مهجورى در دلِ هجران‏زدگان
 
فتح‏الله بى‏نياز
 
نگاهى به رمان "ما" نوشته يوُگنى زامياتين، ترجمه انوشيروان دولتشاهى
(و نگاهى موجز به آناتومى حكومت‏هاى توتاليتر)
"ملت‏هاى محروم از عدل و انصاف چه هستند جز دسته‏هاى بزرگ اشرار؟"
سنت اگوستين
در جهان ادبيات، سه اثر در ترسيم "دنياى آينده" و ناتوانى انسان در چنين دنيايى، نام و آوازه شاخصى دارند؛ "ما" اثر يوگنى زامياتين (1884-1937) كه در سال 1920 نوشته شد، "دنياى قشنگ نو" اثر آلدوس هاكسلى (1824-1962) كه به سال 1932 منتشر شد و بالاخره 1984 نوشته جرج اورول (اريك بلر 1903-1950) كه در سال 1948 به چاپ رسيد.
همان‏طور كه ديده مى‏شود، "ما" زودتر از دو اثر بعدى منتشر شد، اما "تنهايى و مهجورى" عظيمى كه توتاليتاريسم شوروى به نويسندگان آن سرزمين تحميل كرد، مانع از آن شد كه اين اثر به‏موقع و در حد شأن و منزلت خود اعتبار كسب كند؛ به‏همين دليل "مهجور" ماند، درحالى‏كه هاكسلى صراحتاً به تأثيرپذيرى از زامياتين اعتراف كرد و اعتقاد اكثر صاحب‏نظران ادبيات داستانى اين است كه اُرول نيز تحت تأثير زامياتين بوده است.
زامياتين، كه جراحى مغز و ساخت موسيقى الكترونيكى، اتاق گاز و ديوارِ [برلين] و موشك‏هاى فضايى را پيش‏بينى كرده بود، حتى انهدام نظام‏هايى را كه به "قالب‏پذيرى" انسان‏ها معتقد بودند، پيش‏بينى كرده بود. "ما" اين پيش‏بينى را به‏صورتى بازنمايى مى‏كند كه به عقيده نگارنده، كارش بيشتر با مؤلفه‏هاى پست‏مدرنيستى (يا دست‏كم عناصر علمى - تخيلى داستان‏هاى پست - مدرنيستى) قابل ارزيابى است تا شيوه‏هاى كلاسيك.
داستان "ما" تصويرى واضح از عدم امكان به‏بند كشيدن روح پيچيده انسانى در قيد و بندهاى مكانيسم‏هاى "قدرت" است. اين داستان از ديدگاه اول شخص و به‏شكل "چهل يادداشت" بيان مى‏شود.
داستان در كشورى تخيلى به‏نام "يكتاكشور" مى‏گذرد؛ كشورى كه دور تا دور آن را ديوارى شيشه‏اى محصور كرده است و داراى خيابان‏ها و كوچه‏هايى كاملاً هموار است با آپارتمان‏هايى كه آنها نيز با ديوارهايى شيشه‏اى پوشيده شده‏اند. پاسدارانى كه محافظان يكتاكشور هستند به‏واسطه اين ديوارها مى‏توانند همه امور مملكت را تحت كنترل داشته باشند. رهبر يكتاكشور، "نيكوكار" نام دارد. تمام امور كشور مبتنى بر محاسبات رياضى است تا آنجا كه اتباع اين كشور "اعداد" ناميده مى‏شوند و داراى نام‏هايى با يك حرف مصّوت و يك عدد رياضى هستند. يكتاكشور براى تمام كارهاى معمول و روزانه انسان‏ها؛ مانند بيدارى، خواب، تغذيه، ورزش، عشقبازى، آغاز و انجام آنها ساعات مشخصى را تعيين كرده است - مثلاً سرِ ساعت مشخصى همه بايد غذا بخورند؛ غذايى كه از فرآورده‏هاى نفتى تهيه مى‏شود.(نكته 1)
اعداد تمام كارها را به‏كمك ماشين‏هاى خودكار انجام مى‏دهند و براى ارضاى نياز جنسى‏شان ابتدا به‏منظور رابطه با شخصى كه در نظر دارند، ثبت‏نام مى‏كنند و پس از دريافت كوپنى صورتى‏رنگ اجازه پيدا مى‏كنند كه در روز و ساعت مشخصى با پايين كشيدن كركره‏هاى آپارتمان‏شان به‏مدت پانزده دقيقه، ارتباط را برقرار كنند. آنها حق ندارند بچه‏دار شوند، مگر با اجازه مسؤولانِ يكتاكشور. (نكته 2) وقتى هم كه بچه‏دار شوند، بچه پس از جدايى از مادر،براى تربيت يا در واقع "پرورش دلخواه" به مؤسسات دولتى سپرده مى‏شود (نكته 3) هر "عدد" روزى حدود دو ساعت وقت شخصى دارد كه طى آن مى‏تواند تنها باشد و كارى را كه دوست دارد انجام دهد.(نكته 4)
يكتاكشور ادعا دارد كه در همه زمينه‏هاى فرهنگى، اقتصادى و اجتماعى، بسيار مترقى‏تر و پيشرفته‏تر از انسان‏هاى پيشين است؛ به‏همين دليل شيوه معيشت اقتصادى، موسيقى، شعر، ادبيات، علوم انسانى و روابط اجتماعى گذشتگان را تحقير مى‏كند و آنها را چيزى نمى‏داند جز خيال‏بافى‏هاى آشفته‏اى كه به‏نحوى بسيار مبتذل و احمقانه شكل گرفته بودند و اجرا مى‏شدند.(نكته 5)
از نظر يكتاكشور، طبيعت، مناظر و موجودات آن زشت، خسته‏كننده و ملال‏آورند، به‏همين علت هيچ حيوان و منظره‏اى كه به‏نحوى طبيعت را نمايان كند، در اين كشور وجود ندارد. شاعران، موسيقى‏دانان، اديبان، متخصصان اجتماعى و اقتصادى يكتاكشور تمامى آثار و طرح‏هاى‏شان را در قالب نمادهاى رياضى بيان و ارائه مى‏كنند و اديبان به‏جاى آنكه طبيعت يا احساسات مبتذل انسانى را توصيف كنند به‏تمجيد "نيكوكار" مى‏پردازند. به اين ترتيب از نظر نيكوكار و يكتاكشور نياكان كه انسان‏هاى قرن بيستم هم جزء آنها هستند فقط انسان‏هايى وحشى و بى‏تمدن بوده‏اند كه در طول جنگى دويست ساله كشته و به عقب رانده شده‏اند.(نكات 6 و 7)
در يكتاكشور فرديت هيچ معنايى ندارد و همه به‏نوعى در حاكميت كلى نيكوكار حل شده‏اند. از اين رو ضماير من، تو و او هيچ كاربردى ندارند و هر كس خود را "ما" مى‏داند. خدا، مذهب و مسائل روحانى كاملاً فاقد ارزشند. "اعداد" فكر مى‏كنند خودشان خدايان هستند؛ خدايانى كه به‏رغم زندگى روى زمين، بر تمام آسمان‏ها و افلاك نيز مسلط مى‏باشند. پس، آزادى و سعادت در اين كشور داراى معنايى جديد و عجيب‏اند. آزادى مساوى با جنايت و وضعى نابسامان و وحشيانه است، بنابراين سعادت هر فرد(يا درواقع عدد) در تمكين او به قيد و بند، و عدم‏برخوردارى از آزادى نهفته است.(نكات 8 و 9)
جشن عدالت و روز وحدت سالانه در اين كشور برگزار مى‏شود. در جشن عدالت آشوبگران و مخالفان يكتاكشور كه اعضاى سازمان مخفى آزادسازى اعداد از يوغ دولت‏اند، محكوم و با وسيله‏اى به‏نام "فانوس گاز" كشته مى‏شوند. روزِ وحدت، روز انتخاب مجدد نيكوكار نيز هست. اين انتخابات كاملاً سمبوليك است، زيرا همه از پيش مى‏دانند كه نيكوكار دوباره انتخاب خواهد شد.(نكته 10)
بيمارى‏هاى خطرناك يكتاكشور عبارت است از خواب ديدن و برخوردارى از روح. براى گريز از اين بيمارى‏ها هر عددى در يكتاكشور موظف است كه وقتى با مسأله‏اى مبهم و مشكوك مواجه مى‏شود، بلافاصله آن را به اداره حراست گزارش دهد؛ زيرا با اين كار موفق مى‏شود ابهامات را از خود بيرون كند و از بيمارى فرار كند.(نكته 11)
ظاهراً تنها مشكلى كه در اين كشور وجود دارد عدم‏تبيين احساسات انسانى مانند گريه و خنده توسط محاسبات رياضى است. اين احساسات در كشور اعداد همچون اعدادى گنگ و اصم خود را نمايان مى‏كنند.(نكته 12 و تكرار 11)
راوى داستان D - 503 مردى است كه قوانين و شيوه زندگى يكتاكشور را بسيار عالى و عارى از هر گونه نقص مى‏داند. او از يادآورى شيوه زندگانى نياكان در هر زمينه‏اى دچار احساس شرم مى‏شود و از اين‏كه مجبور نيست مانند آنها زندگى كند،

براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى به‏خلاقيت نياز است، اما خلاقيت و كثرت‏گرايى لازم و ملزوم يكديگرند و چون حكومت توتاليتر دشمن كثرت‏گرايى است، لذا سرچشمه‏هاى خلاقيت را هم مى‏خشكاند
خوشحال است و به‏جاى آن مفتخر است كه به‏صورت يك "ما" در يكتاكشور زندگى مى‏كند. او يك رياضى‏دان است و آن‏چنان پيرو عقل محض و محاسبات رياضى است كه حتى چهره افرادى را هم كه با آنها تماس دارد، به‏شكل خطوط و سطوح و اعداد توصيف مى‏كند. او در حال ساخت وسيله‏اى به‏نام "انتگرال" براى پرواز و سفر به سياره‏هاى ديگر است كه از نظر نيكوكار، كارى بس مهم شمرده مى‏شود. هم‏زمان با انجام اين كار، روزانه، يادداشت‏هايى خطاب به موجودات سيارات ديگر در مورد شيوه زندگى يكتاكشور، افكار و طرح‏هاى آن همراه بإ؛ نقد زندگى نياكان، مى‏نويسد.
همتاى جنسى او زنى به‏نام O - 90 است كه علاوه بر ارتباط با او با مرد ديگرى به‏نام R - 13 نيز مرتبط است. O - 90 زنى بسيار احساساتى است كه عاشق D - 503 است و فقط براى انجام وظيفه طبق مقررات يكتاكشور با شخص R - 13 نيز مرتبط است. او دلش مى‏خواهد يك بچه داشته باشد و هر از گاهى در اين مورد با D - 503 صحبت مى‏كند ولى او حرف‏هاى O - 90 را نمى‏فهمد، زيرا تحليل احساسات از طريق محاسبات رياضى برايش امكان‏پذير نيست.(نكته 13) با اين حال از ارتباط جنسى با O - 90 دچار هيجانى عجيب مى‏شود.
يك روز موقع راهپيمايى روزانه كه "طبعاً" عمومى است، D - 503 با زنى به‏نام I - 330 آشنا مى‏شود و احساسى مبهم و گنگ نسبت به او پيدا مى‏كند. در يكتاكشور يك موزه باستان مربوط به زندگى نياكان وجود دارد. روزى I - 330 از D - 503 دعوت مى‏كند كه با او به موزه برود. در اين موزه I - 330 رفتارى هوسناك از خود بروز مى‏دهد تا آن‏حد كه D - 503 مى‏خواهد او را ببوسد، اما چون نمى‏خواهد قوانين جنسى يكتاكشور را نقض كند از ارتباط با او خوددارى مى‏كند و تصميم مى‏گيرد رفتار زن را به اداره حراست گزارش كند.(نكته 14) ولى روز بعد، به‏بهانه تمام شدن ساعت كار اداره حراست و روز ديگر به‏بهانه بيمارى از مراجعه به اداره حراست خوددارى مى‏كند.(نكته 15) در اين دو روز پيوسته به I - 330 مى‏انديشد و همين امر سبب اشتغال ذهن و عدم تمركز او مى‏شود تا آنجا كه نمى‏تواند مانند گذشته "به‏نحوى عالى" زندگى روزانه‏اش را ادامه دهد. حتى در محاسبات رياضى دچار اشكال و اشتباه مى‏شود.(نكته 16) هنگامى‏كه مطلع مى‏شود I - 330 براى رابطه جنسى با او ثبت‏نام كرده است از شدت هيجان توانِ تنفس معمولى را از دست مى‏دهد. (تكرار نكته 15) در ساعت مقرر به‏ديدار او مى‏رود و با تعجب مى‏بيند كه I - 330 به‏جاى آنكه بلافاصله با او عشقبازى كند، پس از پايين كشيدن كركره‏ها و تعويض لباس و پوشيدن لباسى مانند نياكان، شروع به خوردن مشروب و كشيدن سيگار مى‏كند كه ممنوع است و كيفر مرگ دارد.(نكته 8) I - 330 به او مى‏گويد مطمئن است كه D - 503 گزارش اين اعمالش را به اداره حراست نخواهد داد؛ همان‏طور كه گزارش ديدارشان در خانه باستان را نداده بود.(نكته 17) پس از اين ديدار D - 503 دچار شخصيتى دوگانه مى‏شود. يكى همان D - 503 رياضى‏دان و وفادار به يكتاكشور و ديگرى "من" وحشى و پشمالوى نياكانش. به‏خاطر اين احساس دوگانگى شب نمى‏تواند بخوابد و با اين فكر كه با نخوابيدن در ساعت مقرر مرتكب جرم و سرپيچى از وظيفه در مقابل يكتاكشور شده است، آشفته‏تر مى‏شود. صبح فردا در آيينه به‏خود همچون يك "او" نگاه مى‏كند و متوجه مى‏شود كه به‏خاطر هراس از تفكرات و حالتى كه دچارش شده است، به هيچ‏وجه دوست ندارد تنها بماند.(نكته 18)
D - 503 از زمان آشنايى‏اش با I - 330 پى مى‏برد كه كسى مرتباً او را تعقيب مى‏كند. آن شخص يك پاسدار به‏نام "S" است ولى D - 503 از اين امر ناراحت نمى‏شود، زيرا فكر مى‏كند مراقبت اعمال اعداد توسط پاسداران سبب مى‏شود كه آنها دچار خطا نشوند و در آرامش و سعادت به سر ببرند. I - 330 پس از چند روز تلفن مى‏كند و خواستار ملاقات او در ساعت كارى مى‏شود. D - 503 با اين فكر كه از كارش نخواهد زد و فقط مى‏رود تا به او بگويد كه تحت فرمان يكتاكشور است نه فرمان او، بر سر قرار مى‏رود(نكته 19). اما او دير مى‏آيد و وقت شروع كار مى‏گذرد. زن، پس از رسيدن بر سر قرار، او را با خود به اداره بهدارى مى‏برد و آنجا گواهى بيمارى براى خود و او مى‏گيرد. D - 503 خوشحال از اين‏كه مى‏تواند توجيهى براى عدم‏حضور در محل كار داشته باشد، بدون اين‏كه درباره تبعيت از يكتاكشور حرفى بزند با او به‏خانه باستان مى‏رود و عشقبازى مى‏كنند.(نكات 20 و 21) D - 503 سرشار از لذت و سعادت مى‏شود و از اين‏كه زن او را "تو" خطاب مى‏كند، تعجب مى‏كند. در بازگشت I - 330 از او مى‏خواهد تنها برگردد، او هم اطاعت مى‏كند ولى هنگام بيرون آمدن حس مى‏كند كه دوست دارد يك‏بار ديگر I - 330 را لمس كند. باز مى‏گردد ولى او را پيدا نمى‏كند و فقط توجهش به كليدِ در حالِ حركت كمد دربازى جلب مى‏شود كه I - 330 لباسش را در مقابلش عوض كرده بود.
D - 503 پس از ارتباط جنسى با I - 330 هرچه سعى مى‏كند نمى‏تواند در ساعت مقرر با O - 90 رابطه برقرار كند. اين امر سبب مى‏شود O - 90 با ناراحتى او را ترك كند. چند روز بعد با آنكه I - 330 كوپن صورتى براى ارتباط با او دارد، ولى سر قرار نمى‏آيد. آشفتگى و عدم‏تمركز در كارها كه بعد از آمدن از خانه باستان دچارش شده بود، با اين نقض قرار تشديد مى‏شود. تصميم مى‏گيرد به آپارتمان I - 330 برود و به او بگويد كه بدون او نمى‏تواند زندگى كند، ولى S او را نزديك آپارتمان زن مى‏بيند و چون وضعش را غيرعادى تشخيص مى‏دهد او را با خود به اداره بهدارى مى‏برد. (نكته 22) آنجا دكترها تشخيص مى‏دهند كه روح در درون او به‏وجود آمده، و همين، علت بيمارى‏اش است؛ بيمارى‏اى كه مسرى و لاعلاج است و تنها راه جلوگيرى از سرايت آن مرگ شخص از طريق گذاشتن او در الكل است.(نكته 23) اما چون D - 503 سازنده انتگرال است، دكترها از گذاشتن او در الكل خوددارى مى‏كنند (نكته 24) با پيشنهاد پياده‏روى بيشتر، برايش چند روز مرخصى استعلاجى مى‏نويسند. در اين چند روز پيوسته به "من"هاى دوگانه‏اش فكر مى‏كند و از تصور اين‏كه "من" وحشى‏اش خوشبخت‏تر از "من" عقلانى و منطقىِ محضِ او باشد، نسبت به شيوه زندگى‏اش مشكوك مى‏شود.
يكى از روزهاى مرخصى به هواى ديدن I - 330 در خانه باستان به آنجا مى‏رود، ولى به‏جاى ديدن او S را مى‏بيند. براى اين‏كه S متوجه حضورش نشود، داخل كمد لباس مى‏رود و با تعجب احساس مى‏كند كه با سرعت دارد رو به پايين مى‏رود و ناگهان متوقف مى‏شود و كريدورى را در مقابل خود مى‏بيند. وارد آن مى‏شود و با اتاق‏هايى كه به شيوه نياكان درهاى بسته دارند و از پشت آنها صداى همهمه به‏گوش مى‏رسد، مواجه مى‏شود. در را باز مى‏كند و در پشت آن با I - 330 و دكترى كه به او گواهى پزشكى داده بود، روبه‏رو مى‏شود. I - 330 بدون آن‏كه درباره آن محل حرفى بزند، او را تا دمِ در خانه باستان همراهى مى‏كند و خودش باز مى‏گردد. با ديدن آن اتاق‏ها و كريدور احساس‏هاى گنگ و مبهم بيشترى در درونش به‏وجود مى‏آيد، تا آن‏حد كه پيش از ناقوس بيدارباش، بيدار مى‏شود و در اتاق راه مى‏رود.(نكته 25 با دقت روى نماد)
در همين زمان نامه‏اى از O - 90 دريافت مى‏كند كه در آن O - 90 به او اطلاع مى‏دهد كه ديگر براى رابطه جنسى با او ثبت‏نام نخواهد كرد، زيرا دوست ندارد مورد ترحم واقع شود. پس از اين نامه يادداشتى از I - 330 همراه با يك كوپن صورتى دريافت مى‏كند كه طى آن از او خواسته است كه در ساعت ارتباط جنسى تظاهر كند كه او آنجاست و به‏خاطر اينكه پاسداران متوجه غيبت او نشوند، كركره‏ها را در آن ساعت پايين بكشد. از اين يادداشت ناراحت مى‏شود و براى فراموشى اندوه خود به‏يك سخنرانى مى‏رود. موضوع سخنرانى، پرورش بچه است (نكته 25) به‏دليل اغتشاش افكارش هيچ‏چيز از آن نمى‏فهمد. در بازگشت متوجه حضور O - 90 در اتاقش مى‏شود كه از او مى‏خواهد براى آخرين بار با او رابطه جنسى بگيرد زيرا دوست دارد از D - 503 بچه‏اى داشته باشد. D - 503 توضيح مى‏دهد كه اين كار خلاف مقررات است و جرم به‏حساب مى‏آيد، ولى عاقبت به‏خواسته او تن مى‏دهد و كوپن صورتى I - 330 را به‏منظور ارتباط با O - 90 تحويل مى‏دهد.(تكرار نكات 4 و 14)
I - 330 چند بار ديگر در موعد مقرر رابطه جنسى با D - 503 نمى‏آيد. D - 503 كه دچار بيمارى "برخوردارى از روح" شده و مورد هجوم شديد احساسات قرار گرفته است، چند بار به‏خانه باستان مى‏رود، ولى او را آنجإ؛ نمى‏بيند. با اين وضعيت روحى، يك روز در خيابان با مشاهده زنى كه مورد حمله پاسداران قرار گرفته است به‏حمايت از او برمى‏خيزد و توسط پاسداران دستگير مى‏شود، ولى S به‏موقع مى‏رسد و با تذكر اين امر كه D - 503 مريض است او را آزاد مى‏كند.
به‏علت نديدن I - 330 براى اولين بار احساس مى‏كند با آنكه "كنار ديگران" است، ولى درواقع با خود به‏سر مى‏برد و از آنها جداست.(نكته 26) اين احساس "تنهايى" وقتى بالاخره موفق به‏ديدار مجدد I - 330 مى‏شود، جاى خود را به احساس "شادمانى" مى‏دهد؛ به احساسى كه در پى آن، تمام محيط اطراف را "در حال شكفتن و نو شدن" مى‏بيند. در كنار I - 330 احساس مى‏كند با آنكه موجودى محدود است، بيكران شده و به وحدت با كائنات رسيده است. اين احساس وقتى كه I - 330 به او مى‏گويد به‏خاطر كمكى كه به آن زن در خيابان كرده است او را خيلى بيشتر از پيش دوست دارد، بيشتر مى‏شود و برخلاف ديدار اوليه‏اش از I - 330 كه در آن تمامى خصوصيات اندام و چهره او را با خطوط و اعداد رياضى تصور مى‏كرد، به تشبيه‏هاى محسوس و طبيعى از زيبايى كه قبلاً برايش مسخره بود مى‏پردازد و I - 330 را "محبوب من" خطاب مى‏كند.(نكته 27)
با ايجاد اين احساسات و گرفتار شدن به "بيمارى برخوردارى از روح"، نه تنها ديگر در مقابل يكتاكشور احساس مسؤوليت نمى‏كند و وظايفش را به‏خوبى انجام نمى‏دهد، بلكه يكسره در فكر I - 330 و چگونگى ديدار مجدد با او به سر مى‏برد.(نكته 28)
D - 503 پس از ملاقات با I - 330 چندين بار ديگر قرار جنسى‏اش را در آپارتمان خود با ديگرى نقض مى‏كند. در مقابل، با اشتياق منتظر رسيدن روز وحدت مى‏شود؛ چرا كه مطمئن است آنجا، "زن" يعنى I - 330 را خواهد ديد. شب قبل از آن روز به I - 330 تلفن مى‏كند و از او مى‏خواهد روز وحدت در كنار او باشد، ولى I - 330 قبول نمى‏كند و مى‏گويد علت اين امر را فردا خواهد فهميد. روز وحدت از دور I - 330 را همراه با R - 13 و S مى‏بيند. از طرفى به‏خاطر ديدن همكنارى آنها احساس حسادت مى‏كند و از سوى ديگر به‏خاطر حضور در جمعِ منتخبان نيكوكار و ديدن ابهت او احساس مى‏كند دلش مى‏خواهد همه روابطش را با I - 330 در همان‏جا اعتراف كند. (نكته 29) در همين افكار است كه پاسداران از موافقانِ انتخابِ مجدد نيكوكار مى‏خواهند دست‏هاى‏شان را بالا ببرند. او همراه با بيشتر اعداد دستش را بالا مى‏برد، اما پس از پايين آمدن دست موافقان، دست‏هاى مخالفان كه اندك نيستند و I - 330 هم جزء آنهاست، بالا مى‏رود. پشت سر آن پاسداران به جمعيت حمله مى‏كنند (نكته 30) و ناگهان D - 503،عشق خود I - 330 را مى‏بيند كه مجروح شده است و R - 13 در حال بردن او با خود، با اين تصور كه R - 13 او را دستگير كرده است به او حمله مى‏كند بر سرش مى‏كوبد و زن را از دست او نجات مى‏دهد و با خود به آپارتمانش مى‏برد. پس از اين واقعه I - 330 با گفتن اين‏كه حالا از عشق او مطمئن شده است و مى‏داند كه تنها مالِ اوست D - 503 را با خود به خانه باستان مى‏برد و از طريق كمد ديوارى و گذر از كريدورها به پشت ديوار سبز شيشه‏اى مى‏رساند. آنجا با انسان‏هايى پشمالو مواجه مى‏شود و مى‏فهمد كه آنها بازماندگان جنگ دويست ساله‏اى هستند كه پس از پايان جنگ به جنگل‏ها پناه برده‏اند و به‏خاطر وفق دادن خودشان با شرايط جنگل براى ادامه زندگى از لحاظ شكل ظاهر شبيه به انسان‏هاى اوليه شده‏اند. در جمع آنها I - 330 سخنرانى مى‏كند و از سقوط قريب‏الوقوع يكتاكشور و نيكوكار و البته با اتكاء به انتگرال و سازنده آن يعنى D - 503، حرف مى‏زند. پس از اين سخنرانى، جمعيت او را با شوق بالاى سر مى‏گيرد و مى‏گرداند، در بين جمعيت احساس مى‏كند كه S را ديده است ولى I - 330 به او مى‏گويد خيالاتى شده است.
پس از اين ديدار I - 330 از او مى‏خواهد روز پرواز آزمايشى انتگرال يعنى دو روز ديگر، پس از به پرواز درآمدن انتگرال، آن را در اختيار او و دوستانش بگذارد تا به‏كمك انتگرال بتوانند به موجوديت يكتاكشور خاتمه دهند و قدرت را به‏دست گيرند. در مقابل اين خواسته D - 503 حس مى‏كند دوست دارد خودكشى كند تا مجبور به انجام اين كار نشود،(نكته 31) ولى عاقبت عشق پيروز مى‏شود و او به اين خواسته تن در مى‏دهد.
يك روز پيش از پرواز انتگرال O - 90 را در خيابان مى‏بيند. چند روز قبل از آن O - 90 او را از حاملگى‏اش و نشاطى كه با گوش كردن به صداى درونش در خود احساس مى‏كرد، مطلع كرده بود. در آن ديدار D - 503 كه دچار ترحم شده بود، به او پيشنهاد فرار داده بود؛ فرار به پشت ديوار سبز، اما O - 90 قبول نكرده و گفته بود كه حاضر است بميرد ولى به‏دست رقيب عشقى‏اش نجات پيدا نكند. اما بعد از روز وحدت و متشنج شدن اوضاع يكتاكشور، تصميمش را عوض مى‏كند و در ديدار مجدد با D - 503 آمادگى خود را براى فرار اعلام مى‏كند. D - 503 تصميم مى‏گيرد او را پيش I - 330 ببرد، اما متوجه تعقيب S مى‏شود، بنابراين به‏جاى رفتن به آپارتمان I - 330 به آپارتمان خود مى‏رود و آنجا نامه‏اى را مخفيانه در دست O - 90 مى‏گذارد و به او مى‏گويد به تنهايى نزد I - 330 برود. بعداً I - 330 او را از وضع O - 90 و رساندنش به پشت ديوار مطلع مى‏كند.
فرداى روزِ وحدت مخالفان اعلاميه‏هايى به در و ديوارهاى يكتاكشور مى‏زنند و پاسداران به‏سرعت شروع به كندن آنها مى‏كنند. دولت در مشورت با پزشكان به اين نتيجه مى‏رسد كه براى رفع نقص اعداد يكتاكشور، مطيع شدن آنها و ايجاد سعادت كامل بايد قوه تخيل اعداد را جراحى كنند. به اين منظور يك روز تعطيل عمومى اعلام مى‏شود؛ درنتيجه روز پرواز آزمايشى انتگرال هم يك روز عقب مى‏افتد.
طى اين روزها، يك بار I - 330 به ملاقات D - 503 در آپارتمان او مى‏آيد و با مقاومت زنى به‏نام U كه دربان آپارتمان و مسؤول گرفتن كوپن‏هاى صورتى است، مواجه مى‏شود. U مسؤول تعليم بچه‏ها و خواندن نامه‏هايى است كه براى اعداد آن آپارتمان مى‏آيد. او با توجه به‏اطلاعى كه از بيمارى D - 503 و از رابطه‏اش با O - 90 و I - 330 دارد، قبلاً با D - 503 صحبت كرده بود و در جريان صحبت، تمايل خود را براى نگهدارى از او كه به نظرش بچه مى‏آمد، اعلام كرده بود. او حالا با ديدن I - 330 كه مى‏خواهد D - 503 را ببيند، تصميم مى‏گيرد مانع شود؛ ولى D - 503 با خشونت با او برخورد مى‏كند و او را از اتاق بيرون مى‏راند و با I - 330 تنها مى‏ماند؛ درحالى‏كه از حضور I - 330 و لمس بدن او غرق لذت شده است، ناگهان مردى داخل اتاق مى‏آيد و I - 330 را از محاصره آپارتمان توسط پاسداران مطلع مى‏كند. I - 330 با مرد فرار مى‏كند و D - 503 به‏خاطر تظاهر به اين امر كه در حال خدمت به نيكوكار است(نكته 32) دفتر يادداشت‏اش را باز مى‏كند و با كندن صفحاتى از آن كه در آنها از رابطه‏اش با I - 330 مطالبى نوشته بود و گذاشتن آنها روى صندلى‏اش و نشستن بر آنها، شروع به نوشتن سطرى در وصف خصايلِ خوب نيكوكار مى‏كند. در همين حال پاسداران وارد مى‏شوند و S كه در ميان آنهاست نگاهى به دفترچه مى‏اندازد و مى‏رود. U در زمان آمدن پاسدارها به اتاق D - 503 مى‏گويد كه او مردى مسؤول است كه پيوسته در حال انجام وظيفه براى يكتاكشور است و با اين حرف سعى مى‏كند دل D - 503 را كه از رفتار او با I - 330 ناراحت شده بود، به‏دست آورد.
بالاخره روز پرواز آزمايشى انتگرال فرا مى‏رسد. D - 503 دستورات لازم را براى پرواز اعلام مى‏كند و با ديدن آدم‏هايى ناآشنا، تصور مى‏كند كه آنها هم جزو دوستان I - 330 هستند. همگى سوار انتگرال مى‏شوند ابتدا با سرعتى زياد به ماوراى زمين مى‏روند، اما طبق قرار با I - 330 وقتى به ساعت 12 نزديك مى‏شوند، D - 503 سرعت را كم مى‏كند و به‏منظور نابودى يكتاكشور به‏سوى زمين مى‏آيند. سر ساعت 12 افرادى كه D - 503 آنها را دوستان I - 330 تصور كرده بود و سوار بر انتگرال بودند، آنها را محاصره مى‏كنند و مانع از انجام كارشان مى‏شوند. I - 330 فكر مى‏كند كه او قبل از پرواز به پاسداران گزارش داده است. به‏همين دليل دست‏هايش را كه به‏گرمى و صميميت در دست D - 503 بود، از دست او بيرون مى‏كشد و از او جدا مى‏شود.
D - 503 از اين واقعه بسيار ناراحت مى‏شود و بعد از كمى فكر متوجه مى‏شود كه U با خواندن دفتر يادداشت‏اش كه همه وقايع را در آن مى‏نويسد، بايد به پاسداران گزارش داده باشد. به‏منظور كشتن او به آپارتمان مى‏رود. وقتى با او تنها مى‏شود كركره‏ها را پايين مى‏آورد و U با اين تصور كه D - 503 قصد ارتباط جنسى با او دارد لخت مى‏شود اين كار سبب خنده D - 503 مى‏شود. با صداى زنگ تلفن از كشتن او منصرف مى‏شود، كركره‏ها را بالا مى‏كشد و او را رها مى‏كند. وقتى گوشى تلفن را برمى‏دارد صدا به او مى‏گويد كه نيكوكار است و مى‏خواهد او را ببيند. پيش نيكوكار مى‏رود و مورد سرزنش او قرار مى‏گيرد چرا كه نيكوكار انتظار نداشت كه او با مخالفان همكارى كند. سپس نيكوكار مى‏گويد او فريب خورده است، زيرا مخالفان او را نه به‏خاطر خودش بلكه به‏خاطر آن‏كه سازنده انتگرال بوده، خواسته‏اند و با اين اطمينان كه بعدها D - 503 نام مخالفان را به او خواهد گفت، او را مرخص مى‏كند.
همان روز پس از ديدار با نيكوكار در خيابان‏ها "اعدادى" را مى‏بيند كه "در ساعتى كه براى راهپيمايى مقرر نشده است"، با سرعت در حال رفت و آمد هستند. در جمع آنها متوجه انسان‏هايى مى‏شود كه آنها را پشت ديوار ديده بود. همچنين نظرش به ديوارهاى شيشه‏اى بعضى از آپارتمان‏ها مى‏افتد كه در آنها زن‏ها و مردهايى بدون پايين كشيدن كركره‏ها در حال عشقبازى هستند. متعجب از اين اتفاقات خارق‏العاده، مطلع مى‏شود كه خرابكاران ديوار شيشه‏اى را منفجر كرده‏اند و وارد يكتاكشور شده‏اند و در بسيارى از مناطق آن در حال اخلال‏گرى هستند.(نكته 33 - يك نكته استثنايى)
يك روز پس از اين ديدار با نيكوكار، I - 330 به آپارتمان او مى‏آيد. D - 503 سعى مى‏كند جريان چگونگى لو رفتن پرواز انتگرال را به او بگويد، ولى I - 330 فقط درباره ديدارش با نيكوكار مى‏پرسد. D - 503 جريان ملاقات را براى او تعريف مى‏كند. پس از آن I - 330 با بوسه‏اى از او مى‏رود.D - 503 سردى بوسه I - 330 را در خود حس مى‏كند و تصميم مى‏گيرد به‏منظور نابودى خود به اداره حراست برود و همه چيز را گزارش دهد.(تكرار شمارى از نكات)آنجا با S روبه‏رو مى‏شود و تمام وقايع و رابطه‏اش را با I - 330 براى او مى‏گويد. S با طعنه به او مى‏گويد مثل اين‏كه يك‏بار هم من را پشت ديوار ديده بودى. D - 503 با تعجب از اين‏كه S هم جزء آنهاست، نزد نيكوكار مى‏رود و اسامى مخالفان را همراه با اسم I - 330 به او مى‏گويد. سپس قوه تخيلش را به‏كار مى‏گيرد و در آخر داستان درحالى‏كه با نيكوكار سر يك ميز غذا مى‏خورد، شاهد شكنجه I - 330 در فانوس گاز مى‏شود. او برخلاف برخى از دوستانش كه بعد از يك‏بار شكنجه به‏راحتى به حرف آمده بودند، حرفى نمى‏زند و پس از سه بار شكنجه مى‏ميرد. اما با مرگ او و دستگيرى دوستانش همه مخالفان از بين نمى‏روند؛ چرا كه هنوز هم در بسيارى از نقاط يكتاكشور مخالفان در حال فعاليت هستند. البته D - 503 به‏خاطر عملِ قوه تخيل اصلاً I - 330 و مطالبى را كه در دفتر يادداشت‏هايش نوشته است، به‏خاطر نمى‏آورد، به‏همين دليل با خونسردى به شكنجه و مرگ او نگاه مى‏كند و در همان حال در اين فكر است كه چطور با مخالفان نيكوكار مقابله كند تا باعث پيروزى عقل و از بين رفتن اعدادى شود كه به عقل پشت‏پا زده‏اند.(نكته 34)
1 - نقد لايه فوقانى رمان
داستان "ما" از سويى نيروى عشق را در مقابل قدرت عقل و از سوى ديگر ضعف عشق سطحى را در مقابل اين عقل نمايان مى‏كند. D - 503 در آشنايى با I - 330 عشق جسمانى بى‏قيد و بند قانونى را تجربه مى‏كند و به‏دليل تكرار آن تجربه تمام امور عقلانى‏اى را كه تا آن زمان براى او داراى ارزش خارق‏العاده‏اى بودند، زير پا مى‏گذارد. ابتدا در انجام ندادن وظايف عقلانى‏اش در قبال يكتاكشور دچار عذاب مى‏شود، ولى بعدها تمايل به I - 330 آن احساس را زائل مى‏كند. به سردى گراييدن روابط I - 330 با او و از بين‏رفتن آتش عشق در باطن D - 503 بى‏ثباتى عشق جسمانى و اعتقاد به آرمانى والا را نمايان مى‏كند؛ زيرا I - 330 پس از لو رفتن پرواز انتگرال و به‏هم خوردن نقشه‏هايش كه او و دوستانش را به‏سوى جامعه‏اى نوين سوق مى‏داد، ديگر نمى‏تواند به D - 503 عشق بورزد. مزيد بر اين D - 503 هم با فروكش كردن آتش عشق جسمانى (بوسه سرد I - 330) يكباره همان آدم عقلانىِ مطلق‏گرايى مى‏شود كه پيش از آشنايى با I - 330 بود. البته يكى از علت‏هاى اين تغيير را مى‏توان گوش نكردن I - 330 به حرفهاى D - 503 در مورد مقصر بودن U دانست، زيرا در اينجا I - 330 بدون اين‏كه خود متوجه باشد، همان كارى را انجام مى‏دهد كه نيكوكار با اعداد مى‏كند؛ يعنى بى‏توجهى به احساسات انسانى.
از جنبه‏اى ديگر داستان اشاره‏اى دارد به ارواح سركش انسانى به‏خاطر تمايل ذاتى‏شان براى آزاد زيستن. بيشتر آدم‏هايى كه با I - 330 همكارى مى‏كنند، افرادى هستند داراى پست و مقام؛ مانند S و دكترها. اما در وراى اين مقام‏ها، آگاهى و انزجار آنها نسبت به استبداد حاكم بر كشور و سركوب روابط و احساسات انسانى مشاهده مى‏شود؛ استبدادى كه حتى اجازه

مردم همه چيز را تحمل مى‏كنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يك انسان، حتى آرام‏ترين انسان‏ها، بسيار دشوار است كه حق خشمگين شدن را از دست دهد
تنها ماندن و در خود فرو رفتن را به آنها نمى‏دهد. همچنين تعداد مخالفان حكومت و قدرت اجرايى‏شان، هم در امور كشور و هم در منفجر كردن ديوار شيشه‏اى، ثابت مى‏كند كه يكتاكشور مانند تمامى كشورهايى كه نياكان در آنها زندگى مى‏كردند، با تمامى تدابير امنيتىِ به‏كاررفته، موفق به مهار نيروى سرشار و خودجوش روح انسان‏هايى نشده است كه در درون‏شان جوانه مى‏زند و مى‏بالد. هيچگاه هم به چنين توفيقى دست نخواهد يافت؛ زيرا در روح آدمى تنها جزيى از وجود اوست كه با محاسبات رياضى، عقل و منطق محض قابل‏كاوش است. حتى اگر قوه تخيل اين روح نابود شود، باز هم به‏دليل وجود حواس پنجگانه‏اى كه احساسات درونى و ادراك پديد مى‏آورند، "پروژه" نابودى روح و به‏بند كشيدن يا در قالب گنجاندن آن بى‏نتيجه است.
از احساسات O - 90، U، R - 13 و S مى‏توان به‏خوبى درك كرد كه بسيارى از اتباع يكتاكشور به اجبار تن به قوانين آن داده‏اند. اين امر پس از انفجار ديوار و رفت و آمد اعداد در غير ساعت راهپيمايى و آميزش آنها در غير ساعت مقرر جنسى بدون پايين كشيدن كركره‏ها پديدار مى‏شود. به‏نحوى كه I - 330 با نقض قرارهاى ملاقات جنسى خود با D - 503 و با عشقبازى با او در زمانى كه خود دوست دارد و انجام اعمالى كه خلاف قانون است اين اجبار و لذتى را كه از نقض آن حاصل مى‏شود به‏وضوح به نمايش مى‏گذارد كه در درون اين آشكارسازى تمايل شديد آدميان به آزاد بودن وجود دارد، در عين حال اين آشكارسازى به روح انسانى‏اى كه D - 503 متعلق به گذشتگان مى‏دانست اجازه حيات مجدد آن هم در كسى كه اسير عقل محض است يعنى در D - 503، مى‏دهد. در اين مقوله، از يك نظر نيچه درست مى‏گفت كه: "آخرين مسيحى همان بود كه مصلوب شد."
2 - نقد لايه‏هاى زيرين رمان (بر مبناى آناتومى حكومت توتاليتر)
به‏طور قطع شمار كثيرى از خوانندگان از خود مى‏پرسند به چه دليل نگارنده به ذكر جزييات و حتى خلاصه مفصلى از داستان پرداخت، درحالى‏كه معمولاً از چنين شيوه‏اى اجتناب مى‏كند. در پاسخ بايد گفت هدف اين بود كه آناتومى موجزى از حكومت‏هاى توتاليتر ارائه شود تا خواننده شخصاً نكات و پاراگراف‏هاى مندرج در خلاصه داستان را كه تا حدى با تفسير همراه بوده‏اند، مقايسه و مقابله كند. حُسن و حكمت اين روش كه "سهيم كردن خواننده در متن نقد" است و امروزه در كشورهاى پيشرفته در سطوح عالى نقد و نظريه‏هاى ادبى به‏كار مى‏رود، اين است كه خواننده، نقد را به‏مثابه يك "ساختار مستقل" با قواعد و اصول كلى بسنجد و برعكس، در قانونمندى‏هاى كلى به‏دنبال مصداق‏ها مى‏گردد و اين براى منتقدين جوان ما فرصت قابل‏تعمقى است و تا حدى او را از شيوه‏هاى سنتى و يكنواخت دور مى‏كند.
حال به موضوع برمى‏گرديم: حكومت‏هاى توتاليتاريستى (تماميت‏خواه) كه در قرن بيستم ظهور كردند، معمولاً با پشتوانه مردمى قدرت را به‏دست مى‏گيرند. جدا از نسبت سهم مردم در چنين امرى، آنها به‏مرور پايگاه خود را از دست مى‏دهند و فقط بخش ناچيزى از "مردم" را كه هنوز اسير جهل‏اند يا منافع‏شان با حكومت گره خورده است، پشت سر خود دارند. بقيه مردم ديگر حامى و حامل حكومت نيستند، فقط اطاعت مى‏كنند. براى رسيدن به اين هدف، حكومت معمولاً از بيرحمانه‏ترين شكل‏هاى آشكار و پنهانِ خشونت استفاده مى‏كند.
بارزترين خصلت‏هاى اين نوع حكومت‏ها عبارتند از:
1) براى حفظ مشروعيت خود به هر وسيله‏اى متوسل مى‏شوند. گاهى حتى به‏نفى اين يا آن عقيده و عمل مى‏پردازند، فقط براى اين‏كه ثابت كنند همان حكومتى هستند كه مردم روز اول مى‏خواستند.
2) در خصوصى‏ترين امور زندگى مردم دخالت مى‏كند، به همه چيز، از خنديدن گرفته تا سليقه در مورد فيلم و كتاب كار دارند (زير پتو هم احساس امنيت نمى‏كنم؛ ديگر حتى به خودم هم اعتماد ندارم - نقل از ايزاك دويچر، پاسترناك، سينياوسكى، بولگاكف و چند نويسنده و انديشمند ديگر).
3) اين حكومت‏ها در صدد يكسان‏سازى (Uniformization) مردم‏اند؛ بنابراين "وحدت" جزو شعارهاى اصلى آنهاست؛ اما وحدتى مبتنى بر ايدئولوژى و سمت‏گيرى‏هاى سياسى خودِ حكومت.
توضيح اين كه در بيشتر كشورهاى سرمايه‏دارى دولتى اروپاى شرقى كه خود را سوسياليستى مى‏خواندند، اين يكسان‏سازى به‏اجرا در آمد، ولى در تمام آنها اين طرح - كه روشنفكران آن را به‏شوخى "پروژه كارخانه آجرسازى" مى‏خواندند - با شكست مطلق مواجه شد. بعضى از آن حكومت‏ها كه درصدد اصلاحات سياسى نسبى برنيامدند، نه تنها زودتر با شورش مردم شدند، بلكه ميرايى و نابودى نهايى خود را سرعت بخشيدند. به‏همين دليل، انديشمندانى مانند لويى آلتوسر و هواداران مكتب فرانكفورت در مقابل اين يكسان‏سازىِ قد علم كردند و خواستار اصلاحاتى در نوع حكومت شدند و حتى نظريه ديكتاتورى پرولتاريا را رد كردند تا نظام‏هاى مدعى سوسياليسم بر اساس روش‏هاى انسانى، هرچه بيشتر با احساسات روحى و روانى انسان‏ها سازگارى پيدا كنند. تسلط عقلِ محضِ يك‏سان‏سازى آدم‏ها نه‏تنها در چنين جوامعى به‏عنوان يك "هدف" دنبال مى‏شد، بلكه هنوز هم در بسيارى از جوامع سرمايه‏دارى مى‏توان آن را به‏مثابه يك "طرحِ عامِ فارغ از فشار" كه به‏نحوى پنهان شهروندان را زير پوشش قرار مى‏دهد، مشاهده كرد، اما در جامعه تحت سيطره توتاليتاريسم اين روش با فشار تنش‏آلودى همراه مى‏شود.
نكته روانشناختى موضوع اين است كه اصولاً هر چه انسان‏ها بيشتر بر مبناى عادات و رسوم اجتماعى پوسيده و بدون توجه به‏تحولات و افكار نو، زندگى كنند، و هر چه حاكميت بيشتر در جهت ترويج و تحكيم اين عادات و مشغول كردن مردم به سرگرمى‏هاى مبتذل و غرق‏كردن آنها در زندگى روزمره عمل كند، عامى‏گرايى و توده‏وار شدن فرديت نيز ساده‏تر است. درنتيجه در چنين كشورهايى بيشتر آدم‏ها به‏رغم تفاوت‏هاى ظاهرى، در باطن اسير عقايد و روابطِ خشك و جامد باقيمانده از سُنت و القاءشده از بالا هستند. فقط شمار اندكى از انسان‏ها به اين عقايد و روابط اعتنا نمى‏كنند و موفق مى‏شوند و راى آنها بايستند و نطفه‏هاى مناسباتى جديد را پى‏ريزى كنند؛ اما توفيق نمى‏يابند مگر آن‏كه پايه‏هاى توتاليتاريسم سست شود.
4) رسالت اين نوع حكومت‏ها اين است كه ملت با تاريخ و گذشته خويش (پيش از حاكميت توتاليتاريسم) قطع رابطه كند و فقط دوره تاريخى حكومت توتاليتاريستى را به‏عنوان تاريخ خود بشناسد.
5) هيچ چيز اعتبار ندارد و همه چيز ناپايدار و موقتى است. يك مقام مهم سياسى، اقتصادى و علمى حكومتى كه تا اين ساعت همه‏جا به‏نيكى و بزرگى از او ياد مى‏شد و عكسش بر در و ديوار بود، طى چند روز به‏كلى حذف مى‏شود.
6) ريا و عوامفريبى، جزو اجزاء سازنده حكومت‏اند؛ جامعه "دموكراتيك‏ترين كشور" جهان اعلام مى‏شود و گفته مى‏شود كه ملت به‏دليل اعتقاد به حكومتِ خود، دچار هيچ‏گونه فسادى نمى‏شوند، درحالى‏كه مردم خلاف آن را مى‏بينند.
7)خصلت يكپارچگى حكومت توتاليتر در اساس براى انسجام و يكپارچگى حكومت است، والا هر لحظه كانون قدرت تغيير كند، در سطح مسائل سياسى روز يك فرصت‏طلبى جديد حاكم مى‏شود. مثلاً زمانى كه فقط به افراد حزبى نياز هست، از "ملى‏گرايى" و "ملى‏گراها" به‏عنوان يك نقطه ضعف و حتى نوعى دشنام استفاده مى‏شود، اما موقعى كه به پشتوانه ملى نياز دارند از "ملت و آرزوهاى بزرگ ملى" داد سخن مى‏رانند. اگر "تخصص" مسأله روز باشد، به‏متخصص احترام مى‏گذارند و مملكت را متعلق به آنها مى‏دانند وگرنه در بقيه روزها آنها "يك مشت بوروكرات و تكنوكرات ليبرال" بيش نيستند.
8) تمام مردمى كه خارج از هرم قدرت‏اند، "دشمن بالقوه" محسوب مى‏شوند، عناصر حكومتى به آنها اعتماد ندارند، حتى اگر خلافش ثابت شود.
عرصه و عمل سياسى
1) در مقابل هيچ قانون و اخلاقى سر فرود نمى‏آورد و تنها به اعلام قاطعيت اكتفا نمى‏كند، بلكه آن را بر پوست و گوشت مردم به‏نمايش مى‏گذارد و جامعه همواره در حال رُعب نگه داشته مى‏شود (ما در اصل هيچ‏گاه از ارعاب صرف‏نظر نكرده‏ايم و نمى‏توانيم بكنيم - لنين).
2) زمانى مردم (خصوصاً روشنفكران) را به‏تبانى با بيگانه متهم مى‏كند كه خود تصميم به چنين كارى دارند (به‏ياد آوريد نابودى مارشال توخاچفسكى و بيست‏هزار افسر ديگر را به‏جرم خيانت به كشور شوراها و همزمان با اعدام آنها، مذاكرات مولوتوف استالينيست و ريبن‏تروپ وزير امور خارجه هيتلر را).
3) كوچك‏ترين امكان قانونى براى محدود كردن قدرت وجود ندارد (ديكتاتورى پرولتاريا عبارت است از قدرتى كه هيچ قانونى آن را محدود نمى‏سازد - لنين).
4) مدام مردم را به‏گذشته رجعت مى‏دهند و از پايگاه مردمى خود در چند [ده]سال پيش مثال مى‏آورند.
5) همه‏چيز ظاهرسازى است. همه احساس مى‏كنند كه در سطح كليه وجوه سنى، شغلى، مالى و حرفه‏اى خود، در "دروغ و دغل" زندگى مى‏كنند.
6) تضاد عريان و همه‏روزه بين خواسته‏هاى روزمره مردم و اهداف درازمدت حكومت وجود دارد؛ مثلاً مردم در تأمين غذاى روزمره دچار مشكل‏اند ولى حكومت برنامه‏هاى فضايى و موشكى دارد (نمونه‏اش خودِ شوروى و كره شمالى).
7) ظاهراً از جنبش‏هاى مردمى خارج از كشور دفاع مى‏شود، اما از هر جنبشى كه مستقل از آنها باشد و به لحاظ عقيدتى - سياسى در تقابل با آنها قرار گيرد، مى‏ترسند.
8) مأموران اطلاعاتى اين نوع حكومت‏ها از ميان "پست‏ترين و پرعقده‏ترين" افراد جامعه انتخاب مى‏شوند. حكومت از آنها مى‏خواهد كه حتى سطحى‏ترين مخالفان را شناسايى و نابود كنند (بحث كردن با تفنگ‏ها خيلى بهتر از بحث كردن درباره نظريات مخالفين است - لنين).
9) اوباش‏سالارى سازمان‏يافته در اين حكومت‏ها مى‏تواند تا آن حد پيش رود كه از توده‏ها توقع داشته باشند عليه خود جاسوسى كنند و براى ايجاد رعب و وحشت، قربانيان لازم را داوطلبانه تحويل دهند. خواهر عليه برادر، فرزند عليه پدر، همسايه عليه همسايه جاسوسى مى‏كند.
10) حكومت به‏حذف سياسى مخالفان بسنده نمى‏كند، به نابودى فيزيكى آنها متوسل مى‏شود، درنتيجه پس از نابودى اين نوع حكومت‏ها فرهيخته‏هاى غيروابسته‏اى وجود ندارند كه كشور را طبق موازين معتبر روز اداره كنند.
11) در عمليات اختناق و ترور معمولاً روى سه گروه متمركز مى‏شوند:
الف - افراد زشت.
ب - افرادى كه از عقده حقارت خود (مثلاً كم‏استعدادى) رنج مى‏برند.
ج - افرادى كه به‏طرزى بيمارگونه طالب قدرت، ثروت و تنوع‏طلبى جنسى‏اند.
12) حكومت هر جا كه لازم باشد، خود را پشت نقاب "مردم" يا "خلق" يا "ملت" پنهان مى‏كند. مثلاً اگر دولت فرانسه، حكومت استالين يا كيم ايل سونگ را به نقض آزادى‏هاى مدنى يا جاسوسى متهم كند، راديو و تلويزيون اعلام مى‏كنند كه "دولت فرانسه بار ديگر خلق كبير شوروى را به عقب‏ماندگى سياسى متهم كرد"؛ يا "فرانسه، پرولتارياى رزمنده كره را به سركوب آزادى‏هاى اجتماعى متهم كرد."
13) انسداد اطلاعات؛ كمتر خبرِ راستى به مردم گفته مى‏شود. مردم از دنيا بى‏خبرند و اطلاعاتى كه به آنها داده مى‏شود چنان دگرگونه است كه براى نمونه مردم شوروى تعجب مى‏كنند كه چرا در بلژيك انقلاب نمى‏شود. تا سال‏هاى 1980 - هنوز عكس‏هاى دوره بحران 1929 آمريكا در پراودا و ايزوستيا چاپ مى‏شد. در مقابل، هواپيماى دختر وزير راه سقوط مى‏كند، خودِ وزير حدود يك هفته بعد و همسرش يك ماه بعد باخبر مى‏شوند (مردم شوروى ماه‏ها بعد از طريق رسانه‏هاى خارجى از آن آگاه شدند). فاجعه انفجار نيروگاه چرنوبيل را نيز در نظر آوريد، و مهم‏تر از آن، اين گفته صادقانه گورباچف را كه "در عصر اطلاعات، ما آخرين كشورى بوديم كه ارزش اطلاعات را فهميديم."
14) بقاء سلطه انحصارى بر رسانه‏هاى همگانى و منابع اطلاعات، جزو اهداف بلندمدت حكومت‏گران است. هر شهروندى كه بفهمد داروهاى غرب بهترند (و حتى سران حزب داروى معده و روده خود را از ساندوز سوئيس وارد مى‏كنند) يا مى‏داند كه كشورهاى رقيب از اين و آن جهت پيشى گرفته‏اند، در فهرست دشمنان بالفعل در مى‏آيد.
15) اتميزه شدن جامعه: به‏طور كلى تمامى شهروندان خصوصاً گروه‏ها و بخش‏هايى كه از خود همبستگى نشان مى‏دهند، بايد از هم جدا شوند، زيرا تنها بر يك جامعه "اتميزه‏شده" مى‏توان به‏گونه‏اى مطلق و همه‏جانبه حكومت كرد. تجربه بزرگ احساس قدرت حاصل از همبستگى، دشمن شماره يك چنين حكومت‏هايى است. بنابراين نيروهاى امنيتى - نظامى - انتظامى فوق‏العاده‏اى روى دانشجويان، كارگران و كارمندان متمركز مى‏شود.
16) زندگى در جامعه توتاليتاريستى به‏حدى كسالت‏بار، بى‏انگيزه و توأم با احساس بيهودگى است، كه نمى‏توان آن را با داستان، نمايشنامه و فيلم نشان داد. بايد در آن زندگى كرد تا فهميد كه توتاليتاريسم يعنى چه.
ساختار ادارى - خدماتى - برنامه‏ريزى و اقتصاد
1) تركيب نادرست و نامطلوب دانش فنى عقب‏مانده، تجهيزات از كارافتاده، نيروى كار سركوب‏شده و ناراضى، و نيز مديريت نالايق اما بى‏خطر، از نظر سياسى، اقتصاد را به‏پيش مى‏برند. شوروى با امكانات زيرزمينى و روزمينى چهار برابر آمريكا، هرگز پانزده درصد توليد آمريكا را نداشت. از نظر سطح دانش و توليد مدرن، سنگاپور از تمام اروپاى شرقى پيشى گرفته بود.
2) در اداره‏ها و مؤسسات دولتى، كارمندان [ناراضى] نشسته‏اند و سرگرم صحبت‏هاى دوستانه يا انجام كارهاى شخصى‏اند و درحالى‏كه انبوهى از كار روى ميزها تلنبار شده است، سرگرم نوشيدن نوشيدنى‏هاى سرد و گرمند.
3) با اين‏كه كسى كار نمى‏كند، اما هميشه هدف‏هاى "برنامه‏هاى رهبران" برآورده مى‏شود و "برنامه‏ها به هدف‏هاى تعيين‏شده" مى‏رسند. اما توليد بالا نمى‏رود. (شوروى نتوانست در ساخت ليوان و خمير دندان حتى با كشورى مثل تركيه رقابت كند و هر سال يك‏ميليارد دلار گندم از عربستان خريد مى‏كرد.)
4) رفتار كاركنان حكومت، كه خود نيز از مردم‏اند و به اندازه آنها رنج مى‏كشند، با بقيه شهروندان بسيار زننده است. تحقير نشدن ارباب رجوع، معمولاً امرى غيرعادى است.
5) براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى به‏خلاقيت نياز است، اما خلاقيت و كثرت‏گرايى لازم و ملزوم يكديگرند و چون حكومت توتاليتر دشمن كثرت‏گرايى است، لذا سرچشمه‏هاى خلاقيت را هم مى‏خشكاند.
6) مى‏توان "جزيره‏اى" درست كرد و حكومت در اين جزيره - مثلاً صنايع نظامى - پيشرفت كند، اما توسعه همه‏جانبه كشور اگر غيرممكن نباشد، به‏تقريب دست‏نيافتنى است. طبق اسنادى كه آلمانى‏ها از تهاجم به اسمولنسك به‏دست آوردند و شارل بتلهايم آنها را مطالعه كرده است، استالين نخبه‏ترين افراد جامعه - از شيشه‏بر و نجار گرفته تا فيزيكدان و تكنيسين تصفيه آب را در چنين مراكزى گرد آورد. پس پيشرفت در امور نظامى امر غريبى نبود، درحالى‏كه طبق بررسى‏هاى جامع آبل آقابيگيان مشاور عالى اقتصادى گورباچف كه در كتابچه "درباره پروسترويكا" هم آمده است، شوروى سال‏هاى سال عملاً رشد اقتصادى منفى داشت.
7) سيستم ادارى چنان عقب‏مانده است كه گاهى تخصيص يك كارتن كاغذ سربرگ يا دو كارتن به اداره‏اى در يكى از كوچك‏ترين شهرهاى كشور به‏وسيله وزير مربوطه تعيين مى‏شود.
8) به‏رغم وجود وضعيت فوق، به‏دليل بى‏علاقگى به كار و فساد ادارى، گاهى وزير، مدير كل و مقامات ارشد يك وزارتخانه، از مسائل مهم و حياتى محدوده عملكرد خود بى‏اطلاعند.
9) چون در عين حاكميت حزب يا تشكيلات مشابه آن، فرد كارها را پيش مى‏برد نه سيستم، لذا گاهى با عوض شدن يك معاون وزير،يا حتى مدير كل، و مغضوب شدن شخصيت قبلى، تحصيلدار اداره مربوطه در فلان ده‏كوره هم تغيير مى‏كند.
از خودبيگانگى و تنهايى انسان‏ها (روانشناسى مردم)
1) همه احساس تنهايى مى‏كنند. جمع وجود دارد ولى عدم‏انفراد به‏معنى نبود تنهايى نيست. تنهايى، به‏معنى "نبود جايگاهى جهت عمل روى اهداف مشترك" جزء لاينفك چنين حكومت‏هايى است. به‏همين دليل مردم، همان‏طور كه گفته شد، توده‏وار زندگى مى‏كنند.
2) انسان‏ها همه روزه با "من" خود و "خويشتن" در تضاد قرار مى‏گيرند؛ مثلاً مجبور مى‏شوند براى ثبت‏نام فرزندان‏شان در مدرسه يا گرفتن وقت پزشك، رشوه بدهند؛ درحالى‏كه باطناً از اين عمل منزجرند. اگر هم رشوه ندهند بايد شاهد سرگردانى فرزند خود يا درد كشيدن او باشند.
3) موقعيت و قدرت يك حكومت خودكامه، بستگى به اين دارد كه تا چه اندازه بتواند راه‏هاى ارتباط عادى، خصوصى و عمومى بين انسان‏هاى جامعه خود و اين انسان‏ها را با ساير انسان‏هاى جوامع ديگر قطع و نابود كند. همين امر، بارِ بيگانگى و از خودبيگانگى فرديت را بالا مى‏برد.
4) چون حكومت "تب مبارزه‏اى موهوم" را در تبليغات خود بالا نگه‏مى‏دارد، مردم از هر چه مبارز و مبارزه است، چندش‏شان مى‏شود.(طبق مندرجات آثارى كه به‏فارسى هم ترجمه شده‏اند، مردم شوروى سابق از سياه‏پوستان، فلسطينى‏ها و مبارزان آمريكاى لاتين منزجر بودند.)
5) مردم همه چيز را تحمل مى‏كنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يك انسان، حتى آرام‏ترين انسان‏ها، بسيار دشوار است كه حق خشمگين شدن را از دست دهد.
6) منش و منّيت انسان‏ها خرد مى‏شود؛ هم با عوامل سياسى و اقتصادى و هم گذران زندگى روزمره. زنِ مغرورى كه مادر پنج فرزند است و نزد دوست و خويشاوند اعتبار دارد، مجبور است براى گرفتن "شير يا چكمه كوپنى" به فروشنده محل تبسم كاذب تحويل دهد، با خوشرويى كاذب حالش را بپرسد و حتى نگرانى كاذب خود را از بابت رنگ‏پريدگى او بر زبان آورد.
7) حكومت با گرايش مردم به "امور بى‏خطر" مثل ورزش، خطاطى و باله و... مخالفتى ندارد؛ حتى ورزش و چنين هنرهايى را تشويق هم مى‏كند، زيرا از يك‏سو مردم سرگرم مى‏شوند و از سوى ديگر ممكن است افتخارى نصيب حكومت توتاليتر كنند. درمقابل، از گرايش مردم به فلسفه، شعر و داستان مستقلِ از "اراده حكومت توتاليتر" به‏شدت بيزار است. توجه داشته باشيد كه روسيه، با آن همه نويسنده، شاعر، منتقد، آهنگساز افتخارآفرين كارش به‏كجا كشيد. آن چند فرد برجسته هم جزو مخالفان نظامش بودند.
8) شفقت از جامعه رخت برمى‏بندد. در عين حال كه همه از اين امر ناراضى‏اند و توقع نوعدوستى دارند، به‏دليل ساختار اجتماع، خود به عامل بازتوليد حذف شفقت تبديل مى‏شوند.
9) بيشترين ستم‏ها، به لحاظ تاريخى، بر روشنفكران و تحصيل‏كرده‏ها مى‏رود و زمام امور اقتصادى، اجتماعى و ادارى حكومت به‏دست بى‏منش‏ترين، فاسدترين و بى‏لياقت‏ترين افراد مى‏افتد و روشنفكر و تحصيل‏كرده مستقل مجبور است زير نظر چنين افرادى كار كند.
حال خواننده مى‏تواند مصداقِ نكات مندرج در خلاصه داستان را در اين آناتومىِ مختصر جستجو كند. ممكن است حتى نكات بيشترى هم كشف كند، كه در اين صورت بايد آن را به‏حساب دقت او - نسبت به نگارنده - گذاشت.
یادداشت پس از تحریر:
هاكسلى اعتراف نكرده است كه رمانش را تحت تأثير "ما" نوشته است، ولى اورول منكر تأثيرپذيرى‏اش از زامياتين نشد؛ موضوعى كه بيشتر منتقدين جهان در مورد هر دو اثر تأييدش كرده‏اند.
همان‏طور كه ديده مى‏شود، "ما" زودتر از دو اثر بعدى منتشر شد، اما "تنهايى و مهجورى" عظيمى كه توتاليتاريسم شوروى به نويسندگان آن سرزمين تحميل كرد، مانع از آن شد كه اين اثر به‏موقع و در حد شأن و منزلت خود اعتبار كسب كند؛ به‏همين دليل "مهجور" ماند، درحالى‏كه جرج اورول صراحتاً به تأثيرپذيرى از زامياتين اعتراف كرد و اعتقاد اكثر صاحب‏نظران ادبيات داستانى اين است كه هاكسلى نيز تحت تأثير زامياتين بوده است.

 
 اول صفحه


 

یادداشت

سانسور، تضاد بین«سنت» و«مدرنیته»

زیبایی زبان در تاریكی و روشنایی

مهجورى در دلِ هجران‏زدگان

رمان نامه: پارادوكس كاستی و كمال

شعر

داستان

در پیچ و خم یک نام

وقتی صورتک ها می افتند

چ مثل چاپلین

داستان به روايت داستان نويس

معرفی کتاب

ارتباط با ما