جانجان



معصومه ضيايي




چند روز پيش آمدند اسباب خانه‌اش را بردند. همه را. آخر از همه كاكتوس‌ها را. صبح بود. چه ساعتي، نمي‌دانم. خواب بودم. خواب و بيدار. حال و هواي بلند شدن نداشتم. در رختخوابم غلت مي‌زدم و فكر مي‌كردم. دلم مي‌خواست دوباره بخوابم. نمي‌شد. فكر و خيال رهايم نمي‌كرد.
دل نگراني‌هاي هميشگي. از همان‌ها كه وقتي به سراغت مي‌آيند، پيله‌وار تو را در خود مي‌گيرند و تو هم خود را به آن‌ها مي‌سپاري و آن‌چه را كه در پيرامونت جاري است، وا مي‌نهي. سعي مي‌كردم به چيزهاي خوب فكر كنم. مي‌خواستم روزم را با احساس خوبي آغاز كنم. به خود وعده‌هايي مي‌دادم، كه هيچ كدام از آن‌ها در طول روز به واقعيت نمي‌پيوست. مي‌گفتم روزت را با تازگي‌ها بساز، اما چيزي بود كه مانع مي‌شد. دلتنگي يا ياس. چيزي كه ته قلبم بود و چنگ مي‌انداخت و روياهاي تازه را پرپر مي‌كرد و تلاش نيمه كاره‌ي مرا به باد مي‌داد. در همين اوهام بودم، كه كاميوني پشت پنجره‌ي اتاقم ترمز كرد. گمان كردم ماشين حمل زباله است و از هول خالي نكردن سطل پر از زباله از جا پريدم. در خانه‌ي روبرويي باز بود و كاميوني در برابر آن. آمده بودند، چيزهاي او را ببرند. به پنجره‌ي اتاقش نگاه كردم. كاكتوس‌ها هنوز آن جا بودند. پشت پنجره. چين‌هاي پرده‌ي تور سفيد كنار رفته و نامرتب بود.
سال‌ها پيش برايت نوشته بودم، جانجان را پيدا كرده‌ام. نوشته بودم من و جانجان حالا همسايه‌ايم. سر به سرم گذاشته بودي. گفته بودي، اوه . . . ، چه چيزها تو را به خود مشغول مي‌كند. اين‌جا زندگي مثل باد است. مثل كتابي كه مي‌ترسي تمامش نكني. پر از حوادث پيش بيني نشده است. اتفاق روي اتفاق. فرصت كم است. آن‌قدر گرفتاري هست كه. . . ، حالا ديگر كسي جانجان را به ياد نمي‌آورد! نوشته بودي چرا پي قرينه مي‌گردي؟ در هواي تازه نفس بكش! حالا كه امكانش را داري، زندگي را پيدا كن! تا مواد تازه هست، چرا كنسرو استفاده مي‌كني؟
نمي‌توانم. نمي‌توانم. . . بايد حسابم را با تكه پاره‌ها، با جامانده‌ها، با گمشده‌ها و با خودم پاك كنم. ممكن است به درازا بكشد. ممكن است پشت خاطره‌ها پير شوم. بمانم. بپوسم. شايد هم بتوانم خود را بازيابم. همان كه گم كرده‌ام. . . براي تو نوشته بودم.
مي‌خواهم از جانجان برايت بگويم. نگو ديگر كسي او را به ياد نمي‌آورد. نگو بايد دويد. كسي منتظر گام‌هاي تنبل نمي‌شود. و اتفاق. اتفاق‌هاي تازه. . . ! مگر پرت شدن، گم شدن، لال شدن اتفاق نيست؟ آخر چطور به تو بفهمانم، لالماني چه دردي دارد؟ لالماني گرفته بودم. سال‌ها. اتفاق نيست، وقتي لال حرف مي‌زند؟ اتفاق نيست، لبخند زدن و از نو آغاز كردن و زيبايي را ديدن؟ پس هيچ نگو! حداقل حالا نگو! حالا كه مي‌خواهم حرف بزنم. من هميشه آماده‌ام حرف‌هاي تو را بشنوم. شنونده‌ي خوب توام. اما حالا به من گوش كن! بگذار از جانجان برايت بگويم. جانجان آن سال‌ها.
به من نخند! مي‌خواهم از ميان روياهاي پرپر شده‌ام، يك شاخه گل بچينم. شاخه‌ي كوچكي كه هنوز تر و تازه است. مي‌خواهم آن را بچينم و به تو هديه كنم. اين جا پر از گل‌هاي رنگارنگ قشنگ است. گلفروشي‌ها، خيابان‌ها و ايوان خانه‌ها پر از گل‌هايي است، كه انگار مي‌گويند:
« حواستان كجاست؟ نگاه كنيد! » قشنگ‌اند و رنگ به رنگ و با دقت و سليقه كنار هم چيده شده‌اند. اما هيچ كدام عطر آن اقاقيِ تك افتاده‌ي بالاي كوچه را ندارد. هيچ كدام عطر و بوي آن گل‌ها را، كه بچه‌ها با ترس و لرز از باغچه‌ي خانه‌شان مي‌چيدند و به معلم‌ها هديه مي‌كردند، ندارد. عطر بي تابِ ياس‌هاي رنگيني، كه از بالاي ديوار حياط خانه‌ها خود را به كوچه و نگاه رهگذران مي‌رساندند. اين جا هيچ عطري، خاطره‌اي را بر نمي‌انگيزد. ولي نفس‌هاي من هنوز پر از بوي نرگس‌هاي خانه‌مان است و هميشه هم انگار پدر باغچه را تازه آب داده باشد و نسيمي آرام در نقره‌ي فواره بپيچد و شرشر آب در پاشويه بلغزد و شادي گنجشك‌ها و هياهوي جيك جيك- شان و خرده ريزهاي سفره، كه مادر در ايوان مي‌تكاند. بگذار برايت بگويم! با تو حرف بزنم! گفتم كه. لالماني گرفته بودم. بعد مي‌شود در هواي تازه نفس كشيد. رفت. حتا دويد و بالاخره رسيد. به همان فرصت‌هاي كم. اتفاق روي اتفاق. اما حالا مي‌خواهم با تو حرف بزنم. حداقل با تو. نخند! من گريه‌ام مي‌گيرد. نخند!
جانجان من چند هفته پيش مرد. چه طور و چه وقت، نمي‌دانم. شايد كسي نفهميد. يا من
نمي‌دانم. اهميتي هم ندارد. نمي‌خواهم بدانم. او مرد. گويا از تلويزيون روشن مانده‌ي اتاقش فهميدند. از نور مهتابي آن، كه ديرگاه مانع خواب همسايه‌اي، كسي شده بود. چند روز پيش هم آمدند، همه‌ي اسباب خانه‌اش را جمع كردند و بردند. آن كاكتوس‌ها را هم كه سال‌ها پشت پنجره بودند. همان جا. هيچ وقت هم جاي شان عوض نشد. آمدند و همه چيز را بردند.
حالا شايد خنده ات بگيرد. نه. حتما. حتما به من مي‌خندي. با صداي بلند مي‌خندي و سرت را تكان مي‌دهي. بخند! هر چقدر دلت مي‌خواهد. من خنديدن را دوست دارم. خنده‌ي تو را هم. اما نه حالا!
واقعيت اين است، كه من او را نمي‌شناختم. اصلا حرف شناختن يا نشناختن او نيست. حتا اسمش را نمي‌دانستم. او كه بود؟ چكاره بود و چند سال زندگي كرد؟ و در آن سال‌هاي مجهول با چه انگيزه‌اي روز و شب را به هم بافته بود و سرانجام از چه دردي مرد؟ نه تنها اين‌ها را نمي‌دانم، كه تصور روشني از او آن گونه كه بود، ندارم. چنين فرصتي هرگز دست نداد. پيش نيامد. كاري به لازم بودن يا نبودنش هم ندارم. و حرف مادر، كه:« همسايه همسفر قيامت آدم است.» و آن رابطه‌ها كه من و تو در آن شكل گرفته‌ايم.
با چادرِ والِ گُلدارش كه به كوچه مي‌آمد، به سوي او مي‌دويديم و با شادي سلام مي‌كرديم. لُپ- هاي گُلي‌اش تكان مي‌خورد و مي‌خنديد: « جانجان به قربانت سلام! » و شب‌هاي زمستان، كه بلند بود و سياه بود، مادر را راضي مي‌كرديم، بگذارد سراغ جانجان برويم. تخمه ي آفتابگردان و هندوانه مي‌شكستيم و جانجان قصه مي‌گفت. تا دير وقت شب بيدار مي‌مانديم. قصه‌هاي ترسناك هم كه مي‌گفت، مي‌خنديديم. از ترس مي‌خنديديم. مي‌خنديديم تا او باز قصه بگويد. خودش هم مي‌خنديد و مي‌گفت: « هر بچه‌اي زياد بخندد، شب توي رختخواب مي‌شاشد.!»
اتاق كوچكش بوي نارنج مي‌داد. بوي سبزي خوردن، كه مي‌نشست و با حوصله پاك مي‌كرد. بوي ريحان. و همه‌ي چيزهاي اتاقش هم مثل خودش تميز و جمع و جور بود. وقت رفتن سنجاق قفليِ چارقدش را زير چانه سفت مي‌كرد. سر را به چپ و راست مي‌چرخاند و مي‌خواند:
بيا بريم بالا خانه انگور بخوريم دانه دانه
بيا بريم سيل چمن تو گل بچين من ياسمن
بال چادرش را مي‌گرفتيم و تا سر كوچه با او مي‌رفتيم.
از ميان همان قاب پنجره بود، كه ديدمش. خودش را كه نه. سايه‌اش را ديدم. يك لحظه. يك لحظه بود. تازه به اين محله آمده بودم. اتاقم هفته‌هاي اول پرده نداشت. هنوز هم ندارد. بعدها چند متر تور ارزان قيمت خريدم و با آن پرده دوختم. بد هم نشد. راستش تور قشنگي هم بود. هر چند نه به ظرافت پرده‌هاي آماده. اما يك مدت كه گذشت، ديدم دارد خفه‌ام مي‌كند. انگار جلوي نفس كشيدنم را مي‌گرفت. نگاهش كه مي‌كردم، جلو چشمم سياهي مي‌رفت. از اين تورها بود، كه اگر از بيرون نگاه كني، آن طرف آن ديده نمي‌شود. من كه نمي‌دانستم. فروشنده گفته بود. حالا به جاي پرده‌ي تور، كركره نصب كرده‌ام. اصلا قشنگ نيست. مي‌دانم.
روزهاي اول جا به جا شدنم بود. همه‌ي خرت و پرت‌ها كف اتاق و و سط راهرو پخش بود.
مي‌خواستم قاب عكسي را به ديوار بزنم. دور اتاق مي‌چرخيدم و قاب را روي ديوارها مي‌گرفتم تا جايي برايش پيدا كنم، كه او را ديدم. بايد برايت پيش آمده باشد. در تنهايي خودت هستي. در خلوت خودت و فكر مي كني تنهايي. يك آن حس مي كني، تنها نيستي. تنها نبوده‌اي. نگاه ديگري را كه به تو است در مي‌يابي. و من برگشتم. برگشتم و نگاه كردم. هيچ كس نبود .هيچ كس. تنها لرزش خفيفي در پرده‌ي پنجره روبرو بود. موجي آرام و احتمالا حركت دستي غافلگير شده. پس رفته و خجول. و چند گلدان كاكتوس، كه هيچ حسي را برنمي‌انگيختند.
ماست را از عرب مي‌خريد. سبزي خوردن را از مَش عيسي. دم دكان محمود، كه پر از دود و بوي كباب و آواز قناري بود، با اين و آن احوال‌پرسي مي‌كرد. محمود يك سيخ كوبيده را مي‌گذاشت لاي نان سنگك. جانجان چشم‌ها را كه از دود كباب سرخ شده بود، با پر چارقد سفيدش پاك مي‌كرد و اسكناس پنج توماني مچاله را مي‌گذاشت توي دست او. هر چه محمود اصرار مي‌كرد، آن را پس نمي‌گرفت. دم رفتن، چشم‌هايش را مي‌گرداند روي ديوارهاي دكان، كه پر از عكس كشتي گيرها و قفس قناري بود. قفس‌ها را با حسرت نگاه مي‌كرد و مي‌گفت: « مش محمود، اين زبون بسته‌ها كه كباب شدن! خُب آزادشون كن! » سبيل قجري محمود روي لب‌اش تكان مي‌خورد و مي‌خنديد:
« وِلِشون كنم كه تو كباب شون كني، جانجان خانم؟»
ديگر تنها نبودم. از همان دم كه لرزش پرده‌ي اتاقش را حس كرده بودم، تنها نبودم. احساس
مي‌كردم، يكي ناظر بر خلوت من است. كسي، كه هر گاه بخواهد، مي‌تواند به تنهايي‌ام وارد شود و آرامشم را به هم بزند. مي‌خواستم تنها باشم. به تنهايي نياز داشتم. پس از ماه‌ها سرگرداني و بلاتكليفي اين‌جا را پيدا كرده بودم. خوشحال بودم، كه كابوس بيداري و خواب در اقامتگاه‌هاي پناهندگان و زندگي پر از سوءتفاهم‌هاي ناگزير آن به پايان مي‌رسيد،. اما او نمي‌گذاشت. همه جا با من بود. جايي كه مي‌نشستم، پشت به پنجره داشت. روبروي اتاق و پنجره ي او. تركيب اتاق هم جوري بود، كه مناسب‌ترين جا براي نشستن همان جا بود. نمي خواستم آن را به هم بزنم. تازه فرقي هم نداشت. او يك طبقه بالاتر مي‌نشست و كاملا به اتاق من مسلط بود. و من كلافه شده بودم. وقت نشستن، غذاخوردن، جارو كردن. . . ، بخشي از حواس من متوجه او بود. حساس شده بودم و اين حالت خودم بيشتر كلافه‌ام مي‌كرد. سعي مي‌كردم ناديده‌اش بگيرم. به او فكر نكنم. به او، به آن پنجره، آن سه گلدان كاكتوس و لرزش پرده‌ي تور. اما نمي شد. او بود. وجود داشت. وسط اتاق. روي تخت. كنار ليوان چاي. همه جا. و سماجت‌اش بيزارم مي‌كرد. سماجت‌اش در كاويدن من و تنهايي‌ام.
و او مونس بي حرف تنهايي‌ام شد. خودش را تحميل كرد. چاره‌اي نبود. مي‌ديدمش. گاهي كه براي پس رفتن‌اش دير بود. سري تكان مي‌دادم و دستي. كه يعني سلام. حال‌تان چطور است و خوشحالم از ديدن‌تان. و هر دو به اين رويه عادت كرديم.
مي‌گفتند غريب است. تنها و بي‌ستاره. از كجا آمده بود؟ چرا دل كنده و به خاك غريبي پناه آورده بود؟ كوچكترها نمي‌دانستند. بزرگ‌ترها هم از ياد برده بودند. جز اين هم اگر بود، خاكستر سال‌ها رنگ دانسته‌ها را عوض كرده بود. چيزي اگر به گفتن مي‌آمد، آن قدر نبود، كه او را غريبه بدانند. جانجان قوم و خويش همه بود. خاله و عمه. خواهر و دلسوز. همه‌ي درها به رويش باز بود. هيچ مجلس و گِردِهم آمدني بي او نبود. عروسي وعزا. عيد و محرم. بي تكبر و ساده بود. هميشه هم خندان. انگار مالك دنيا بود و غم نمي‌شناخت. اتاق كوچكش براي همه جا داشت. مي بريد. مي‌دوخت. مي‌بافت. بيكار نمي‌نشست. فقط سالي يك ماه گم مي‌شد. مي‌گفتند مي‌رود به ولايت خودش. به همان جا كه از آن كنده و بريده است. مي‌رود سراغ شوهر و پسر گمشده‌اش را از اين و آن مي‌گيرد. نذر كرده تا زنده است، برگردند. مي‌گفتند چشم به راهي سخت است. آدم چشم به راه از مرگ امان مي‌گيرد. و او نذر كرده بود. مادر مي‌گفت:« بيكارند مردم! جفنگ مي‌بافند. سالي يك بار زيارت رفتن با دسترنج خودش رو هم روا ندارند! » و آه مي‌كشيد: « يا حاجت الحاجات! يا امام رضاي غريب! »
حالا حتما مي‌دانست، من كي به خانه بر مي‌گردم. چه كسي به ديدنم مي‌آيد. وقت بيكاري چه مي‌كنم. كدام برنامه تلويزيون را دنبال مي‌كنم و دوست دارم. حتما مي‌دانست. حتما هم تعجب مي‌كرد، كه گاهي كف اتاق سفره پهن مي‌كردم يا الگوي لباس مي‌بريدم.
گاهي اگر نمي‌ديدمش، نگران مي‌شدم. گاه هم او را از ياد مي‌بردم. سايه‌اش را ميان قاب پنجره. سرك كشيدن و پنهاني نگاه كردنش را. حتا اگر بود. حتا اگر مي‌دانستم، آن جا ايستاده و منتظر است، نگاهش كنم يا دست تكان دهم. به روي خودم نمي‌آوردم. نمي‌دانم چرا؟ انگار لج مي‌كردم. مثل دختر بچه‌اي، كه حوصله‌ي همبازي‌اش را ندارد. گاه در روز چند بار پنجره را باز مي‌كرد. همان تاي هميشگي را و پرده را تا نيمه پس ميزد. آن وسط مي‌ايستاد. سرش را بيرون مي‌آورد و به جايي نگاه مي‌كرد. طوري كه انگار حواسش به من نيست. كه يك جاي ديگر را نگاه مي‌كند. يا مثلا منتظر آمدن كسي است. ولي من مي‌دانستم آن وقت روز هيچ كس به ديدنش نمي‌آيد. كسي نبود، كه بيايد. گاه از بيرون برايش غذا مي‌آوردند. پيش از ظهرها. هفته‌اي يك بار هم زن ميانسال سياهپوشي برايش خريد مي‌كرد. و ماه به ماه هم شيشه‌هاي اتاق‌اش را پاك مي‌كرد. به نظرم خارجي بود. اهل اروپاي شرقي. يا ايتاليا. حالا كافي بود، بلند شوم. دستگيره را بپيچانم. برايش دست تكان دهم. يا به او سلام كنم. آن وقت رنگ و رويش باز مي‌شد. لب‌هايش تكان مي‌خورد. مكثي مي‌كرد. گويي در گفتن حرفي ترديد داشت يا چيزي مانع‌اش بود. بعد انگار پشيمان شده باشد، انگار وظيفه‌اش را به جا آورده باشد، به سرعت پنجره را مي‌بست و مي‌رفت. منتظر سلام من بود. مي‌دانستم. اما اين كار را نمي‌كردم.
پشت‌ در خانه نشسته بودم و گريه مي‌كردم. كيف مدرسه‌ام را بغل كرده بودم و گريه مي‌كردم. فرزانه هم بود. او هم گريه مي‌كرد. دوتايي گريه مي‌كرديم. ظهر بود. مثل اين كه كسي ما را كتك زده باشد. يا صفر گرفته باشيم، گريه مي‌كرديم. شايد گرسنه‌مان هم بود. هيچ كس هم نبود. همه رفته بودند. وقتي ما مدرسه بوديم، رفته بودند. او را برده بودند. جانجان را.
پرسيدم : حالا خونه‌ات كجاست جانجان؟
-جانجان به قربانت خودمم نمي‌دونم. آدرس كه ندارم. گور غريب شدم!
گفتم: گريه نكني‌ها! مي آي پيش خودم. كيه كه غريب نيست؟ همه هم تنهان! اتاقم كوچيكه ولي برا دو تامون جا داره.
-غريب تندرست باشي ُرولَه!
گفتم: دَم اين پنجره بشين! دلت باز مي‌شه. حالا يه چاي خوب برات دَم مي‌كنم. بهار نارنج‌اَم كه دوست داري. غصه نخوري جانجان!
صدايش از جاي دوري مي‌آمد: . . . تو گل بچين . . . من ياسمن!
سايه‌اي، چيزي بود از او. وهمي شايد. حالا ديگر به او انس گرفته بودم. نمي‌ديدمش، دلواپسش مي‌شدم. شده بود لباس بپوشم و تا دم در بروم. يك بار هم ظرف قشنگي را پر از گز و پسته كردم. يك مشت بهارنارنج را هم در يكي از آن كيسه‌هاي مخمل گُلي رنگ كوچك، كه مادر فرستاده بود، ريختم. اما نبردم. نرفتم. چيزي بود كه نمي‌گذاشت. همان چيزي كه او به خاطرش مكث مي‌كرد ميان قاب پنجره. يا زود آن را مي‌بست و پرده‌ي اتاقش را مي‌كشيد.
ما هر كدام پشت پنجره ي خودمان بوديم. پشت پرده‌هاي توري كه همه جا هست و ما پشت آن‌ها پنهان مي‌شويم يا احساس آرامش مي‌كنيم و به خلوت و تنهايي مي‌رسيم. همان كه او ابتدا از من گرفته بود. اما هر چه بود، مي‌دانستيم كه آن پس و پشت، يكي هست، يكي كه هم مثل ما است و هم نيست. آن جاست. هست. كار مي‌كند. مريض مي‌شود. مي‌خندد. آه مي‌كشد، ولي هست. براي همين است كه مي‌گويم نمي‌شناختمش. از كجا بدانم كه او چگونه آدمي بود؟ شادي‌هايش كدام بود؟ چه رنگي را دوست داشت؟ چه احساسي به باران داشت؟ اين‌ها و خيلي چيزهاي ديگر هست، كه نمي دانم. شناخت من از او آن لحظه‌هاست، كه تبلور آن تكان دست بود يا حركت سر و نهايت لبخندي.
نوشته‌اي دكان محمود هم جمع شده. حالا به جاي كباب و حليم بچه‌ها از آن جا نوار ويديو و بازي كامپيوتري مي‌خرند يا عوض مي‌كنند. و نوشته‌اي كه حبيب هم كه كشتي‌گير بود و كمانچه را از بچگي مي‌شناخت و هميشه هم روي يك چهارپايه وسط دكان مي‌نشست و با آواز قناري‌ها مي‌خواند و به عكس قاب شده‌ي خودش كه روي ديوار بود، نگاه مي‌كرد هم، خودكشي كرده است. و ننوشتي قناري‌ها را چه كردند. و حكايت آن اسكناس هزارتوماني را تو هم برايم نوشته‌اي، كه او به محمود داده و گفته بود: « مَش محمود بي زحمت يه كَمچه حليم توي اين كاسه بريز! »
مادر با گريه گفت: « خير نبينه! دستش بشكنه! »
هر كه بود، همه‌ي اتاق او را به هم ريخته بود. لحاف و دشك و بالش همه شكافته و پخش و پلا كف اتاق. به هواي پول. گفته بودند جانجان پول دارد. و چيز ديگري هم نبرده بود، هر كه بود. رختخوابش را كه جمع كرده بودند، وان يكادي نقره پيدا كردند و عكس پسركي پنج - شش ساله، كه زني چادري دستش را گرفته و او طوري ايستاده بود، كه انگار با قهر به دوربين گفته باشد،
« نمي آم! » و بخواهد با زن عكس به جاي امني برود. به مهماني يا عروسي مثلا. يا بخواهد با او يكي شود. برگردد به هستي تب آلود و گرماي امن درون تن زن. و همه‌ي زن‌هاي محل كه آن جا بودند، زده بودند زير گريه.
پنجره‌ي روبرو خالي است. كسي آن جا زندگي نمي‌كند ديگر. انگار هيچ وقت كسي آن جا نبوده است، زندگي نكرده است. و آن پنجره. لرزش پرده‌ي تور و كاكتوس‌ها و آن زن كه نمي‌دانم مادر كه بود و معشوق چه كس؟ با موهاي نازك كوتاه و رنگ پريده و چهره‌اي كه حتما زماني كساني دوست مي‌داشته‌اند و قدي كه مي‌بايست بلندتر بوده باشد. زني كه گاهي ميان پنجره بود و آن سوي پنجره را بيشتر دوست مي‌داشت. انگار كسي آن جا نبوده است و نفس‌ها و صدايش با در و ديوار آن جا رازي نگفته است. و آن كاكتوس‌ها. گلدان‌هاي كاكتوس. سه تا بودند. هميشه هم همان جا. پشت پنجره. يكي از آن‌ها هم گل مي‌داد. بيشتر سال گل داشت.
و من توي گلفروشي ايستاده بودم. ايستاده بودم به تماشا. ميان آن همه گل و گياه. آدم‌ها
مي‌آمدند، گل‌هايشان را انتخاب مي‌كردند و مي‌رفتند. من ايستاده بودم آن جا. چشمم پيِ كاكتوس‌ها بود. يك گوشه چيده بودندشان. ريز و درشت. در انواع مختلف. بعضي‌ها خيلي كوچك بودند. خيلي. اندازه‌ي مثلا يك نمكدان كوچك. با اين حال كاكتوس بودند. مثل همه‌ي كاكتوس‌ها. گل هم داشتند. گل مي‌دادند. فروشنده از پشت سرم آمد. مي‌دانستم مي‌آيد. آمد كنارم ايستاد. گلداني را جا به جا كرد. پرسيد چه كمكي مي‌تواند به من بكند. هيچ! اما نگفتم. من فقط كاكتوس‌ها را نگاه مي‌كردم. همان را كه گل هم داشت. دست‌هاي فروشنده توي جيب پيش بند سبزش بود و رنگ چشم‌هايش نمي‌دانم سبز بود يا آبي. بعد گلدان را جا به جا كرد. همان را كه من به آن نگاه مي‌كردم. همان كه گل هم داشت. و من نگاه مي‌كردم. گل‌هايي را كه گل هم نبودند. قطره‌هاي رنگي باران. تاول‌هايي كوچك. سرخ و آبدار، كه وقت تركيدن‌شان بود.
تابستان 2000


ترانه؛ فرياد آهنگين نسل‌ها
فصل‌ها در شعر خشتاوني
«والت ویتمن» وبی پرده گویی در شعر
داستان
شـعـر
از«كلمبيا » تا « ماکاندو»
بی‌تفاوتی، نهایت شوربختی و زوال ملت‌هاست
تكامل در هنر يك سنت بشري است
معرفي كتاب