چ مثل چاپلین
نسترن میرجلالی
نگاهی به زندگی چارلي چاپلين (1977-1889)
چارلز اسپنسر چاپلين، كمدين افسانهاي سينما،
شانزدهم آوريل 1989 در لندن و در خانوادهاي تئاتري به دنيا آمد.
او بازيگري، كارگرداني، تهيهكنندگي، فيلمانهنويسي و حتي آهنگسازي
فيلمهايش را شخصاً انجام ميداد. زندگي حرفهاي او از كودكي در
صحنهي تئاترهاي لندن تا زمان مرگش بيش از 70 سال ادامه داشت.
دوران كودكي او در فقر و تنهايي سپري شد چون كه در دو سالگي پدر و
مادرش از هم جدا شدند و پدرش كه به سختي او را به ياد ميآورد چند
سال بعد مرد. مادرش كه بازيگري پركار بود، مبتلا به نوعي بيماري
حنجره شد و چارهاي نداشت جز اين كه كار تئاتر را رها كند. اما قبل
از آن، پسر 5 سالهاش چارلي شانس بازي در نمايش را كنار او داشت كه
با خواندن آهنگ معروفي مورد تشويق زيادي قرار گرفت. مادر او خياطي
را در پيش گرفت تا مخارج زندگي چارلي و پسر ديگرش سيدني را تأمين
كند. در سال 1900 چارلي در يازده سالگي همراه برادرش در نمايش
پانتوميمي بنام «سيندرلا» بازي كرد و از آن موقع تصميم گرفته بود
كه بازيگري را حرفهاي دنبال كند. سيدني چاپلين چند سال بعد براي
پيوستن به نيروي دريايي آنها را ترك كرد. چارلي با مادرش كه دچار
بيماري روحي شديدي شده بود در منطقه فقيرنشين لندن به وسيله درآمد
اندك برادرش زندگي ميكرد و براي مراقبت از مادرش درس را رها كرد
چون نميخواست كسي به بيماري رواني او پي ببرد ولي وقتي اطرافيان
متوجه وضعيت وخيم او شدند، او را در بيمارستان بستري كردند كه تا
سي سال ديگر با همان شرايط به زندگي ادامه داد. چاپلين در هفده
سالگي به عنوان دلقك به گروه طنز «فرد كارنو» (Fred Karno) پيوست و
ستاره نمايش هاي آن شد. او و گروه كارنو براي اولين تور آمريكا در
سال 1910 پا به آن كشور گذاشتند و در شهرهاي مختلف نمايش اجرا
كردند.
در اين گروه، «استنلي جفرسون» (Stanly Jefferson) كه بعدها با نام
«استن لورل» معروف شد با چاپلين هم بازي بود. «استن لورل» به
انگلستان برگشت اما چاپلين كه شيفتهي آمريكا، پيشرفت سريع و محيط
شادش شده بود در آن كشور ماند. سه سال بعد كارگردان جواني به اسم
«مك سنات» (Mack Sennat) بازي چاپلين را ديد و به او پيشنهاد كرد
با استوديوي فيلمسازياش «كي استون» همكاري كند. چاپلين برخلاف
ميلي باطني و ابتدا بيش تر به خاطر حقوقش قبول كرد و به اين ترتيب
وارد هاليوود شد.
مسير حرفهاي او از 1914 تا 1917 در استوديوهاي مختلف «كي استون»
شروع شد، جايي كه خيلي زود هنر و صنعت فيلمسازي را فرا گرفت. چارلي
چاپلين در اولين فيلم هايش كه توجه چنداني را جلب نكرد مثل همه
بازيگرها، ظاهري معمولي داشت تا اينكه خيلي اتفاقي تركيبي از
شلوارهاي گشاد و كفشهاي بزرگ، كت تنگ و كلاه لبهدار را امتحان كرد
كه به نظرش عالي رسيد و تبديل به همان شخصيت دوست داشتني شد كه همه
ميشناسند و با آن به اوج شهرت رسيد.
اولين سال فعاليتش براي «سنات» فيلمهاي
كوتاه زيادي ساخت كه بسيار موفق بودند. تصويري كه امروز از چاپلين
از يادها مانده، محصول همين دوره است. در سال 1916 او قراردادي با
شركت فيلمسازي Mutual بست تا دوازده فيلم كوتاه كمدي بسازد و تمام
آنها را در طول يك دوره هجده ماهه تهيه كرد. چاپلين بعدها گفت كه
زمان فعاليتش در اين شركت شادترين دوره كارياش بوده و تجربيات
زيادي هم كسب كرده است. به دنبال آن استوديوي اختصاصي و كمپاني
توليد فيلم خودش را در هاليوود سال 1918 راهاندازي كرد و اين باعث
شد تا حد زيادي كنترل مالي و هنري محصولاتش را شخصاً به عهده
بگيرد. با استفاده از همين استقلال كه به تدريج بيش تر ميشد،
زيباترين صحنهها را خلق كرد كه خارج از محدودة زمان هميشه تأثير
گذارند و پيامي كه پشت ظاهر سرگرم كننده آنها نهفته است انگار در
هيچ برههاي از تاريخ كهنه نميشود. در سال 1915 او «ولگرد»
افسانهاياش را خلق كرد، اولين كمدي تلخ و شيرين او با پاياني باز
كه در آن قهرمان خانه به دوش قصه، تنها و ناكام در عشق به شيوة
مخصوص خودش قدم ميزند. چنين شخصيتي با ويژگيهاي ظاهري و خصوصيات
اخلاقي ويژهاش به نوعي در فيلم هاي بعدي چاپلين هم حضور دارد.
آوراگي و دربدري كه چاپلين هنگام كودكي تجربه كرده بود مايه اصلي
فيلم هاي اجتماعي تند وتيز او را تشكيل ميداد. او در سن كم علاوه
بر اين كه زندگي در نوانخانهها را تجربه كرده بود، بارها مجبور شد
كنار خيابان بخوابد و در آشغالها دنبال غذا بگردد. شايد به خاطر
همين تجربههاي تلخ شخصي است كه بازي او در اين قالب تا اين حد
باورپذير است.
در سال 1919 چاپلين همراه با همكارانش مثل «مري پيكفورد» (Mary
Pickford)، «داگلاس فيربنكز» (Douglas Fairbanks) و «دي گريفيت»
(D.Griffith)، اتحاديه هنرمندان را بنيانگذاري كرد كه تا اوايل دهه
پنجاه رئيس آن بود. اين اتحاديه با اين هدف تشكيل شد تا از افزايش
قدرت سرمايهگذاران در توسعه استوديوهاي هاليوود جلوگيري شود. اين
حركت،آزادي چاپلين و فيلمسازان همفكر او را تثبيت ميكرد. در آن
دوران چاپلين ديگر ستاره بينالمللي بود كه فيلم هايش مثل «مهاجر»،
(1917)، «كودك» (1921) و «روز دستمزد» (1922) موفقيتهاي تجاري
شگرفي كسب كرده بودند.
چاپلين درباره فيلم مهاجر گفت «هيچ كدام از ديگر فيلم هايي كه
ساختهام به اندازة اين يكي خودم را متأثر نكرده است». «مهاجر»
كمدي فوقالعادهاي است كه احتمالاً بيشتر با صحنهاي از آن در
يادها مانده است كه در آن مهاجران به مجسمه

با نگاهي به سينماي چاپلين متوجه ميشويم كه تصميم او براي تمركز فعاليتش
روي كمديهاي احساسي و روانشناسانه در هيچ زماني بهتر از
آن دوره نميتوانست نتيجه بدهد
 |
آزادي خيره ميشوند. از
آن موقع تاكنون اين صحنه بارها در فيلمهاي مختلف تقليد شده است.
يكي از اين نمونهها در فيلم «پدرخوانده 2» (1972) ساختة فرانسيس
فورد كاپولا وجود دارد. هنر چاپلين هيچ جا بهتر و واضحتر از اين
صحنه مشخص نميشود. اولين كمدي بلند چاپلين و شاهكار او «كودك»
بود؛ فيلمي به ياد ماندني كه در آن ولگردي، بچه گمشدهاي را پيدا
ميكند و ميخواهد او را بزرگ كند. واضح است که فيلم كودك از
داغديدگي خود چاپلين هم سرچشمه ميگرفت چون اولين پسر او چند روز
بعد از تولد و چند هفته قبل از شروع ساخت اين فيلم مرده بود و شايد
اين موضوع روي تلخي فضاي فيلم نادانسته تأثير گذاشت ولي كمبود
عواطف و نگرانيهاي اجتماعي را استادانه به تصوير ميكشد. در اين
اپيزود، چاپلين ولگردي است كه از بچة بيخانماني، با بازي
حيرتآنگيز بازيگر چهارساله «جكي كوگان» (Jakie Coogan) مراقبت
ميكند. در يكي از بهترين صحنههاي ساختة چاپلين و شايد حتي تمام
دوران فيلم صامت، چارلي در تعقيب ماشيني كه بچه را به پرورشگاه
ميبرد، با تمام قدرت روي سقف خانه ميدود و نميخواهد از او جدا
شود. پشت طنز سياه اين صحنه، احساسي لطيف پنهان است. در آن سال ها،
كودكان مهاجر و آواره حاصل از جنگ جهاني اول در خاطره همه مردم
بودند. همين طور كساني كه براي عزيزان از دست داده خود در جنگ
داغدار بودند و يا به هر شكلي جنگ سرنوشتشان را وارد مسير تازهاي
كرده بود از فيلم «كودك» بسيار استقبال كردند.
زندگي افرادي مثل چاپلين، امروزه به وسيله دانشمندان علوم اجتماعي
مطالعه ميشود. آن ها دريافتهاند كودكاني كه در معرض بيخانماني و
به تبع آن، تنشهاي اجتماعي قرار ميگيرند همگي به سرنوشت واحدي
دچار نميشوند. در حالي كه بعضي از آنها در آينده قشر آسيبپذير
جامعه را تشكيل ميدهند، برخي ديگر از اين بچهها مثل چاپلين زيرك
و مبتكر ميشوند.
چارلي چاپلين با اين كه در كار حرفهاي خود روز به روز موفقتر
ميشد ولي زندگي خانوادگياش دستخوش ناملايمات بود. دو ازدواج نخست
او به جدايي ختم شد اولين بار با بازيگري بنام «ميلدرد هريس»
(Mildred Harris) و بار دوم با بازيگر ديگري، «ليتا گري» (Lita
Grey) ازدواج كرد.
بعد از مدتي با «پائولتا گادارد» (Paulette Goddard) كه در فيلم
«عصر جديد» بازي ميكند ازدواج كرد كه بعد از آن كه هر دو به
موفقيت و شهرت بيشتري رسيدند از هم جدا شدند. چهارمين ازدواجش در
سال 1943 با «اونا اونيل» (Oona O'neil) دختر نمايشنامه نويس معروف
«ايگن اونيل» با ثباتترين بود كه تا زمان مرگش ادامه پيدا كرد.
«اونا اونيل» بعد از مدتي هنرپيشگي را رها كرد و شايد همين، باعث
دوام ازدواج آنها شد چون چاپلين برخلاف ازدواج هاي گذشتهاش اين
بار همسرش را رقيب خودش نميديد. چارلي چاپلين و اونا اونيل هشت
فرزند داشتند. يكي از آنها «جرالدين چاپلين» است كه حرفه والدينش
را در پيش گرفت و مهمترين نقشي كه ايفا كرده در فيلم «دكتر
ژيواگو» (1965) ساخته «ديويد لين» (David Lean) در نقش تانيا است.
چاپلين در سال 1928 يكي از زيباترين فيلم هايش به اسم «سيرك» را
ساخت كه آواز معروفش را در آن اجرا كرد. اين فيلم جايزه اسكار را
براي فيملنامه، بازيگري، كارگرداني و تهيهكنندگي دريافت كرد، هر
چند شايد نسبت به فيلم هاي بعدي چندان معروف نباشد.
با نگاهي به سينماي چاپلين متوجه ميشويم كه تصميم او براي تمركز
فعاليتش روي كمديهاي احساسي و روانشناسانه در هيچ زماني بهتر از
آن دوره نميتوانست نتيجه بدهد. مردم به همان اندازه كه از جنگ
بيزار بودند، از كمديهاي او كه تسكين دهنده غصههايشان بود، لذت
ميبردند. اوايل دهه سي با ايجاد صنعت فيلم ناطق تحول عظيمي در
دنياي سينما رخ داد اما چاپلين سراسر اين دهه بر ساختن فيلم هاي
صامت مثل گذشته اصرار داشت. او در واقع ميخواست با پانتوميم در
برابر ورود صدا مقاومت كند. و قبل از آن كه در فيلمش ديالوگ بكار
ببرد «روشناييهاي شهر» (1931) و «عصر جديد» (1936) را ساخت كه
بسياري اين دو را بهترين فيلم هايش ميدانند.
موضوع فيلم «روشناييهاي شهر» دلبستگي چاپلين به يك دختر كور گل
فروش و دوستي او با يك ميليونر است كه با رفتار صادقانهاش سعي
ميكند آن ها را به زندگي اميدوار كند.
چاپلين تلاش كرد از چشمانداز طنز به مشكلات روز مردم كه در بحران
اقتصادي دهه سي گريبانگيرشان شده بود، نگاه كند. «عصر جديد» كه
سرگذشت ملالآور كارگران فقيري را در محيط كار نشان ميدهد،
داستان نبرد بين زندگي ماشيني و انسانيت براي رسيدن به سعادت است.
فيلم با نمايي از گلهاي گوسفند كه در شيب تند رودخانه به سرعت
حركت ميكنند شروع ميشود و فوراً به نماي مشابهي وصل ميشود كه در
آن كارگران به سوي محل كارشان در كارخانه از ايستگاه قطار به بيرون
هجوم ميآورند.
چاپلين انسانهاي بيگناهي را محكوم مجازات نشان ميدهد كه فقط چوب
سادگي خود را ميخورند. مثل جايي كه چارلي غرق در افكارش در خيابان
قدم ميزند و پرچم خطري را ميبيند كه از كاميون در حال عبوري
پايين ميافتد. آن را برميدارد و در حالي كه به دنبال كاميون
ميدود معصومانه تلاش ميكند با تكان دادن پرچم توجه راننده را جلب
كند ولي خبردار نيست كه وقتي خيابان را دور ميزند به جمع تظاهرات
كنندگان خشمگين پيوسته است. جمعيت پشت سر پرچم افراشته او صف آرايي
كرده و شروع به شعار دادن ميكنند تا اينكه پليس آنها را پراكنده
ميكند. چارلي را كتك ميزنند و به زندان مياندازند. در صحنه آخر
اين فيلم، چاپلين با ظاهر آشناي ولگرد آواره، بازو در بازوي «پائلت
گادارد» به سوي خورشيد در حال غروب ميرود و پايان زيبايي را براي
تاريخ فيلم صامت رقم ميزند. صداي چاپلين اولين بار در «عصر جديد»
شنيده شد هر چند كه اين صدا فقط به خواندن شعر پاياني فيلم همراه
رقص معروفش محدود ميشد كه يكي از به ياد ماندنيترين صحنههاي
بازي چاپلين است. با اين وجود براي بيشتر ببيندگان آثار او «عصر
جديد» هنوز يك فيلم صامت محسوب ميشود.
فيلم هاي داراي ديالوگ او كه در هاليوود ساخته شدند «ديكتاتور
بزرگ» (1940)، «آقاي وردكس» (1947) و «لايم لايت» (1952) هستند.
اولين فيلم ناطق چاپلين «ديكتاتور بزرگ» نمايشي در اعتراض به جنايت
هاي آدولف هيتلر و نازي هاست كه يكسال قبل از آن كه آمريكا، سياست
انزوا طلبياش را كنار بگذارد و وارد جنگ جهاني دوم شود، در اين
كشور نمايش داده شد. ساختن چنين فيلمي در آن وضعيت از طرفي به خاطر
مسخره كردن نازيسم و ديكتار بزرگ آلمان و از طرف ديگر به دليل نشان
دادن بيپردة شكنجه يهوديان بسار شجاعانه بود. فيلم هاي صامت چارلي
چاپلين به جز «ولگرد» كه در آن، مرد فقير، دستگير و زنداني ميشود
هيچ پيام سياسي آشكاري در بر ندارند ولي «ديكتاتور بزرگ» جديتر از
گذشته او را وارد دنياي سياست كرد. ديد سياسي چاپلين با توجه به
پيوسته بودن آن با شهرت و موقعيتش به عنوان يك خارجي مقيم ايالات
متحده به شدت كمونيستي در نظر گرفته ميشد. او در نقش هيتلر (با
داشتن شباهت ظاهري به او) و همينطور در نقش يك آرايشگر يهودي كه
قرباني ظلم و شكنجه نازي ها ميشود، در اين فيلم ظاهر شده است.
سخنان انتهاي فيلم بيانية شيوايي از طرف جامعه جهاني عليه جنايت
هاي هيتلر است. در آن زمان، عليرغم نارضايتي منتقدان از فيلم،
مردم «ديكتاتور بزرگ» را بسيار پسنديدند. اگر هم اين فيلم، بهترين
ساختة چاپلين نباشد حتماً پر سر و صداترين آن هاست. گفته ميشود
هيتلر كه دوستدار سينما بود هم فيلم را ديده است. به دليل همين جهت
گيريهاي سياسي او، طبيعتاً دشمنان زيادي بين روزنامهنگاران و
همكاران فيلمسازش پيدا كرد. مخالفتها با او وقتي بيش تر شد كه
فيلم «لايم لايت» را ساخت. با اين كه مضمون سياسي اين فيلم خيلي
كمرنگتر از «ديكتاتور بزرگ» بوده و بيش تر شرح حال خود اوست اما
آنقدر مورد فشار قرار گرفت كه نمايش آن در بسياري از سينماهاي
شهرهاي مختلف آمريكا ممنوع شد. بسياري از مخالفان چاپلين كه او را
به كمونيست بودن متهم ميكردند سعي داشتند از تأثير و نفوذ افكارش
بين عامة مردم كه به شدت رو به افزايش بود، جلوگيري كنند و بهترين
راه را براي رسيدن به مقصود در اين ديدند كه به ادامه اقامتش در
آمريكا پايان دهند. هر چند كه چاپلين بخش اصلي موفقيتش را در
آمريكا كسب كرده و از سال 1914 تا 1952 در آن جا فيلم ساخته بود
ولي با اين وجود مليت بريتانيايي خود را حفظ كرد.
در سال 1952 كمي بعد از نمايش محدود «لايم لايت» وقتي به قصد سفر
كوتاهي به وطنش يعني انگلستان، آمريكا را ترك كرد به او اجازه
بازگشت به آن كشور را ندادند. بعد از اين ماجرا او و خانوادهاش در
سوئيس اقامت كردند. آخرين فيلم او «كنتسي از هنگ گنگ» با بازي
«مارلون براندو» در سال 1966 ساخته شد كه استقبال خوبي از آن نشد.
چارلي چاپلين در روز كريسمس سال 1977 در 88 سالگي از دنيا رفت و در
ژنو به خاك سپرده شد.

منابع:
www. The Great chaplin. com
www. wikipedia. org charliechaplin
www. hollywood usa. co. uk / charlie chaplin
www. golensilents. com / charlies chaplin

|
|
|