نگاهى به رمان "ما" نوشته يوُگنى زامياتين، ترجمه انوشيروان
دولتشاهى
(و نگاهى موجز به آناتومى حكومتهاى توتاليتر)
"ملتهاى محروم از عدل و انصاف چه هستند
جز دستههاى بزرگ اشرار؟"
سنت اگوستين در جهان ادبيات، سه اثر در ترسيم "دنياى آينده" و
ناتوانى انسان در چنين دنيايى، نام و آوازه شاخصى دارند؛ "ما" اثر
يوگنى زامياتين (1884-1937) كه در سال 1920 نوشته شد، "دنياى قشنگ
نو" اثر آلدوس هاكسلى (1824-1962) كه به سال 1932
منتشر شد و
بالاخره 1984 نوشته جرج اورول (اريك بلر 1903-1950) كه در سال 1948
به چاپ رسيد.
همانطور كه ديده مىشود، "ما" زودتر از دو اثر بعدى منتشر شد، اما
"تنهايى و مهجورى" عظيمى كه توتاليتاريسم شوروى به نويسندگان آن
سرزمين تحميل كرد، مانع از آن شد كه اين اثر بهموقع و در حد شأن و
منزلت خود اعتبار كسب كند؛ بههمين دليل "مهجور" ماند، درحالىكه
هاكسلى صراحتاً به تأثيرپذيرى از زامياتين اعتراف كرد و اعتقاد
اكثر صاحبنظران ادبيات داستانى اين است كه اُرول نيز تحت تأثير
زامياتين بوده است.
زامياتين، كه جراحى مغز و ساخت موسيقى الكترونيكى، اتاق گاز و
ديوارِ [برلين] و موشكهاى فضايى را پيشبينى كرده بود، حتى انهدام
نظامهايى را كه به "قالبپذيرى" انسانها معتقد بودند، پيشبينى
كرده بود. "ما" اين پيشبينى را بهصورتى بازنمايى مىكند كه به
عقيده نگارنده، كارش بيشتر با مؤلفههاى پستمدرنيستى (يا دستكم
عناصر علمى - تخيلى داستانهاى پست - مدرنيستى) قابل ارزيابى است
تا شيوههاى كلاسيك.
داستان "ما" تصويرى واضح از عدم امكان بهبند كشيدن روح پيچيده
انسانى در قيد و بندهاى مكانيسمهاى "قدرت" است. اين داستان از
ديدگاه اول شخص و بهشكل "چهل يادداشت" بيان مىشود.
داستان در كشورى تخيلى بهنام "يكتاكشور" مىگذرد؛ كشورى كه دور تا
دور آن را ديوارى شيشهاى محصور كرده است و داراى خيابانها و
كوچههايى كاملاً هموار است با آپارتمانهايى كه آنها نيز با
ديوارهايى شيشهاى پوشيده شدهاند. پاسدارانى كه محافظان يكتاكشور
هستند بهواسطه اين ديوارها مىتوانند همه امور مملكت را تحت كنترل
داشته باشند. رهبر يكتاكشور، "نيكوكار" نام دارد. تمام امور كشور
مبتنى بر محاسبات رياضى است تا آنجا كه اتباع اين كشور "اعداد"
ناميده مىشوند و داراى نامهايى با يك حرف مصّوت و يك عدد رياضى
هستند. يكتاكشور براى تمام كارهاى معمول و روزانه انسانها؛ مانند
بيدارى، خواب، تغذيه، ورزش، عشقبازى، آغاز و انجام آنها ساعات
مشخصى را تعيين كرده است - مثلاً سرِ ساعت مشخصى همه بايد غذا
بخورند؛ غذايى كه از فرآوردههاى نفتى تهيه مىشود.(نكته 1)
اعداد تمام كارها را بهكمك ماشينهاى خودكار انجام مىدهند و براى
ارضاى نياز جنسىشان ابتدا بهمنظور رابطه با شخصى كه در نظر
دارند، ثبتنام مىكنند و پس از دريافت كوپنى صورتىرنگ اجازه پيدا
مىكنند كه در روز و ساعت مشخصى با پايين كشيدن كركرههاى
آپارتمانشان بهمدت پانزده دقيقه، ارتباط را برقرار كنند. آنها حق
ندارند بچهدار شوند، مگر با اجازه مسؤولانِ يكتاكشور. (نكته 2)
وقتى هم كه بچهدار شوند، بچه پس از جدايى از مادر،براى تربيت يا
در واقع "پرورش دلخواه" به مؤسسات دولتى سپرده مىشود (نكته 3) هر
"عدد" روزى حدود دو ساعت وقت شخصى دارد كه طى آن مىتواند تنها
باشد و كارى را كه دوست دارد انجام دهد.(نكته 4)
يكتاكشور ادعا دارد كه در همه زمينههاى فرهنگى، اقتصادى و
اجتماعى، بسيار مترقىتر و پيشرفتهتر از انسانهاى پيشين است؛
بههمين دليل شيوه معيشت اقتصادى، موسيقى، شعر، ادبيات، علوم
انسانى و روابط اجتماعى گذشتگان را تحقير مىكند و آنها را چيزى
نمىداند جز خيالبافىهاى آشفتهاى كه بهنحوى بسيار مبتذل و
احمقانه شكل گرفته بودند و اجرا مىشدند.(نكته 5)
از نظر يكتاكشور، طبيعت، مناظر و موجودات آن زشت، خستهكننده و
ملالآورند، بههمين علت هيچ حيوان و منظرهاى كه بهنحوى طبيعت را
نمايان كند، در اين كشور وجود ندارد. شاعران، موسيقىدانان،
اديبان، متخصصان اجتماعى و اقتصادى يكتاكشور تمامى آثار و
طرحهاىشان را در قالب نمادهاى رياضى بيان و ارائه مىكنند و
اديبان بهجاى آنكه طبيعت يا احساسات مبتذل انسانى را توصيف كنند
بهتمجيد "نيكوكار" مىپردازند. به اين ترتيب از نظر نيكوكار و
يكتاكشور نياكان كه انسانهاى قرن بيستم هم جزء آنها هستند فقط
انسانهايى وحشى و بىتمدن بودهاند كه در طول جنگى دويست ساله
كشته و به عقب رانده شدهاند.(نكات 6 و 7)
در يكتاكشور فرديت هيچ معنايى ندارد و همه بهنوعى در حاكميت كلى
نيكوكار حل شدهاند. از اين رو ضماير من، تو و او هيچ كاربردى
ندارند و هر كس خود را "ما" مىداند. خدا، مذهب و مسائل روحانى
كاملاً فاقد ارزشند. "اعداد" فكر مىكنند خودشان خدايان هستند؛
خدايانى كه بهرغم زندگى روى زمين، بر تمام آسمانها و افلاك نيز
مسلط مىباشند. پس، آزادى و سعادت در اين كشور داراى معنايى جديد و
عجيباند. آزادى مساوى با جنايت و وضعى نابسامان و وحشيانه است،
بنابراين سعادت هر فرد(يا درواقع عدد) در تمكين او به قيد و بند، و
عدمبرخوردارى از آزادى نهفته است.(نكات 8 و 9)
جشن عدالت و روز وحدت سالانه در اين كشور برگزار مىشود. در جشن
عدالت آشوبگران و مخالفان يكتاكشور كه اعضاى سازمان مخفى آزادسازى
اعداد از يوغ دولتاند، محكوم و با وسيلهاى بهنام "فانوس گاز"
كشته مىشوند. روزِ وحدت، روز انتخاب مجدد نيكوكار نيز هست. اين
انتخابات كاملاً سمبوليك است، زيرا همه از پيش مىدانند كه نيكوكار
دوباره انتخاب خواهد شد.(نكته 10)
بيمارىهاى خطرناك يكتاكشور عبارت است از خواب ديدن و برخوردارى از
روح. براى گريز از اين بيمارىها هر عددى در يكتاكشور موظف است كه
وقتى با مسألهاى مبهم و مشكوك مواجه مىشود، بلافاصله آن را به
اداره حراست گزارش دهد؛ زيرا با اين كار موفق مىشود ابهامات را از
خود بيرون كند و از بيمارى فرار كند.(نكته 11)
ظاهراً تنها مشكلى كه در اين كشور وجود دارد عدمتبيين احساسات
انسانى مانند گريه و خنده توسط محاسبات رياضى است. اين احساسات در
كشور اعداد همچون اعدادى گنگ و اصم خود را نمايان مىكنند.(نكته 12
و تكرار 11)
راوى داستان D - 503 مردى است كه قوانين و شيوه زندگى يكتاكشور را
بسيار عالى و عارى از هر گونه نقص مىداند. او از يادآورى شيوه
زندگانى نياكان در هر زمينهاى دچار احساس شرم مىشود و از اينكه
مجبور نيست مانند آنها زندگى كند،
براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى بهخلاقيت نياز است، اما خلاقيت و
كثرتگرايى لازم و ملزوم يكديگرند و چون حكومت توتاليتر دشمن كثرتگرايى
است، لذا سرچشمههاى خلاقيت را هم مىخشكاند
خوشحال است و بهجاى آن مفتخر
است كه بهصورت يك "ما" در يكتاكشور زندگى مىكند. او يك رياضىدان
است و آنچنان پيرو عقل محض و محاسبات رياضى است كه حتى چهره
افرادى را هم كه با آنها تماس دارد، بهشكل خطوط و سطوح و اعداد
توصيف مىكند. او در حال ساخت وسيلهاى بهنام "انتگرال" براى
پرواز و سفر به سيارههاى ديگر است كه از نظر نيكوكار، كارى بس مهم
شمرده مىشود. همزمان با انجام اين كار، روزانه، يادداشتهايى
خطاب به موجودات سيارات ديگر در مورد شيوه زندگى يكتاكشور، افكار و
طرحهاى آن همراه بإ؛ نقد زندگى نياكان، مىنويسد.
همتاى جنسى او زنى بهنام O - 90 است كه علاوه بر ارتباط با او با
مرد ديگرى بهنام R - 13 نيز مرتبط است. O - 90 زنى بسيار احساساتى
است كه عاشق D - 503 است و فقط براى انجام وظيفه طبق مقررات
يكتاكشور با شخص R - 13 نيز مرتبط است. او دلش مىخواهد يك بچه
داشته باشد و هر از گاهى در اين مورد با D - 503 صحبت مىكند ولى
او حرفهاى O - 90 را نمىفهمد، زيرا تحليل احساسات از طريق
محاسبات رياضى برايش امكانپذير نيست.(نكته 13) با اين حال از
ارتباط جنسى با O - 90 دچار هيجانى عجيب مىشود.
يك روز موقع راهپيمايى روزانه كه "طبعاً" عمومى است، D - 503 با
زنى بهنام I - 330 آشنا مىشود و احساسى مبهم و گنگ نسبت به او
پيدا مىكند. در يكتاكشور يك موزه باستان مربوط به زندگى نياكان
وجود دارد. روزى I - 330 از D - 503 دعوت مىكند كه با او به موزه
برود. در اين موزه I - 330 رفتارى هوسناك از خود بروز مىدهد تا
آنحد كه D - 503 مىخواهد او را ببوسد، اما چون نمىخواهد قوانين
جنسى يكتاكشور را نقض كند از ارتباط با او خوددارى مىكند و تصميم
مىگيرد رفتار زن را به اداره حراست گزارش كند.(نكته 14) ولى روز
بعد، بهبهانه تمام شدن ساعت كار اداره حراست و روز ديگر بهبهانه
بيمارى از مراجعه به اداره حراست خوددارى مىكند.(نكته 15) در اين
دو روز پيوسته به I - 330 مىانديشد و همين امر سبب اشتغال ذهن و
عدم تمركز او مىشود تا آنجا كه نمىتواند مانند گذشته "بهنحوى
عالى" زندگى روزانهاش را ادامه دهد. حتى در محاسبات رياضى دچار
اشكال و اشتباه مىشود.(نكته 16) هنگامىكه مطلع مىشود I - 330
براى رابطه جنسى با او ثبتنام كرده است از شدت هيجان توانِ تنفس
معمولى را از دست مىدهد. (تكرار نكته 15) در ساعت مقرر بهديدار
او مىرود و با تعجب مىبيند كه I - 330 بهجاى آنكه بلافاصله با
او عشقبازى كند، پس از پايين كشيدن كركرهها و تعويض لباس و پوشيدن
لباسى مانند نياكان، شروع به خوردن مشروب و كشيدن سيگار مىكند كه
ممنوع است و كيفر مرگ دارد.(نكته 8) I - 330 به او مىگويد مطمئن
است كه D - 503 گزارش اين اعمالش را به اداره حراست نخواهد داد؛
همانطور كه گزارش ديدارشان در خانه باستان را نداده بود.(نكته 17)
پس از اين ديدار D - 503 دچار شخصيتى دوگانه مىشود. يكى همان D -
503 رياضىدان و وفادار به يكتاكشور و ديگرى "من" وحشى و پشمالوى
نياكانش. بهخاطر اين احساس دوگانگى شب نمىتواند بخوابد و با اين
فكر كه با نخوابيدن در ساعت مقرر مرتكب جرم و سرپيچى از وظيفه در
مقابل يكتاكشور شده است، آشفتهتر مىشود. صبح فردا در آيينه
بهخود همچون يك "او" نگاه مىكند و متوجه مىشود كه بهخاطر هراس
از تفكرات و حالتى كه دچارش شده است، به هيچوجه دوست ندارد تنها
بماند.(نكته 18)
D - 503 از زمان آشنايىاش با I - 330 پى مىبرد كه كسى مرتباً او
را تعقيب مىكند. آن شخص يك پاسدار بهنام "S" است ولى D - 503 از
اين امر ناراحت نمىشود، زيرا فكر مىكند مراقبت اعمال اعداد توسط
پاسداران سبب مىشود كه آنها دچار خطا نشوند و در آرامش و سعادت به
سر ببرند. I - 330 پس از چند روز تلفن مىكند و خواستار ملاقات او
در ساعت كارى مىشود. D - 503 با اين فكر كه از كارش نخواهد زد و
فقط مىرود تا به او بگويد كه تحت فرمان يكتاكشور است نه فرمان او،
بر سر قرار مىرود(نكته 19). اما او دير مىآيد و وقت شروع كار
مىگذرد. زن، پس از رسيدن بر سر قرار، او را با خود به اداره
بهدارى مىبرد و آنجا گواهى بيمارى براى خود و او مىگيرد. D - 503
خوشحال از اينكه مىتواند توجيهى براى عدمحضور در محل كار داشته
باشد، بدون اينكه درباره تبعيت از يكتاكشور حرفى بزند با او
بهخانه باستان مىرود و عشقبازى مىكنند.(نكات 20 و 21) D - 503
سرشار از لذت و سعادت مىشود و از اينكه زن او را "تو" خطاب
مىكند، تعجب مىكند. در بازگشت I - 330 از او مىخواهد تنها
برگردد، او هم اطاعت مىكند ولى هنگام بيرون آمدن حس مىكند كه
دوست دارد يكبار ديگر I - 330 را لمس كند. باز مىگردد ولى او را
پيدا نمىكند و فقط توجهش به كليدِ در حالِ حركت كمد دربازى جلب
مىشود كه I - 330 لباسش را در مقابلش عوض كرده بود.
D - 503 پس از ارتباط جنسى با I - 330 هرچه سعى مىكند نمىتواند
در ساعت مقرر با O - 90 رابطه برقرار كند. اين امر سبب مىشود O -
90 با ناراحتى او را ترك كند. چند روز بعد با آنكه I - 330 كوپن
صورتى براى ارتباط با او دارد، ولى سر قرار نمىآيد. آشفتگى و
عدمتمركز در كارها كه بعد از آمدن از خانه باستان دچارش شده بود،
با اين نقض قرار تشديد مىشود. تصميم مىگيرد به آپارتمان I - 330
برود و به او بگويد كه بدون او نمىتواند زندگى كند، ولى S او را
نزديك آپارتمان زن مىبيند و چون وضعش را غيرعادى تشخيص مىدهد او
را با خود به اداره بهدارى مىبرد. (نكته 22) آنجا دكترها تشخيص
مىدهند كه روح در درون او بهوجود آمده، و همين، علت بيمارىاش
است؛ بيمارىاى كه مسرى و لاعلاج است و تنها راه جلوگيرى از سرايت
آن مرگ شخص از طريق گذاشتن او در الكل است.(نكته 23) اما چون D -
503 سازنده انتگرال است، دكترها از گذاشتن او در الكل خوددارى
مىكنند (نكته 24) با پيشنهاد پيادهروى بيشتر، برايش چند روز
مرخصى استعلاجى مىنويسند. در اين چند روز پيوسته به "من"هاى
دوگانهاش فكر مىكند و از تصور اينكه "من" وحشىاش خوشبختتر از
"من" عقلانى و منطقىِ محضِ او باشد، نسبت به شيوه زندگىاش مشكوك
مىشود.
يكى از روزهاى مرخصى به هواى ديدن I - 330 در خانه باستان به آنجا
مىرود، ولى بهجاى ديدن او S را مىبيند. براى اينكه S متوجه
حضورش نشود، داخل كمد لباس مىرود و با تعجب احساس مىكند كه با
سرعت دارد رو به پايين مىرود و ناگهان متوقف مىشود و كريدورى را
در مقابل خود مىبيند. وارد آن مىشود و با اتاقهايى كه به شيوه
نياكان درهاى بسته دارند و از پشت آنها صداى همهمه بهگوش مىرسد،
مواجه مىشود. در را باز مىكند و در پشت آن با I - 330 و دكترى كه
به او گواهى پزشكى داده بود، روبهرو مىشود. I - 330 بدون آنكه
درباره آن محل حرفى بزند، او را تا دمِ در خانه باستان همراهى
مىكند و خودش باز مىگردد. با ديدن آن اتاقها و كريدور احساسهاى
گنگ و مبهم بيشترى در درونش بهوجود مىآيد، تا آنحد كه پيش از
ناقوس بيدارباش، بيدار مىشود و در اتاق راه مىرود.(نكته 25 با
دقت روى نماد)
در همين زمان نامهاى از O - 90 دريافت مىكند كه در آن O - 90 به
او اطلاع مىدهد كه ديگر براى رابطه جنسى با او ثبتنام نخواهد
كرد، زيرا دوست ندارد مورد ترحم واقع شود. پس از اين نامه يادداشتى
از I - 330 همراه با يك كوپن صورتى دريافت مىكند كه طى آن از او
خواسته است كه در ساعت ارتباط جنسى تظاهر كند كه او آنجاست و
بهخاطر اينكه پاسداران متوجه غيبت او نشوند، كركرهها را در آن
ساعت پايين بكشد. از اين يادداشت ناراحت مىشود و براى فراموشى
اندوه خود بهيك سخنرانى مىرود. موضوع سخنرانى، پرورش بچه است
(نكته 25) بهدليل اغتشاش افكارش هيچچيز از آن نمىفهمد. در
بازگشت متوجه حضور O - 90 در اتاقش مىشود كه از او مىخواهد براى
آخرين بار با او رابطه جنسى بگيرد زيرا دوست دارد از D - 503
بچهاى داشته باشد. D - 503 توضيح مىدهد كه اين كار خلاف مقررات
است و جرم بهحساب مىآيد، ولى عاقبت بهخواسته او تن مىدهد و
كوپن صورتى I - 330 را بهمنظور ارتباط با O - 90 تحويل
مىدهد.(تكرار نكات 4 و 14)
I - 330 چند بار ديگر در موعد مقرر رابطه جنسى با D - 503 نمىآيد.
D - 503 كه دچار بيمارى "برخوردارى از روح" شده و مورد هجوم شديد
احساسات قرار گرفته است، چند بار بهخانه باستان مىرود، ولى او را
آنجإ؛ نمىبيند. با اين وضعيت روحى، يك روز در خيابان با مشاهده
زنى كه مورد حمله پاسداران قرار گرفته است بهحمايت از او
برمىخيزد و توسط پاسداران دستگير مىشود، ولى S بهموقع مىرسد و
با تذكر اين امر كه D - 503 مريض است او را آزاد مىكند.
بهعلت نديدن I - 330 براى اولين بار احساس مىكند با آنكه "كنار
ديگران" است، ولى درواقع با خود بهسر مىبرد و از آنها
جداست.(نكته 26) اين احساس "تنهايى" وقتى بالاخره موفق بهديدار
مجدد I - 330 مىشود، جاى خود را به احساس "شادمانى" مىدهد؛ به
احساسى كه در پى آن، تمام محيط اطراف را "در حال شكفتن و نو شدن"
مىبيند. در كنار I - 330 احساس مىكند با آنكه موجودى محدود است،
بيكران شده و به وحدت با كائنات رسيده است. اين احساس وقتى كه I -
330 به او مىگويد بهخاطر كمكى كه به آن زن در خيابان كرده است او
را خيلى بيشتر از پيش دوست دارد، بيشتر مىشود و برخلاف ديدار
اوليهاش از I - 330 كه در آن تمامى خصوصيات اندام و چهره او را با
خطوط و اعداد رياضى تصور مىكرد، به تشبيههاى محسوس و طبيعى از
زيبايى كه قبلاً برايش مسخره بود مىپردازد و I - 330 را "محبوب
من" خطاب مىكند.(نكته 27)
با ايجاد اين احساسات و گرفتار شدن به "بيمارى برخوردارى از روح"،
نه تنها ديگر در مقابل يكتاكشور احساس مسؤوليت نمىكند و وظايفش را
بهخوبى انجام نمىدهد، بلكه يكسره در فكر I - 330 و چگونگى ديدار
مجدد با او به سر مىبرد.(نكته 28)
D - 503 پس از ملاقات با I - 330 چندين بار ديگر قرار جنسىاش را
در آپارتمان خود با ديگرى نقض مىكند. در مقابل، با اشتياق منتظر
رسيدن روز وحدت مىشود؛ چرا كه مطمئن است آنجا، "زن" يعنى I - 330
را خواهد ديد. شب قبل از آن روز به I - 330 تلفن مىكند و از او
مىخواهد روز وحدت در كنار او باشد، ولى I - 330 قبول نمىكند و
مىگويد علت اين امر را فردا خواهد فهميد. روز وحدت از دور I - 330
را همراه با R - 13 و S مىبيند. از طرفى بهخاطر ديدن همكنارى
آنها احساس حسادت مىكند و از سوى ديگر بهخاطر حضور در جمعِ
منتخبان نيكوكار و ديدن ابهت او احساس مىكند دلش مىخواهد همه
روابطش را با I - 330 در همانجا اعتراف كند. (نكته 29) در همين
افكار است كه پاسداران از موافقانِ انتخابِ مجدد نيكوكار مىخواهند
دستهاىشان را بالا ببرند. او همراه با بيشتر اعداد دستش را بالا
مىبرد، اما پس از پايين آمدن دست موافقان، دستهاى مخالفان كه
اندك نيستند و I - 330 هم جزء آنهاست، بالا مىرود. پشت سر آن
پاسداران به جمعيت حمله مىكنند (نكته 30) و ناگهان D - 503،عشق
خود I - 330 را مىبيند كه مجروح شده است و R - 13 در حال بردن او
با خود، با اين تصور كه R - 13 او را دستگير كرده است به او حمله
مىكند بر سرش مىكوبد و زن را از دست او نجات مىدهد و با خود به
آپارتمانش مىبرد. پس از اين واقعه I - 330 با گفتن اينكه حالا از
عشق او مطمئن شده است و مىداند كه تنها مالِ اوست D - 503 را با
خود به خانه باستان مىبرد و از طريق كمد ديوارى و گذر از كريدورها
به پشت ديوار سبز شيشهاى مىرساند. آنجا با انسانهايى پشمالو
مواجه مىشود و مىفهمد كه آنها بازماندگان جنگ دويست سالهاى
هستند كه پس از پايان جنگ به جنگلها پناه بردهاند و بهخاطر وفق
دادن خودشان با شرايط جنگل براى ادامه زندگى از لحاظ شكل ظاهر شبيه
به انسانهاى اوليه شدهاند. در جمع آنها I - 330 سخنرانى مىكند و
از سقوط قريبالوقوع يكتاكشور و نيكوكار و البته با اتكاء به
انتگرال و سازنده آن يعنى D - 503، حرف مىزند. پس از اين سخنرانى،
جمعيت او را با شوق بالاى سر مىگيرد و مىگرداند، در بين جمعيت
احساس مىكند كه S را ديده است ولى I - 330 به او مىگويد خيالاتى
شده است.
پس از اين ديدار I - 330 از او مىخواهد روز پرواز آزمايشى انتگرال
يعنى دو روز ديگر، پس از به پرواز درآمدن انتگرال، آن را در اختيار
او و دوستانش بگذارد تا بهكمك انتگرال بتوانند به موجوديت
يكتاكشور خاتمه دهند و قدرت را بهدست گيرند. در مقابل اين خواسته
D - 503 حس مىكند دوست دارد خودكشى كند تا مجبور به انجام اين كار
نشود،(نكته 31) ولى عاقبت عشق پيروز مىشود و او به اين خواسته تن
در مىدهد.
يك روز پيش از پرواز انتگرال O - 90 را در خيابان مىبيند. چند روز
قبل از آن O - 90 او را از حاملگىاش و نشاطى كه با گوش كردن به
صداى درونش در خود احساس مىكرد، مطلع كرده بود. در آن ديدار D -
503 كه دچار ترحم شده بود، به او پيشنهاد فرار داده بود؛ فرار به
پشت ديوار سبز، اما O - 90 قبول نكرده و گفته بود كه حاضر است
بميرد ولى بهدست رقيب عشقىاش نجات پيدا نكند. اما بعد از روز
وحدت و متشنج شدن اوضاع يكتاكشور، تصميمش را عوض مىكند و در ديدار
مجدد با D - 503 آمادگى خود را براى فرار اعلام مىكند. D - 503
تصميم مىگيرد او را پيش I - 330 ببرد، اما متوجه تعقيب S مىشود،
بنابراين بهجاى رفتن به آپارتمان I - 330 به آپارتمان خود مىرود
و آنجا نامهاى را مخفيانه در دست O - 90 مىگذارد و به او مىگويد
به تنهايى نزد I - 330 برود. بعداً I - 330 او را از وضع O - 90 و
رساندنش به پشت ديوار مطلع مىكند.
فرداى روزِ وحدت مخالفان اعلاميههايى به در و ديوارهاى يكتاكشور
مىزنند و پاسداران بهسرعت شروع به كندن آنها مىكنند. دولت در
مشورت با پزشكان به اين نتيجه مىرسد كه براى رفع نقص اعداد
يكتاكشور، مطيع شدن آنها و ايجاد سعادت كامل بايد قوه تخيل اعداد
را جراحى كنند. به اين منظور يك روز تعطيل عمومى اعلام مىشود؛
درنتيجه روز پرواز آزمايشى انتگرال هم يك روز عقب مىافتد.
طى اين روزها، يك بار I - 330 به ملاقات D - 503 در آپارتمان او
مىآيد و با مقاومت زنى بهنام U كه دربان آپارتمان و مسؤول گرفتن
كوپنهاى صورتى است، مواجه مىشود. U مسؤول تعليم بچهها و خواندن
نامههايى است كه براى اعداد آن آپارتمان مىآيد. او با توجه
بهاطلاعى كه از بيمارى D - 503 و از رابطهاش با O - 90 و I - 330
دارد، قبلاً با D - 503 صحبت كرده بود و در جريان صحبت، تمايل خود
را براى نگهدارى از او كه به نظرش بچه مىآمد، اعلام كرده بود. او
حالا با ديدن I - 330 كه مىخواهد D - 503 را ببيند، تصميم مىگيرد
مانع شود؛ ولى D - 503 با خشونت با او برخورد مىكند و او را از
اتاق بيرون مىراند و با I - 330 تنها مىماند؛ درحالىكه از حضور
I - 330 و لمس بدن او غرق لذت شده است، ناگهان مردى داخل اتاق
مىآيد و I - 330 را از محاصره آپارتمان توسط پاسداران مطلع
مىكند. I - 330 با مرد فرار مىكند و D - 503 بهخاطر تظاهر به
اين امر كه در حال خدمت به نيكوكار است(نكته 32) دفتر يادداشتاش
را باز مىكند و با كندن صفحاتى از آن كه در آنها از رابطهاش با I
- 330 مطالبى نوشته بود و گذاشتن آنها روى صندلىاش و نشستن بر
آنها، شروع به نوشتن سطرى در وصف خصايلِ خوب نيكوكار مىكند. در
همين حال پاسداران وارد مىشوند و S كه در ميان آنهاست نگاهى به
دفترچه مىاندازد و مىرود. U در زمان آمدن پاسدارها به اتاق D -
503 مىگويد كه او مردى مسؤول است كه پيوسته در حال انجام وظيفه
براى يكتاكشور است و با اين حرف سعى مىكند دل D - 503 را كه از
رفتار او با I - 330 ناراحت شده بود، بهدست آورد.
بالاخره روز پرواز آزمايشى انتگرال فرا مىرسد. D - 503 دستورات
لازم را براى پرواز اعلام مىكند و با ديدن آدمهايى ناآشنا، تصور
مىكند كه آنها هم جزو دوستان I - 330 هستند. همگى سوار انتگرال
مىشوند ابتدا با سرعتى زياد به ماوراى زمين مىروند، اما طبق قرار
با I - 330 وقتى به ساعت 12 نزديك مىشوند، D - 503 سرعت را كم
مىكند و بهمنظور نابودى يكتاكشور بهسوى زمين مىآيند. سر ساعت
12 افرادى كه D - 503 آنها را دوستان I - 330 تصور كرده بود و سوار
بر انتگرال بودند، آنها را محاصره مىكنند و مانع از انجام كارشان
مىشوند. I - 330 فكر مىكند كه او قبل از پرواز به پاسداران گزارش
داده است. بههمين دليل دستهايش را كه بهگرمى و صميميت در دست D
- 503 بود، از دست او بيرون مىكشد و از او جدا مىشود.
D - 503 از اين واقعه بسيار ناراحت مىشود و بعد از كمى فكر متوجه
مىشود كه U با خواندن دفتر يادداشتاش كه همه وقايع را در آن
مىنويسد، بايد به پاسداران گزارش داده باشد. بهمنظور كشتن او به
آپارتمان مىرود. وقتى با او تنها مىشود كركرهها را پايين
مىآورد و U با اين تصور كه D - 503 قصد ارتباط جنسى با او دارد
لخت مىشود اين كار سبب خنده D - 503 مىشود. با صداى زنگ تلفن از
كشتن او منصرف مىشود، كركرهها را بالا مىكشد و او را رها
مىكند. وقتى گوشى تلفن را برمىدارد صدا به او مىگويد كه نيكوكار
است و مىخواهد او را ببيند. پيش نيكوكار مىرود و مورد سرزنش او
قرار مىگيرد چرا كه نيكوكار انتظار نداشت كه او با مخالفان همكارى
كند. سپس نيكوكار مىگويد او فريب خورده است، زيرا مخالفان او را
نه بهخاطر خودش بلكه بهخاطر آنكه سازنده انتگرال بوده،
خواستهاند و با اين اطمينان كه بعدها D - 503 نام مخالفان را به
او خواهد گفت، او را مرخص مىكند.
همان روز پس از ديدار با نيكوكار در خيابانها "اعدادى" را مىبيند
كه "در ساعتى كه براى راهپيمايى مقرر نشده است"، با سرعت در حال
رفت و آمد هستند. در جمع آنها متوجه انسانهايى مىشود كه آنها را
پشت ديوار ديده بود. همچنين نظرش به ديوارهاى شيشهاى بعضى از
آپارتمانها مىافتد كه در آنها زنها و مردهايى بدون پايين كشيدن
كركرهها در حال عشقبازى هستند. متعجب از اين اتفاقات خارقالعاده،
مطلع مىشود كه خرابكاران ديوار شيشهاى را منفجر كردهاند و وارد
يكتاكشور شدهاند و در بسيارى از مناطق آن در حال اخلالگرى
هستند.(نكته 33 - يك نكته استثنايى)
يك روز پس از اين ديدار با نيكوكار، I - 330 به آپارتمان او
مىآيد. D - 503 سعى مىكند جريان چگونگى لو رفتن پرواز انتگرال را
به او بگويد، ولى I - 330 فقط درباره ديدارش با نيكوكار مىپرسد. D
- 503 جريان ملاقات را براى او تعريف مىكند. پس از آن I - 330 با
بوسهاى از او مىرود.D - 503 سردى بوسه I - 330 را در خود حس
مىكند و تصميم مىگيرد بهمنظور نابودى خود به اداره حراست برود و
همه چيز را گزارش دهد.(تكرار شمارى از نكات)آنجا با S روبهرو
مىشود و تمام وقايع و رابطهاش را با I - 330 براى او مىگويد. S
با طعنه به او مىگويد مثل اينكه يكبار هم من را پشت ديوار ديده
بودى. D - 503 با تعجب از اينكه S هم جزء آنهاست، نزد نيكوكار
مىرود و اسامى مخالفان را همراه با اسم I - 330 به او مىگويد.
سپس قوه تخيلش را بهكار مىگيرد و در آخر داستان درحالىكه با
نيكوكار سر يك ميز غذا مىخورد، شاهد شكنجه I - 330 در فانوس گاز
مىشود. او برخلاف برخى از دوستانش كه بعد از يكبار شكنجه
بهراحتى به حرف آمده بودند، حرفى نمىزند و پس از سه بار شكنجه
مىميرد. اما با مرگ او و دستگيرى دوستانش همه مخالفان از بين
نمىروند؛ چرا كه هنوز هم در بسيارى از نقاط يكتاكشور مخالفان در
حال فعاليت هستند. البته D - 503 بهخاطر عملِ قوه تخيل اصلاً I -
330 و مطالبى را كه در دفتر يادداشتهايش نوشته است، بهخاطر
نمىآورد، بههمين دليل با خونسردى به شكنجه و مرگ او نگاه مىكند
و در همان حال در اين فكر است كه چطور با مخالفان نيكوكار مقابله
كند تا باعث پيروزى عقل و از بين رفتن اعدادى شود كه به عقل پشتپا
زدهاند.(نكته 34)
1 - نقد لايه فوقانى رمان
داستان "ما" از سويى نيروى عشق را در مقابل قدرت عقل و از سوى ديگر
ضعف عشق سطحى را در مقابل اين عقل نمايان مىكند. D - 503 در
آشنايى با I - 330 عشق جسمانى بىقيد و بند قانونى را تجربه مىكند
و بهدليل تكرار آن تجربه تمام امور عقلانىاى را كه تا آن زمان
براى او داراى ارزش خارقالعادهاى بودند، زير پا مىگذارد. ابتدا
در انجام ندادن وظايف عقلانىاش در قبال يكتاكشور دچار عذاب
مىشود، ولى بعدها تمايل به I - 330 آن احساس را زائل مىكند. به
سردى گراييدن روابط I - 330 با او و از بينرفتن آتش عشق در باطن D
- 503 بىثباتى عشق جسمانى و اعتقاد به آرمانى والا را نمايان
مىكند؛ زيرا I - 330 پس از لو رفتن پرواز انتگرال و بههم خوردن
نقشههايش كه او و دوستانش را بهسوى جامعهاى نوين سوق مىداد،
ديگر نمىتواند به D - 503 عشق بورزد. مزيد بر اين D - 503 هم با
فروكش كردن آتش عشق جسمانى (بوسه سرد I - 330) يكباره همان آدم
عقلانىِ مطلقگرايى مىشود كه پيش از آشنايى با I - 330 بود. البته
يكى از علتهاى اين تغيير را مىتوان گوش نكردن I - 330 به حرفهاى
D - 503 در مورد مقصر بودن U دانست، زيرا در اينجا I - 330 بدون
اينكه خود متوجه باشد، همان كارى را انجام مىدهد كه نيكوكار با
اعداد مىكند؛ يعنى بىتوجهى به احساسات انسانى.
از جنبهاى ديگر داستان اشارهاى دارد به ارواح سركش انسانى
بهخاطر تمايل ذاتىشان براى آزاد زيستن. بيشتر آدمهايى كه با I -
330 همكارى مىكنند، افرادى هستند داراى پست و مقام؛ مانند S و
دكترها. اما در وراى اين مقامها، آگاهى و انزجار آنها نسبت به
استبداد حاكم بر كشور و سركوب روابط و احساسات انسانى مشاهده
مىشود؛ استبدادى كه حتى اجازه
مردم همه چيز را تحمل مىكنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يك انسان، حتى
آرامترين انسانها، بسيار دشوار است كه حق خشمگين شدن را از دست دهد
تنها ماندن و در خود فرو رفتن را به
آنها نمىدهد. همچنين تعداد مخالفان حكومت و قدرت اجرايىشان، هم
در امور كشور و هم در منفجر كردن ديوار شيشهاى، ثابت مىكند كه
يكتاكشور مانند تمامى كشورهايى كه نياكان در آنها زندگى مىكردند،
با تمامى تدابير امنيتىِ بهكاررفته، موفق به مهار نيروى سرشار و
خودجوش روح انسانهايى نشده است كه در درونشان جوانه مىزند و
مىبالد. هيچگاه هم به چنين توفيقى دست نخواهد يافت؛ زيرا در روح
آدمى تنها جزيى از وجود اوست كه با محاسبات رياضى، عقل و منطق محض
قابلكاوش است. حتى اگر قوه تخيل اين روح نابود شود، باز هم
بهدليل وجود حواس پنجگانهاى كه احساسات درونى و ادراك پديد
مىآورند، "پروژه" نابودى روح و بهبند كشيدن يا در قالب گنجاندن
آن بىنتيجه است.
از احساسات O - 90، U، R - 13 و S مىتوان بهخوبى درك كرد كه
بسيارى از اتباع يكتاكشور به اجبار تن به قوانين آن دادهاند. اين
امر پس از انفجار ديوار و رفت و آمد اعداد در غير ساعت راهپيمايى و
آميزش آنها در غير ساعت مقرر جنسى بدون پايين كشيدن كركرهها
پديدار مىشود. بهنحوى كه I - 330 با نقض قرارهاى ملاقات جنسى خود
با D - 503 و با عشقبازى با او در زمانى كه خود دوست دارد و انجام
اعمالى كه خلاف قانون است اين اجبار و لذتى را كه از نقض آن حاصل
مىشود بهوضوح به نمايش مىگذارد كه در درون اين آشكارسازى تمايل
شديد آدميان به آزاد بودن وجود دارد، در عين حال اين آشكارسازى به
روح انسانىاى كه D - 503 متعلق به گذشتگان مىدانست اجازه حيات
مجدد آن هم در كسى كه اسير عقل محض است يعنى در D - 503، مىدهد.
در اين مقوله، از يك نظر نيچه درست مىگفت كه: "آخرين مسيحى همان
بود كه مصلوب شد."
2 - نقد لايههاى زيرين رمان (بر مبناى آناتومى حكومت توتاليتر)
بهطور قطع شمار كثيرى از خوانندگان از خود مىپرسند به چه دليل
نگارنده به ذكر جزييات و حتى خلاصه مفصلى از داستان پرداخت،
درحالىكه معمولاً از چنين شيوهاى اجتناب مىكند. در پاسخ بايد
گفت هدف اين بود كه آناتومى موجزى از حكومتهاى توتاليتر ارائه شود
تا خواننده شخصاً نكات و پاراگرافهاى مندرج در خلاصه داستان را كه
تا حدى با تفسير همراه بودهاند، مقايسه و مقابله كند. حُسن و حكمت
اين روش كه "سهيم كردن خواننده در متن نقد" است و امروزه در
كشورهاى پيشرفته در سطوح عالى نقد و نظريههاى ادبى بهكار مىرود،
اين است كه خواننده، نقد را بهمثابه يك "ساختار مستقل" با قواعد و
اصول كلى بسنجد و برعكس، در قانونمندىهاى كلى بهدنبال مصداقها
مىگردد و اين براى منتقدين جوان ما فرصت قابلتعمقى است و تا حدى
او را از شيوههاى سنتى و يكنواخت دور مىكند.
حال به موضوع برمىگرديم: حكومتهاى توتاليتاريستى (تماميتخواه)
كه در قرن بيستم ظهور كردند، معمولاً با پشتوانه مردمى قدرت را
بهدست مىگيرند. جدا از نسبت سهم مردم در چنين امرى، آنها بهمرور
پايگاه خود را از دست مىدهند و فقط بخش ناچيزى از "مردم" را كه
هنوز اسير جهلاند يا منافعشان با حكومت گره خورده است، پشت سر
خود دارند. بقيه مردم ديگر حامى و حامل حكومت نيستند، فقط اطاعت
مىكنند. براى رسيدن به اين هدف، حكومت معمولاً از بيرحمانهترين
شكلهاى آشكار و پنهانِ خشونت استفاده مىكند.
بارزترين خصلتهاى اين نوع حكومتها عبارتند از:
1) براى حفظ مشروعيت خود به هر وسيلهاى متوسل مىشوند. گاهى حتى
بهنفى اين يا آن عقيده و عمل مىپردازند، فقط براى اينكه ثابت
كنند همان حكومتى هستند كه مردم روز اول مىخواستند.
2) در خصوصىترين امور زندگى مردم دخالت مىكند، به همه چيز، از
خنديدن گرفته تا سليقه در مورد فيلم و كتاب كار دارند (زير پتو هم
احساس امنيت نمىكنم؛ ديگر حتى به خودم هم اعتماد ندارم - نقل از
ايزاك دويچر، پاسترناك، سينياوسكى، بولگاكف و چند نويسنده و
انديشمند ديگر).
3) اين حكومتها در صدد يكسانسازى (Uniformization) مردماند؛
بنابراين "وحدت" جزو شعارهاى اصلى آنهاست؛ اما وحدتى مبتنى بر
ايدئولوژى و سمتگيرىهاى سياسى خودِ حكومت.
توضيح اين كه در بيشتر كشورهاى سرمايهدارى دولتى اروپاى شرقى كه
خود را سوسياليستى مىخواندند، اين يكسانسازى بهاجرا در آمد، ولى
در تمام آنها اين طرح - كه روشنفكران آن را بهشوخى "پروژه كارخانه
آجرسازى" مىخواندند - با شكست مطلق مواجه شد. بعضى از آن حكومتها
كه درصدد اصلاحات سياسى نسبى برنيامدند، نه تنها زودتر با شورش
مردم شدند، بلكه ميرايى و نابودى نهايى خود را سرعت بخشيدند.
بههمين دليل، انديشمندانى مانند لويى آلتوسر و هواداران مكتب
فرانكفورت در مقابل اين يكسانسازىِ قد علم كردند و خواستار
اصلاحاتى در نوع حكومت شدند و حتى نظريه ديكتاتورى پرولتاريا را رد
كردند تا نظامهاى مدعى سوسياليسم بر اساس روشهاى انسانى، هرچه
بيشتر با احساسات روحى و روانى انسانها سازگارى پيدا كنند. تسلط
عقلِ محضِ يكسانسازى آدمها نهتنها در چنين جوامعى بهعنوان يك
"هدف" دنبال مىشد، بلكه هنوز هم در بسيارى از جوامع سرمايهدارى
مىتوان آن را بهمثابه يك "طرحِ عامِ فارغ از فشار" كه بهنحوى
پنهان شهروندان را زير پوشش قرار مىدهد، مشاهده كرد، اما در جامعه
تحت سيطره توتاليتاريسم اين روش با فشار تنشآلودى همراه مىشود.
نكته روانشناختى موضوع اين است كه اصولاً هر چه انسانها بيشتر بر
مبناى عادات و رسوم اجتماعى پوسيده و بدون توجه بهتحولات و افكار
نو، زندگى كنند، و هر چه حاكميت بيشتر در جهت ترويج و تحكيم اين
عادات و مشغول كردن مردم به سرگرمىهاى مبتذل و غرقكردن آنها در
زندگى روزمره عمل كند، عامىگرايى و تودهوار شدن فرديت نيز
سادهتر است. درنتيجه در چنين كشورهايى بيشتر آدمها بهرغم
تفاوتهاى ظاهرى، در باطن اسير عقايد و روابطِ خشك و جامد
باقيمانده از سُنت و القاءشده از بالا هستند. فقط شمار اندكى از
انسانها به اين عقايد و روابط اعتنا نمىكنند و موفق مىشوند و
راى آنها بايستند و نطفههاى مناسباتى جديد را پىريزى كنند؛ اما
توفيق نمىيابند مگر آنكه پايههاى توتاليتاريسم سست شود.
4) رسالت اين نوع حكومتها اين است كه ملت با تاريخ و گذشته خويش
(پيش از حاكميت توتاليتاريسم) قطع رابطه كند و فقط دوره تاريخى
حكومت توتاليتاريستى را بهعنوان تاريخ خود بشناسد.
5) هيچ چيز اعتبار ندارد و همه چيز ناپايدار و موقتى است. يك مقام
مهم سياسى، اقتصادى و علمى حكومتى كه تا اين ساعت همهجا بهنيكى و
بزرگى از او ياد مىشد و عكسش بر در و ديوار بود، طى چند روز
بهكلى حذف مىشود.
6) ريا و عوامفريبى، جزو اجزاء سازنده حكومتاند؛ جامعه
"دموكراتيكترين كشور" جهان اعلام مىشود و گفته مىشود كه ملت
بهدليل اعتقاد به حكومتِ خود، دچار هيچگونه فسادى نمىشوند،
درحالىكه مردم خلاف آن را مىبينند.
7)خصلت يكپارچگى حكومت توتاليتر در اساس براى انسجام و يكپارچگى
حكومت است، والا هر لحظه كانون قدرت تغيير كند، در سطح مسائل سياسى
روز يك فرصتطلبى جديد حاكم مىشود. مثلاً زمانى كه فقط به افراد
حزبى نياز هست، از "ملىگرايى" و "ملىگراها" بهعنوان يك نقطه ضعف
و حتى نوعى دشنام استفاده مىشود، اما موقعى كه به پشتوانه ملى
نياز دارند از "ملت و آرزوهاى بزرگ ملى" داد سخن مىرانند. اگر
"تخصص" مسأله روز باشد، بهمتخصص احترام مىگذارند و مملكت را
متعلق به آنها مىدانند وگرنه در بقيه روزها آنها "يك مشت بوروكرات
و تكنوكرات ليبرال" بيش نيستند.
8) تمام مردمى كه خارج از هرم قدرتاند، "دشمن بالقوه" محسوب
مىشوند، عناصر حكومتى به آنها اعتماد ندارند، حتى اگر خلافش ثابت
شود.
عرصه و عمل سياسى
1) در مقابل هيچ قانون و اخلاقى سر فرود نمىآورد و تنها به اعلام
قاطعيت اكتفا نمىكند، بلكه آن را بر پوست و گوشت مردم بهنمايش
مىگذارد و جامعه همواره در حال رُعب نگه داشته مىشود (ما در اصل
هيچگاه از ارعاب صرفنظر نكردهايم و نمىتوانيم بكنيم - لنين).
2) زمانى مردم (خصوصاً روشنفكران) را بهتبانى با بيگانه متهم
مىكند كه خود تصميم به چنين كارى دارند (بهياد آوريد نابودى
مارشال توخاچفسكى و بيستهزار افسر ديگر را بهجرم خيانت به كشور
شوراها و همزمان با اعدام آنها، مذاكرات مولوتوف استالينيست و
ريبنتروپ وزير امور خارجه هيتلر را).
3) كوچكترين امكان قانونى براى محدود كردن قدرت وجود ندارد
(ديكتاتورى پرولتاريا عبارت است از قدرتى كه هيچ قانونى آن را
محدود نمىسازد - لنين).
4) مدام مردم را بهگذشته رجعت مىدهند و از پايگاه مردمى خود در
چند [ده]سال پيش مثال مىآورند.
5) همهچيز ظاهرسازى است. همه احساس مىكنند كه در سطح كليه وجوه
سنى، شغلى، مالى و حرفهاى خود، در "دروغ و دغل" زندگى مىكنند.
6) تضاد عريان و همهروزه بين خواستههاى روزمره مردم و اهداف
درازمدت حكومت وجود دارد؛ مثلاً مردم در تأمين غذاى روزمره دچار
مشكلاند ولى حكومت برنامههاى فضايى و موشكى دارد (نمونهاش خودِ
شوروى و كره شمالى).
7) ظاهراً از جنبشهاى مردمى خارج از كشور دفاع مىشود، اما از هر
جنبشى كه مستقل از آنها باشد و به لحاظ عقيدتى - سياسى در تقابل با
آنها قرار گيرد، مىترسند.
8) مأموران اطلاعاتى اين نوع حكومتها از ميان "پستترين و
پرعقدهترين" افراد جامعه انتخاب مىشوند. حكومت از آنها مىخواهد
كه حتى سطحىترين مخالفان را شناسايى و نابود كنند (بحث كردن با
تفنگها خيلى بهتر از بحث كردن درباره نظريات مخالفين است - لنين).
9) اوباشسالارى سازمانيافته در اين حكومتها مىتواند تا آن حد
پيش رود كه از تودهها توقع داشته باشند عليه خود جاسوسى كنند و
براى ايجاد رعب و وحشت، قربانيان لازم را داوطلبانه تحويل دهند.
خواهر عليه برادر، فرزند عليه پدر، همسايه عليه همسايه جاسوسى
مىكند.
10) حكومت بهحذف سياسى مخالفان بسنده نمىكند، به نابودى فيزيكى
آنها متوسل مىشود، درنتيجه پس از نابودى اين نوع حكومتها
فرهيختههاى غيروابستهاى وجود ندارند كه كشور را طبق موازين معتبر
روز اداره كنند.
11) در عمليات اختناق و ترور معمولاً روى سه گروه متمركز مىشوند:
الف - افراد زشت.
ب - افرادى كه از عقده حقارت خود (مثلاً كماستعدادى) رنج مىبرند.
ج - افرادى كه بهطرزى بيمارگونه طالب قدرت، ثروت و تنوعطلبى
جنسىاند.
12) حكومت هر جا كه لازم باشد، خود را پشت نقاب "مردم" يا "خلق" يا
"ملت" پنهان مىكند. مثلاً اگر دولت فرانسه، حكومت استالين يا كيم
ايل سونگ را به نقض آزادىهاى مدنى يا جاسوسى متهم كند، راديو و
تلويزيون اعلام مىكنند كه "دولت فرانسه بار ديگر خلق كبير شوروى
را به عقبماندگى سياسى متهم كرد"؛ يا "فرانسه، پرولتارياى رزمنده
كره را به سركوب آزادىهاى اجتماعى متهم كرد."
13) انسداد اطلاعات؛ كمتر خبرِ راستى به مردم گفته مىشود. مردم از
دنيا بىخبرند و اطلاعاتى كه به آنها داده مىشود چنان دگرگونه است
كه براى نمونه مردم شوروى تعجب مىكنند كه چرا در بلژيك انقلاب
نمىشود. تا سالهاى 1980 - هنوز عكسهاى دوره بحران 1929 آمريكا
در پراودا و ايزوستيا چاپ مىشد. در مقابل، هواپيماى دختر وزير راه
سقوط مىكند، خودِ وزير حدود يك هفته بعد و همسرش يك ماه بعد باخبر
مىشوند (مردم شوروى ماهها بعد از طريق رسانههاى خارجى از آن
آگاه شدند). فاجعه انفجار نيروگاه چرنوبيل را نيز در نظر آوريد، و
مهمتر از آن، اين گفته صادقانه گورباچف را كه "در عصر اطلاعات، ما
آخرين كشورى بوديم كه ارزش اطلاعات را فهميديم."
14) بقاء سلطه انحصارى بر رسانههاى همگانى و منابع اطلاعات، جزو
اهداف بلندمدت حكومتگران است. هر شهروندى كه بفهمد داروهاى غرب
بهترند (و حتى سران حزب داروى معده و روده خود را از ساندوز سوئيس
وارد مىكنند) يا مىداند كه كشورهاى رقيب از اين و آن جهت پيشى
گرفتهاند، در فهرست دشمنان بالفعل در مىآيد.
15) اتميزه شدن جامعه: بهطور كلى تمامى شهروندان خصوصاً گروهها و
بخشهايى كه از خود همبستگى نشان مىدهند، بايد از هم جدا شوند،
زيرا تنها بر يك جامعه "اتميزهشده" مىتوان بهگونهاى مطلق و
همهجانبه حكومت كرد. تجربه بزرگ احساس قدرت حاصل از همبستگى، دشمن
شماره يك چنين حكومتهايى است. بنابراين نيروهاى امنيتى - نظامى -
انتظامى فوقالعادهاى روى دانشجويان، كارگران و كارمندان متمركز
مىشود.
16) زندگى در جامعه توتاليتاريستى بهحدى كسالتبار، بىانگيزه و
توأم با احساس بيهودگى است، كه نمىتوان آن را با داستان،
نمايشنامه و فيلم نشان داد. بايد در آن زندگى كرد تا فهميد كه
توتاليتاريسم يعنى چه.
ساختار ادارى - خدماتى - برنامهريزى و اقتصاد
1) تركيب نادرست و نامطلوب دانش فنى عقبمانده، تجهيزات از
كارافتاده، نيروى كار سركوبشده و ناراضى، و نيز مديريت نالايق اما
بىخطر، از نظر سياسى، اقتصاد را بهپيش مىبرند. شوروى با امكانات
زيرزمينى و روزمينى چهار برابر آمريكا، هرگز پانزده درصد توليد
آمريكا را نداشت. از نظر سطح دانش و توليد مدرن، سنگاپور از تمام
اروپاى شرقى پيشى گرفته بود.
2) در ادارهها و مؤسسات دولتى، كارمندان [ناراضى] نشستهاند و
سرگرم صحبتهاى دوستانه يا انجام كارهاى شخصىاند و درحالىكه
انبوهى از كار روى ميزها تلنبار شده است، سرگرم نوشيدن نوشيدنىهاى
سرد و گرمند.
3) با اينكه كسى كار نمىكند، اما هميشه هدفهاى "برنامههاى
رهبران" برآورده مىشود و "برنامهها به هدفهاى تعيينشده"
مىرسند. اما توليد بالا نمىرود. (شوروى نتوانست در ساخت ليوان و
خمير دندان حتى با كشورى مثل تركيه رقابت كند و هر سال يكميليارد
دلار گندم از عربستان خريد مىكرد.)
4) رفتار كاركنان حكومت، كه خود نيز از مردماند و به اندازه آنها
رنج مىكشند، با بقيه شهروندان بسيار زننده است. تحقير نشدن ارباب
رجوع، معمولاً امرى غيرعادى است.
5) براى پيشرفت خدمات فنى و ادارى بهخلاقيت نياز است، اما خلاقيت
و كثرتگرايى لازم و ملزوم يكديگرند و چون حكومت توتاليتر دشمن
كثرتگرايى است، لذا سرچشمههاى خلاقيت را هم مىخشكاند.
6) مىتوان "جزيرهاى" درست كرد و حكومت در اين جزيره - مثلاً
صنايع نظامى - پيشرفت كند، اما توسعه همهجانبه كشور اگر غيرممكن
نباشد، بهتقريب دستنيافتنى است. طبق اسنادى كه آلمانىها از
تهاجم به اسمولنسك بهدست آوردند و شارل بتلهايم آنها را مطالعه
كرده است، استالين نخبهترين افراد جامعه - از شيشهبر و نجار
گرفته تا فيزيكدان و تكنيسين تصفيه آب را در چنين مراكزى گرد آورد.
پس پيشرفت در امور نظامى امر غريبى نبود، درحالىكه طبق بررسىهاى
جامع آبل آقابيگيان مشاور عالى اقتصادى گورباچف كه در كتابچه
"درباره پروسترويكا" هم آمده است، شوروى سالهاى سال عملاً رشد
اقتصادى منفى داشت.
7) سيستم ادارى چنان عقبمانده است كه گاهى تخصيص يك كارتن كاغذ
سربرگ يا دو كارتن به ادارهاى در يكى از كوچكترين شهرهاى كشور
بهوسيله وزير مربوطه تعيين مىشود.
8) بهرغم وجود وضعيت فوق، بهدليل بىعلاقگى به كار و فساد ادارى،
گاهى وزير، مدير كل و مقامات ارشد يك وزارتخانه، از مسائل مهم و
حياتى محدوده عملكرد خود بىاطلاعند.
9) چون در عين حاكميت حزب يا تشكيلات مشابه آن، فرد كارها را پيش
مىبرد نه سيستم، لذا گاهى با عوض شدن يك معاون وزير،يا حتى مدير
كل، و مغضوب شدن شخصيت قبلى، تحصيلدار اداره مربوطه در فلان
دهكوره هم تغيير مىكند.
از خودبيگانگى و تنهايى انسانها (روانشناسى مردم)
1) همه احساس تنهايى مىكنند. جمع وجود دارد ولى عدمانفراد
بهمعنى نبود تنهايى نيست. تنهايى، بهمعنى "نبود جايگاهى جهت عمل
روى اهداف مشترك" جزء لاينفك چنين حكومتهايى است. بههمين دليل
مردم، همانطور كه گفته شد، تودهوار زندگى مىكنند.
2) انسانها همه روزه با "من" خود و "خويشتن" در تضاد قرار
مىگيرند؛ مثلاً مجبور مىشوند براى ثبتنام فرزندانشان در مدرسه
يا گرفتن وقت پزشك، رشوه بدهند؛ درحالىكه باطناً از اين عمل
منزجرند. اگر هم رشوه ندهند بايد شاهد سرگردانى فرزند خود يا درد
كشيدن او باشند.
3) موقعيت و قدرت يك حكومت خودكامه، بستگى به اين دارد كه تا چه
اندازه بتواند راههاى ارتباط عادى، خصوصى و عمومى بين انسانهاى
جامعه خود و اين انسانها را با ساير انسانهاى جوامع ديگر قطع و
نابود كند. همين امر، بارِ بيگانگى و از خودبيگانگى فرديت را بالا
مىبرد.
4) چون حكومت "تب مبارزهاى موهوم" را در تبليغات خود بالا
نگهمىدارد، مردم از هر چه مبارز و مبارزه است، چندششان
مىشود.(طبق مندرجات آثارى كه بهفارسى هم ترجمه شدهاند، مردم
شوروى سابق از سياهپوستان، فلسطينىها و مبارزان آمريكاى لاتين
منزجر بودند.)
5) مردم همه چيز را تحمل مىكنند و حق خشمگين شدن ندارند. براى يك
انسان، حتى آرامترين انسانها، بسيار دشوار است كه حق خشمگين شدن
را از دست دهد.
6) منش و منّيت انسانها خرد مىشود؛ هم با عوامل سياسى و اقتصادى
و هم گذران زندگى روزمره. زنِ مغرورى كه مادر پنج فرزند است و نزد
دوست و خويشاوند اعتبار دارد، مجبور است براى گرفتن "شير يا چكمه
كوپنى" به فروشنده محل تبسم كاذب تحويل دهد، با خوشرويى كاذب حالش
را بپرسد و حتى نگرانى كاذب خود را از بابت رنگپريدگى او بر زبان
آورد.
7) حكومت با گرايش مردم به "امور بىخطر" مثل ورزش، خطاطى و باله
و... مخالفتى ندارد؛ حتى ورزش و چنين هنرهايى را تشويق هم مىكند،
زيرا از يكسو مردم سرگرم مىشوند و از سوى ديگر ممكن است افتخارى
نصيب حكومت توتاليتر كنند. درمقابل، از گرايش مردم به فلسفه، شعر و
داستان مستقلِ از "اراده حكومت توتاليتر" بهشدت بيزار است. توجه
داشته باشيد كه روسيه، با آن همه نويسنده، شاعر، منتقد، آهنگساز
افتخارآفرين كارش بهكجا كشيد. آن چند فرد برجسته هم جزو مخالفان
نظامش بودند.
8) شفقت از جامعه رخت برمىبندد. در عين حال كه همه از اين امر
ناراضىاند و توقع نوعدوستى دارند، بهدليل ساختار اجتماع، خود به
عامل بازتوليد حذف شفقت تبديل مىشوند.
9) بيشترين ستمها، به لحاظ تاريخى، بر روشنفكران و تحصيلكردهها
مىرود و زمام امور اقتصادى، اجتماعى و ادارى حكومت بهدست
بىمنشترين، فاسدترين و بىلياقتترين افراد مىافتد و روشنفكر و
تحصيلكرده مستقل مجبور است زير نظر چنين افرادى كار كند.
حال خواننده مىتواند مصداقِ نكات مندرج در خلاصه داستان را در اين
آناتومىِ مختصر جستجو كند. ممكن است حتى نكات بيشترى هم كشف كند،
كه در اين صورت بايد آن را بهحساب دقت او - نسبت به نگارنده -
گذاشت.
یادداشت پس از تحریر:
هاكسلى اعتراف نكرده است كه رمانش را تحت تأثير "ما" نوشته است،
ولى اورول منكر تأثيرپذيرىاش از زامياتين نشد؛ موضوعى كه بيشتر
منتقدين جهان در مورد هر دو اثر تأييدش كردهاند.
همانطور كه ديده مىشود، "ما" زودتر از دو اثر بعدى منتشر شد، اما
"تنهايى و مهجورى" عظيمى كه توتاليتاريسم شوروى به نويسندگان آن
سرزمين تحميل كرد، مانع از آن شد كه اين اثر بهموقع و در حد شأن و
منزلت خود اعتبار كسب كند؛ بههمين دليل "مهجور" ماند، درحالىكه
جرج اورول صراحتاً به تأثيرپذيرى از زامياتين اعتراف كرد و اعتقاد
اكثر صاحبنظران ادبيات داستانى اين است كه هاكسلى نيز تحت تأثير
زامياتين بوده است.