایم
زمین
خون می‌گرید

ستاره‌ها می‌خندند
در چشم‌هایم

آدم‌ها
با سئوال‌های رنگارنگ می‌آیند
پاسخ می‌دهم:
بروید پیش سقراط!

گذشته مرا سروده است
آینده را به ارث برده‌ام

نام نفسم
اکنون است


تنهایی

پیشگویی زن کولی
واقعیت یافت:
سرزمین‌ات
تو را تنها خواهد گذاشت
انسان‌ها و خواب را
از دست خواهی داد
با لب‌های بسته
خطاب به لب‌های بیگانه
سخن خواهی گفت
تنهایی تو را
دوست خواهد داشت
در آغوش‌ات خواهد کشید


اما من می‌دانم
پروانه‌ای بودم
پیش از زادنم
درختی یا
ستاره‌ای؟

ازیاد برده‌ا‌م آن را

اما می‌دانم
که من بودم
و خواهم بود

لحظاتی
از ابدیت





سروده‌يي از " اينگبرگ باخمن " شاعره‌ي " عصياني" اتريش
برگردان : رامين رحيمي



اينك ( تنهايي ) تنها چيزي‌ست كه برايم اهميت دارد. زمان را سپري خواهم كرد، همراه با نگاه جاسوس‌وار مرد همسايه. اين اتاق و سقف‌اش روحم را مي‌بلعد. ديگر هيچ عشقي را باور ندارم. اگر باز هم عشق در كمين من باشد؛ ديگر هرگز نخواهد توانست درچشم هم زدني، در من جانشين شود.
                                                                                           " اينگبرگ باخمن "

" اينگبرگ باخمن" بي‌گمان از شاعران عصياني و خشمگين دهه 1960 ميلادي‌ست. باخمن از معدود زناني بود كه بعد از پايان جنگ جهاني دوم به طور جدي به سرودن شعر در حيطه زبان ژرمن روي آورد. او قبل از سرودن شعر داراي دكتراي فلسفه و روانشناسي بود. بعد از اتمام تحصيلات پايان‌نامه دكتراي خود را " فلسفه انتقادي اگزيستنسياليستي هايدگر" نام گذاشت. دراكثر اشعار و نوشته‌هايش به نسل پيش از خود مي‌تازد و آن‌را به سخره مي‌گيرد. نسلي كه دنيا را به خرابي و چالش كشيد و جز ويراني و افتضاح براي ژرمن‌ها ثمرهء ديگري در پي نداشت. باخمن نقش عمده‌يي در تحول ادبيات آلمان داشت. اشعارش وصف و شرح دنيايي يخ‌زده و بي‌پناه است. بيگانگي انسان زياده خواه، از جهان پيرامونش و نگاهي به طبيعت زخمي و آسيب ديده و دلمرگي و شكست در عشق، بخش وسيعي از آثارش را تشكيل مي‌دهد. از ديدگاه او نه تنها آدمي بلکه زمين هم در معرض تهديدي جدي‌ست. وي همچنين از پوچی جهان حرف می‌زند و با افتضاحي كه( ناسيوناليسم شوينيستی مخرب)، جنگ جهاني دوم را پديد آورد، از تهديد فرديت گذشته و حال سخن می‌گويد. باخمن با تبحري ستودني با الهام از قلمرو اعجاز زبان، اسطوره و ترسي زنانه، توانست تصاويری شاعرانه به روی کاغذ بياورد. در آثارش مخاطب، شاهد روي برگرداني وي از دنياي برون و رجعت به درون است. استعدادهاي باخمن تا به حدي بود كه غير از سرودن و رمان نويسي، به نوشتن مقاله، نمايشنامه، نقد و گزارش هم روي آورد. و همچنين مدتي كوتاه برنامه ساز و مسئول برنامه‌های راديويی محلي شهر « برمن » در آلمان بود. او به يكباره بعد از گذشت10 سال به سرودن پايان داد. او در جايي مي‌گويد : خواننده‌يي كه با سروده‌ها، تهديد به خويشتن و جهان پيرامونش را جدي نگيرد، عرصه حقيقت زبان ( شعر) زين پس به چه كار مي آيد؟. سرودن توحش است.
اينگبرگ باخمن. نوامبر1969- رم از مهمترين آثارش : " زمان تعيين‌شده" و" پرستش خرس بزرگ" حرص و طمع " آغاز و پايان" محلی برای حوادث" كابوس بعد از تولد " و " انواع مرگ " كه در رابطه با سفر خود به چند كشور آفريقايي از جمله مصر و سودان، آن را منتشر نمود.
باخمن در25 ژوئن1926 در منطقه " كلا گنفورت " اتريش بدنيا آمد. اين آغاز ِ حضور، سرانجام در اواخر زندگي اش به استيصال ممتد روحي، افسردگي، و مصرف قرص‌هاي مسكن قوي و افراط در نوشيدن مشروبات الكلي منتهي شد. و سرانجام 17 اكتبر 1973 در سن 47 سالگي در شهر رم طي يك آتش سوزي در خانه‌اش جان داد. سرنوشتي كه همانند آتش و خشم درونش، با حريق خانه‌اش پيوند خورد!. بر پايه تحقيقات پليس شهر رم، در حين سيگار كشيدن بخواب رفته و آتش سيگارش موجب حريق خانه‌اش شد. ( جايزه ادبي اينگبورگ باخمن ) يكي از جوايز معتبر ادبي اتريش به‌شمار مي رود، كه در سال1977 در تجليل از شاعر برجسته اتريشي بنا نهاده شد و هر سال به يك كتاب برتر كه اثر نويسندگان جوان آلماني زبان باشد، اهدا مي شود.
*******

درجهاني تجريدي و بهم بافته،
بي تو مانده ام.
چونان پلي چوبي،
كه بي هيچ طنابي
در دو سوي اش،
در آسمان معلق است!
مرا بياد خواهي آورد عشق من،
آن زمان كه ديگر نيستم
تا چون تو باشم:
زنده ، بازيگوش ، خائن.

*******

هنوزتو را بخاطر دارم.
اينك،
بي من در هوس جاودانه يي.
يقين بدان!
با عروسك هايي بي شمار كه مي شناسي
و نمي شناسم شان.
مرا از خود شسته يي
به كدامين گناه ؟
افكارم رو به ملال مي روند.
نمي دانم كه چه مي گويم.
چه مي گفته ام.......
اما اينك
جاده پرشكوه هوس را طي كن!
تا هركجا كه باور داري.
طي كن.
مي دانم!
و مي داني
هرگز راه ِ طبيعت مناظر آرامش را
بي خلوص شهوتت سپري نخواهي كرد!
اما من
بي تو گذرهاي بسياري را پيموده ام.
صدها سرزمين و ساحل را درنورديده ام.
اما
هرآن كجا كه مي روم
جز گردش يأس نديده ام.
بي من رو و ادامه ده ؛
آن چه را كه خواسته يي.
آن چه را كه كرده يي.
و من هنوز تا مرز آسايش ات
اين راه را مي روم.
اشتباه نمي كنم،
به حريم آسودگي ات نزديك نخواهم شد
يقين بدان!
هرگز از درون تكه شده ام به بيرون
پرتاب نخواهي شد.
گر ابديت را توقف نباشد
هر باره تاريخ گريزت را آبستن مي شوم
بي آنكه بخواهم!
بي آنكه ببيني
وبداني.

اين راه را مي روم
بي تو .
همچو ماده گرگي گرسنه
خودم را بارها بلعيده ام
و روح بي رمق ام به سوي
افق پريده رنگ زوزه مي كشد.

تو را در افق خاطره يي بي رنگ خواهم جست
آن ياد كه از سفيدي اش
هيچ در تو نمانده است.
قلبم مي تپد؛
حيران و مبهوت.
و اينك سايه عشق موذي؛
بي من
بي تو
به انتظار كدامين گناه نشسته است ؟.
توخود ميداني...
*******
_________________________________________
Sämtliche Gedichte. von Ingeborg Bachmann

شش شعر از علی صالحی

نشانی
کاش پرنده نبودی!
رد پروازی در آسمان برايم نگذاشته ای
کاش پرنده بودم!

کجا
تمام درياهای جهان را
گوشه خاکی که تو نشسته ای
ساحل است.


اعماق
ماهی از اعماق اقيانوس چه ميداند؟
من از تو چه ميدانم؟

هيچ
دستم نميرسد
که حلقه کنم گرد شانه های زمين
و بگريم به غمگساری اش
که هرگز اينچنين بی عاشق نبوده است.


صبح شلوغ
دانه ميدهم گنجشکهای صبحگاهی را
پشت پنجره ام
از خرده شعرهايی که شب
از دستهای تو
ميريزد بر بيخوابی ها و بالش لبريز از اميدم.


شادی
چه شادم امروز
به اندازه تمام ابرهای زمستانی
و گريه هايشان.





سه شعر از داود صالحی

1
غنچه هاي نورس
آواز دلنشين پرستوها ي بي نوا

بادهاي خبرچين
همواره از فراز گندم زار نمي گذرند
با تزييني از آتش و دود
ساختمان زاران را دور مي زنند
در اتش و دود
بادها بي خبران سرخوش اند
نابودي از مغزها مي جوشد
و خواب ساختمان ها و سنگ هاي كوه را به آشوب مي كشد
و گل هاي بي توجه به آشفتگي زمان
تن هاي خود را در آب هاي باد شانه مي كنند

و بر زمين مي جوشند
غنچه ها و بادها
عشق ها و نام ها .

2
چه گلي بود
زيبا و بزرگ چند رنگه
مي توانست سال ها باشد
در گذرگاه نسيم
و بويش تراوش كند در ميان اين غبار
تا آسايش در مغزم هلهله كند
چه گلي بود
چندين غنچه شكفت بر ساق كوچك تنش
از خودم مي پرسم
آن گل ديشبي در آن باران فنا
چگونه خواهد مرد ؟
غافل از آنكه يادش بر برگهاي دل چندك زده است !

3
چه مي كند ؟
اين پرنده در ميان لوله هاي نفت
در كوچه هاي لوله در پي چه مي گردد ؟
افتان و خيزان
مي گذرد در طواي لوله ها

پرنده بر نرده ي آهني آغشته به نفت خفته است
با كالبدي خشك
پرنده در جستجوي چه بود ؟
كه شب و بامداد باغ را رها كرده است
و اينگونه
به رنج مرگ دلباخته بود ؟





  اول صفحه



 

یادداشت

سانسور، تضاد بین«سنت» و«مدرنیته»

زیبایی زبان در تاریكی و روشنایی

مهجورى در دلِ هجران‏زدگان

رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

شعر

داستان

در پیچ و خم یک نام

وقتی صورتک ها می افتند

چ مثل چاپلین

داستان به روايت داستان نويس

معرفی کتاب

ارتباط با ما